Forwarded from Deleted Account
» می توان اعتراض کرد که بیشتر بحث پیش گفته یک مانور اصطلاح شناختی است، یعنی صرفاً بر آنچه که پیش تر فیلسوفان علیت خوانده اند برچسب ´علیت نومولوژیک´ می نهد و آن را با روابط کاملا متفاوتی که فیلسوفان آنها را روابط علّی نام ننهاده اند، طبقه بندی می کند. و چه بسا چنین باشد که واژه ی ´علت´و هم ریشه هایش چنان قریباً و اکیداً توسط فیلسوفان به علیت نومولوژیک وابسته شده اند که باید از آنها صرف نظر کرد. اما حتی در آن صورت، نکته ی اصلی باقی می ماند، زیرا علیت نومولوژیک رابطه ای میان یک منبع و یک پیامد(consequence) یا نتیجه است، علیت مادی نیز (مثلا تولید) چنین است، علیت پیامدگرا نیز چنین است (مثلا سیب به موجب سرخ بودن رنگی است) و همینطور برای علیت اندراجی … اینها همه روابط منبع-پیامد یا روابط پیامدزا (result-yielding) هستند.»
پس می توانیم تابدانجا که علیت بتواند به همراه دیگر روابط پیامدزا، مانند هنگامی که ضروریت منطقی یک خاصه ی [F] توسط خاصه ی دوم [G] از جمله ی روابط پیامدزا طبقه بندی شود،
با سوسا موافقت داشته باشیم، اما در عین حال میان علیت و دیگر روابط پیامدزای غیرعلّی تمایز نهیم.
پس می توانیم تابدانجا که علیت بتواند به همراه دیگر روابط پیامدزا، مانند هنگامی که ضروریت منطقی یک خاصه ی [F] توسط خاصه ی دوم [G] از جمله ی روابط پیامدزا طبقه بندی شود،
با سوسا موافقت داشته باشیم، اما در عین حال میان علیت و دیگر روابط پیامدزای غیرعلّی تمایز نهیم.
Forwarded from Deleted Account
4. توصیف های تمثیلی و تحت اللفظی (literal)
به نظر من ملاحظات فوق دلیل خوبی برای این باور به ما می دهد که هیچ نظریه یا تعریف موجود یا ممکنی از علیت نیست که اراده ی خدا بر بیگ بنگ در آن بگنجد.
چگونه یک مدافع علیت الهی می تواند به این برهان ها پاسخ دهد؟ یک پاسخ می تواند این باشد که اراده ی خدا یک «علت» آغاز جهان نیست، بلکه «خالق» یا «مولِّد» آغاز جهان است.
اما این تغییر واژگان مسئله را حل نمی کند؛ «[e] [c] را خلق می کند» و «[e] [c] را تولید می کند»
هردو حاکی از آنند که «[e] [c] را موجب[=علت] می شود»،
پس مسئله حل نشده است. اگر بخواهیم تصور کنیم که «[e] [c] را خلق می کند» دال بر «[e] [c] را موجب[=علت] می شود» نیست،
آنگاه واژه ی «خلق» را از معنای ظاهری اش تهی ساخته ایم. اگر «خلق می کند» دیگر به معنای متعارف اش نباشد، ناچاریم بگوییم که به چه معنایی است.??
به نظر من ملاحظات فوق دلیل خوبی برای این باور به ما می دهد که هیچ نظریه یا تعریف موجود یا ممکنی از علیت نیست که اراده ی خدا بر بیگ بنگ در آن بگنجد.
چگونه یک مدافع علیت الهی می تواند به این برهان ها پاسخ دهد؟ یک پاسخ می تواند این باشد که اراده ی خدا یک «علت» آغاز جهان نیست، بلکه «خالق» یا «مولِّد» آغاز جهان است.
اما این تغییر واژگان مسئله را حل نمی کند؛ «[e] [c] را خلق می کند» و «[e] [c] را تولید می کند»
هردو حاکی از آنند که «[e] [c] را موجب[=علت] می شود»،
پس مسئله حل نشده است. اگر بخواهیم تصور کنیم که «[e] [c] را خلق می کند» دال بر «[e] [c] را موجب[=علت] می شود» نیست،
آنگاه واژه ی «خلق» را از معنای ظاهری اش تهی ساخته ایم. اگر «خلق می کند» دیگر به معنای متعارف اش نباشد، ناچاریم بگوییم که به چه معنایی است.??
Forwarded from Deleted Account
در مورد یک راه حل دیگر، یعنی اینکه بگوییم که خدا «اراده می کند» که جهان هستی آغاز کند،
اما «علت» آغاز وجود آن نمی شود نیز مسئله ی مشابهی وجود دارد. من در بخش های پیشین موقتاً واژگان «اراده ی خدا» و «اراده ی الهی» را به کار بردم، اما این کاربرد نیازمند بازبینی است. «[x] اراده می کند که [e] و [e] از اراده ی [x] واقع می شود»
منطقاً حاکی از آن است که «اراده ی [x] علت [e] است.»
