Forwarded from Deleted Account
اينها نمونه اي بود از اين توهينها. آيا واقعا همه ي 6 ميليارد
جمعيت غير مسلمان كره ي زمين، فاسق و پست و پستتر از همه ي
حيوانات و دروغگو و دغلكار و بي عقل هستند؟! آيا اين روش مي تواند
روش خدا براي دعوت به خداپرستي باشد؟ يا روش انسان ضعيفي است
كه ضعف خود را با تحقير طرف مقابل مي پوشاند؟
جمعيت غير مسلمان كره ي زمين، فاسق و پست و پستتر از همه ي
حيوانات و دروغگو و دغلكار و بي عقل هستند؟! آيا اين روش مي تواند
روش خدا براي دعوت به خداپرستي باشد؟ يا روش انسان ضعيفي است
كه ضعف خود را با تحقير طرف مقابل مي پوشاند؟
Forwarded from Deleted Account
بعد کنفرانس در خدمتم..البته ک من نمیتوانم ..من بعنوان یک دوست برا همه هستم..من بیدار شدم و میخام دیگران رو بیدار کنم مثه این میمونه ک یه نفر شمارو صب از خواب بیدار کنه این شخص دوست شماس نه چیزه دیگ ای..
Forwarded from Deleted Account
اين يك روش مشهور مغالطه است كه وقتي فردي نمي تواند
بوسيله ي استدلال نظرش را اثبات كند به تحقير و سركوب طرف مقابل مي
پردازد تا ذهن شنونده را از ضعف خويش منحرف كند و به شنونده
بقبولاند كه طرف مقابل، فرد با ارزشي نيست تا سخن با ارزشي داشته باشد.
اين مغالطه در بين افراد كم سواد و سياسيون دغلكار بسيار رايج است و
محمد هم چون خود سراينده ي قرآن است ناتواني خود را با اين روش
جبران مي كند. اگر خدا گوينده ي قرآن بود كه نيازي به اينگونه توهين
وتحقير ها نداشت بلكه دلائلي مي آورد كه هر انسان عاقلي مي پذيرفت.
بوسيله ي استدلال نظرش را اثبات كند به تحقير و سركوب طرف مقابل مي
پردازد تا ذهن شنونده را از ضعف خويش منحرف كند و به شنونده
بقبولاند كه طرف مقابل، فرد با ارزشي نيست تا سخن با ارزشي داشته باشد.
اين مغالطه در بين افراد كم سواد و سياسيون دغلكار بسيار رايج است و
محمد هم چون خود سراينده ي قرآن است ناتواني خود را با اين روش
جبران مي كند. اگر خدا گوينده ي قرآن بود كه نيازي به اينگونه توهين
وتحقير ها نداشت بلكه دلائلي مي آورد كه هر انسان عاقلي مي پذيرفت.
Forwarded from Deleted Account
انسانها در محیط زمین تکامل یافتیم تا شاد زندگی کنیم در هر شرایطی و به هر نحوی به شرطی که ب کناریمون آسیبی نرسه...
از اینکه وقتتون رو در اختیار بنده قرار دادین سپاسگذارم...
امیدوارم تفکری باشد برای انسانیت
از اینکه وقتتون رو در اختیار بنده قرار دادین سپاسگذارم...
امیدوارم تفکری باشد برای انسانیت
🆕⏬ ⏬🆓
🔶📜موضوع: تاریخ فلسفه (بخش 1،قسمت4)
📢اجرا: جناب ابتین
💬 کنفرانس ۸۱
#۸۱ 👁🗨
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
https://telegram.me/arkiv
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
⤵️لینک گروه
http://telegram.me/joinchat/BVWmm0BBN6miZ7LBg_qtNw
🔶📜موضوع: تاریخ فلسفه (بخش 1،قسمت4)
📢اجرا: جناب ابتین
💬 کنفرانس ۸۱
#۸۱ 👁🗨
🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻🔻
https://telegram.me/arkiv
🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺🔺
⤵️لینک گروه
http://telegram.me/joinchat/BVWmm0BBN6miZ7LBg_qtNw
Forwarded from Deleted Account
در بخش قبلی در مورد ارسطو و افلاطون صحبت کردیم.
این جلسه در مورد بعد از ارسطو و عصر یونان است.
این جلسه در مورد بعد از ارسطو و عصر یونان است.
Forwarded from Deleted Account
دوره ای حد فاصل میان پایان قرن ۴ پیش از میلاد تا ابتدای قرون وسطا یعنی حدود ۴۰۰ پس از میلاد است.
