Forwarded from Deleted Account
در تمامی حوزهٔ مدیترانه خدایان شرقی نیز پرستیده میشدند و ادیانی به وجود آمدند که خدایان و عقاید مذهبی شان از فرهنگهای کهن وام گرفته شده بود و به این ترتیب آمیزهای از ادیان یا اختلاط دینی پدید آمد.
پیش از این دوره مردم خود را وابسته به ملت و ولایت خود میدانستند. پس از فروریختن مرز کشورها و تبادل آزادانهٔ افکار، بسیاری از مردم نسبت به جهان بینیهای خود مردد شدند. مشخصه بارز این دوره را میتوان تردیدهای مذهبی، گسستگی فرهنگی و بدبینی دانست. در حقیقت فلسفه هلنیسم چیز تازهای نبود. دراین دورهٔ ما شاهد کدام سقراط، افلاطون و یا ارسطوی جدیدی نیستیم، بلکه دیدگاههای این سه فیلسوف بزرگ آتن، اساس، الگو و منشأیی برای چندین جریان فلسفی متفاوت از یکدیگر شد.
پیش از این دوره مردم خود را وابسته به ملت و ولایت خود میدانستند. پس از فروریختن مرز کشورها و تبادل آزادانهٔ افکار، بسیاری از مردم نسبت به جهان بینیهای خود مردد شدند. مشخصه بارز این دوره را میتوان تردیدهای مذهبی، گسستگی فرهنگی و بدبینی دانست. در حقیقت فلسفه هلنیسم چیز تازهای نبود. دراین دورهٔ ما شاهد کدام سقراط، افلاطون و یا ارسطوی جدیدی نیستیم، بلکه دیدگاههای این سه فیلسوف بزرگ آتن، اساس، الگو و منشأیی برای چندین جریان فلسفی متفاوت از یکدیگر شد.
Forwarded from Deleted Account
در دورهٔ هلنیسم علم نیز تحت تأثیر آمیزش فرهنگهای مختلف قرارگرفت. شهر اسکندریه در مصر نقش مهمی در تبادل افکار میان شرق و غرب ایفا میکرد. در حالی که آتن با مکاتب فلسفی به جا مانده از سقراط و افلاطون و ارسطو هم چنان مرکز فلسفه به شمار میرفت، اسکندریه هم مرکز علم شد. این شهر با کتابخانهٔ بزرگش کانون مطالعات ریاضی، نجوم، زیستشناسی و طب شده بود. امروز نیز همانند آن روزگاران آمیزهای از دین، فلسفه و دانش قدیم و جدید زمینهای برای طرح جهان بینیهای جدید است.
Forwarded from Deleted Account
بخش بزرگ این «شناخت جدید» در اصل تفکرات قدیمی اند که ریشه در دورهٔ هلنیسم و قبل از آن داشت که توسط سقراط، افلاطون، ارسطو و فلاسفه قبل از آنها مطرح شده بود. وجه مشترک همه فیلسوفان این عصر یافتن پاسخی برای این پرسش مهم بود که زندگی و مرگ برای انسان کدام است؟ به همین خاطر اخلاق مهمترین بخش فلسفه این دورهٔ یا مهمترین موضوع مورد توجه فیلسوفان این جامعهٔ بینالمللی به حساب میآمد. پرسش اصلی این بود که خوشبختی واقعی در چیست و چگونه به دست میآید؟
برای یافتن پاسخ به آن دو پرسش مهم حد اقل چهار مکتب فلسفی در این دوره مشخصت و برجسته تر از دیگران وارد معرکه شده بودند: کلبیان، رواقیون، اپیکوریان و نو افلاطونیان.
برای یافتن پاسخ به آن دو پرسش مهم حد اقل چهار مکتب فلسفی در این دوره مشخصت و برجسته تر از دیگران وارد معرکه شده بودند: کلبیان، رواقیون، اپیکوریان و نو افلاطونیان.
Forwarded from Deleted Account
کلبیان و شکاکان
در دوران سلطه کلیسا یعنی از قرن 5 تا 15 میان آنچه از لحاظ نظری مورد اعتقاد بود و آنچه در عمل احساس میشد تضادی وجود داشت.
از لحاظ نظری جهان سرایی بود که انسان باید توشه آخرت را با رنج و مشقت ببندد.
ولی در عمل کلیسا و نویسندگانش در مستی قدرت غرق بودندن و روحیه حاکمین را داشتند نه رعیت.
آمادگی روحی برای پذیرش جنبه اخروی کیش مسیحیت از عصر یونانیگری آغاز میشود.
فلاسفه یونانی از قدیم تا زمان ارسطو با آنکه گهگاه شکایت هایی داشتند غالباً از دنیا ناامید نبودند و از لحاظ سیاسی نیز خود را ناتوان حس نمیکردند.
گاهی به طبقه ای شکست خورده هم تعلق داشتند ولی غالباً عقیدشان این بود که گاهی اوقات اینگونه میشود نه این که بگویند همینگونه هست و چاره ای نیست.
کسانی چون افلاطون و فیثاغورث عالم محسوس را محکوم میکردند و به عرفان خود پناه میبردند ولی برای دنیا هم نقشه هایی داشتند.
هنگامی که قدرت سیاسی به دست مقدونی ها افتاد فلاسفه یونانی از سیاست روی گردان شدند. و تلاش خود را بر خود سازی فردی گذاشتند.
بعد از آن دیگر تلاش کردند بگویند در جهان رذیلت چگونه میتوان به فضیلت دست یافت؟
در نهایت مسیحیت از این جهان بینی کتابی مبنی بر رستگاری فردی پدید آورد و این کتاب الهام دهنده پدید آورندگان کلیسا شد.