اگر کنش اراده کردن خدا کنشی علّی نباشد، دشوار بتوان گفت که «اراده کردن» در مورد خدا به چه معناست. [در مورد خدا] این معنا، معادل این معنا نیست که «یوهان صرفاً با اراده کردن دست شکسته اش را حرکت داد».
اما «علت» آغاز وجود آن نمی شود نیز مسئله ی مشابهی وجود دارد. من در بخش های پیشین موقتاً واژگان «اراده ی خدا» و «اراده ی الهی» را به کار بردم، اما این کاربرد نیازمند بازبینی است. «[x] اراده می کند که [e] و [e] از اراده ی [x] واقع می شود»
منطقاً حاکی از آن است که «اراده ی [x] علت [e] است.»
اگر کنش اراده کردن خدا کنشی علّی نباشد، دشوار بتوان گفت که «اراده کردن» در مورد خدا به چه معناست. [در مورد خدا] این معنا، معادل این معنا نیست که «یوهان صرفاً با اراده کردن دست شکسته اش را حرکت داد».
Forwarded from Deleted Account
💢شاید بتوانیم بگوییم که واژه های «اراده کردن» و «علت» در مورد خدا به معنای استعاری به کار می روند. یعنی خدا ویژگی هایی دارد که شبیه ویژگی هایی است که ما معمولاً «اراده کردن» می خوانیم، و ویژگی هایی هم دارد که متفاوت از ماست. تمثیل «اراده کردن» چنین خواهد بود:
اگر انسانی چیزی را اراده کند، این اراده یک رخداد ذهنی است که مقصود از آن ایجاد رخدادی دیگر است. به همین ترتیب، می توانیم در مورد خدا بگوییم که او رخدادی ذهنی را تجربه می کند که مقصود از آن به ایجاد رخداد دیگری است. این یک تمثیل است.
تفاوتی نیز وجود دارد، و آن اینکه اراده ی خدا شرط منطقاً کافی برای وجود یک رخداد اراده شده است، در حالی که اراده ی بشری شرط منطقاً کافی برای وجود رخداد اراده شده نیست.
اگر انسانی چیزی را اراده کند، این اراده یک رخداد ذهنی است که مقصود از آن ایجاد رخدادی دیگر است. به همین ترتیب، می توانیم در مورد خدا بگوییم که او رخدادی ذهنی را تجربه می کند که مقصود از آن به ایجاد رخداد دیگری است. این یک تمثیل است.
تفاوتی نیز وجود دارد، و آن اینکه اراده ی خدا شرط منطقاً کافی برای وجود یک رخداد اراده شده است، در حالی که اراده ی بشری شرط منطقاً کافی برای وجود رخداد اراده شده نیست.
Forwarded from Deleted Account
به هر حال، این توسل به «تمثیلی» بودن کاربرد واژگان، تهدیدی برای فهم پذیر بودن سخن ما در مورد اراده ی خداست. گفتیم که اراده ی خدا یک رخداد ذهنی است که
«مقصود از آن ایجاد رخداد دیگری است».
با این حال، معنای تحت اللفظی این جمله در مورد معطوف به قصدی بودن حاکی از آن است که
«منطقاً ممکن است که این مقصود حاصل نشود».
هنگامی که می گوییم آلیس قصد دارد کتابی بنویسد، بخشی از معنای سخن مان این است که منطقاً ممکن است که او نتواند مقصودش را حاصل کند. با معلوم بودن معنای تحت اللفظی «مقاصد»، جمله ای به شکل «[x] اراده می کند که [F] تحقق یابد و [F] تحقق می یابد» نه صدقی منطقی است و نه تحلیلی.
در نتیجه تبیین معنای تمثیلی «اراده ی الهی» در قالب «قصد انجام چیزی را داشتن» نمی تواند مستلزم کاربرد تحت اللفظی «قصد انجام چیزی را داشتن» باشد. اما اگر «قصد داشتن» به معنای تمثیلی به کار رفته باشد، آنگاه مسئله ی توضیح اینکه منظورمان از این واژه چیست باز رخ می نماید.
«مقصود از آن ایجاد رخداد دیگری است».
با این حال، معنای تحت اللفظی این جمله در مورد معطوف به قصدی بودن حاکی از آن است که
«منطقاً ممکن است که این مقصود حاصل نشود».
هنگامی که می گوییم آلیس قصد دارد کتابی بنویسد، بخشی از معنای سخن مان این است که منطقاً ممکن است که او نتواند مقصودش را حاصل کند. با معلوم بودن معنای تحت اللفظی «مقاصد»، جمله ای به شکل «[x] اراده می کند که [F] تحقق یابد و [F] تحقق می یابد» نه صدقی منطقی است و نه تحلیلی.
در نتیجه تبیین معنای تمثیلی «اراده ی الهی» در قالب «قصد انجام چیزی را داشتن» نمی تواند مستلزم کاربرد تحت اللفظی «قصد انجام چیزی را داشتن» باشد. اما اگر «قصد داشتن» به معنای تمثیلی به کار رفته باشد، آنگاه مسئله ی توضیح اینکه منظورمان از این واژه چیست باز رخ می نماید.