تاریخ دنیای یونانی زبان را میتوان به سه دوره تقسیم کرد
۱- دولتشهر های آزاد: که به دست فیلیپ و اسکندر پایان گرفت.
۲- دوره تسلط مقدونیه: که آخرین بقای آن با الحاق مصر به روم پس از مرگ کلوئوپاترا از میان رفت.
۳- دوره امپراتوری روم
صفت دوره اول آزادی و بی نظمی
صفت دوره دوم رقیت(بندگی) و بی نظمی
صفت دوره سوم رقیت و نظم است.
دوره دوم را عصر یونان می نامند.
در علوم و ریاضیات در این دوره یونان به توفیقی زیاد نایل شد.
تاریخ دنیای یونانی زبان را میتوان به سه دوره تقسیم کرد
۱- دولتشهر های آزاد: که به دست فیلیپ و اسکندر پایان گرفت.
۲- دوره تسلط مقدونیه: که آخرین بقای آن با الحاق مصر به روم پس از مرگ کلوئوپاترا از میان رفت.
۳- دوره امپراتوری روم
صفت دوره اول آزادی و بی نظمی
صفت دوره دوم رقیت(بندگی) و بی نظمی
صفت دوره سوم رقیت و نظم است.
دوره دوم را عصر یونان می نامند.
در علوم و ریاضیات در این دوره یونان به توفیقی زیاد نایل شد.
Forwarded from Deleted Account
در آن دوره اسکندر تا افغانسان و هند امپراطوری یونان را گسترده ساخت.
منظور از هلنیسم فرهنگ غالب یونانی است که بر چهار امپراطوری بزرگ هلنی، یعنی مقدونی، سوریه، مصر و آریانا آن زمان حاکمیت داشت. حدود سال ۵۰ قبل از میلاد امپراتوری روم حاکمیت سیاسی و نظامی را در اختیار گرفت.
از آن پس، این قدرت جدید تمامی امپراتوریهای هلنی را زیر سلطهٔ خود گرفت و زبان لاتین و فرهنگ رومی از اسپانیا تا اعماق آسیا گسترش یافت. وبه این ترتیب دوره استیلای روم آغاز شد.
این همان دورهای است که به دورهٔ متاخر باستان معروف است.
رومیان جهان هلنی را به زیر سلطهٔ خود درآورند، روم یکی از ایالات زیر نفوذ فرهنگ و طبعا فلسفهٔ یونانی نقش مهم خود را حفظ کرد و حیات خود ادامه داد. هلنیسم با ازمیان رفتن مرزهای کشورها و فرهنگهای مختلف رشد کرد.
منظور از هلنیسم فرهنگ غالب یونانی است که بر چهار امپراطوری بزرگ هلنی، یعنی مقدونی، سوریه، مصر و آریانا آن زمان حاکمیت داشت. حدود سال ۵۰ قبل از میلاد امپراتوری روم حاکمیت سیاسی و نظامی را در اختیار گرفت.
از آن پس، این قدرت جدید تمامی امپراتوریهای هلنی را زیر سلطهٔ خود گرفت و زبان لاتین و فرهنگ رومی از اسپانیا تا اعماق آسیا گسترش یافت. وبه این ترتیب دوره استیلای روم آغاز شد.
این همان دورهای است که به دورهٔ متاخر باستان معروف است.
رومیان جهان هلنی را به زیر سلطهٔ خود درآورند، روم یکی از ایالات زیر نفوذ فرهنگ و طبعا فلسفهٔ یونانی نقش مهم خود را حفظ کرد و حیات خود ادامه داد. هلنیسم با ازمیان رفتن مرزهای کشورها و فرهنگهای مختلف رشد کرد.
Forwarded from Deleted Account
پیش از این دوره، یونانیان، رومیان، مصریان، بابلیان، آشوریان، آریاییان (شامل ایران و افغانستان امروزی و قسمتهای شمال دریای آمو) باورهای خاص مذهبی خود را داشتند و خدایان خود را میپرستیدند، ولی در این دوره فرهنگهای مختلف در هم آمیختند و مجموعهای از اعتقادات دینی، فلسفی و علمی آن زمان در کنار هم قرار گرفتند.
عقاید یونانی در سرتاسر منطقهٔ زیر نفوذ یونانیها گسترش یافت. آهسته، آهسته میادین جنگ به بازارهای تجاری مبدل شد. در پهلوی تبادل اموال و اجناس، تبادل افکار هم به قوت جریان یافت. از سوی دیگر عقاید و آرای سرزمینهای دیگر هم به مناطق مختلف دنیا راه پیدا و نفوذ کرد.