در دوران سلطه کلیسا یعنی از قرن 5 تا 15 میان آنچه از لحاظ نظری مورد اعتقاد بود و آنچه در عمل احساس میشد تضادی وجود داشت.
از لحاظ نظری جهان سرایی بود که انسان باید توشه آخرت را با رنج و مشقت ببندد.
ولی در عمل کلیسا و نویسندگانش در مستی قدرت غرق بودندن و روحیه حاکمین را داشتند نه رعیت.
آمادگی روحی برای پذیرش جنبه اخروی کیش مسیحیت از عصر یونانیگری آغاز میشود.
فلاسفه یونانی از قدیم تا زمان ارسطو با آنکه گهگاه شکایت هایی داشتند غالباً از دنیا ناامید نبودند و از لحاظ سیاسی نیز خود را ناتوان حس نمیکردند.
گاهی به طبقه ای شکست خورده هم تعلق داشتند ولی غالباً عقیدشان این بود که گاهی اوقات اینگونه میشود نه این که بگویند همینگونه هست و چاره ای نیست.
کسانی چون افلاطون و فیثاغورث عالم محسوس را محکوم میکردند و به عرفان خود پناه میبردند ولی برای دنیا هم نقشه هایی داشتند.
هنگامی که قدرت سیاسی به دست مقدونی ها افتاد فلاسفه یونانی از سیاست روی گردان شدند. و تلاش خود را بر خود سازی فردی گذاشتند.
بعد از آن دیگر تلاش کردند بگویند در جهان رذیلت چگونه میتوان به فضیلت دست یافت؟
در نهایت مسیحیت از این جهان بینی کتابی مبنی بر رستگاری فردی پدید آورد و این کتاب الهام دهنده پدید آورندگان کلیسا شد.
Forwarded from Deleted Account
مکتب کلبیان توسط یکی از شاگردان سقراط در زمان حکم رانی اسکندر پایه گذاری شد.
در حقیقت یک کردار سقراط باعث زایش این روش فلسفی شده است. بدین قرار که روزی سقراط در مقابل دکانی ایستاد و به اجناس درون آن خیره شد و سپس گفت: «نگاه کنید، آتنیها برای زندگی شان به چه چیزهایی نیاز دارند!» منظور سقراط از این بیان چه بود؟ در واقع سقراط میخواست به دیگران تفهیم کند که او به این چیزها احتیاجی ندارد.
این بیان و رفتار سقراط مبنای فلسفهٔ کلبی قرار گرفت. این فلسفه در حدود سال ۴۰۰ ق. م در آتن به وجود آمد و بنیانگذارش شخصی به نام آنتیستنس (Antisthenes) بود.
کلبیان معتقد بودند که خوشبختی واقعی در ظواهری فریبنده چون تجملات، قدرت سیاسی یا سلامت نهفته نیست. این خوشبختی زمانی به دست میآید که انسان خود را از قید و بند تمامی آنچه اتفاقی و گذرا است رها سازد. چون خوشبختی واقعی وابسته به پدیدههای موقتی و بیثبات نیست، ممکن است برای همه وجود داشته باشد. خوشبختی واقعی وقتی به دست بیاید، دیگر از دست نمیرود.
معروفترین کلبی دیوجانس(Diogens) نام داشت. او یکی از شاگردان آنتیستنس بود. گفتهاند که او لباس پارهای به تن میکرد، عصایی به دست میگرفت، توبرهای بر دوش داشت. به این ترتیب گرفتن این خوشبختی از او زیاد هم ساده نبود! روزی اسکندر مقدونی به سراغ او آمد و از او خواست تا آرزویی کند و چیزی از وی بخواهد. دیوجانس از اسکندر خواسته بود که کنار برود و جلوی آفتاب را نگیرد. او از این طریق نشان داد که غنی تر و خوشبخت تر از فرمانروای بزرگ است، زیرا آنچه را میخواست، در اختیار داشت.
کلبیان معتقد بودن که انسان نباید نگران سلامتی اش باشد و حتی درد و مرگ هم نباید انسان را نگران کند. انسان نباید نگران رنج و درد دیگران باشد. این گروه از فیلسوفان را به همین خاطر «کلبی» میگفتند، زیرا زندگی شان بیشتر به زندگی سگ شباهت داشت.
در حقیقت یک کردار سقراط باعث زایش این روش فلسفی شده است. بدین قرار که روزی سقراط در مقابل دکانی ایستاد و به اجناس درون آن خیره شد و سپس گفت: «نگاه کنید، آتنیها برای زندگی شان به چه چیزهایی نیاز دارند!» منظور سقراط از این بیان چه بود؟ در واقع سقراط میخواست به دیگران تفهیم کند که او به این چیزها احتیاجی ندارد.
این بیان و رفتار سقراط مبنای فلسفهٔ کلبی قرار گرفت. این فلسفه در حدود سال ۴۰۰ ق. م در آتن به وجود آمد و بنیانگذارش شخصی به نام آنتیستنس (Antisthenes) بود.
کلبیان معتقد بودند که خوشبختی واقعی در ظواهری فریبنده چون تجملات، قدرت سیاسی یا سلامت نهفته نیست. این خوشبختی زمانی به دست میآید که انسان خود را از قید و بند تمامی آنچه اتفاقی و گذرا است رها سازد. چون خوشبختی واقعی وابسته به پدیدههای موقتی و بیثبات نیست، ممکن است برای همه وجود داشته باشد. خوشبختی واقعی وقتی به دست بیاید، دیگر از دست نمیرود.
