ArtinALP
42 subscribers
9 photos
15 videos
10 links
Admin @artinaban
مهدی حیدری زاده زنجان
نام مستعار آرتین
شاعر، ترانه سرا و خواننده
اشعار و نوشته های هشتگ #مهدیـحیدری و بدون نام به قلم خودم بوده و انتشار آن ها با ذکر منبع بلامانع است
https://shenoto.com/album/audio_book/75133/محفل-عشق
Download Telegram
چو بر زد بامدادن بور گل‌رنگ
غبار آتشین از نعل بر سنگ

گشاد از گنج در هر کنج راز‌ی
چو دریا گشت هر کوهی طراز‌ی

دگر ره بود پیشین رفته شاپور
به پیش‌آهنگ آن بکر‌ان چون حور

همان تمثال اول ساز کرده
همان کاغذ برابر باز کرده

رسیدند آن بتان با دل‌نوازی
بر آن سبزه چو گل کردند بازی

زده بر ماه خنده‌، بر قصب راه
پرند آن قصب‌پوشان‌ِ چون ماه

نشاطی نیم رغبت می‌نمودند
به تدریج اندک‌اندک می‌فزودند

چو در بازی شدند آن لعبتان باز
زمانه کرد لعبت‌بازی آغاز

دگر باره چو شیرین دیده بر کرد
در آن تمثال روحانی نظر کرد

به پرواز اندر آمد مرغ جانش
فرو بست از سخن گفتن زبانش

بوَد سرمست را خوابی کفایت
گل نم دیده را آبی کفایت

به یاران بانگ بر زد کاین چه حال‌ست 
غلط می‌کرد خود را کاین خیال‌ست

به سروی زان سهی سرو‌ان بفرمود
که آن صورت بیاور نزد من زود

برفت آن ماه و آن صورت نهان کرد
به گِل خورشید پنهان چون توان کرد؟

بگفت این در پری برمی‌گشاید
پری زین سان بسی بازی نماید

وز آنجا رخت بربستند حالی
ز گل‌ها سبزه را کردند خالی

#داستانـعشق #فصلـدوم #بخشـ21  #نظامی #خسروـشیرینـفرهاد

ادامه در روز ها و شب های آتی
1
بشنو حدیث یار ما از ما نه از اغیار ما
شرح لب او می‌دهد شیرینی گفتار ما

دانی چه داریم آرزو سرهای ما در پای او
افتاده بر خاک درش دراعه و دستار ما

با سرو گوید قامتش هستی همین بالا و بس
کو روی و موی نازنین کو شیوه و رفتار ما

هر یک ز ما در انجمن لافی ز مردی می‌زند
بنمای زلف پرشکن تا بشکند پندار ما

گر یک نفس از بندگی یابیم ذوق زندگی
تا حشر شکری می‌کنیم از بخت برخوردار ما

گر چشم مستت را هوس باشد حریفی خوش‌نفس
زحمت مکش هم جنس او اینک دل بیمار ما

باری دگر گویی مکن از آب خالی دیده را
بی شست و شویی کی شود شایسته این دیدار ما


همام تبریزی غزلیات شماره ۸
1
شباهنگام کاین عنقای فرتوت
شکم پر کرد ازین یک دانه یاقوت