Forwarded from Deleted Account
به نظر نمی رسد که این مسئله راه حلی داشته باشد؛ ما گرفتار تبیین های پس رونده ی تمثیلی برای واژگانی می شویم که از پی هم می آیند، بدون اینکه با یافتن تبیینی که شامل واژگانی با استعمال متعارفی یا تحت اللفظی باشد، راهی برای خروج از این قهقرا بیابیم.این یک پس روی فاسد است؛ برای فهم عبارت
❗️ 1❗️ لازم است تا عبارت ❗️2❗️ را بفهمیم، اما برای فهم عبارت❗️ 2❗️ باید عبارت ❗️3 ❗️را بفهیم، و الی آخر. این بدان معناست که نمی توانیم به معنای معینی از این اظهار که خدا آغازیدن وجودجهان را موجب می شود، اراده می کند یا قصد می کند، نائل شویم.
❗️ 1❗️ لازم است تا عبارت ❗️2❗️ را بفهمیم، اما برای فهم عبارت❗️ 2❗️ باید عبارت ❗️3 ❗️را بفهیم، و الی آخر. این بدان معناست که نمی توانیم به معنای معینی از این اظهار که خدا آغازیدن وجودجهان را موجب می شود، اراده می کند یا قصد می کند، نائل شویم.
Forwarded from Deleted Account
یک صورت بندی تحت اللفظی از رابطه ی الهی با بیگ بنگ
اما این بدان معنا نیست که نمی توانیم به گونه ای قابل فهم درباره ی خدا و رابطه اش با بیگ بنگ سخن بگوییم.
به نظر می رسد که می توانیم بگوییم که دست کم یک خاصیت((n-تاییِ F)) وجود دارد که خدا در آن می گنجد و به موجب گنجیدن در این خاصه، خدا در رابطه ای با بیگ بنگ قرار می گیرد که همانا شرط منطقاً کافی بودن برای بیگ بنگ باشد.
چه بسا بتوانیم به دقت بیش تر بگوییم که [F] خاصه ای ذهنی است، که «ذهنی» در واژگان راجعیّت (intentionality) (در سنت برنتانو، هوسرل، چیلسوم و سِرل) معنا می شود. به علاوه، می توانیم بگوییم که این کنش راجعی توسط خدایی انجام می گیرد که خاصه ی معینی را، که بیگ بنگ باشد، به عنوان ابژه ی راجعی اش دارد.
به این طریق، خاصیت بیگ بنگ بودن یک خاصه ی مرتبه ی دوم می شود، یعنی، ابژه ی راجاعی یک کنش راجعی الهی [A] به گونه ای که ابژه ی راجعی [A] یک شرط منطقاً کافی است.
در اینجا سخن گفتن از «کنش راجعی» می تواند به معنای تحت اللفظی باشد، زیرا اینها واژگان فنّیِ ادبیات فیلسوفان اند و «کنش» در اینجا معنایی متفاوت از «کنش» در «کنشَ[=عمل] به جای جِین مشکل را حل کرد» یا » آخرین کنش[=عمل] او ناامید کننده بود».
است
اما این بدان معنا نیست که نمی توانیم به گونه ای قابل فهم درباره ی خدا و رابطه اش با بیگ بنگ سخن بگوییم.
به نظر می رسد که می توانیم بگوییم که دست کم یک خاصیت((n-تاییِ F)) وجود دارد که خدا در آن می گنجد و به موجب گنجیدن در این خاصه، خدا در رابطه ای با بیگ بنگ قرار می گیرد که همانا شرط منطقاً کافی بودن برای بیگ بنگ باشد.
چه بسا بتوانیم به دقت بیش تر بگوییم که [F] خاصه ای ذهنی است، که «ذهنی» در واژگان راجعیّت (intentionality) (در سنت برنتانو، هوسرل، چیلسوم و سِرل) معنا می شود. به علاوه، می توانیم بگوییم که این کنش راجعی توسط خدایی انجام می گیرد که خاصه ی معینی را، که بیگ بنگ باشد، به عنوان ابژه ی راجعی اش دارد.
به این طریق، خاصیت بیگ بنگ بودن یک خاصه ی مرتبه ی دوم می شود، یعنی، ابژه ی راجاعی یک کنش راجعی الهی [A] به گونه ای که ابژه ی راجعی [A] یک شرط منطقاً کافی است.
در اینجا سخن گفتن از «کنش راجعی» می تواند به معنای تحت اللفظی باشد، زیرا اینها واژگان فنّیِ ادبیات فیلسوفان اند و «کنش» در اینجا معنایی متفاوت از «کنش» در «کنشَ[=عمل] به جای جِین مشکل را حل کرد» یا » آخرین کنش[=عمل] او ناامید کننده بود».
است
Forwarded from Deleted Account
اگر اعتراض شود که «کنش راجعی» در «انسان (متجسّم، غیر عالم مطلق و غیرقادرمطلق)
کنش های راجعی انجام می دهد» و «خدا (غیرمتجسّم، عالم مطلق و قادرمطلق) کنش های راجعی انجام می دهد» معنای یگانه ای ندارد،
پس می توانیم به سطح عام تری از سخن بازگردیم. می توانیم بگوییم که میان خدا و خاصه ی انفجاربزرگ بودن رابطه ی معین[R] برقرار است، به گونه ای که به موجب داشتن رابطه ی [R] خدا با بیگ بنگ، منطقا ایجاد بیگ بنگ ضروری است.