عقاید یونانی در سرتاسر منطقهٔ زیر نفوذ یونانیها گسترش یافت. آهسته، آهسته میادین جنگ به بازارهای تجاری مبدل شد. در پهلوی تبادل اموال و اجناس، تبادل افکار هم به قوت جریان یافت. از سوی دیگر عقاید و آرای سرزمینهای دیگر هم به مناطق مختلف دنیا راه پیدا و نفوذ کرد.
Forwarded from Deleted Account
در تمامی حوزهٔ مدیترانه خدایان شرقی نیز پرستیده میشدند و ادیانی به وجود آمدند که خدایان و عقاید مذهبی شان از فرهنگهای کهن وام گرفته شده بود و به این ترتیب آمیزهای از ادیان یا اختلاط دینی پدید آمد.
پیش از این دوره مردم خود را وابسته به ملت و ولایت خود میدانستند. پس از فروریختن مرز کشورها و تبادل آزادانهٔ افکار، بسیاری از مردم نسبت به جهان بینیهای خود مردد شدند. مشخصه بارز این دوره را میتوان تردیدهای مذهبی، گسستگی فرهنگی و بدبینی دانست. در حقیقت فلسفه هلنیسم چیز تازهای نبود. دراین دورهٔ ما شاهد کدام سقراط، افلاطون و یا ارسطوی جدیدی نیستیم، بلکه دیدگاههای این سه فیلسوف بزرگ آتن، اساس، الگو و منشأیی برای چندین جریان فلسفی متفاوت از یکدیگر شد.
پیش از این دوره مردم خود را وابسته به ملت و ولایت خود میدانستند. پس از فروریختن مرز کشورها و تبادل آزادانهٔ افکار، بسیاری از مردم نسبت به جهان بینیهای خود مردد شدند. مشخصه بارز این دوره را میتوان تردیدهای مذهبی، گسستگی فرهنگی و بدبینی دانست. در حقیقت فلسفه هلنیسم چیز تازهای نبود. دراین دورهٔ ما شاهد کدام سقراط، افلاطون و یا ارسطوی جدیدی نیستیم، بلکه دیدگاههای این سه فیلسوف بزرگ آتن، اساس، الگو و منشأیی برای چندین جریان فلسفی متفاوت از یکدیگر شد.
Forwarded from Deleted Account
در دورهٔ هلنیسم علم نیز تحت تأثیر آمیزش فرهنگهای مختلف قرارگرفت. شهر اسکندریه در مصر نقش مهمی در تبادل افکار میان شرق و غرب ایفا میکرد. در حالی که آتن با مکاتب فلسفی به جا مانده از سقراط و افلاطون و ارسطو هم چنان مرکز فلسفه به شمار میرفت، اسکندریه هم مرکز علم شد. این شهر با کتابخانهٔ بزرگش کانون مطالعات ریاضی، نجوم، زیستشناسی و طب شده بود. امروز نیز همانند آن روزگاران آمیزهای از دین، فلسفه و دانش قدیم و جدید زمینهای برای طرح جهان بینیهای جدید است.
Forwarded from Deleted Account
بخش بزرگ این «شناخت جدید» در اصل تفکرات قدیمی اند که ریشه در دورهٔ هلنیسم و قبل از آن داشت که توسط سقراط، افلاطون، ارسطو و فلاسفه قبل از آنها مطرح شده بود. وجه مشترک همه فیلسوفان این عصر یافتن پاسخی برای این پرسش مهم بود که زندگی و مرگ برای انسان کدام است؟ به همین خاطر اخلاق مهمترین بخش فلسفه این دورهٔ یا مهمترین موضوع مورد توجه فیلسوفان این جامعهٔ بینالمللی به حساب میآمد. پرسش اصلی این بود که خوشبختی واقعی در چیست و چگونه به دست میآید؟
برای یافتن پاسخ به آن دو پرسش مهم حد اقل چهار مکتب فلسفی در این دوره مشخصت و برجسته تر از دیگران وارد معرکه شده بودند: کلبیان، رواقیون، اپیکوریان و نو افلاطونیان.
برای یافتن پاسخ به آن دو پرسش مهم حد اقل چهار مکتب فلسفی در این دوره مشخصت و برجسته تر از دیگران وارد معرکه شده بودند: کلبیان، رواقیون، اپیکوریان و نو افلاطونیان.
Forwarded from Deleted Account
کلبیان و شکاکان
در دوران سلطه کلیسا یعنی از قرن 5 تا 15 میان آنچه از لحاظ نظری مورد اعتقاد بود و آنچه در عمل احساس میشد تضادی وجود داشت.