معروفترین کلبی دیوجانس(Diogens) نام داشت. او یکی از شاگردان آنتیستنس بود. گفتهاند که او لباس پارهای به تن میکرد، عصایی به دست میگرفت، توبرهای بر دوش داشت. به این ترتیب گرفتن این خوشبختی از او زیاد هم ساده نبود! روزی اسکندر مقدونی به سراغ او آمد و از او خواست تا آرزویی کند و چیزی از وی بخواهد. دیوجانس از اسکندر خواسته بود که کنار برود و جلوی آفتاب را نگیرد. او از این طریق نشان داد که غنی تر و خوشبخت تر از فرمانروای بزرگ است، زیرا آنچه را میخواست، در اختیار داشت.
کلبیان معتقد بودن که انسان نباید نگران سلامتی اش باشد و حتی درد و مرگ هم نباید انسان را نگران کند. انسان نباید نگران رنج و درد دیگران باشد. این گروه از فیلسوفان را به همین خاطر «کلبی» میگفتند، زیرا زندگی شان بیشتر به زندگی سگ شباهت داشت.
Forwarded from Deleted Account
شهرت دیوگنس شاگرد آنتیس تنس از آوازه استادش فراتر رفت
او جوانی بود ار مردم سینوپ واقع در دریای سیاه، فرزند صرافی بد نام بود که به جرم ساییدن و از بها انداختن سکه ها به زندان افتاده بود.
آتنیس تنس این جوان را از نزد خود راند ولی او از جای خود نرفت زیرا طالب حکمت بود و میدید که استادش این حکمت را دارد
هدف او در زندگی همان چیزی بود که پدرش انجام داده بود، یعنی از بهای انداختن سکه ها، منتها به میزانی بسیار بزرگ تر میخواست همه سکه هایی که در جهان رایج است را زا بها بیندازد. او عناوین و القاب را دروغین میدانست. از نظر او همه چیز بی ارزش بود و همه فلز ها بی بها بودند که عناوینی به دروغ بر آنها قرار داده شده اند.
او به همه قرارداد های زندگی و هنجار ها پشت کرد. او در خمره بزرگ زندگی میکرده که در زمان قدیم برای دفن اجساد از آنها استفاده میشد.
او جوانی بود ار مردم سینوپ واقع در دریای سیاه، فرزند صرافی بد نام بود که به جرم ساییدن و از بها انداختن سکه ها به زندان افتاده بود.
آتنیس تنس این جوان را از نزد خود راند ولی او از جای خود نرفت زیرا طالب حکمت بود و میدید که استادش این حکمت را دارد
هدف او در زندگی همان چیزی بود که پدرش انجام داده بود، یعنی از بهای انداختن سکه ها، منتها به میزانی بسیار بزرگ تر میخواست همه سکه هایی که در جهان رایج است را زا بها بیندازد. او عناوین و القاب را دروغین میدانست. از نظر او همه چیز بی ارزش بود و همه فلز ها بی بها بودند که عناوینی به دروغ بر آنها قرار داده شده اند.
او به همه قرارداد های زندگی و هنجار ها پشت کرد. او در خمره بزرگ زندگی میکرده که در زمان قدیم برای دفن اجساد از آنها استفاده میشد.
Forwarded from Deleted Account
ارسطو آخرین فیلسوفی است در آن زمان که با چهره گشاده به جهان روبرو میشود و پس از او فلاسفه هر یک به لحنی میخواهند بگویند جهان جای بدی است و بیایم خود را از آن بی نیاز کنیم.
Forwarded from Deleted Account
شکاکیت به عنوان یک مکتب نخستین بار توسط پیرهو pyrrho اعلام شد.
وی در سپاه اسکندر خدمت میکرد و تا هندوستان رفته بود.
او باقی عمر را در شهر زادگاهش الیس گذراند و در 275 ق م درگذشت.
شکاکیت در مورد حواس از قدیم مورد توجه فلاسفه یونان بوده.
پیرهو کتابی از خود به جا نگذاشته
او شکاکیت بر اخلاق و منطق را نیز بر شکاکیت حس افزود وی مدعی بوده که محال است برای ترجیح عملی به عملی دیگر دلیل عقلانی وجود داشته باشد.
شکاکان زمان باستان در همه مراسم دینی شرکت میجستند. و حتی خود نیز کاهن بودند شکاکیت اینان خاطرشان را آسوده میساخت که هرگز نمیتوان اثبات کرد این کارها خطاست. و شعور عادیشان این را به انها میگفت که کار آنها به صلاح است.
شکاکیت بسیاری از اذهان غیر فلسفی را نیز به طبع به سوی خود می کشید.
مردم اختلاف مکتب ها را و مشاجراتشان را میدیدند و به این نتیجه میرسیدند که همه مکتب ها مدعی معرفتند ولی معرفتشان غیر قابل اثبات است.
👈شکاکیت باعث تسلای خاطر مردم بود، زیرا که مردم نادان را هم مانند دانشمندان دانا نشان میداد.
شکاکیت نیز نوعی نوشدارو بود، به این شکل که میگوید چرا غم فردا را بخوریم و همه چیز بطور کلی نامعلوم است.
👈باید این را اضافه کرد که شکاکیت فلسفه شکاکیت محض نیست و شک جزمی است
دانشمند میگوید گمان میکنم چنین باشد ولی یقین ندارم
اندیشمند میگوید نمیدانم چگونه است ولی امیدوار کشف کنم
امام شکاک فلسفی میگوید هیچ کس نمیداند و هیچ کس هم هرگز نخواهد دانست.