خلاصه، با اطمینان می توانیم بگوییم که خدا علت بیگ بنگ نیست، بلکه خدا [R] بیگ بنگ است، که » خدا [R] بیگ بنگ است» بدان معناست که خدا در رابطه ی معین [R] با بیگ بنگ قرار دارد، که به موجب قرار گرفتن در این رابطه منطقاً ایجاد این پدیده را لازم می دارد. (برای سهولت بیان،در بخش بعد گاهی با تسامح از خدا در رابطه ی [R] با بیگ بنگ است سخن خواهم گفت، اما چنین بیانی باید دقیقاً به همان نحوی تحلیل شود که » خدا [R] بیگ بنگ است» تحلیل شده است.)
کنش های راجعی انجام می دهد» و «خدا (غیرمتجسّم، عالم مطلق و قادرمطلق) کنش های راجعی انجام می دهد» معنای یگانه ای ندارد،
پس می توانیم به سطح عام تری از سخن بازگردیم. می توانیم بگوییم که میان خدا و خاصه ی انفجاربزرگ بودن رابطه ی معین[R] برقرار است، به گونه ای که به موجب داشتن رابطه ی [R] خدا با بیگ بنگ، منطقا ایجاد بیگ بنگ ضروری است.
خلاصه، با اطمینان می توانیم بگوییم که خدا علت بیگ بنگ نیست، بلکه خدا [R] بیگ بنگ است، که » خدا [R] بیگ بنگ است» بدان معناست که خدا در رابطه ی معین [R] با بیگ بنگ قرار دارد، که به موجب قرار گرفتن در این رابطه منطقاً ایجاد این پدیده را لازم می دارد. (برای سهولت بیان،در بخش بعد گاهی با تسامح از خدا در رابطه ی [R] با بیگ بنگ است سخن خواهم گفت، اما چنین بیانی باید دقیقاً به همان نحوی تحلیل شود که » خدا [R] بیگ بنگ است» تحلیل شده است.)
Forwarded from Deleted Account
5. ایرادات به برهان های پشتیبان اینکه خدا نمی تواند علت باشد
ایراد اول
می توان ایراد گرفت که رابطه ی الهی [R] نمی تواند صرفا یک شرط منطقاً کافی برای بیگ بنگ باشد. قرار گرفتن خدا در این رابطه ی منطقی با بیگ بنگ مشابه رابطه ی
منطقاً کافی نارنجی بودن خورشید با رنگی بودن آن نیست.
نارنجی بودن خورشید به هیج معنایی منجر به
⬅️ ایجاد رنگی بودن آن نمی شود.➡️
اما در رابطه ی[R] قرار داشتن خدا، منجر به ایجاد بیگ بنگ می شود.
اما این ایراد آشکارا مصاده ی به مطلوب است.
پیش تر (در بخش 2) محاجه کردم که قرار گرفتن خدا در رابطه ای با بیگ بنگ هیچ یک از تعاریف مطرح از علیت را ارضا نمی کند و رابطه ی منطقاً ضروری علت بودن را ارضا نمی کند (بخش 3). لذا، طرح مترادف های «علت شدن» مانند «موجب شدن» یا «تولید» و غیره صرفاً مصادره ی به مطلوب است.
ممکن است ایراد گیر پاسخ دهد که یک عدم تشابه مهم میان رخداد الهی موردنظر و دیگر شرایط کافی منطقی هست، و آن اینکه قرار گرفتن خدا در رابطه با بیگ بنگ یک رخداد است، یک جزئی انضمامی است، و بیگ بنگ جزئی انضمامی دیگری است، درحالی که دیگر روابط منطقی میان اشیای انتزاعی برقرار اند.
ایراد اول
می توان ایراد گرفت که رابطه ی الهی [R] نمی تواند صرفا یک شرط منطقاً کافی برای بیگ بنگ باشد. قرار گرفتن خدا در این رابطه ی منطقی با بیگ بنگ مشابه رابطه ی
منطقاً کافی نارنجی بودن خورشید با رنگی بودن آن نیست.
نارنجی بودن خورشید به هیج معنایی منجر به
⬅️ ایجاد رنگی بودن آن نمی شود.➡️
اما در رابطه ی[R] قرار داشتن خدا، منجر به ایجاد بیگ بنگ می شود.
اما این ایراد آشکارا مصاده ی به مطلوب است.
پیش تر (در بخش 2) محاجه کردم که قرار گرفتن خدا در رابطه ای با بیگ بنگ هیچ یک از تعاریف مطرح از علیت را ارضا نمی کند و رابطه ی منطقاً ضروری علت بودن را ارضا نمی کند (بخش 3). لذا، طرح مترادف های «علت شدن» مانند «موجب شدن» یا «تولید» و غیره صرفاً مصادره ی به مطلوب است.
