عباس پژمان
3.15K subscribers
101 photos
20 videos
89 links
یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن

لینک اولین پست کانال
؛ https://t.me/apjmn/3

کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده
؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman

نوشته هایم در اینستاگرام
؛ Instagram.com/pejman_abbas
Download Telegram
هم‌ذات پنداری

همذات پنداری یعنی خود را در شخصی دیگر، یا در شخصیتی که در فیلم یا داستانی هست، دیدن.

بخش دوم- مقالهٔ نیچر می‌گوید آن پلی که بین قشر بینایی و قشر لامسه هست دو طرفه است! یعنی قشر لامسه هم اطلاعاتی را که از اعصاب خود دریافت می‌کند برای قشر بینایی می‌فرستد. این به چه معنی می‌تواند باشد؟ به این معنی می‌تواند باشذ که وقتی چیزی را لمس می‌کنیم، و مثلاً زبری، لطافت، نرمی، سفتی و دمای آن را تشخیص می‌دهیم ، باید از روی همین‌ها بتوانیم چیزی از شکل آن را هم تشخیص دهیم! البته بدون این که خود آن چیز را ببینیم. آیا چنین چیزی ممکن هست؟ بله! هر کس بدون شک این را بارها تجربه کرده است. در هر حال، کافی است فقط از کسی بخواهید که شب هنگام شیئی نا آشنا را در اتاقتان روی تخت قرار دهد و اتاق را تاریک کند. آن وقت شما وارد اتاق شوید و در تاریکی به آن شیء دست بکشید. بدون شک اگر هم نتوانید ماهیت آن شیء را به‌طور دقیق تشخیص دهید، در هر حال چیزی از شکل آن را تشخیص می‌دهید. اصلاً آن پل هم به این خاطر بین قشر بینایی و قشر لامسه هست که هر دوی این‌ها در واقع کارشان این است که شکل اشیا را بشناسند. قشر بینایی شکل کلی هر چیزی را تشخیص می‌دهد، و قشر لامسه جزئیات شکلش را، که همان نرمی، لطافت، دما و غیره هستند. حالا سؤالی پیش می‌آید. آیا چنین پلی بین قشر بینایی و لامسه از یک سو و قشرهای شنوایی، بویایی و طعم‌ها از سوی دیگر هم هست؟ مقالهٔ نیچر چیزی در این مورد نمی‌گوید. اما از آنجا که صدا، بو و طعم به شکل ظاهری اشیا و اجسام مربوط نمی‌شوند، شاید چنین پلی موجود نباشد. در واقع قشر بینایی و لامسه آزمایشگاه‌های فیزیک مغز هستند، در حالی که قشرهای شنوایی، بویایی و طعم‌ها آزمایشگاه شیمی‌اش را تشکیل می‌دهند.

و اما در مورد هم‌ذات پنداری چی؟ آیا صدا و بو و طعم در ایجاد همذات‌پنداری هم نمی‌توانند نقش داشته باشند؟ راستش هنوز جواب علمی برای این سؤال نداریم. اما به نظر می‌رسد که گاهی بعضی صداها و بوها هم می‌توانند احساس‌های غیرقابل انکاری را به ما منتقل کنند. حداقلش این است که احساس‌هایی را که حالت چهره و زبان بدن آن‌ها در ما ایجاد می‌کنند صدا و بویشان تشدید می‌کنند. خلاصه این که بعضی صداها و بوها هم در ایجاد همذات پنداری بی‌تأثیر نیستند. این را شاعران و نویسندگان از همان قدیم‌الایام توانستند از طریق شهودی تشخیص دهند. آن‌ها گاهی در تصویرسازی‌هایشان صداها و بوها را هم به‌خوبی به خدمت گرفته‌اند. عباس پژمان
@apjmn
18👍11🔥1
در ۶۷ سالگی پیر می‌شویم

پژوهشی در دانشگاه کمبریج صورت گرفته است که مقاله‌اش  در Nature Communications  منتشر شده. این مقاله دوران نوجوانی را طولانی‌تر از آن چیزی اعلام می‌کند که قبلاً اعلام شده بود. قبلاً دوران نوجوانی را معمولاُ تا ۱۸ سالگی می‌دانستند. بعداً بعضی مطالعات پزشکی آن را تا اوایل دههٔ سوم عمر، تقریباً  تا بیست و چهار سالگی، افزایش داده بودند. اما این مطالعهٔ جدید می‌گوید  مغز تا ۳۲ یا ۳۳ سالگی همچنان در مرحلهٔ نوجوانی باقی‌ می‌ماند.