به دشت انجرک آرام کردند
به نوشانوش می در جام کردند

در آن صحرا فرو خفتند سرمست
ریاحین زیر پای و باده بر دست

چو روز از دامن شب سر برآورد
زمانه تاج زرین بر سر آورد

بر آن پیروزه تخت آن تاج‌داران
رها کردند می بر جرعه‌خواران

وز آن جا تا در دیر پری‌سوز
پریدند آن پری‌رویان به یک روز

در آن مینوی میناگون چمیدند
فلک را رشته در مینا کشیدند

بساطی سبز چون جان خردمند
هوایی معتدل چون مهر فرزند

نسیمی خوش‌تر از باد بهشتی
زمین را در به دریا گِل به کشتی

شقایق سنگ را بت‌خانه کرده
صبا جعد چمن را شانه کرده

مسلسل گشته بر گل‌های حمری
نوای بلبل و آواز قمری

پرنده مرغکان گستاخ گستاخ
شمایل بر شمایل شاخ بر شاخ

به هر گوشه دو مرغک گوش بر گوش
زده بر گل صلای نوش بر نوش

بدان گلشن رسید آن نقش‌پرداز
همان نقش نخستین کرد آغاز

پری‌پیکر چو دید آن سبزهٔ خوش
به می بنشست با جمعی پریوش

دگر ره دید چشم مهربانش
در آن صورت که بود آرام جانش

شگفتی ماند از آن نیرنگ‌سازی
گذشت اندیشهٔ کارش ز بازی

دل سرگشته را دنبال برداشت
به پای خود شد آن تمثال برداشت

در آن آیینه دید از خود نشانی
چو خود را یافت بی‌خود شد زمانی

چنان شد در سخن ناساز گفتن
کزان گفتن نشاید باز گفتن

لعاب عنکبوتان مگس‌گیر
همایی را نگر چون کرد نخجیر

در آن چشمه که دیوان خانه کردند
پری را بین که چون دیوانه کردند

به چاره هر کجا تدبیر سازند
نه مردم دیو را نخجیر سازند

چو آن گل‌برگ‌رویان بر سر خاک
گل صد برگ را دیدند غم‌ناک

بدانستند کآن کار پری نیست
عجب کاری است کاری سرسری نیست

از آن پیشه پشیمانی گرفتند
بر آن صورت ثنا‌خوانی گرفتند

که سر بازی کنیم و جان فشانیم
مگر که‌احوال صورت باز دانیم

چو شیرین دید که ایشان راست‌گویند
به چاره راست کردن چاره جویند

به یاری خواستن بنمود زاری
که یاران را ز یارانست یاری

تو را از یار نگریزد به هر کار
خدای است آن که بی مثل است و بی یار

بسا کارا که از یاری برآید
بباید یار تا کاری برآید

بدان بت پیکران گفت آن دل‌آرام
کز این پیکر شدم بی‌صبر و آرام

بیا تا این حدیث از کس نپوشیم
بدین تمثال نوشین باده نوشیم

دگر باره نشاط آغاز کردند
می آوردند و عشرت ساز کردند

پیاپی شد غزل‌های عراقی
بر آمد بانگ نوشا نوش ساقی

بت شیرین نبید تلخ در دست
از آن تلخی و شیرینی جهان مست

به هر نوبت که می‌ بر لب نهادی
زمین را پیش صورت بوسه دادی

چو مستی عاشقی را تنگ‌تر کرد
صبوری در زمان آهنگ در کرد

یکی را زان بتان بنشاند در راه
که «هر کس را که بینی بر گذرگاه

نظر کن تا درین سامان چو پوید
وزین صورت بپرسش تا چه گوید‌»

بسی پرسیده شد پنهان و پیدا
نمی‌شد سِرّ آن صورت هویدا

تن شیرین گرفت از رنج سستی
کز آن صورت ندادش کس درستی

در آن اندوه می‌پیچید چون مار
فشاند از جزع‌ها لولوی شهوار

#داستانـعشق #فصلـدوم #بخش22  #نظامی #خسروـشیرینـفرهاد
سلام
رفقا کم کار شدن منو ببخشید ، یه مقدار بیماریم شدت گرفته ساعت زیادی از روز رو بیدار نیستم ، یا سر کارم یا در حال استراحت
به امید خدا به زودی فعالیتمو بیشتر میکنم
برآمد ناگه آن مرغ فسون‌ساز
به آیین مغان بنمود پرواز