از لحاظ نظری جهان سرایی بود که انسان باید توشه آخرت را با رنج و مشقت ببندد.
ولی در عمل کلیسا و نویسندگانش در مستی قدرت غرق بودندن و روحیه حاکمین را داشتند نه رعیت.
آمادگی روحی برای پذیرش جنبه اخروی کیش مسیحیت از عصر یونانیگری آغاز میشود.
فلاسفه یونانی از قدیم تا زمان ارسطو با آنکه گهگاه شکایت هایی داشتند غالباً از دنیا ناامید نبودند و از لحاظ سیاسی نیز خود را ناتوان حس نمیکردند.
گاهی به طبقه ای شکست خورده هم تعلق داشتند ولی غالباً عقیدشان این بود که گاهی اوقات اینگونه میشود نه این که بگویند همینگونه هست و چاره ای نیست.
کسانی چون افلاطون و فیثاغورث عالم محسوس را محکوم میکردند و به عرفان خود پناه میبردند ولی برای دنیا هم نقشه هایی داشتند.
هنگامی که قدرت سیاسی به دست مقدونی ها افتاد فلاسفه یونانی از سیاست روی گردان شدند. و تلاش خود را بر خود سازی فردی گذاشتند.
بعد از آن دیگر تلاش کردند بگویند در جهان رذیلت چگونه میتوان به فضیلت دست یافت؟
در نهایت مسیحیت از این جهان بینی کتابی مبنی بر رستگاری فردی پدید آورد و این کتاب الهام دهنده پدید آورندگان کلیسا شد.
در دوران سلطه کلیسا یعنی از قرن 5 تا 15 میان آنچه از لحاظ نظری مورد اعتقاد بود و آنچه در عمل احساس میشد تضادی وجود داشت.
از لحاظ نظری جهان سرایی بود که انسان باید توشه آخرت را با رنج و مشقت ببندد.
ولی در عمل کلیسا و نویسندگانش در مستی قدرت غرق بودندن و روحیه حاکمین را داشتند نه رعیت.
آمادگی روحی برای پذیرش جنبه اخروی کیش مسیحیت از عصر یونانیگری آغاز میشود.
فلاسفه یونانی از قدیم تا زمان ارسطو با آنکه گهگاه شکایت هایی داشتند غالباً از دنیا ناامید نبودند و از لحاظ سیاسی نیز خود را ناتوان حس نمیکردند.
گاهی به طبقه ای شکست خورده هم تعلق داشتند ولی غالباً عقیدشان این بود که گاهی اوقات اینگونه میشود نه این که بگویند همینگونه هست و چاره ای نیست.
کسانی چون افلاطون و فیثاغورث عالم محسوس را محکوم میکردند و به عرفان خود پناه میبردند ولی برای دنیا هم نقشه هایی داشتند.
هنگامی که قدرت سیاسی به دست مقدونی ها افتاد فلاسفه یونانی از سیاست روی گردان شدند. و تلاش خود را بر خود سازی فردی گذاشتند.
بعد از آن دیگر تلاش کردند بگویند در جهان رذیلت چگونه میتوان به فضیلت دست یافت؟
در نهایت مسیحیت از این جهان بینی کتابی مبنی بر رستگاری فردی پدید آورد و این کتاب الهام دهنده پدید آورندگان کلیسا شد.
Forwarded from Deleted Account
مکتب کلبیان توسط یکی از شاگردان سقراط در زمان حکم رانی اسکندر پایه گذاری شد.
در حقیقت یک کردار سقراط باعث زایش این روش فلسفی شده است. بدین قرار که روزی سقراط در مقابل دکانی ایستاد و به اجناس درون آن خیره شد و سپس گفت: «نگاه کنید، آتنیها برای زندگی شان به چه چیزهایی نیاز دارند!» منظور سقراط از این بیان چه بود؟ در واقع سقراط میخواست به دیگران تفهیم کند که او به این چیزها احتیاجی ندارد.
این بیان و رفتار سقراط مبنای فلسفهٔ کلبی قرار گرفت. این فلسفه در حدود سال ۴۰۰ ق. م در آتن به وجود آمد و بنیانگذارش شخصی به نام آنتیستنس (Antisthenes) بود.
کلبیان معتقد بودند که خوشبختی واقعی در ظواهری فریبنده چون تجملات، قدرت سیاسی یا سلامت نهفته نیست. این خوشبختی زمانی به دست میآید که انسان خود را از قید و بند تمامی آنچه اتفاقی و گذرا است رها سازد. چون خوشبختی واقعی وابسته به پدیدههای موقتی و بیثبات نیست، ممکن است برای همه وجود داشته باشد. خوشبختی واقعی وقتی به دست بیاید، دیگر از دست نمیرود.