ممکن است ایراد گیر پاسخ دهد که یک عدم تشابه مهم میان رخداد الهی موردنظر و دیگر شرایط کافی منطقی هست، و آن اینکه قرار گرفتن خدا در رابطه با بیگ بنگ یک رخداد است، یک جزئی انضمامی است، و بیگ بنگ جزئی انضمامی دیگری است، درحالی که دیگر روابط منطقی میان اشیای انتزاعی برقرار اند.
Forwarded from Deleted Account
این برهان ناقض غیردقیق است➡️.
طبق یک رویکرد به رخدادها یا حالات، یک رخداد یا حالت تمثّل یک خاصه توسط چیزی است.
تمثّل در خاصهه ی چندتایی(polyadic) [R] توسط خدا یک حالت است
، همان طور که تمثّل در دویدن و زنده بودن برای جِین یک حالت است.
حالت انضمامی تمثّل جِین در دویدن یک شرط منطقاً کافی برای تمثّل در حالت انضمامی زنده بودن جِین است. پس دو حالت انضمامی در رابطه ای انضمامی با هم قرار گرفته اند. از این جهت، این وضعیت مشابه رابطه ی خدا با بیگ بنگ است.
با این حال، ممکن است این تصور باقی باشد که در ضروریت منطقی بودن رابطه ی خدا با بیگ بنگ مؤلفه ی مهمی هست که ضروریت منطقیِ رابطه ی نارنجی بودن خورشید با رنگی بودن خورشید، یا ضروریت منطقی دویدن جِین با زنده بودن اش، فاقد آن است. مؤلفه ای که به طریق استعاری به زبان علّی فراچنگ می آید («ایجاد می کند» ، «موجب می شود» و غیره). ایرادگیر می تواند بیان دارد که شهوداً واضح است که میان این دو مورد تفاوتی وجود دارد، حتی اگر نتوان آن تفاوت را به شیوه ی مناسبی به زبان آورد.
طبق یک رویکرد به رخدادها یا حالات، یک رخداد یا حالت تمثّل یک خاصه توسط چیزی است.
تمثّل در خاصهه ی چندتایی(polyadic) [R] توسط خدا یک حالت است
، همان طور که تمثّل در دویدن و زنده بودن برای جِین یک حالت است.
حالت انضمامی تمثّل جِین در دویدن یک شرط منطقاً کافی برای تمثّل در حالت انضمامی زنده بودن جِین است. پس دو حالت انضمامی در رابطه ای انضمامی با هم قرار گرفته اند. از این جهت، این وضعیت مشابه رابطه ی خدا با بیگ بنگ است.
با این حال، ممکن است این تصور باقی باشد که در ضروریت منطقی بودن رابطه ی خدا با بیگ بنگ مؤلفه ی مهمی هست که ضروریت منطقیِ رابطه ی نارنجی بودن خورشید با رنگی بودن خورشید، یا ضروریت منطقی دویدن جِین با زنده بودن اش، فاقد آن است. مؤلفه ای که به طریق استعاری به زبان علّی فراچنگ می آید («ایجاد می کند» ، «موجب می شود» و غیره). ایرادگیر می تواند بیان دارد که شهوداً واضح است که میان این دو مورد تفاوتی وجود دارد، حتی اگر نتوان آن تفاوت را به شیوه ی مناسبی به زبان آورد.
Forwarded from Deleted Account
اما این موضع ما را به نظریه ی وصف ناپذیری (ineffability) باز می گرداند.
بنا بر این نظریه: «خدا به معنای تحت اللفظی علت بیگ بنگ نیست، بلکه به معنایی استعاری علت بیگ بنگ است، گرچه مشخص نمودن صریح تشابهی که میان علیت و رابطه ی خدا با بیگ بنگ که این استعاره را توجیه می کند غیر ممکن است.»*/*
مطابق نظریه ی وصف ناپذیری، [R] بیگ بنگ خدا است ، رابطه ای با دو خاصه است؛ یک خاصهء [R] کردن خدا، این است که[R] کردن یک شرط منطقاً کافی برای بیگ بنگ است، و خاصه ی دوم خاصه ای وصف ناپذیر است، که می توانیم آن را خاصه ی [x] بخوانیم، به گونه ای که خاصه ی [x] خاصه ای از [R] کردن خداست که [R] کردن را مشابه با رابطه ای علّی می سازد.
بنا بر این نظریه: «خدا به معنای تحت اللفظی علت بیگ بنگ نیست، بلکه به معنایی استعاری علت بیگ بنگ است، گرچه مشخص نمودن صریح تشابهی که میان علیت و رابطه ی خدا با بیگ بنگ که این استعاره را توجیه می کند غیر ممکن است.»*/*
مطابق نظریه ی وصف ناپذیری، [R] بیگ بنگ خدا است ، رابطه ای با دو خاصه است؛ یک خاصهء [R] کردن خدا، این است که[R] کردن یک شرط منطقاً کافی برای بیگ بنگ است، و خاصه ی دوم خاصه ای وصف ناپذیر است، که می توانیم آن را خاصه ی [x] بخوانیم، به گونه ای که خاصه ی [x] خاصه ای از [R] کردن خداست که [R] کردن را مشابه با رابطه ای علّی می سازد.
Forwarded from Deleted Account
💢اما به این سه دلیل زیر نظریه وصف ناپذیری شکست می خورد.