وجود همین عنصر جزمی بودن است که تیغ انتقاد را بر تن این دستگاه فلسفی بران میکند.
وی در سپاه اسکندر خدمت میکرد و تا هندوستان رفته بود.
او باقی عمر را در شهر زادگاهش الیس گذراند و در 275 ق م درگذشت.
شکاکیت در مورد حواس از قدیم مورد توجه فلاسفه یونان بوده.
پیرهو کتابی از خود به جا نگذاشته
او شکاکیت بر اخلاق و منطق را نیز بر شکاکیت حس افزود وی مدعی بوده که محال است برای ترجیح عملی به عملی دیگر دلیل عقلانی وجود داشته باشد.
شکاکان زمان باستان در همه مراسم دینی شرکت میجستند. و حتی خود نیز کاهن بودند شکاکیت اینان خاطرشان را آسوده میساخت که هرگز نمیتوان اثبات کرد این کارها خطاست. و شعور عادیشان این را به انها میگفت که کار آنها به صلاح است.
شکاکیت بسیاری از اذهان غیر فلسفی را نیز به طبع به سوی خود می کشید.
مردم اختلاف مکتب ها را و مشاجراتشان را میدیدند و به این نتیجه میرسیدند که همه مکتب ها مدعی معرفتند ولی معرفتشان غیر قابل اثبات است.
👈شکاکیت باعث تسلای خاطر مردم بود، زیرا که مردم نادان را هم مانند دانشمندان دانا نشان میداد.
شکاکیت نیز نوعی نوشدارو بود، به این شکل که میگوید چرا غم فردا را بخوریم و همه چیز بطور کلی نامعلوم است.
👈باید این را اضافه کرد که شکاکیت فلسفه شکاکیت محض نیست و شک جزمی است
دانشمند میگوید گمان میکنم چنین باشد ولی یقین ندارم
اندیشمند میگوید نمیدانم چگونه است ولی امیدوار کشف کنم
امام شکاک فلسفی میگوید هیچ کس نمیداند و هیچ کس هم هرگز نخواهد دانست.
وجود همین عنصر جزمی بودن است که تیغ انتقاد را بر تن این دستگاه فلسفی بران میکند.
Forwarded from Deleted Account
اپیکوریان
مکتب رواقی و اپیکوری هر دو در یک زمان 321 ق م تاسیس شدند یکی توسط زنون و دیگری توسط اپیکور.
اپیکور باغی داشت که در آن باغ به تدریس میپرداخت
اپیکورس برای دوستی و اخلاص انسانی ظرفیت شگرف داشت.
نامه های شیرین به فرزندان و افراد انجمن خود مینوشت و در ابراز احساسات خود وقار و احتیاط آن زمان را رعایت نمیکرد و نامه های او طبیعی و عاری از تصنع و تظاهر بود.
او بسیار ساده میزیست و میگفت: در حالی که به نان و آب روز میگذرانم تنم از خوشی سرشار است. و بر خوشی های تجملاتی آب دهان می اندازم، نه به خاطر خود آن خوشی ها بلکه بخاطر سختی هایی که در پی دارند.
او حتی میگفت میتوان زیر شکنجه هم خوشحال و خوشبخت بود و خودش در زندگی با بیماری ها دست و پنجه نرم میکرد.
او حتی در دوران بیماری شدیدش که به مرگ منجر شد نیز ابراز خوشبختی میکرد.
مکتب رواقی و اپیکوری هر دو در یک زمان 321 ق م تاسیس شدند یکی توسط زنون و دیگری توسط اپیکور.
اپیکور باغی داشت که در آن باغ به تدریس میپرداخت
اپیکورس برای دوستی و اخلاص انسانی ظرفیت شگرف داشت.
نامه های شیرین به فرزندان و افراد انجمن خود مینوشت و در ابراز احساسات خود وقار و احتیاط آن زمان را رعایت نمیکرد و نامه های او طبیعی و عاری از تصنع و تظاهر بود.
او بسیار ساده میزیست و میگفت: در حالی که به نان و آب روز میگذرانم تنم از خوشی سرشار است. و بر خوشی های تجملاتی آب دهان می اندازم، نه به خاطر خود آن خوشی ها بلکه بخاطر سختی هایی که در پی دارند.
او حتی میگفت میتوان زیر شکنجه هم خوشحال و خوشبخت بود و خودش در زندگی با بیماری ها دست و پنجه نرم میکرد.
او حتی در دوران بیماری شدیدش که به مرگ منجر شد نیز ابراز خوشبختی میکرد.
Forwarded from Deleted Account
فلسفه متافیزیک اپیکور که درواقع مقدمهای برای اثبات وجود اتمها و خلأ است از دو نقطه زیر شروع میشود:
۱) ما اجسام در حال حرکت را مشاهده میکنیم
۲) چیزی از نیستی پا به هستی نمیگذارد.
"به نظر اپیکور مسئول ذهن و روان و فکر آدمی (mind) اندامی در بدن (مغز) اوست و طبیعتا امری است کاملاً مادی و قابل توجیه با نظریه اتمی که مسلماً مرگ و نابودی هم دارد. اپیکور در شناخت شناسی کاملاً تجربه گرا و غیرشک گراست. او معتقد است که تمام اطلاعات و معلومات ما از طریق حواس به دست میآیند و در صورت استفاده درست، دادههای حسی قابل اعتماد میباشند.