پژوهشگرانی از دانشگاه کمبریج طی مطالعهٔ گسترده‌ای مغز ۴۰۰۰ نفر را از کودکان خردسال  تا پیران ۹۰ ساله اسکن کرده‌اند تا ببینند تغییراتی که در اتصالات بین نورون‌های مغز اتفاق می‌افتد در هر مرحله‌ای از طول عمر از چه قرار است. برای توضیح بگویم که هر تغییری که در توانایی‌های ذهنی و شخصیت ما اتفاق بیفتد، و حتی بسیاری از تغییرات در توانایی‌های جسمی و سلامت‌مان، به خاطر تغییراتی است که در اتصالات بین نورون‌های مغزمان اتفاق می‌افتند. به خاطر همین است که تیم کمبریج تغییرات این اتصالات را  مطالعه کرده است. باری، این مطالعه مشخص کرده است که اتصالات بین نورون‌های مغز چهار بار، در طی یک عمر طبیعی یا طولانی، تغییراتی اساسی  را از سر می‌گذرانند. یکی از این تغییرات در ۹ سالگی اتفاق می‌افتد. در این سن کودک در واقع وارد مرحلهٔ نوجوانی می‌شود. سه تای دیگر هم در ۳۲ سالگی، ۶۶ سالگی و ۸۳ سالگی اتفاق می‌افتند.  بنابراین، طبق این مطالعه، از بدو تولد تا ۹ سالگی کودک هستیم؛ از ۱۰ سالگی تا ۳۲ سالگی نوجوان هستیم؛ از ۳۳ تا ۶۶ سالگی جوان یا بزرگسال هستیم؛ و از ۶۷ تا ۸۳ سالگی پیری مرحلهٔ اول را می‌گذرانیم، و از ۸۴  به بعد پیری مرحلهٔ دوم را. یافته‌های مطالعه دربارهٔ هر کدام از این ۵ مرحله از این قرار است:

۱- کودکی- در مغزِ کودکی که تازه به دنیا آمده است اتصالات بسیار زیادی بین نورون‌های مغز هست. اما بسیاری از این‌ها چون مورد استفاده قرار نمی‌گیرند رفته رفته هرس می‌شوند. در ۹ سالگی فقط آن‌هایی باقی می‌مانند که مورد استفاده واقع شده‌اند. آن وقت کودک وارد دوران نوجوانی می‌شود. مغز کودک در واقع پر از اتصالات نورونی  است. یا در واقع پر از امکانات است. به‌خاطر این است که کارآیی چندانی ندارد. کارآیی به این معنی که مثلاً وقتی کودک می‌خواهد از نقطهٔ آ به نقطهٔ ب برود، معمولاً کوتاه‌ترین فاصله را انتخاب نمی‌کند. یا توجه و انرژی‌اش را فقط به این یک کار اختصاص نمی‌دهد. تا برود به ب برسد، ده تا بازیگوشی هم انجام می‌دهد. اما ده ساله که بشود، امکانات مغزش کم‌تر می‌شود، و کارآیی بیشتری پیدا می‌کند. بلوغ هم معمولاً از همین سن کلید می‌خورد. بلوغ در واقع به معنی کارآتر شدن هم هست.

۲- نوجوانی- این دوره، طبق مطالعهٔ کمبریح، از ده سالگی شروع می‌شود تا در سی‌ودو یا سی‌وسه سالگی تمام شود. مطالعه به روشنی نشان داده است که در این دوره توانایی‌های مغز تا آخر دوره همچنان افزایش پیدا می‌کند. بنابراین، قدرت یادگیری شخص هم تا آخر این دوره همچنان می‌تواند تقویت شود. این مطالعه می‌گوید شخص وقتی به ۳۲ یا ۳۳ سالگی می‌رسد، مغزش در واقع در اوج توانایی خود است.

۳- جوانی یا بزرگسالی- وقتی وارد مرحلهٔ سوم می‌شویم، که از سی‌وسه یا سی‌وچهار سالگی شروع می‌شود، البته همچنان می‌توانیم یاد بگیریم، اما قدرت یادگیری‌مان دیگر نمی‌تواند افزایش پیدا کند. آن وقت ۶۶ سالمان می‌شود!

۴- پیری مرحلهٔ اول- در ۶۶ سالگی ناگهان اتفاق عجیبی در مغز می‌افتد. در واقع بسیاری از اتصالاتی که بین نورون‌های قسمت‌های مختلف مغز هستند، ناگهان خیلی ضعیف می‌شوند، و حتی از بین می‌روند. در واقع  برای مغز دیگر خیلی سخت می‌شود که مثل یک کل عمل کند. ارتباطی‌هایی که باید بین قسمت‌های مختلف برقرار شوند تا مغز بتواند یکپارچگی خودش را حفظ کند، یا گاهی اصلاً صورت نمی‌گیرند، یا خیلی به کندی صورت می‌گیرند. آلزایمر و پارکینسونیسم، که از اختلالات مهم و شایع مغزی هستند، معمولاً از همین سن شروع می‌شوند.