چو شیرین دید در سیمای شاپور
نشان آشنایی دادش از دور

به شاپور، آن ظن او را بد نیفتاد
رقم زد گر چه بر کاغذ نیفتاد

اشارت کرد کآن مغ را بخوانید
وزین در قصه‌ای با او برانید

مگر داند که این صورت چه نام است؟
چه آیین دارد و جایش کدام است؟

پرستاران به رفتن راه رفتند
به کهبد حال صورت باز گفتند

فسونی زیر لب می‌خواند شاپور
چو نزدیکی که از کاری بُود دور

چو پای صید را در دام خود دید
در آن جنبش، صلاح، آرام خود دید

به پاسخ گفت کاین دُر سفتنی نیست
و گر هست از سر پا گفتنی نیست

پرستاران برِ شیرین دویدند
بگفتند آن چه از کهبد شنیدند

چو شیرین این سخن زیشان نیوشید
ز گرمی در جگر خونش بجوشید

روانه شد چو سیمین‌کوه در حال
در افکنده به کوه آوازِ خلخال

برِ شاپور شد بی‌صبر و سامان
به قامت چون سهی‌سرویِ خرامان

بر و بازو چو بلورین حصاری
سر و گیسو چو مشگین نوبهاری

کمندی کرده گیسوش از تنِ خویش
فکنده در کجا؟ در گردن خویش

ز شیرین‌کاریِ آن نقشِ جماش
فرو بسته زبان و دستِ نقاش

رخ چون لعبتش در دل‌نوازی
به لعبت‌بازِ خود می‌کرد بازی

دلش را برده بود آن هندوی چست
به ترکی رخت هندو را همی جست

ز هندو جستنِ آن تُرک‌تازش
همه ترکان شده هندوی نازش

نقاب از گوش گوهرکش گشاده
چو گوهر گوش بر دریا نهاده

لبی و صد نمک چشمی و صد ناز
به رسم کهبدان در دادش آواز

که با من یک زمان چشم آشنا باش
مکن بیگانگی یک دم مرا باش

چو آن نیرنگ‌ساز آواز بشنید
درنگ آوردن آن جا مصلحت دید

زبان‌دان، مرد را زان نرگسِ مست
زبانی ماند و آن دیگر شد از دست

ثناهای پری‌رخ بر زبان راند
پری بنشست و او را نیز بنشاند

بپرسیدش که چونی؟ وز کجایی؟
که بینم در تو رنگ آشنایی

جوابش داد مرد کار دیده
که هستم نیک و بد بسیار دیده

خدای از هر نشیب و هر فرازی
نپوشیده است بر من هیچ رازی

ز حد باختر تا بوم خاور
جهان را گشته‌ام کشور به کشور

زمین بگذار کز مه تا به ماهی
خبر دارم ز هر معنی که خواهی

چو شیرین یافت آن گستاخ‌رویی
بدو گفتا در این صورت چه گویی؟

به پاسخ گفت رنگ‌آمیز شاپور
که باد از روی خوبت چشم بد دور

حکایت‌های این صورت دراز است
وزین صورت مرا در پرده راز است

یکایک هر چه می‌دانم سر و پای
بگویم با تو گر خالی بود جای

بفرمود آن صنم تا آن بتی چند
بنات‌ُالنعش‌وار از هم پراکند

چو خالی دید میدان آن سخندان
درافکند از سخن گویی به میدان

که هست این صورت‌ِ پاکیزه‌پیکر
نشان آفتابِ هفت کشور

سکندر موکبی دارا سواری
ز دارا و سکندر یادگاری

به خوبیش، آسمان خورشید خوانده
زمین را تخمی از جمشید مانده

شهنشه خسروِ پرویز کامروز
شهنشاهی بدو گشته‌ست پیروز

وزین شیوه سخن‌هایی برانگیخت
که از جان‌پروری با جان درآمیخت

سخن می‌گفت و شیرین هوش داده
بدان گفتار، شیرین گوش داده

به هر نکته فرو می‌شد زمانی
دگر ره باز می‌جستش نشانی

سخن را زیر پرده رنگ می‌داد
جگر می‌خورد و لعل از سنگ می‌داد

ازو شاپور دیگر راز ننهفت
سخن را آشکارا کرد و پس گفت

پری‌رویا! نهان می‌داری اسرار‌
سخن در شیشه می‌گویی پری‌وار‌!