به نظر او ذهن ما در عین حالی که فرایندی مادی است اصول و پیش فرضهایی برای استدلال و استنتاج هم دارد که خود اینها نتایج تجارب تکرار شده انسان است. اپیکور بر ضد شک گرایی 👈این چنین استدلال میکند: اگر شخصی کاملاً شک گرا باشد هیچ تصمیمی در زندگی نمیتواند بگیرد و این چنین شخصی محکوم است به سکون و مرگ.
اگر از کسی که معتقد است هیچ چیز را نمیتوان شناخت سؤال کنیم که آیا او میداند هیچ چیز را نمیتوان شناخت؟ او با هر پاسخی دچار تناقض بزرگی در گفتارش خواهد شد. زیرا با پاسخ منفی روشن است که اعتقاد اولیه خود را نقض کرده و درصورتی که جواب او مثبت باشد به این مطلب معترف شده است که جواب این سؤال را میداند و شناخته است که باز هم ناقض گزاره هیچ چیز را نمیتوان شناخت است. اگر شخص شک گرا بگوید چیزی نمیتواند شناخته شود یا واقعیت را نمیتوانیم تشخیص دهیم میتوانیم به او چنین اعتراض کنیم که اطلاعاتش را دربارهٔ مفاهیمی نظیر دانش و واقعیت و غیره چگونه کسب کرده است؟ اگر کاملاً به حواس بیاعتماد باشیم قادر به کار بردن مفاهیمی که از طریق حواس به دست میآیند نیز نخواهیم بود."
۱) ما اجسام در حال حرکت را مشاهده میکنیم
۲) چیزی از نیستی پا به هستی نمیگذارد.
"به نظر اپیکور مسئول ذهن و روان و فکر آدمی (mind) اندامی در بدن (مغز) اوست و طبیعتا امری است کاملاً مادی و قابل توجیه با نظریه اتمی که مسلماً مرگ و نابودی هم دارد. اپیکور در شناخت شناسی کاملاً تجربه گرا و غیرشک گراست. او معتقد است که تمام اطلاعات و معلومات ما از طریق حواس به دست میآیند و در صورت استفاده درست، دادههای حسی قابل اعتماد میباشند.
به نظر او ذهن ما در عین حالی که فرایندی مادی است اصول و پیش فرضهایی برای استدلال و استنتاج هم دارد که خود اینها نتایج تجارب تکرار شده انسان است. اپیکور بر ضد شک گرایی 👈این چنین استدلال میکند: اگر شخصی کاملاً شک گرا باشد هیچ تصمیمی در زندگی نمیتواند بگیرد و این چنین شخصی محکوم است به سکون و مرگ.
اگر از کسی که معتقد است هیچ چیز را نمیتوان شناخت سؤال کنیم که آیا او میداند هیچ چیز را نمیتوان شناخت؟ او با هر پاسخی دچار تناقض بزرگی در گفتارش خواهد شد. زیرا با پاسخ منفی روشن است که اعتقاد اولیه خود را نقض کرده و درصورتی که جواب او مثبت باشد به این مطلب معترف شده است که جواب این سؤال را میداند و شناخته است که باز هم ناقض گزاره هیچ چیز را نمیتوان شناخت است. اگر شخص شک گرا بگوید چیزی نمیتواند شناخته شود یا واقعیت را نمیتوانیم تشخیص دهیم میتوانیم به او چنین اعتراض کنیم که اطلاعاتش را دربارهٔ مفاهیمی نظیر دانش و واقعیت و غیره چگونه کسب کرده است؟ اگر کاملاً به حواس بیاعتماد باشیم قادر به کار بردن مفاهیمی که از طریق حواس به دست میآیند نیز نخواهیم بود."
Forwarded from Deleted Account
اپیکور فلسفه خود را در چهار جمله خلاصه میکند و آنرا تعلیمات چهارگانه مینامد:
1- از خدایان نباید ترسید.
2- مرگ را نمیتوان حس کرد.
3- هرچه را خوب است، میتوان به دست آورد.
4- آنچه را که موجب ترس ماست میتوان بر طرف ساخت.
اپیکوریان برخلاف رواقیون به سیاست و اجتماع اهمیت چندان نمیدادند. شعار اپیکور" زندگی دور از جنجال" بود.
1- از خدایان نباید ترسید.
2- مرگ را نمیتوان حس کرد.
3- هرچه را خوب است، میتوان به دست آورد.
4- آنچه را که موجب ترس ماست میتوان بر طرف ساخت.
اپیکوریان برخلاف رواقیون به سیاست و اجتماع اهمیت چندان نمیدادند. شعار اپیکور" زندگی دور از جنجال" بود.
Forwarded from Deleted Account
رواقیان
فلسفه رواقیان از اپیکوریان عمر بیشتری داشت شاید به این علت که به سیاست توجه میکردند.
زنون (333 تا 262 ق م) فیلسوف ماده گرا بود که نظریاتش از ترکیب عقاید کلبیان و هراکلیتوس پدید می آمد، ولی رفته رفته رواقیان با در آمیختن عقاید افلاطونی به نظریات خود ماده را رها کردند تا جایی که کم ترین اثری از ماده گرایی در نظریات آنها نماند.
