عتائق
657 subscribers
384 photos
9 videos
9 files
44 links
جواهری از متون کهن
حکیم‌الهی | @hevzkh
Download Telegram
عتائق
Photo
غمش تا یار من شد روی در کتم عدم کردم
خوش است آوارگی او را که همراهی چنین باشد
2
عتائق
Photo
تو نام نیک حاصل کن در این بازار ای زاهد
که در کویی که ما هستیم نام و ننگ نایابست
1
عتائق
Photo
لشيخ البهايي
یا ریح أقصّ قصة الشوق إليك
إن جئت بطوس فبالله عليك
قبّل عنّي ضريح مولاي و قل
قد مات بهاؤك من الشوق إليك
1
عتائق
Photo
مطلبم از عرض مطلب ترک عرض مطلب است
مدعای خویش را بی مدعا خواهم نوشت
1
شیخ بهایی
گذشت عمر تو در فکر نحو و صرف و معانی
بهائی از تو بدین نحو صرف عمر بدیع است
1
لاادری
گر شدی گوشه گیر چون ابرو
بر سر دیده‌ها نشانندت
وحید
کار بهتر شود آندم که بتر میگردد
سخت چون شد کره قطره گهر میگردد
3
لاادری
صاحب جهل مرکب چون بدانا برخورد
میشود در هم چو چشم دردناک از روشنی
1
لاادری
ز بس بستم خیال تو تو گشتم پای تا سر من
تو آمد رفته رفته رفت من آهسته آهسته
1
طعوم تسعه
ترش و عفص و قابض از بارد شمار
تیز و تلخ و شور دان از فعل حار
چرب و شیرین و تفه از معتدل
شد طعوم تسعه رو محفوظ دار
#طبیات
2
سیاره بجاروب مژه بتوان رفت
خورشید بالماس نظر بتوان سفت
آسوده بکام اژدها بتوان خفت
اما غم دل بناکسان نتوان گفت
2
رباعی
بیشه تقدیر رب العالمین یک شیر داشت
از برای دشمنان مصطفی شمشیر داشت
مادر گیتی نزاده در جهان مثل علی
آسمان گویا بترکش او همی یکتیر داشت

رباعی
چندانکه بود علم خدای اکبر
چندانکه بود خلق خوش پیغمبر
چندانکه بود جود و سخای حیدر
از هر عددی هزار لعنت بعمر
1
لن ترانی ناز معشوق است نی منع کلیم
چون بطور دل رسی این نکته آسان میشود
1
چه خوش است پیش زلفت سر شکوه باز کردن
گلهای روز هجران بشب دراز کردن
1
عرفی
چه شود از آن دو چشمان نگهی بناز کردن
مژه را زهم گشودن در فتنه باز کردن
1
این نکته بس ز عشق که بعد از هزار سال
شیرین لبان حکایت فرهاد میکنند
1
مولوی
نه با تو دمی نشستنم سامان است
نه بی تو دمی زیستنم آسان است
اندیشه درین واقعه سرگردان است
این واقعه نیست درد بی‌درمانست
1
ای ساربان آهسته رو کآرام جانم می‌رود
وآن دل که با خود داشتم با دلستانم می‌رود

من مانده‌ام مهجور از او بیچاره و رنجور از او
گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود

گفتم به نیرنگ و فسون پنهان کنم ریش درون
پنهان نمی‌ماند که خون بر آستانم می‌رود

محمل بدار ای ساروان تندی مکن با کاروان
کز عشق آن سرو روان گویی روانم می‌رود

او می‌رود دامن کشان من زهر تنهایی چشان
دیگر مپرس از من نشان کز دل نشانم می‌رود

برگشت یار سرکشم بگذاشت عیش ناخوشم
چون مجمری پرآتشم کز سر دخانم می‌رود

با آن همه بیداد او وین عهد بی‌بنیاد او
در سینه دارم یاد او یا بر زبانم می‌رود

بازآی و بر چشمم نشین ای دلستان نازنین
کآشوب و فریاد از زمین بر آسمانم می‌رود

شب تا سحر می‌نغنوم و اندرز کس می‌نشنوم
وین ره نه قاصد می‌روم کز کف عنانم می‌رود

گفتم بگریم تا ابل چون خر فروماند به گل
وین نیز نتوانم که دل با کاروانم می‌رود

صبر از وصال یار من برگشتن از دلدار من
گر چه نباشد کار من هم کار از آنم می‌رود

در رفتن جان از بدن گویند هر نوعی سخن
من خود به چشم خویشتن دیدم که جانم می‌رود

سعدی فغان از دست ما لایق نبود ای بی‌وفا
طاقت نمیارم جفا کار از فغانم می‌رود
1
یا صغیر السنّ یا رطب البدن
یا قریب العهد عن شرب اللبن
هاشمیّ الوجه ترکیّ القفا
دیلمیّ الشعر رومیّ الذقن
1
فصدغاه و خالاه و حالی
لیالٌ في ليالٍ في ليالٍ
و عارضه و حاجبه و قدّي
هلالٌ في هلالٍ في هلالٍ
و منطقه و مبسمه و دمعي
لآلٌ في لآلٍ في لآلٍ
و زورته و موعده و صبري
محالٌ في محالٍ في محالٍ
1