چرا چون گل زنی در پوست خنده‌؟
سخن باید چو شکر پوست کنده

چو می‌خواهی که یابی روی درمان
مکن درد از طبیب خویش پنهان

بت زنجیر موی از گفتن او
برآشفت ای خوشا آشفتن او

ولی چون عشق دامن‌گیر بودش
دگر بار از ره عذر آزمودش

حریفی جنس دید و خانه خالی
طبق‌پوش از طبق برداشت حالی

به گستاخی بر شاپور بنشست
در تُنگِ شکر را مُهر بشکست

که ای کهبد به حق کردگارت
که ایمن کن مرا در زینهارت

به حکم آن که بس شوریده‌کار‌م
چو زلف خود دلی شوریده دارم

در این صورت بدان‌سان مِهر بستم
که گویی روز و شب صورت پرستم

به کار آی اندرین کارم به یک چیز
که روزی من به کار آیم تو را نیز

چو من در گوش تو پرداختم راز
تو نیز ار نکته‌ای داری در انداز

فسون‌گر در حدیث چاره‌جویی
فسونی به ندید از راست‌گویی

چو یاره دست‌بوسی رایش افتاد
چو خلخال زر اندر پایش افتاد

به صد سوگند گفت ای شمع یاران
سزای تخت و فخر تاجداران

ز شب بدخواه تو تاریک دین‌تر
ز ماه نو دلت باریک بین‌تر

به حق آن که در زنهار اویم
که چون زنهار دادی راست گویم

من آن صورت‌گرم کز نقش پرگار
ز خسرو کردم این صورت نمودار

هر آن صورت که صورت‌گر نگارد
نشان دارد ولیکن جان ندارد

مرا صورت‌گری آموخته‌ستند
قبای جان دگر جا دوخته‌ستند

چو تو بر صورت خسرو چنینی
ببین تا چون بود کاو را ببینی!

جهانی بینی از نور آفریده
جهان نادیده اما نور دیده

شگرفی، چابکی، چستی، دلیری
به مهر، آهو‌، به کینه، تند شیری

گلی بی‌آفتِ باد خزانی
بهاری تازه بر شاخ جوانی

هنوزش گرد گل نارسته شمشاد
ز سوسن سرو او چون سوسن آزاد

هنوزش پرّ یغلق در عقاب است
هنوزش برگ نیلوفر در آب است

هنوزش آفتاب از ابر پاک است
ز ابر و آفتاب او را چه باک است؟
به یک بوی از ارم صد در گشاده
به دو رخ ماه را دو رخ نهاده