زنون در زیر یک رواق برای شاگردانش صحبت میکرد و به همین خاطر آنان به رواقیون مشهور شدند. این دیدگاه بعدها در فرهنگ رومی اهمیت فراوانی یافت. رواقیون هم مانند هراکلتیوس معتقد بودند که همهٔ انسانها به یک اندازه از خرد- «لوگوس» – برخوردارند
لوگوس به مفهوم رواقی آن، نه تنها خاستگاه همه چیز، بلکه بنیاد قانونمندی رویدادهاست. در یک قانونمندی عمومی، نه تنها اشیاء، بلکه شناسندهٔ آنها نیز مستتر است. به این ترتیب، ساختارهای تفکر مفهومی و واقعیت برهم منطبقاند؛ بنابراین، درک لوگوس به مثابه اصل یک نظم کیهانی، نه تنها کارکرد معرفتشناختی و متافیزیکی مهمی دارد، بلکه این آموزه فراتر از آن این امکان را نیز پدید میآورد که روندهای طبیعت هم علّی و هم غایتمندانه فهم شوند. آنجا که غایتها تاثیرگذارند، اهدافی نیز وجود دارند که میبایست متحقق گردند و این به این معناست که طبیعت، مطابق درک غایتشناختی، نظمی هنجاری نیز به حساب میآید. خصلت هنجاری مفهوم رواقی طبیعت، بر شالودهٔ کارکرد آن در فلسفهٔ اخلاق استوار است که واجد خصلتی با حق طبیعی است
به اعتقاد رواقیون انسان در مقابل جهان مانند «عالم صغیر» است در مقابل «عالم کبیر» و انعکاسی است از آن. این دیدگاه سبب شد که رواقیون به نوعی حق همگانی یا به اصطلاح حق طبیعی اعتقاد بیابند. این حق طبیعی بر پایهٔ خرد انسان و کائنات استوار است و به همین خاطر در زمان و مکان تغییر نمیکند؛ بنابراین میتوان گفت که رواقیون در کنار سقراط و در مقابل سوفیستها قرار میگیرند.
فلسفه رواقیان از اپیکوریان عمر بیشتری داشت شاید به این علت که به سیاست توجه میکردند.
زنون (333 تا 262 ق م) فیلسوف ماده گرا بود که نظریاتش از ترکیب عقاید کلبیان و هراکلیتوس پدید می آمد، ولی رفته رفته رواقیان با در آمیختن عقاید افلاطونی به نظریات خود ماده را رها کردند تا جایی که کم ترین اثری از ماده گرایی در نظریات آنها نماند.
زنون در زیر یک رواق برای شاگردانش صحبت میکرد و به همین خاطر آنان به رواقیون مشهور شدند. این دیدگاه بعدها در فرهنگ رومی اهمیت فراوانی یافت. رواقیون هم مانند هراکلتیوس معتقد بودند که همهٔ انسانها به یک اندازه از خرد- «لوگوس» – برخوردارند
لوگوس به مفهوم رواقی آن، نه تنها خاستگاه همه چیز، بلکه بنیاد قانونمندی رویدادهاست. در یک قانونمندی عمومی، نه تنها اشیاء، بلکه شناسندهٔ آنها نیز مستتر است. به این ترتیب، ساختارهای تفکر مفهومی و واقعیت برهم منطبقاند؛ بنابراین، درک لوگوس به مثابه اصل یک نظم کیهانی، نه تنها کارکرد معرفتشناختی و متافیزیکی مهمی دارد، بلکه این آموزه فراتر از آن این امکان را نیز پدید میآورد که روندهای طبیعت هم علّی و هم غایتمندانه فهم شوند. آنجا که غایتها تاثیرگذارند، اهدافی نیز وجود دارند که میبایست متحقق گردند و این به این معناست که طبیعت، مطابق درک غایتشناختی، نظمی هنجاری نیز به حساب میآید. خصلت هنجاری مفهوم رواقی طبیعت، بر شالودهٔ کارکرد آن در فلسفهٔ اخلاق استوار است که واجد خصلتی با حق طبیعی است
به اعتقاد رواقیون انسان در مقابل جهان مانند «عالم صغیر» است در مقابل «عالم کبیر» و انعکاسی است از آن. این دیدگاه سبب شد که رواقیون به نوعی حق همگانی یا به اصطلاح حق طبیعی اعتقاد بیابند. این حق طبیعی بر پایهٔ خرد انسان و کائنات استوار است و به همین خاطر در زمان و مکان تغییر نمیکند؛ بنابراین میتوان گفت که رواقیون در کنار سقراط و در مقابل سوفیستها قرار میگیرند.
Forwarded from Deleted Account
حق طبیعی متعلق به تمام انسان هاست و حتی شامل بردگان هم میشود. رواقیون معتقد بودند که قوانین حاکم بر هر کشور چیزی جز تقلید ناقص از حق طبیعی نیست. از آنجاییکه رواقیون انسان را انعکاسی از جهان میدانستند، بنابراین تفاوتی میان این دو قایل نبودند. آنها به همین ترتیب، میان «روح» و «جسم» نیز تمایزی نمیدیدند، زیرا معتقد بودند که طبیعت فقط یکی است. این دیدگاه در فلسفه یگانه انگاری Monism نامیده میشود.
تا تقابل آن با دیدگاه افلاطون که معتقد به دوگانگی واقعیات بود، معلوم شود. رواقیون فرزندان خلف زمانهشان بودند، دنیا را سرمین خود میدانستند و به همین خاطر ذهنی بازتر از کلبیان هم عصر خود داشتند. آنها به اجتماع انسانها توجه میکردند، به سیاست اهمیت میداند و حتی بعضی از آنها از جمله قیصر مارکو آورلیوس به مقامهای بالای کشوری رسیدند.
تا تقابل آن با دیدگاه افلاطون که معتقد به دوگانگی واقعیات بود، معلوم شود. رواقیون فرزندان خلف زمانهشان بودند، دنیا را سرمین خود میدانستند و به همین خاطر ذهنی بازتر از کلبیان هم عصر خود داشتند. آنها به اجتماع انسانها توجه میکردند، به سیاست اهمیت میداند و حتی بعضی از آنها از جمله قیصر مارکو آورلیوس به مقامهای بالای کشوری رسیدند.
