عتائق
657 subscribers
384 photos
9 videos
9 files
44 links
جواهری از متون کهن
حکیم‌الهی | @hevzkh
Download Telegram
انّ فی بستاننا نارنجنا
من جنى نارنجنا نارٌ جنى
1
بر در شاهم گدایی نکتهء در کار کرد
گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود
میرتربت
مردم ز غمت ای که بقد خوش حرکاتی
کشتی تو مرا ای که بلب آب حیاتی
دل بردهء از قند مکرر بحلاوت
شیرین‌تر از آنی که بگویم که نباتی
صد بوسه نهانست بخال سیه تو
چون آب حیاتی که بود در ظلماتی
با سایهء بالای تو ای سرو روانیم
بی‌جلوهء قد تو نداریم حیاتی
در بند خس و خار نباشد گل بیخار
از قید رقیبان بدرآ باب نجاتی
حکیم رکنا
سرپنجه زبون شد و دلیری هم رفت
روباهی ما نماند و شیری هم رفت
ایام شباب عطسهء بود گذشت
خمیازهء عمر بود پیری هم رفت
میرزا جعفر ملقب بآصف خان
ایام جوانی که طرب را دام است
گشت شب مهتاب و فضای بام است
این جوهر محسوس که عمرش نام است
ضرب سر ناخن و صدای جام است
آن آهن تفته‌ام که جوشم بردند
آن کهنه درایم که خروشم بردند
چون خار ترنجبین درین عالم تلخ
نیشم بگذاشتند و نوشم بردند
شیخ نجم‌الدین ابی‌بکر زرکوب قدس سرّه

دلبرانرا نه همه جور وفا نیز بود
نه همه درد نمایند دوا نیز بود
التفاتی بکن از بهر خدا سوی رهی
پادشه را نظری سوی گدا نیز بود
گر زکاتی بدهی زان لب شیرین چه زیان
نیکوان را ز سر لطف عطا نیز بود
گر رهی عاشق بالای تو شد عیبی نیست
این متاعیست که در شهر شما نیز بود
عشق خوبان نه طریقیست که خاصست بمن
همه را نیز و تو را نیز و مرا نیز بود
زاب چشم و نفس سرد منست این همه عمر
رنج و راحت همه از آب و هوا نیز بود
جور عشقت همه آن نیست که از جانب تست
بعضی از بخت بد و طالع ما نیز بود
با دل خستهء زرکوب صفایی پیش آر
آدمی را نه کدورت که صفا نیز بود
من عالم النحریر آقا محمداسماعیل کرمانشاهانی

بدل شد به پیری طراز جوانی
که شد زعفرانی رخ ارغوانی
بلاهت فروبست درهای دانش
خرافت گرفتی ره نکته دانی
تو هم آخر ای نوجوان پیر گردی
کمان گرددت نخلهء کامرانی
بترس از غم و محنت ناتوانی
مرنجان مرنجان دلی تا توانی
بیاد آر آنی که گویی زمانی
فسوس از فلانی دریغ از فلانی
گرت کامل ایمان همان است آبی
که نوشیدی از چشمهء زندگانی
بجان کندنی بایدت رفت آخر
گرت عمر دنیا شود جاودانی
و گر ناقص ایمان بسختی بده جان
همین است انجام این عمر فانی
ز آغاز باید سرانجام عقبی
نباید توطن گه میهمانی
دلی زنده فرما ز نامرده مردن
بترس از غم مردن ناگهانی
ز شست قضایت کمان تیر گردد
نشان قضائی دم بی‌نشانی
دل عاصیم خون ز دست قدر شد
امان از بلا و غم آسمانی
منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها
واماندگانرا مهلتی ای کاروانسالارها
ایسنگدل صیاد من تا چند از یاد قفس
سر زیر بال خود کشم در گوشهء گلزارها
رازی که از یاران نهان با یار گفتم بارها
زین پس نشاید گفتنم کو راست جز من یارها
من وصل یارم آرزو او را بسوی غیر رو
نه من گنه دارم نه او کار دلست این کارها
ای در دلت بیموجبی از عاشقان آزارها
رنجند هم از دوستان اما نه این مقدارها
عتائق
منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها واماندگانرا مهلتی ای کاروانسالارها ایسنگدل صیاد من تا چند از یاد قفس سر زیر بال خود کشم در گوشهء گلزارها رازی که از یاران نهان با یار گفتم بارها زین پس نشاید گفتنم کو راست جز من یارها من وصل یارم آرزو او را بسوی غیر رو…
طبیب اصفهانی به استقبال این غزل رفته، یا بالعکس:

منزل بسی دور و بپا ما را شکسته خارها
واماندگانرا مهلتی ای کاروانسالارها

آگه ز رنج بادیه باشند واپس‌ماندگان
محمل نشینان را چه غم باشد ز زخم خارها

هر کس که در این کاروان فهمد زبان عشق را
داند که در بانگ جرس پنهان بود گفتارها

گو باغبان بر روی ما بندد در گلزار را
ما را نگاهی بس بود از رخنهء دیوارها

با این قد رعنا اگر بر طرف گلشن بگذری
بندد ز طوق قمریان سرو چمن زنّارها

عمری طبیب از گفتگو خاموش بودم این زمان
شد آب از سوز دلم مهر لب اظهارها
مفکن گره بزلفت بهلش که باز باشد
سر زلف عنبرین به که چنین دراز باشد

رخ نازنین مپوشان همه زیر زلف مشکین
بگذار روز و شب را ز هم امتیاز باشد

شاعر: میرزا محمدعلی سروش‌اصفهانی

سیاه مشق: عماد الکتاب
خط من زشت [و] پریشان [و] تباه
حیف از این کاغذ که من کردم سیاه
و زن بی‌شوهر را ترک از وسمه و سرمه و غازه و عطر و خضاب اولی است.
العدل حصن وثیق [فی] رأس نيق لا یحطمه سیل و لا یهدمه منجنیق
رسول الله صلی الله علیه و آله أکرموا اولادکم فإن كرامة اولادكم عبادة
بیت
دام گستردم ولی از نارسائی‌های بخت
تا تو در دامم درآئی سبز گردد دانه‌ام
Forwarded from لوامع
سلام علیکم؛ در عبارت این نسخه، حرف «في» از قلم کاتب افتاد؛ العدلُ حِصنٌ وثيقٌ في رأسِ نیق ... .
شعر
کسی تا چند بهر روزی خود در بدر گردد
چه اوقاتست ما حسرت نصیبان را که در گردد
عتائق
شعر کسی تا چند بهر روزی خود در بدر گردد چه اوقاتست ما حسرت نصیبان را که در گردد
در تذکره "عرفات العاشقین و عرصات العارفین" ذیل "مولانا محمد اقدس مدعو به اقدسی" مذکور است:

چه بخت است این که می در جام ما خون جگر گردد
چه اوقاتست ما حسرت نصیبانرا که درگردد

دلم را آنچنان بی‌تاب دارد زخم مژگانت
که صد ره بهر آسایش به گرد نیشتر گردد

تو رو گردان جهانی دشمن جان من چنین بی‌کس
مبادا کز کسی بخت اینچنین یکباره برگردد
رباعی
ای در دل تو هزار مشکل ز همه
مشکل شود آسوده ترا دل ز همه
چون تفرقه دلست حاصل ز همه
دلرا بیکی سپار و بگسل ز همه