بر ادهم زین نهد رستم نهاد است
به می خوردن نشیند کیقباد است

شبی کاو گنج بخشی را دهد داد
کلاهِ گنجِ قارون را برَد باد

سخن گوید، دُر از مرجان برآرد
زند شمشیر، شیر از جان برآرد

چو در جنبد رکاب قطب‌وارش
عنان‌دزدی کند باد از غبارش

نسب گویی؟ به نام ایزد ز جمشید
حسب پرسی؟ به حمدالله چو خورشید

جهان با موکبش ره تنگ دارد
علَم بالای هفت اورنگ دارد

چو زر بخشد، شتر باید به فرسنگ
چو وقتِ آهن آید وای بر سنگ

چو دارد دشنهٔ پولاد را پاس
بسنباند زره ور باشد الماس

چو باشد نوبت شمشیربازی
خطیبان را دهد شمشیر غازی

قدم‌گاهش زمین را خسته دارد
شتابش چرخ را آهسته دارد

فلک با او به میدان کنْد‌شمشیر
به گشتن نیز گه بالا و گه زیر

جمالش را که بزم‌آرا‌ی عید است
هنر اصلی و زیبایی مزید است

به اقبالش، دل، استقبال دارد
چو هست اقبال کار اقبال دارد

بدین فرّ و جمال، آن عالم‌افروز
هوای عشق تو دارد شب و روز

خیالت را شبی در خواب دیده‌ست
از آن شب عقل و هوش از وی رمیده‌ست

نه می نوشد نه با کس جام گیرد
نه شب خسبد نه روز آرام گیرد

به جز شیرین نخواهد هم‌نفس را
بدین تلخی مبادا عیش کس را

مرا قاصد بدین خدمت فرستاد
تو دانی نیک و بد کردم تو را یاد

از این دَر گونه‌گونه دُر همی سفت
سخن چندان که می‌دانست می‌گفت

وز آن شیرین‌سخن، شیرینِ مدهوش
همی خورد آن سخن‌ها خوش‌تر از نوش

بدان آمد که صد بار افتد از پای
به صنعت خویشتن می‌داشت بر جای

زمانی بود و گفت ای مرد هشیار
چه می‌دانی کنون تدبیر این کار؟

بدو شاپور گفت ای رشکِ خورشید
دلت آسوده باد و عمر جاوید

صواب آن شد که نگشایی به کس راز
کنی فردا سوی نخجیر پرواز

چو مردان برنشین بر پشت شبدیز
به نخجیر آی و از نخجیر بگریز

نه خواهد کس تو را دامن کشیدن
نه در شبدیز شب‌رنگی رسیدن

تو چون سیاره می‌شو میل در میل
من آیم گر توانم خود به تعجیل

یکی انگشتری از دست خسرو
بدو بسپرد که این بر گیر و می‌رو

اگر در راه بینی شاه نو را
به شاه نو نمای این ماه نو را

سمندش را به زرین‌نعل یابی
ز سر تا پا لباسش لعل یابی

کله لعل و قبا لعل و کمر لعل
رخش هم لعل بینی لعل در لعل

و گرنه از مداین راه می‌پرس
ره مشگوی شاهنشاه می‌پرس

چو ره یابی به اقصای مداین
روان بینی خزاین بر خزاین

ملک را هست مشگویی چو فرخار
در آن مشگو کنیزانند بسیار

بدان مشگوی مشک‌آگین فرود آی
کنیزان را نگین شاه بنمای

در آن گلشن چو سرو آزاد می‌باش
چو شاخ میوهٔ تر شاد می‌باش

تماشای جمال شاه می‌کن
مرادت را حساب آن گاه می‌کن

و گر من با توام چون سایه با تاج
بدین اندرز رایت نیست محتاج

چو از گفتن فراغت یافت شاپور
دمش در مه گرفت و حیله در حور

از آن جا رفت جان و دل پر امّید
بماند آن ماه را تنها چو خورشید

دویدند آن شگرفان سوی شیرین
بنات‌النعش را کردند پروین

بفرمود اختران را ماه تابان
کز آن منزل شوند آن شب شتابان

به نعل تازیان‌ِ کوه‌پیکر
کنند آن کوه را چون کان گوهر

روان کردند مهد آن دل‌نوازان
چو مه تابان و چو خورشید تازان

سخن‌گویان سخن‌گویان همه راه
به سر بردند ره را تا وطن گاه

از آن رفتن بر آسودند یک چند
دل شیرین فرو مانده در آن بند

شبی کز شب جهان پر دود کردند
جهان را دیده خواب‌آلود کردند

پرند سبز بر خورشید بستند
گلی را در میان بید بستند

به بانو گفت شیرین کای جهان‌گیر
برون خواهم شدن فردا به نخجیر

یکی فردا بفرما ای خداوند
که تا شبدیز را بگشایم از بند

بر او بنشینم و صحرا نوردم
شبانگه سوی خدمت باز گردم

مهین‌بانو جوابش داد کای ماه
به جای مرکبی صد ملک در خواه

به حکمِ آن که این شب‌رنگ شبدیز
به گاه پویه بس تند است و بس تیز

چو رعد تند باشد در غریدن
چو باد تیز باشد در وزیدن

مبادا کز سر تندی و تیزی
کند در زیر آب آتش ستیزی

و گر بر وی نشستن ناگزیر است
نه شب زیباتر از بدر منیر است

لگام پهلوانی بر سرش کن
به زیر خود ریاضت‌پرورَش کن

رخ‌ِ گل‌چهره چون گل‌برگ بشگفت
زمین بوسید و خدمت کرد و خوش خفت

#داستانـعشق #فصلـدوم #بخش23  #نظامی #خسروـشیرینـفرهاد
رفتنت بار گران
با که همخوابی کنون ؟
اسم تو آتش به جان
با که چون آبی کنون ؟
میکنی یادم هنوز؟
خاطری داری ز من؟
بر سرت داری جنون؟
بودنت آرام جان
نیستم آرام و رام
بعد تو سرکش شدم
بر که آرامی کنون ؟
روز اول هست یادت؟
وعده هایت یاد داری؟
پیش هم تا پای جان؟
بعد تو پایان گزید
جان ز پا کز هجر جان
جان ز پا از هجرت و هجران تو
لحظه ای نامم بخوان
در نهان بعد از جدایی از تنم
بعد مرگم
روی سنگی مرمری
روی نامم لمس کن
دست بر خاکم بکش
ذره ای از حسرتم خاموش کن
کاش لمست
بوسه ای کاش ز تو
کاش بودم
کاش بودی
نیستی
رفت ز پا
پاسخی دِه
یاد داری وعده ها را؟؟؟