(1) اگر خاصه [R] کردن.. [x] را مشابه رابطه ی علّی می سازد،
آنگاه [x] خاصه ایست که وجه مشترکی با رابطه ی علّی و با رابطه ی [R] دارد. از آنجا که خاصه ی [x] متعلق به رابطه ی علّی است،
و می توانیم به نحو تحت اللفظی رابطه ی علّی را توضیح دهیم، باید بتوانیم به نحو تحت اللفظی روابط علّی خاصه ی [x] را توضیح دهیم و بگویم که رابطه ی [R] با رابطه ی علّی فلان وجه مشترک را دارد. اما نظریه ی وصف ناپذیری از پس این امر بر نمی آید.
(1) اگر خاصه [R] کردن.. [x] را مشابه رابطه ی علّی می سازد،
آنگاه [x] خاصه ایست که وجه مشترکی با رابطه ی علّی و با رابطه ی [R] دارد. از آنجا که خاصه ی [x] متعلق به رابطه ی علّی است،
و می توانیم به نحو تحت اللفظی رابطه ی علّی را توضیح دهیم، باید بتوانیم به نحو تحت اللفظی روابط علّی خاصه ی [x] را توضیح دهیم و بگویم که رابطه ی [R] با رابطه ی علّی فلان وجه مشترک را دارد. اما نظریه ی وصف ناپذیری از پس این امر بر نمی آید.
Forwarded from Deleted Account
(2) نظریه ی وصف ناپذیری فاقد هرگونه توجیهی برای این اظهار است که خاصه[x] وجود دارد.
نظریه ی وصف ناپذیری هیچ توضیحی را با فرض وجود خاصه ی [x] ذکر نمی کند، و هیچ مقدمه ای را ذکر نمی کند که وجود خاصه ی [x] از آن استخراج شود. تنها توجیه مشهود می تواند این باشد که شخص تجربه ی رازآمیز و مستقیمی «فراسو»ی بیگ بنگ را [R] کردن خدا، و «فراسو»ی خاصه ی [x] این [R] کردن دارد،
اما هنگام گزارش این شهود، درمی یابد که هیچ کاربرد مکفی و تحت اللفظی ای از واژگان ندارد که بتواند برای توصیف این خاصه ی [x] استعمال کند. با این حال، اگر این نظریه که خدا به طریقی استعاری علت جهان شده است،
مشتمل بر گفتن هیچ چیز در مورد آنچه که «فراسو» ی یک تجربه ی رازآمیز وصف ناپذیر است، نباشد آنگاه این یک نظریه ی مبتنی بر خرد طبیعی نیست، بلکه پروازی است به رازورزی و جولان «خرد ماوراطبیعی». پس برای فیلسوفی که معطوف به برساختن جهان بینی ای مبتنی بر خرد طبیعی است، فاقد هرگونه جاذبه است.
نظریه ی وصف ناپذیری هیچ توضیحی را با فرض وجود خاصه ی [x] ذکر نمی کند، و هیچ مقدمه ای را ذکر نمی کند که وجود خاصه ی [x] از آن استخراج شود. تنها توجیه مشهود می تواند این باشد که شخص تجربه ی رازآمیز و مستقیمی «فراسو»ی بیگ بنگ را [R] کردن خدا، و «فراسو»ی خاصه ی [x] این [R] کردن دارد،
اما هنگام گزارش این شهود، درمی یابد که هیچ کاربرد مکفی و تحت اللفظی ای از واژگان ندارد که بتواند برای توصیف این خاصه ی [x] استعمال کند. با این حال، اگر این نظریه که خدا به طریقی استعاری علت جهان شده است،
مشتمل بر گفتن هیچ چیز در مورد آنچه که «فراسو» ی یک تجربه ی رازآمیز وصف ناپذیر است، نباشد آنگاه این یک نظریه ی مبتنی بر خرد طبیعی نیست، بلکه پروازی است به رازورزی و جولان «خرد ماوراطبیعی». پس برای فیلسوفی که معطوف به برساختن جهان بینی ای مبتنی بر خرد طبیعی است، فاقد هرگونه جاذبه است.
Forwarded from Deleted Account
(3) بهترین تبیین سرچشمه های این «شهود» که خدا به گونه ای استعاری علت چنین چیزی شده است،
و صرفاً شرط کافی بیگ بنگ نیست، بدان معنا نیست که این شهود درست است. ریشه ی این «شهود» سنت دراز و شایع (در فلسفه، دین و «زبان متعارف») کاربرد واژگان علّی، «موجب می شود»، «خلق می کند»، «اراده می کند» و غیره برای توصیف رابطه ی خدا با آغاز جهان است. تداعی روانشناختی خاص از گزینش این سنت زبانی به این «شهود» منجر می شود که باید یک خاصه ی[x] در رابطه ی خدا با بیگ بنگ باشد که مبنای استعاری کاربرد «موجب می شود» است.