معروفترین کلبی دیوجانس(Diogens) نام داشت. او یکی از شاگردان آنتیستنس بود. گفتهاند که او لباس پارهای به تن میکرد، عصایی به دست میگرفت، توبرهای بر دوش داشت. به این ترتیب گرفتن این خوشبختی از او زیاد هم ساده نبود! روزی اسکندر مقدونی به سراغ او آمد و از او خواست تا آرزویی کند و چیزی از وی بخواهد. دیوجانس از اسکندر خواسته بود که کنار برود و جلوی آفتاب را نگیرد. او از این طریق نشان داد که غنی تر و خوشبخت تر از فرمانروای بزرگ است، زیرا آنچه را میخواست، در اختیار داشت.
کلبیان معتقد بودن که انسان نباید نگران سلامتی اش باشد و حتی درد و مرگ هم نباید انسان را نگران کند. انسان نباید نگران رنج و درد دیگران باشد. این گروه از فیلسوفان را به همین خاطر «کلبی» میگفتند، زیرا زندگی شان بیشتر به زندگی سگ شباهت داشت.
در حقیقت یک کردار سقراط باعث زایش این روش فلسفی شده است. بدین قرار که روزی سقراط در مقابل دکانی ایستاد و به اجناس درون آن خیره شد و سپس گفت: «نگاه کنید، آتنیها برای زندگی شان به چه چیزهایی نیاز دارند!» منظور سقراط از این بیان چه بود؟ در واقع سقراط میخواست به دیگران تفهیم کند که او به این چیزها احتیاجی ندارد.
این بیان و رفتار سقراط مبنای فلسفهٔ کلبی قرار گرفت. این فلسفه در حدود سال ۴۰۰ ق. م در آتن به وجود آمد و بنیانگذارش شخصی به نام آنتیستنس (Antisthenes) بود.
کلبیان معتقد بودند که خوشبختی واقعی در ظواهری فریبنده چون تجملات، قدرت سیاسی یا سلامت نهفته نیست. این خوشبختی زمانی به دست میآید که انسان خود را از قید و بند تمامی آنچه اتفاقی و گذرا است رها سازد. چون خوشبختی واقعی وابسته به پدیدههای موقتی و بیثبات نیست، ممکن است برای همه وجود داشته باشد. خوشبختی واقعی وقتی به دست بیاید، دیگر از دست نمیرود.
معروفترین کلبی دیوجانس(Diogens) نام داشت. او یکی از شاگردان آنتیستنس بود. گفتهاند که او لباس پارهای به تن میکرد، عصایی به دست میگرفت، توبرهای بر دوش داشت. به این ترتیب گرفتن این خوشبختی از او زیاد هم ساده نبود! روزی اسکندر مقدونی به سراغ او آمد و از او خواست تا آرزویی کند و چیزی از وی بخواهد. دیوجانس از اسکندر خواسته بود که کنار برود و جلوی آفتاب را نگیرد. او از این طریق نشان داد که غنی تر و خوشبخت تر از فرمانروای بزرگ است، زیرا آنچه را میخواست، در اختیار داشت.
کلبیان معتقد بودن که انسان نباید نگران سلامتی اش باشد و حتی درد و مرگ هم نباید انسان را نگران کند. انسان نباید نگران رنج و درد دیگران باشد. این گروه از فیلسوفان را به همین خاطر «کلبی» میگفتند، زیرا زندگی شان بیشتر به زندگی سگ شباهت داشت.
Forwarded from Deleted Account
شهرت دیوگنس شاگرد آنتیس تنس از آوازه استادش فراتر رفت
او جوانی بود ار مردم سینوپ واقع در دریای سیاه، فرزند صرافی بد نام بود که به جرم ساییدن و از بها انداختن سکه ها به زندان افتاده بود.
آتنیس تنس این جوان را از نزد خود راند ولی او از جای خود نرفت زیرا طالب حکمت بود و میدید که استادش این حکمت را دارد
هدف او در زندگی همان چیزی بود که پدرش انجام داده بود، یعنی از بهای انداختن سکه ها، منتها به میزانی بسیار بزرگ تر میخواست همه سکه هایی که در جهان رایج است را زا بها بیندازد. او عناوین و القاب را دروغین میدانست. از نظر او همه چیز بی ارزش بود و همه فلز ها بی بها بودند که عناوینی به دروغ بر آنها قرار داده شده اند.