#مهدیـحیدری
👍1
گریختن شیرین از نزد مهین بانو به مداین


چو برزد بامدادان خازن چین
به دُرج گوهرین بر قفل زرین

برون آمد ز دُرج آن نقش چینی
شدن را کرده با خود نقش بینی

بتان چین به خدمت سر نهادند
بسان سرو بر پای ایستادند

چو شیرین دید روی مهربانان
به چربی گفت با شیرین زبانان

که بسم‌الله به صحرا می‌خرامم
مگر بسمل شود مرغی به دامم

بتان از سر سراغج باز کردند
دگرگون خدمتش را ساز کردند

به کردار کله‌داران چون نوش
قبا بستند بکر‌ان‌ِ قصب‌پوش

که رسمی بود کآن صحرا خرامان
به صید آیند بر رسم غلامان

همه در گرد شیرین حلقه بستند
چو حالی بر نشست او‌، بر نشستند

به صحرایی شدند از صحن ایوان
به سرسبزی چو خضر از آب حیوان

در آن صحرا روان کردند رهوار
و زان صحرا به صحراهای بسیار

شدند آن روضه، حوران دل‌کَش
به صحرایی چو مینو خرم و خوش

زمین از سبزه نزهت‌گاه آهو
هوا از مشک پُر‌، خالی ز آهو

سرانجام اسب را پرواز دادند
عنان خود به مرکب باز دادند

بت لشگرشکن بر پشت شبدیز
سواری تند بود و مرکبی تیز

چو مرکب گرم کرد از پیش یاران
برون افتاد از آن هم‌تک سواران

گمان بردند که اسبش سر کشیده‌ست
ندانستند کاو سر در کشیده‌ست

بسی چون سایه دنبالش دویدند
ز سایه در گذر‌، گَردَش ندیدند

به جستن تا به شب دم‌ساز گشتند
به نومیدی هم آخر باز گشتند

ز شاه خویش هر یک دور مانده
به تن رنجه‌، به دل رنجور مانده

به درگاه مهین‌بانو شبانگاه
شدند آن اختران بی‌طلعت ماه

به دیده پیش تختش راه رفتند
به تلخی حال شیرین باز گفتند

که سیاره چه شب‌بازی نمودش
تک طیاره چون اندر ربودش

مهین‌بانو چو بشنید این سخن را
صلا در داد غم‌های کهن را

فرود آمد ز تخت خویش غمناک
به سر بر خاک و سر هم بر سر خاک

از آن غم دست‌ها بر سر نهاده
ز دیده سیل طوفان بر گشاده

ز شیرین یاد، بی‌اندازه می‌کرد
بدو سوگ برادر تازه می‌کرد

به آب چشم گفت ای نازنین ماه
ز من چشم بدت بربود ناگاه

گلی بودی که باد از بارت افکند
ندانم بر کدامین خارت افکند

چه افتادت که مهر از ما بریدی
کدامین مهربان بر ما گزیدی؟

چو آهو زین غزالان سیر گشتی
گرفتار کدامین شیر گشتی؟

چو ماه از اخترانِ خود جدایی
نه خورشیدی چنین تنها چرایی؟

کجا سرو تو کز جانم چمن داشت؟
به هر شاخی رگی با جان من داشت

رخت ماه‌ست، تا خود بر که تابد
منش گم کرده‌ام تا خود که یابد

همه شب تا به روز این نوحه می‌کرد
غمش بر غم فزود و درد بر درد

چو مهر آمد برون از چاه بیژن
