روزگار،
همان رهگذرِ خاموشیست
که بیصدا
از کوچههای عمر عبور میکند؛
نه به اشکِ کسی میایستد
و نه به خندهی کسی دل میبندد.
گاهی
دستِ آدم را میگیرد
و تا روشنترین صبحها میبرد،
گاهی هم
در غروبِ یک روزِ خسته
رهایت میکند
میانِ خیابانهای شلوغِ دلتنگی.
روزگار عجب بازیگریست؛
آدمها را به هم میرساند،
خاطره میسازد،
دل میبندد،
و درست وقتی
که خیال میکنی همهچیز
در امنترین جای جهان قرار گرفته،
آرام
همهچیز را تغییر میدهد.
چه بسیار آدمهایی
که روزی
تمامِ جهانِ ما بودند،
و امروز
تنها نامی ماندهاند
میانِ دفترهای قدیمی
و آهنگهای غمگینِ آخرِ شب.
روزگار
نه دشمنِ آدم است
و نه رفیقِ همیشگیاش؛
فقط میگذرد...
درست مثلِ ابر،
مثلِ باران،
مثلِ قطاری که
هیچ ایستگاهی را برای همیشه نگه نمیدارد.
و ما
در میانِ این عبورِ بیپایان،
گاهی عاشق میشویم،
گاهی میشکنیم،
گاهی دوباره از نو
خودمان را جمع میکنیم
و لبخند میزنیم
انگار نه انگار
که دنیا
هزار بار از روی قلبمان گذشته است.
شاید
تمامِ هنرِ زندگی همین باشد؛
اینکه
با وجودِ تمامِ رفتنها،
تمامِ خستگیها،
و تمامِ شبهایی که
بیش از حد طول کشیدند،
باز هم
صبح را باور کنیم.🌙 🌊
•
•
📖 🗓
1⃣ 4⃣ 0⃣ 5⃣ 〰 0⃣ 3⃣ 〰 0⃣ 7⃣
همان رهگذرِ خاموشیست
که بیصدا
از کوچههای عمر عبور میکند؛
نه به اشکِ کسی میایستد
و نه به خندهی کسی دل میبندد.
گاهی
دستِ آدم را میگیرد
و تا روشنترین صبحها میبرد،
گاهی هم
در غروبِ یک روزِ خسته
رهایت میکند
میانِ خیابانهای شلوغِ دلتنگی.
روزگار عجب بازیگریست؛
آدمها را به هم میرساند،
خاطره میسازد،
دل میبندد،
و درست وقتی
که خیال میکنی همهچیز
در امنترین جای جهان قرار گرفته،
آرام
همهچیز را تغییر میدهد.
چه بسیار آدمهایی
که روزی
تمامِ جهانِ ما بودند،
و امروز
تنها نامی ماندهاند
میانِ دفترهای قدیمی
و آهنگهای غمگینِ آخرِ شب.
روزگار
نه دشمنِ آدم است
و نه رفیقِ همیشگیاش؛
فقط میگذرد...
درست مثلِ ابر،
مثلِ باران،
مثلِ قطاری که
هیچ ایستگاهی را برای همیشه نگه نمیدارد.
و ما
در میانِ این عبورِ بیپایان،
گاهی عاشق میشویم،
گاهی میشکنیم،
گاهی دوباره از نو
خودمان را جمع میکنیم
و لبخند میزنیم
انگار نه انگار
که دنیا
هزار بار از روی قلبمان گذشته است.
شاید
تمامِ هنرِ زندگی همین باشد؛
اینکه
با وجودِ تمامِ رفتنها،
تمامِ خستگیها،
و تمامِ شبهایی که
بیش از حد طول کشیدند،
باز هم
صبح را باور کنیم.
•
•
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
تنها من نیستم که در این خانه غریبم
خانه نیز در غربت یک محله و
محله در غربت شهر و
شهر در غربت یک سرزمین و
سرزمین در غربت جهان و
جهان نیز در چرخهی زمانه غریب است🦢
#شیرکو_بیکس
1⃣ 4⃣ 0⃣ 5⃣ 〰 0⃣ 3⃣ 〰 1⃣ 5⃣
خانه نیز در غربت یک محله و
محله در غربت شهر و
شهر در غربت یک سرزمین و
سرزمین در غربت جهان و
جهان نیز در چرخهی زمانه غریب است
#شیرکو_بیکس
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1
«خانه همیشه یک مکان نیست...»
پیرمردی سالها در جستوجوی خانهاش سفر کرد. از شهری به شهری دیگر رفت؛ خانههای بزرگ دید، اتاقهای روشن دید، پنجرههایی رو به دریا و کوه دید، اما هیچجا حس نمیکرد که به مقصد رسیده است.
روزی کنار جادهای نشست و از خستگی به رهگذری گفت: «نمیدانم چرا هر جا میروم، باز احساس غریبی میکنم.»
رهگذر لبخندی زد و پرسید: «آخرین بار کی با خودت آشتی کردی؟»
پیرمرد سکوت کرد.
سالها دنبال سقفی گشته بود که زیر آن آرام بگیرد، اما هیچوقت به این فکر نکرده بود که شاید آشفتگی درونش را با هیچ دیواری نتوان پنهان کرد.
آن روز فهمید بعضی آدمها تمام عمر به دنبال خانه میگردند، در حالی که خانه کیلومترها دورتر نیست؛ در نقطهای از وجودشان پنهان شده است. جایی که انسان خودش را همانگونه که هست بپذیرد، از گذشتهاش فرار نکند و از آینده نترسد.