Forwarded from Deleted Account
رواقیون به ویژه سیسرون(Cicero) خطیب، فیلسوف و سیاستمدار پیرو این مکتب، سعی داشتند تا فرهنگ و فلسفهٔ یونانی را در امپراتوری روم گسترش دهند. سیسرون(۱۰۶تا ۴۳ق. م) مفهوم انسان مداری(Humanismus) را به صورت نوعی جهان بینی مطرح کرد، که هستهٔ مرکزی آن انسان بود.
چند سال بعد، رواقی دیگری به نام سنکا در نوشتههایش این جمله را آورد که انسان به خاطر وجود انسان هاست که آرامش مییابد. این عبارت شعاری شد برای مکتب انسان مداری ای که قرنها بعد به وجود آمد. علاوه بر این رواقیون معتقد بودند که تمامی فرایندهای طبیعی مثلا بیماری و مرگ تابع قوانین تغییرناپذیر طبیعت اند. انسان باید سرنوشت خود را بپذیرد، زیرا هیچ رویدادی تصادفی نیست. هر اتفاقی بنا به ضرورتی رُخ میدهد و مشکل میتوان فهمید که ضرورت هر رویدادی چیست. انسان باید در مقابل بزرگترین خوشبختیهایی که نصیبش میشود آرام و متین باشد.
این دیدگاه رواقیون بی شباهت به نظر کلبیان نیست. برای آنان هم هیچ رویدادی چه خوب و چه بد اهمیتی نداشت.
چند سال بعد، رواقی دیگری به نام سنکا در نوشتههایش این جمله را آورد که انسان به خاطر وجود انسان هاست که آرامش مییابد. این عبارت شعاری شد برای مکتب انسان مداری ای که قرنها بعد به وجود آمد. علاوه بر این رواقیون معتقد بودند که تمامی فرایندهای طبیعی مثلا بیماری و مرگ تابع قوانین تغییرناپذیر طبیعت اند. انسان باید سرنوشت خود را بپذیرد، زیرا هیچ رویدادی تصادفی نیست. هر اتفاقی بنا به ضرورتی رُخ میدهد و مشکل میتوان فهمید که ضرورت هر رویدادی چیست. انسان باید در مقابل بزرگترین خوشبختیهایی که نصیبش میشود آرام و متین باشد.
این دیدگاه رواقیون بی شباهت به نظر کلبیان نیست. برای آنان هم هیچ رویدادی چه خوب و چه بد اهمیتی نداشت.
Forwarded from Deleted Account
نو افلاطونیان
مهمترین جریان تفکر فلسفی که با پیروی از دیدگاههای افلاطون به وجود آمد. این جریان فلسفی را به همین دلیل نو افلاطونی مینامند
فلوطین بنیان گزار مکتب نو افلاطونی و آخرین فرد فلاسفه بزرگ عهد قدیم است.
او در دوره سختی زندگی میکرد ولی در آثارش اشاره ای به این زندگی نکرده او از عالم روی گرداند و به تفکر در مورد عالم ابدی و خوبی و زیبایی پرداخت.
فلسفه نو افلاطون در عین اختلافات بنیادی که با فلسفه باستان دارد، یک سری شباهت هائی هم با آن دارد که از آن جمله میتواند به شباهت زیر اشاره نمود و آن این است که فلوطین فلسفه خود را به زبان یونانی مینویسد و برای تشریح آن از مفاهیم و اصطلاحات یونانی استفاده میکند برخلاف فلسفه مسیحی که در عین حال که از مفاهیم یونانی سود میجوید، مفاهیم دیگری را نیز به میان میآورد که هیچگونه شباهتی با مفاهیم فلسفی یونانی ندارد.
علاوه براین، فلسفه فلوطین متکی به عقل و استدلال است و تعبد وایمان و معتقدات جزمی و استناد به مقام مافوق عقل در آن راه ندارد. در حالی که فلسفه مسیحی نمیتواند از آن چشم بپوشد. فلوطین توانست در زمانی که فلسفه افلاطونی بخاطر ناتوانی اصحاب آکادمی از راه اصلی خود منحرف گردید، و سیمای حقیقی آن از یادها زدوده میشد، با مایه گیری از مفاهیم و مقولات فلسفه افلاطون، آن را دو باره در اذهان زنده کند و به صورت نظامی فراگیر، یکی از مهمترین و اثر بخشترین نظام فکری جهان، درآورد و همة مکتبهای دیگر را در حاشیه براند و لا اقل چهار صد سال بر آسمان علم و تمدن سایه گستر سازد بگونهای که قرنها در غرب و تا هنوز در جهان شرق، نتوانند آن را از فلسفه افلاطون تمیز دهند. نظریه مُثُل افلاطون به تمایز میان جهان مُثُل و جهان محسوسات معتقد بود و بین روح و جسم هم تفاوتی قطعی قایل میشد. یعنی انسان موجود دو بعدی یا انسان وجود دوگانه داشت: جسم و روح
مهمترین جریان تفکر فلسفی که با پیروی از دیدگاههای افلاطون به وجود آمد. این جریان فلسفی را به همین دلیل نو افلاطونی مینامند
فلوطین بنیان گزار مکتب نو افلاطونی و آخرین فرد فلاسفه بزرگ عهد قدیم است.
او در دوره سختی زندگی میکرد ولی در آثارش اشاره ای به این زندگی نکرده او از عالم روی گرداند و به تفکر در مورد عالم ابدی و خوبی و زیبایی پرداخت.