و صرفاً شرط کافی بیگ بنگ نیست، بدان معنا نیست که این شهود درست است. ریشه ی این «شهود» سنت دراز و شایع (در فلسفه، دین و «زبان متعارف») کاربرد واژگان علّی، «موجب می شود»، «خلق می کند»، «اراده می کند» و غیره برای توصیف رابطه ی خدا با آغاز جهان است. تداعی روانشناختی خاص از گزینش این سنت زبانی به این «شهود» منجر می شود که باید یک خاصه ی[x] در رابطه ی خدا با بیگ بنگ باشد که مبنای استعاری کاربرد «موجب می شود» است.
Forwarded from Deleted Account
میان (مثلاً) رابطه ی نارنجی و رنگ و رابطه ی [R] خدا با بیگ بنگ تفاوت هایی هست، اما هیچ یک علّی-وار نیستند.
نارنجی یک قسم رنگ است، اما رابطه ی خدا با بیگ بنگ یک قسم بیگ بنگ نیست.
به علاوه، نارنجی بودن یک خاصه ی مونادیک [=یکتایی] از همان چیز است که رنگی بودن یک خاصه اش است، اما خاصه ی R پولیادیک [=چندتایی] است و چیزهای مختلفی را به هم مربوط می کند. سوم اینکه، نارنجی بودن و رنگی بودن هر دو خواصی فیزیکی هستند، درحالی که رابطه ی الهی یک خاصه ی ذهنی است و بیگ بنگ بودن یک خاصه ی فیزیکی.
همچنین می توان ویژگی های صوری رابطه ی [R] را ذکر کنیم: این خاصه نامتقارن، تراگذری(transitive)، و غیرانعکاسی (irreflexive) است،
اما بسیاری از روابط غیرعلّی نیز واجد این ویژگی ها هستند.
نارنجی یک قسم رنگ است، اما رابطه ی خدا با بیگ بنگ یک قسم بیگ بنگ نیست.
به علاوه، نارنجی بودن یک خاصه ی مونادیک [=یکتایی] از همان چیز است که رنگی بودن یک خاصه اش است، اما خاصه ی R پولیادیک [=چندتایی] است و چیزهای مختلفی را به هم مربوط می کند. سوم اینکه، نارنجی بودن و رنگی بودن هر دو خواصی فیزیکی هستند، درحالی که رابطه ی الهی یک خاصه ی ذهنی است و بیگ بنگ بودن یک خاصه ی فیزیکی.
همچنین می توان ویژگی های صوری رابطه ی [R] را ذکر کنیم: این خاصه نامتقارن، تراگذری(transitive)، و غیرانعکاسی (irreflexive) است،
اما بسیاری از روابط غیرعلّی نیز واجد این ویژگی ها هستند.
Forwarded from Deleted Account
ایراد دوم
تئیست، لاادری یا اَتئیستی که باور دارد که گفتن اینکه خدا علت موجِّد جهان است منطقاً مفهوم است،
ممکن است جسورانه با مسأله شاخ به شاخ شود و اظهار دارد که اینکه خدا شرط منطقاً کافی بیگ بنگ است مثال نقضی بر تعاریف موجود از علیت است که در بخش 2 بررسی شدند،
و نشان می دهد که این تعاریف غلط اند، و نیز مثال نقض معتبری بر اصل (1) من است که می گوید علل شرایط منطقاً کافی نیستند. ایرادگیر ادعا می کند: «تمام تعاریف موجود و ممکن تقارنی یا نومولوژیک از علیت کاذب اند. تعریف صحیح یک تعریف نامقارنتی و تکینه گراست که مجاز می دارد برخی روابط علّی روابط منطقی باشند.
تئیست، لاادری یا اَتئیستی که باور دارد که گفتن اینکه خدا علت موجِّد جهان است منطقاً مفهوم است،
ممکن است جسورانه با مسأله شاخ به شاخ شود و اظهار دارد که اینکه خدا شرط منطقاً کافی بیگ بنگ است مثال نقضی بر تعاریف موجود از علیت است که در بخش 2 بررسی شدند،
و نشان می دهد که این تعاریف غلط اند، و نیز مثال نقض معتبری بر اصل (1) من است که می گوید علل شرایط منطقاً کافی نیستند. ایرادگیر ادعا می کند: «تمام تعاریف موجود و ممکن تقارنی یا نومولوژیک از علیت کاذب اند. تعریف صحیح یک تعریف نامقارنتی و تکینه گراست که مجاز می دارد برخی روابط علّی روابط منطقی باشند.
Forwarded from Deleted Account
مشکل این «ایراد جسورانه» این است که هیچ توجیه آشکاری برای این باور نیست که یک تعریف صحیح از علیت هست که نامقارنتی و تکینه گرا باشد و روابط منطقی سوای رابطه ی مفروض خدا با علیت را مجاز دارد. اما دقیقاً همین رخدادها هستند که سرشت علّی آنها محق مناقشه است. در تقابل با استدلال هایی که ارائه نموده ام، مفروض داشتن اینکه این کنش ها روابط علّی هستند پاسخی مبتنی بر مصادره ی به مطلوب است. به منظور نشان دادن اینکه رابطه ی الهی مورد نظر رابطه ای علّی است، باید دلیل منطقاً مستقلی برای این باور داشته باشیم که قسمی تعریف صحیح علیت هست که رابطه ی الهی [R] آن را ارضا می کند. اما چنین دلیلی وجود ندارد. برهان زیر را ملاحظه کنید:
Forwarded from Deleted Account
(2) یک دلیل کافیِ[j] برای این باور هست که تعریف صحیحی از علیت یافت می شود که تکینه گرا، نامقارنتی باشد و روابط منطقی را مجاز دارد.