او به همه قرارداد های زندگی و هنجار ها پشت کرد. او در خمره بزرگ زندگی میکرده که در زمان قدیم برای دفن اجساد از آنها استفاده میشد.
او جوانی بود ار مردم سینوپ واقع در دریای سیاه، فرزند صرافی بد نام بود که به جرم ساییدن و از بها انداختن سکه ها به زندان افتاده بود.
آتنیس تنس این جوان را از نزد خود راند ولی او از جای خود نرفت زیرا طالب حکمت بود و میدید که استادش این حکمت را دارد
هدف او در زندگی همان چیزی بود که پدرش انجام داده بود، یعنی از بهای انداختن سکه ها، منتها به میزانی بسیار بزرگ تر میخواست همه سکه هایی که در جهان رایج است را زا بها بیندازد. او عناوین و القاب را دروغین میدانست. از نظر او همه چیز بی ارزش بود و همه فلز ها بی بها بودند که عناوینی به دروغ بر آنها قرار داده شده اند.
او به همه قرارداد های زندگی و هنجار ها پشت کرد. او در خمره بزرگ زندگی میکرده که در زمان قدیم برای دفن اجساد از آنها استفاده میشد.
Forwarded from Deleted Account
ارسطو آخرین فیلسوفی است در آن زمان که با چهره گشاده به جهان روبرو میشود و پس از او فلاسفه هر یک به لحنی میخواهند بگویند جهان جای بدی است و بیایم خود را از آن بی نیاز کنیم.
Forwarded from Deleted Account
شکاکیت به عنوان یک مکتب نخستین بار توسط پیرهو pyrrho اعلام شد.
وی در سپاه اسکندر خدمت میکرد و تا هندوستان رفته بود.
او باقی عمر را در شهر زادگاهش الیس گذراند و در 275 ق م درگذشت.
شکاکیت در مورد حواس از قدیم مورد توجه فلاسفه یونان بوده.
پیرهو کتابی از خود به جا نگذاشته
او شکاکیت بر اخلاق و منطق را نیز بر شکاکیت حس افزود وی مدعی بوده که محال است برای ترجیح عملی به عملی دیگر دلیل عقلانی وجود داشته باشد.
شکاکان زمان باستان در همه مراسم دینی شرکت میجستند. و حتی خود نیز کاهن بودند شکاکیت اینان خاطرشان را آسوده میساخت که هرگز نمیتوان اثبات کرد این کارها خطاست. و شعور عادیشان این را به انها میگفت که کار آنها به صلاح است.
شکاکیت بسیاری از اذهان غیر فلسفی را نیز به طبع به سوی خود می کشید.
مردم اختلاف مکتب ها را و مشاجراتشان را میدیدند و به این نتیجه میرسیدند که همه مکتب ها مدعی معرفتند ولی معرفتشان غیر قابل اثبات است.
👈شکاکیت باعث تسلای خاطر مردم بود، زیرا که مردم نادان را هم مانند دانشمندان دانا نشان میداد.
شکاکیت نیز نوعی نوشدارو بود، به این شکل که میگوید چرا غم فردا را بخوریم و همه چیز بطور کلی نامعلوم است.
👈باید این را اضافه کرد که شکاکیت فلسفه شکاکیت محض نیست و شک جزمی است
دانشمند میگوید گمان میکنم چنین باشد ولی یقین ندارم
اندیشمند میگوید نمیدانم چگونه است ولی امیدوار کشف کنم
امام شکاک فلسفی میگوید هیچ کس نمیداند و هیچ کس هم هرگز نخواهد دانست.
وجود همین عنصر جزمی بودن است که تیغ انتقاد را بر تن این دستگاه فلسفی بران میکند.
وی در سپاه اسکندر خدمت میکرد و تا هندوستان رفته بود.
او باقی عمر را در شهر زادگاهش الیس گذراند و در 275 ق م درگذشت.
شکاکیت در مورد حواس از قدیم مورد توجه فلاسفه یونان بوده.
پیرهو کتابی از خود به جا نگذاشته
او شکاکیت بر اخلاق و منطق را نیز بر شکاکیت حس افزود وی مدعی بوده که محال است برای ترجیح عملی به عملی دیگر دلیل عقلانی وجود داشته باشد.
شکاکان زمان باستان در همه مراسم دینی شرکت میجستند. و حتی خود نیز کاهن بودند شکاکیت اینان خاطرشان را آسوده میساخت که هرگز نمیتوان اثبات کرد این کارها خطاست. و شعور عادیشان این را به انها میگفت که کار آنها به صلاح است.