فلسفه نو افلاطون در عین اختلافات بنیادی که با فلسفه باستان دارد، یک سری شباهت هائی هم با آن دارد که از آن جمله میتواند به شباهت زیر اشاره نمود و آن این است که فلوطین فلسفه خود را به زبان یونانی مینویسد و برای تشریح آن از مفاهیم و اصطلاحات یونانی استفاده میکند برخلاف فلسفه مسیحی که در عین حال که از مفاهیم یونانی سود میجوید، مفاهیم دیگری را نیز به میان میآورد که هیچگونه شباهتی با مفاهیم فلسفی یونانی ندارد.
علاوه براین، فلسفه فلوطین متکی به عقل و استدلال است و تعبد وایمان و معتقدات جزمی و استناد به مقام مافوق عقل در آن راه ندارد. در حالی که فلسفه مسیحی نمیتواند از آن چشم بپوشد. فلوطین توانست در زمانی که فلسفه افلاطونی بخاطر ناتوانی اصحاب آکادمی از راه اصلی خود منحرف گردید، و سیمای حقیقی آن از یادها زدوده میشد، با مایه گیری از مفاهیم و مقولات فلسفه افلاطون، آن را دو باره در اذهان زنده کند و به صورت نظامی فراگیر، یکی از مهمترین و اثر بخشترین نظام فکری جهان، درآورد و همة مکتبهای دیگر را در حاشیه براند و لا اقل چهار صد سال بر آسمان علم و تمدن سایه گستر سازد بگونهای که قرنها در غرب و تا هنوز در جهان شرق، نتوانند آن را از فلسفه افلاطون تمیز دهند. نظریه مُثُل افلاطون به تمایز میان جهان مُثُل و جهان محسوسات معتقد بود و بین روح و جسم هم تفاوتی قطعی قایل میشد. یعنی انسان موجود دو بعدی یا انسان وجود دوگانه داشت: جسم و روح
Forwarded from Deleted Account
جسم که به باور افلاطون بخشی از وجود انسان را تشکیل میداد که از خاک ساخته شده بود؛ درست مانند مابقی آنچه به جهان محسوسات مربوط میشد؛ و بخشی دیگر از وجود انسان را روح فنا ناپذیر تشکیل میداد. این دیدگاه پیش از افلاطون نیز در یونان مورد قبول بسیاری از مردم بود. فلوطین با نظری شبیه به این دیدگاه که در آسیا متداول بود، آشنایی کامل داشت. فلوطین به دو قطبی بودن جهان اعتقاد داشت. به باور او در یک قطب نور خدایی قرار دارد. او آن را "احد" مینامد، البته بعضی اوقات در این مورد از اصطلاح خدا هم استفاده میکند. در قطب دیگر تاریکی مطلق چیره است و نور "احد" به آن نمیتابد. به اعتقاد فلوطین در آن تاریکی چیزی وجود ندارد. در آنجا فقط فقدان نور است و بس. به اعتقاد فلوطین نوری که از "احد" به تاریکی میتابد، همان روح است، در حالی که ماده تاریکی است و وجود واقعی ندارد. هر صورتی در طبیعت دارای انعکاسی خفیف از نور "احد "است. فلوطین ادعا میکرد چند بار در طول زندگی اش احساس کرده که روحش با خداوند در هم آمیخته است. معمولا این دیدگاه را عرفان مینامند.
Forwarded from Deleted Account
از نظر فلوطین، مقدم بر هر چیز ساختمان آن چیز است و آن را آرمان ها و امیدها میدانست و آن را مستلزم کوشش اخلاقی و عقلانی میشناخت.
از طرفی دیگر فلسفه فلوتین این عیب را داشت که انسان را تشویق میکرد که به جای مشاهده بیرونی به مکاشفه درونی بپردازد
این چیزی است که حس کنجکاوی علمی را از میان میبرد.
از طرفی دیگر فلسفه فلوتین این عیب را داشت که انسان را تشویق میکرد که به جای مشاهده بیرونی به مکاشفه درونی بپردازد
این چیزی است که حس کنجکاوی علمی را از میان میبرد.
Forwarded from Deleted Account
جلسه بعدی شروع قرون وسطا است.
و آن دوران را بررسی میکنیم
همچنین آغاز مسیحیت و تاثیرش بر فلسفه
و آن دوران را بررسی میکنیم
همچنین آغاز مسیحیت و تاثیرش بر فلسفه
🆕⏬ ⏬🆓
🔶📜موضوع: تاربخچه اتئیسم،اخلاقیات وایدئولوژی در اتئیسم
📢اجرا: بانو محیا
💬 کنفرانس ۸۲
#۸۲ 👁🗨
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
https://telegram.me/arkiv
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
⤵️لینک گروه
http://telegram.me/joinchat/BVWmm0BBN6miZ7LBg_qtNw
🔶📜موضوع: تاربخچه اتئیسم،اخلاقیات وایدئولوژی در اتئیسم
📢اجرا: بانو محیا
💬 کنفرانس ۸۲
#۸۲ 👁🗨
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
https://telegram.me/arkiv
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
⤵️لینک گروه
http://telegram.me/joinchat/BVWmm0BBN6miZ7LBg_qtNw
Forwarded from Deleted Account
💢درود بر همه دوستان.
با کنفرانس تاریخ آتییسم یا بی خدایی
در خدمت شما بزرگوارانیم♨️
با کنفرانس تاریخ آتییسم یا بی خدایی
در خدمت شما بزرگوارانیم♨️