اگر دلیل ارائه شده ی3 [j] باشد، آنگاه آن برهان که رابطه ی الهی [R] رابطه ای علّی است، مصادره ی به مطلوب است.
می توان ایراد گرفت که مدافع برنهاده ی «علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد» در وضعیت مصادره ی به مطلوب مشابهی است و لذا «تکافوی ادلّه» پیش می آید. ممکن است گفته شود که مدافع این برنهاده با فرض اینکه (3) کاذب است یا نمی تواند نقش دلیل [j] را بازی کند، مصادره ی به مطلوب می کند.
اگر دلیل ارائه شده ی3 [j] باشد، آنگاه آن برهان که رابطه ی الهی [R] رابطه ای علّی است، مصادره ی به مطلوب است.
می توان ایراد گرفت که مدافع برنهاده ی «علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد» در وضعیت مصادره ی به مطلوب مشابهی است و لذا «تکافوی ادلّه» پیش می آید. ممکن است گفته شود که مدافع این برنهاده با فرض اینکه (3) کاذب است یا نمی تواند نقش دلیل [j] را بازی کند، مصادره ی به مطلوب می کند.
Forwarded from Deleted Account
این ایراد بدان خاطر وارد نیست که مدافع برنهاده ی
«علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد» برهانی بر نادرستی (3) دارد که بری از مصادره ی به مطلوب است.
این برهان چنین است که همه ی موارد علیت که محل مناقشه نیستند با این فرضیه ناسازگار اند که تعریف صحیحی از قسم ذکر شده در (2) یافت می شود. هر دو طرف مناقشه توافق دارند که رخدادهای فیزیکی علت دیگر رخداد های فیزیکی می شوند، و رخداد های ذهنیِ اندامه (organism) های هوشمند (با فرض یک فلسفه ی ذهن مناسب) موجب دیگر رخدادها می شوند،
«علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد» برهانی بر نادرستی (3) دارد که بری از مصادره ی به مطلوب است.
این برهان چنین است که همه ی موارد علیت که محل مناقشه نیستند با این فرضیه ناسازگار اند که تعریف صحیحی از قسم ذکر شده در (2) یافت می شود. هر دو طرف مناقشه توافق دارند که رخدادهای فیزیکی علت دیگر رخداد های فیزیکی می شوند، و رخداد های ذهنیِ اندامه (organism) های هوشمند (با فرض یک فلسفه ی ذهن مناسب) موجب دیگر رخدادها می شوند،
Forwarded from Deleted Account
و این توافق مبنای مشترکی است میان معارض و مدافع
«علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد».اما ⬅️این مبانی مشترک با برنهاده ی ایجابی ، یعنی اینکه «یک علت الهی وجود دارد» ناسازگاراند،➡️ که تنها یک دلیل آن این است که یک خاصه ی ضروری منطقی علیت های مورد توافق آن است که رخداد علّی شرط منطقاً ضروری معلول نیست. از آنجا که این رخدادهای علّی ضرورتاً شرایط منطقاً کافی نیستند، تعریفی از علت که هم این رخدادهای علّی و هم رابطه ی خدا با بیگ بنگ را دربرگیرد مستلزم این تناقض خواهند بود که «این شرط منطقاً کافی نیست و منطقاً کافی است».
همچنین مورد توافق می تواند شامل شرایط نومولوژیک و نامقارنتی نیز باشد، و درنتیجه تناقضات بیشتری می تواند بروز کند، یعنی،
«قانونی ازطبیعت را متحقق می کند و قانونی از طبیعت را متحقق نمی کند» و «مقارنتی فضایی با معلول دارد و مقارنتی فضایی با معلول ندارد».
«علت الهی نمی تواند وجود داشته باشد».اما ⬅️این مبانی مشترک با برنهاده ی ایجابی ، یعنی اینکه «یک علت الهی وجود دارد» ناسازگاراند،➡️ که تنها یک دلیل آن این است که یک خاصه ی ضروری منطقی علیت های مورد توافق آن است که رخداد علّی شرط منطقاً ضروری معلول نیست. از آنجا که این رخدادهای علّی ضرورتاً شرایط منطقاً کافی نیستند، تعریفی از علت که هم این رخدادهای علّی و هم رابطه ی خدا با بیگ بنگ را دربرگیرد مستلزم این تناقض خواهند بود که «این شرط منطقاً کافی نیست و منطقاً کافی است».
همچنین مورد توافق می تواند شامل شرایط نومولوژیک و نامقارنتی نیز باشد، و درنتیجه تناقضات بیشتری می تواند بروز کند، یعنی،
«قانونی ازطبیعت را متحقق می کند و قانونی از طبیعت را متحقق نمی کند» و «مقارنتی فضایی با معلول دارد و مقارنتی فضایی با معلول ندارد».