شکاکیت بسیاری از اذهان غیر فلسفی را نیز به طبع به سوی خود می کشید.
مردم اختلاف مکتب ها را و مشاجراتشان را میدیدند و به این نتیجه میرسیدند که همه مکتب ها مدعی معرفتند ولی معرفتشان غیر قابل اثبات است.
👈شکاکیت باعث تسلای خاطر مردم بود، زیرا که مردم نادان را هم مانند دانشمندان دانا نشان میداد.
شکاکیت نیز نوعی نوشدارو بود، به این شکل که میگوید چرا غم فردا را بخوریم و همه چیز بطور کلی نامعلوم است.
👈باید این را اضافه کرد که شکاکیت فلسفه شکاکیت محض نیست و شک جزمی است
دانشمند میگوید گمان میکنم چنین باشد ولی یقین ندارم
اندیشمند میگوید نمیدانم چگونه است ولی امیدوار کشف کنم
امام شکاک فلسفی میگوید هیچ کس نمیداند و هیچ کس هم هرگز نخواهد دانست.
وجود همین عنصر جزمی بودن است که تیغ انتقاد را بر تن این دستگاه فلسفی بران میکند.
Forwarded from Deleted Account
اپیکوریان
مکتب رواقی و اپیکوری هر دو در یک زمان 321 ق م تاسیس شدند یکی توسط زنون و دیگری توسط اپیکور.
اپیکور باغی داشت که در آن باغ به تدریس میپرداخت
اپیکورس برای دوستی و اخلاص انسانی ظرفیت شگرف داشت.
نامه های شیرین به فرزندان و افراد انجمن خود مینوشت و در ابراز احساسات خود وقار و احتیاط آن زمان را رعایت نمیکرد و نامه های او طبیعی و عاری از تصنع و تظاهر بود.
او بسیار ساده میزیست و میگفت: در حالی که به نان و آب روز میگذرانم تنم از خوشی سرشار است. و بر خوشی های تجملاتی آب دهان می اندازم، نه به خاطر خود آن خوشی ها بلکه بخاطر سختی هایی که در پی دارند.
او حتی میگفت میتوان زیر شکنجه هم خوشحال و خوشبخت بود و خودش در زندگی با بیماری ها دست و پنجه نرم میکرد.
او حتی در دوران بیماری شدیدش که به مرگ منجر شد نیز ابراز خوشبختی میکرد.
مکتب رواقی و اپیکوری هر دو در یک زمان 321 ق م تاسیس شدند یکی توسط زنون و دیگری توسط اپیکور.
اپیکور باغی داشت که در آن باغ به تدریس میپرداخت
اپیکورس برای دوستی و اخلاص انسانی ظرفیت شگرف داشت.
نامه های شیرین به فرزندان و افراد انجمن خود مینوشت و در ابراز احساسات خود وقار و احتیاط آن زمان را رعایت نمیکرد و نامه های او طبیعی و عاری از تصنع و تظاهر بود.
او بسیار ساده میزیست و میگفت: در حالی که به نان و آب روز میگذرانم تنم از خوشی سرشار است. و بر خوشی های تجملاتی آب دهان می اندازم، نه به خاطر خود آن خوشی ها بلکه بخاطر سختی هایی که در پی دارند.
او حتی میگفت میتوان زیر شکنجه هم خوشحال و خوشبخت بود و خودش در زندگی با بیماری ها دست و پنجه نرم میکرد.
او حتی در دوران بیماری شدیدش که به مرگ منجر شد نیز ابراز خوشبختی میکرد.
Forwarded from Deleted Account
فلسفه متافیزیک اپیکور که درواقع مقدمهای برای اثبات وجود اتمها و خلأ است از دو نقطه زیر شروع میشود:
۱) ما اجسام در حال حرکت را مشاهده میکنیم
۲) چیزی از نیستی پا به هستی نمیگذارد.
"به نظر اپیکور مسئول ذهن و روان و فکر آدمی (mind) اندامی در بدن (مغز) اوست و طبیعتا امری است کاملاً مادی و قابل توجیه با نظریه اتمی که مسلماً مرگ و نابودی هم دارد. اپیکور در شناخت شناسی کاملاً تجربه گرا و غیرشک گراست. او معتقد است که تمام اطلاعات و معلومات ما از طریق حواس به دست میآیند و در صورت استفاده درست، دادههای حسی قابل اعتماد میباشند.