شد از نورش جهان را دیده روشن

همه لشگر به خدمت سر نهادند
به نوبت‌گاهِ فرمان ایستادند

که گر بانو بفرماید به شب‌گیر
پی شیرین برانیم اسب چون تیر

مهین‌بانو به رفتن میل ننمود
نه خود رفت و نه کس را نیز فرمود

چو در خواب این بلا را بود دیده
که بودی بازی از دستش پریده

چو حسرت خورد از پرواز آن باز
همان باز آمدی بر دست او باز

بدیشان گفت اگر ما باز گردیم
و گر با آسمان هم‌راز گردیم

نشد ممکن که در هیچ آب‌خوَردی
بیابیم از پی شبدیز گردی

نشاید شد پی مرغ پریده
نه دنبال شکارِ دام‌دیده

کبوتر چون پرید‌، از پس چه نالی‌؟
که وا برج آید ار باشد حلالی

بلی چندان شکیبم در فراقش
که برقی یابم از نعل براقش

چو زان گم‌گشته گنج آگاه گردم
دیگر ره با طرب همراه گردم

به گنجینه سپارم گنج را باز
بدین شکرانه گردم گنج پرداز

سپه چون پاسخ بانو شنیدند
به از فرمانبری کاری ندیدند

وزان سوی‌ِ دگر شیرین به شبدیز
جهان را می‌نوَشت از بهر پرویز

چو سیاره شتاب‌آهنگ می‌بود
ز ره رفتن به روز و شب نیآسود

قبا در بسته بر شکل غلامان
همی شد دِه به دِه سامان به سامان

نبود ایمن ز دشمن گاه و بی‌گاه
به کوه و دشت می‌شد راه و بی‌راه

رونده کوه را چون باد می‌راند
به تک در باد را چون کوه می‌ماند

نپوشد بر تو آن افسانه را راز
که در راهی زنی شد جادویی‌ساز

یکی آیینه و شانه درافکند
به افسونی به راهش کرد دربند

فلک این آینه وان شانه را جست
کزین کوه آمد و زان بیشه بر رُست

زنی کاو شانه و آیینه بِفْکنْد
ز سختی شد به کوه و بیشه مانند

شده شیرین در آن راه از بس اندوه
غبارآلود چندین بیشه و کوه

رُخش سیمای کم‌رختی گرفته
مزاج نازکش سختی گرفته

نشان می‌جست و می‌رفت آن دل‌افروز
چو ماه چارده، شب چارده روز

جنیبت را به یک منزل نمی‌ماند
خبر پرسان خبر پرسان همی‌راند

تکاور دستبرد از باد می‌برد
زمین را دور چرخ از یاد می‌برد

سپیده‌دم چو دم بر زد سپیدی
سیاهی خواند حرف ناامیدی

هزاران نرگس از چرخ جهان‌گرد
فرو شد تا بر آمد یک گل زرد

شتابان کرد شیرین بارگی را
به تلخی داد جان یکبارگی را

پدید آمد چو مینو‌، مرغ‌زاری
در او چون آب حیوان چشمه‌ساری

ز شرم آب آن رخشنده‌خانی
شده در ظلمت، آب زندگانی

ز رنج راه بود اندام خسته
غبار از پای تا سر برنشسته

به گِرد چشمه جولان زد زمانی
دَه اندر دَه ندید از کس نشانی

فرود آمد‌، به یک‌سو بارگی بست
ره اندیشه بر نظارگی بست
چو قصد چشمه کرد آن چشمهٔ نور
فلک را آب در چشم آمد از دور