و آنگاه دانست:
خانه همیشه یک مکان نیست؛ گاهی یک احساس است، گاهی یک آدم، و گاهی آرامشی که پس از سالها در قلب خودت پیدا میکنی. 🌿✨
پیرمردی سالها در جستوجوی خانهاش سفر کرد. از شهری به شهری دیگر رفت؛ خانههای بزرگ دید، اتاقهای روشن دید، پنجرههایی رو به دریا و کوه دید، اما هیچجا حس نمیکرد که به مقصد رسیده است.
روزی کنار جادهای نشست و از خستگی به رهگذری گفت: «نمیدانم چرا هر جا میروم، باز احساس غریبی میکنم.»
رهگذر لبخندی زد و پرسید: «آخرین بار کی با خودت آشتی کردی؟»
پیرمرد سکوت کرد.
سالها دنبال سقفی گشته بود که زیر آن آرام بگیرد، اما هیچوقت به این فکر نکرده بود که شاید آشفتگی درونش را با هیچ دیواری نتوان پنهان کرد.
آن روز فهمید بعضی آدمها تمام عمر به دنبال خانه میگردند، در حالی که خانه کیلومترها دورتر نیست؛ در نقطهای از وجودشان پنهان شده است. جایی که انسان خودش را همانگونه که هست بپذیرد، از گذشتهاش فرار نکند و از آینده نترسد.
و آنگاه دانست:
خانه همیشه یک مکان نیست؛ گاهی یک احساس است، گاهی یک آدم، و گاهی آرامشی که پس از سالها در قلب خودت پیدا میکنی. 🌿✨
1
حال و روزم؟
پازلی که تکهای از آن گم شده است... تصویرش هنوز پیداست، اما هیچکس نمیفهمد چرا اینهمه ناتمام به نظر میرسد.
گاهی آدمها نمیشکنند؛ فقط بخشی از وجودشان را جایی در مسیر زندگی جا میگذارند، و بعد تا سالها با همان جای خالی زندگی میکنند.🕯
پازلی که تکهای از آن گم شده است... تصویرش هنوز پیداست، اما هیچکس نمیفهمد چرا اینهمه ناتمام به نظر میرسد.
گاهی آدمها نمیشکنند؛ فقط بخشی از وجودشان را جایی در مسیر زندگی جا میگذارند، و بعد تا سالها با همان جای خالی زندگی میکنند.
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
2
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
آرشـیوِ خـاڪـسـتـریـے✨️
داریوش ، گوگوش ' – نفس . .
بعضی آدمها را نمیشود دوست نداشت؛ همانطور که نمیشود از نفس کشیدن دست کشید... 🤍💫✨️
1
میگویند بهار، هر سال راهِ خانهها را پیدا میکند. 🌸
نمیدانم... 🤔
چند وقتیست درختِ کنار پنجره سبز شده، 🌿 گنجشکها دوباره آواز میخوانند، باران، بوی زندگی میدهد... 🌧️
فقط در دلِ من، هنوز زمستان، کفشهایش را از پا درنیآورده است.
نمیدانم... 🤔
چند وقتیست درختِ کنار پنجره سبز شده، 🌿 گنجشکها دوباره آواز میخوانند، باران، بوی زندگی میدهد... 🌧️
فقط در دلِ من، هنوز زمستان، کفشهایش را از پا درنیآورده است.
1
•دلت تنگ نمی شود؟!
مگر شهر آنجا پاییز ندارد؟
مگر شهر آنجا پاییز ندارد؟
1
اگر سفر سهمِ توست ، دعا سهمِ من ...
برو؛ که باد، همواره پشتِ بالِ پرندههاست.🕊️
من اما در همین حوالی، کنارِ پنجرهای روشن، برایِ بازگشتِ آفتاب شعر مینویسم...
برو؛ که باد، همواره پشتِ بالِ پرندههاست.🕊️
من اما در همین حوالی، کنارِ پنجرهای روشن، برایِ بازگشتِ آفتاب شعر مینویسم...
1
دلم به وسعتِ یک آسمان ترک خورده است
هنوز پنجرهام رو به نامِ تو مانده است
تمامِ شهر پر از ردِّ بیصدای تو بود
ولی نصیبِ من از عشق، کوچهای بنبست است
شبی که رفتی و باران گرفت چشم مرا
هنوز خاطرهات همنشینِ هر اشک است
کسی نفهمید از این خندههای خاموشم
که زیرِ هر نفسم، بغضی از تو پیوست است
اگرچه گفتهام از خاطرم گذشتهای، نه...
دروغِ تلخیست این؛ قلب، سخت وابسته است
اگر دوباره بیایی، نمیپرسم چرا رفتی
برای عاشقِ خسته، خودِ آمدن بس است
هنوز پنجرهام رو به نامِ تو مانده است
تمامِ شهر پر از ردِّ بیصدای تو بود
ولی نصیبِ من از عشق، کوچهای بنبست است
شبی که رفتی و باران گرفت چشم مرا
هنوز خاطرهات همنشینِ هر اشک است
کسی نفهمید از این خندههای خاموشم
که زیرِ هر نفسم، بغضی از تو پیوست است
اگرچه گفتهام از خاطرم گذشتهای، نه...
دروغِ تلخیست این؛ قلب، سخت وابسته است
اگر دوباره بیایی، نمیپرسم چرا رفتی
برای عاشقِ خسته، خودِ آمدن بس است
1
کارِ ما شاید این است که میان گلِ نیلوفر و قرن، پیِ آوازِ حقیقت باشیم💐 🪷
سهراب سپهری
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM
1
اونقدی که تاوان محبتامو دادم تاوان اشتباهاتمو ندادم.🤌
1