به نظر او ذهن ما در عین حالی که فرایندی مادی است اصول و پیش فرضهایی برای استدلال و استنتاج هم دارد که خود اینها نتایج تجارب تکرار شده انسان است. اپیکور بر ضد شک گرایی 👈این چنین استدلال میکند: اگر شخصی کاملاً شک گرا باشد هیچ تصمیمی در زندگی نمیتواند بگیرد و این چنین شخصی محکوم است به سکون و مرگ.
اگر از کسی که معتقد است هیچ چیز را نمیتوان شناخت سؤال کنیم که آیا او میداند هیچ چیز را نمیتوان شناخت؟ او با هر پاسخی دچار تناقض بزرگی در گفتارش خواهد شد. زیرا با پاسخ منفی روشن است که اعتقاد اولیه خود را نقض کرده و درصورتی که جواب او مثبت باشد به این مطلب معترف شده است که جواب این سؤال را میداند و شناخته است که باز هم ناقض گزاره هیچ چیز را نمیتوان شناخت است. اگر شخص شک گرا بگوید چیزی نمیتواند شناخته شود یا واقعیت را نمیتوانیم تشخیص دهیم میتوانیم به او چنین اعتراض کنیم که اطلاعاتش را دربارهٔ مفاهیمی نظیر دانش و واقعیت و غیره چگونه کسب کرده است؟ اگر کاملاً به حواس بیاعتماد باشیم قادر به کار بردن مفاهیمی که از طریق حواس به دست میآیند نیز نخواهیم بود."
۱) ما اجسام در حال حرکت را مشاهده میکنیم
۲) چیزی از نیستی پا به هستی نمیگذارد.
"به نظر اپیکور مسئول ذهن و روان و فکر آدمی (mind) اندامی در بدن (مغز) اوست و طبیعتا امری است کاملاً مادی و قابل توجیه با نظریه اتمی که مسلماً مرگ و نابودی هم دارد. اپیکور در شناخت شناسی کاملاً تجربه گرا و غیرشک گراست. او معتقد است که تمام اطلاعات و معلومات ما از طریق حواس به دست میآیند و در صورت استفاده درست، دادههای حسی قابل اعتماد میباشند.
به نظر او ذهن ما در عین حالی که فرایندی مادی است اصول و پیش فرضهایی برای استدلال و استنتاج هم دارد که خود اینها نتایج تجارب تکرار شده انسان است. اپیکور بر ضد شک گرایی 👈این چنین استدلال میکند: اگر شخصی کاملاً شک گرا باشد هیچ تصمیمی در زندگی نمیتواند بگیرد و این چنین شخصی محکوم است به سکون و مرگ.
اگر از کسی که معتقد است هیچ چیز را نمیتوان شناخت سؤال کنیم که آیا او میداند هیچ چیز را نمیتوان شناخت؟ او با هر پاسخی دچار تناقض بزرگی در گفتارش خواهد شد. زیرا با پاسخ منفی روشن است که اعتقاد اولیه خود را نقض کرده و درصورتی که جواب او مثبت باشد به این مطلب معترف شده است که جواب این سؤال را میداند و شناخته است که باز هم ناقض گزاره هیچ چیز را نمیتوان شناخت است. اگر شخص شک گرا بگوید چیزی نمیتواند شناخته شود یا واقعیت را نمیتوانیم تشخیص دهیم میتوانیم به او چنین اعتراض کنیم که اطلاعاتش را دربارهٔ مفاهیمی نظیر دانش و واقعیت و غیره چگونه کسب کرده است؟ اگر کاملاً به حواس بیاعتماد باشیم قادر به کار بردن مفاهیمی که از طریق حواس به دست میآیند نیز نخواهیم بود."
Forwarded from Deleted Account
اپیکور فلسفه خود را در چهار جمله خلاصه میکند و آنرا تعلیمات چهارگانه مینامد:
1- از خدایان نباید ترسید.
2- مرگ را نمیتوان حس کرد.
3- هرچه را خوب است، میتوان به دست آورد.
4- آنچه را که موجب ترس ماست میتوان بر طرف ساخت.
اپیکوریان برخلاف رواقیون به سیاست و اجتماع اهمیت چندان نمیدادند. شعار اپیکور" زندگی دور از جنجال" بود.
1- از خدایان نباید ترسید.
2- مرگ را نمیتوان حس کرد.
3- هرچه را خوب است، میتوان به دست آورد.
4- آنچه را که موجب ترس ماست میتوان بر طرف ساخت.
اپیکوریان برخلاف رواقیون به سیاست و اجتماع اهمیت چندان نمیدادند. شعار اپیکور" زندگی دور از جنجال" بود.