سهیل از شعر شکرگون برآورد
نفیر از شعری گردون برآورد

پرندی آسمان‌گون بر میان زد
شد اندر آب و آتش در جهان زد

فلک را کرد کحلی‌پوش پروین
مُوَصّل کرد نیلوفر به نسرین

حصارش نیل شد یعنی شبانگاه
ز چرخ نیلگون سر بر زد آن ماه

تن سیمینش می‌غلطید در آب
چو غلطد قاقمی بر روی سنجاب

عجب باشد که گل را چشمه شوید
غلط گفتم که گل بر چشمه روید

در آب انداخته از گیسوان شست
نه ماهی بلکه ماه آورده در دست

ز مشک آرایش کافور کرده
ز کافورش جهان کافور‌خورده

مگر دانسته بود از پیش دیدن
که مهمانی نو‌‌اَش خواهد رسیدن

در آب چشمه‌سار آن شکر‌ِ ناب
ز بهر میهمان می‌ساخت جلاب


#داستانـعشق #فصلـدوم #بخش24  #نظامی #خسروـشیرینـفرهاد
👍1
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
یه قطعه ی زیبا از ام کلثوم
اینجاست که جمله موسیقی زبان احساس است معنی پیدا میکنه
ساقیا می ده که جز می نشکند پرهیز را
تا زمانی کم کنم این زهد رنگ‌آمیز را

ملکت آل بنی‌آدم ندارد قیمتی
خاک ره باید شمردن دولت پرویز را

دین زردشتی و آیین قلندر چند چند
توشه باید ساختن مر راه جان‌آویز را

هر چه اسباب است آتش درزن و خرم نشین
بدرهٔ ناداشتی به روز رستاخیز را

زاهدان و مصلحان مر نزهت فردوس را
وین گروه لاابالی جان عشق‌انگیز را

ساقیا زنجیر مشکین را ز مه بردار زود
بر رخ زردم نِه آن یاقوت شکّرریز را

سنایی ، غزل شماره ۹ از دیوان اشعار وی
ArtinALP pinned «پیر مستی به شب راهیِ بازار شد فارغ از خود بر خودش آوار شد چون کسی در دل نداشت ذکر الله بر دلش هموار شد پشت او خالی ولی باری به دوشَش میکشید او به دل شُکر خدا داشت بر زمین پا میکِشید نقشی از دل میکِشید از خوشی آواز میخواند از خوشی آواز مستی همچو رود و همچو…»
acı yazma Kara Yazı
Böyle çalma hasret sazı
acı yazma Kara Yazı
Böyle çalma hasret sazı
Ben özümde yaraliam
Ben de toprak'a yolcuyam
acı yazma Kara Yazı
Böyle çalma hasret sazı
Yine geldi Kara Yazı
Unutulmur onun nazi
Beni sen nerde aradın
Dertli canı bulamadın
Tabib aradın dertlere
Sonra sevgi hatırladın
Yazı yazma Kara Yazı
Yandırir canı Can yazı
Yazı yazma yaraliam
Karakolda arioram
Yazı yazma yaraliam
Hasretinde yaşioram
Yazı yazma Kara Yazı
Al bu canım Bırak sazı
Yara vurma yaraliam
Yoksa yaramı bağlayan
Kara yazma Kara Yazı
Çileye dolup güz yaşı
#مهدیـحیدری
Please open Telegram to view this post
VIEW IN TELEGRAM