۵- پیری مرحلهٔ دوم-  مطالعه ظاهراً این دوره را خوب نتوانسته است پوشش دهد. طبیعی هم هست. پیدا کردن مغزهای سالم در این مرحله خیلی سخت است. عباس پژمان
@apjmn
32👍20🔥4
نظریهٔ جدیدی برای خواب
یادآوری – همچنان که می‌دانیم سلول ‌های عصبی مغز با موج الکتریکی کار می‌کنند. برای همین است که در مغز همیشه امواجی الکتریکی در حال تولید هستند. بعد هم این امواج در بیداری و در خواب شکل خاصی دارند. در خواب در واقع چهار شکل پیدا می‌کنند. و این نشان می‌دهد که خواب از چهار مرحلهٔ مشخص تشکیل می‌شود. در واقع هر خوابی با مرحلهٔ ۱ شروع می‌شود، بعد به ترتیب به مرحله‌های ۲ و ۳ و ۴ می‌رود. بعد که مرحلهٔ چهار تمام شد دوباره مرحلهٔ یک می‌آید، و همین‌طور مرحله‌های بعد هم به ترتیب تکرار می‌شوند. سه مرحلهٔ اول کم و بیش شبیه هم هستند، اما مرحلهٔ ۴ دو تا مشخصهٔ مهم دارد که در آن سه مرحلهٔ اول نیست. یکی از آن‌ها حرکت‌های سریع چشم‌ها در جهت‌های مختلف است. این حرکت سریع چشم‌ها در مرحلهٔ ۴ را در انگلیسی Rapid eye movement یا به طور مخفف REM ، رِم، می‌گویند. به خاطر همین است که مرحلهٔ ۴ به خواب رِم مشهور شده است. آن سه مرحلهٔ قبلی را هم خواب بدون رم می‌گویند. جالب این که این سیکل در خواب حیوانات هم هست!

قبلاً گفته می‌شد فقط در مرحلهٔ چهارم یا خواب رم است که ما خواب می‌بینیم. اما پژوهش‌های جدید می‌گویند این‌طور نیست. خواب دیدن در همهٔ چهار مرحله اتفاق می‌افتد. منتهی خواب‌هایی که بعد از بیداری یادمان می‌آیند فقط مال مرحلهٔ چهارم هستند.

نظریهٔ جدید- اخیراً پژوهشگران دانشگاه میشیگان کشف جالبی در مورد خواب‌ها صورت داده‌اند. خیلی وقت بود می‌دانستیم که خواب نقش مهمی در ایجاد حافظه دارد. حتی به‌طور شهودی هم این را می‌توانیم تأیید کنیم. در واقع وقتی شب بخوابیم و فردا صبح بیدار شویم، خاطرات روز قبلمان واضح‌تر به یادمان می‌آیند! این چیزی هم که حالا این ها کشف کرده‌اند به همین مسئله مربوط می‌شود. اما مگر خواب چه کاری با خاطره‌های جدیدمان می‌کند؟

برای راحتی توضیح، مثلاً دو تا درخت در نظر می‌گیریم که هر کدام نما یا تصویری از یک اتفاق باشند که امروز برای ما افتاده‌اند. شاخه‌های هر کدام از این درخت‌ها جزئیات اتفاق مربوطه باشند. شب که می‌خوابیم، خوابمان در سه مرحلهٔ اولش کارهایی با این درخت‌ها می‌کند که شاخه‌هایشان تقویت می‌شوند. در واقع کاری می‌کند که دوام بیشتری پیدا کنند و زود از بین نروند. آن وقت می‌رسد به مرحلهٔ چهارم یا مرحلهٔ رِم . در مرحلهٔ رِم برمی‌دارد شاخه‌‌هایی را که از این درخت و آن درخت توی هم رفته‌اند هرس می‌کند! به‌طوری که تا آنجا که ممکن است هیچ شاخه‌ای از این درخت و آن درخت باقی نماند که معلوم نباشد مال کدامشان است! خلاصه کاری می‌کند که، تا آنجا که ممکن است، این دو تا خاطره از همدیگر مشخص بشوند. البته من فقط دو تا درخت در مثالم آوردم. می‌شود به جای دو تا درخت چند تا در نظر گرفت. یعنی در واقع به‌جای دو تا خاطره چند تا خاطره در نظر گرفت. آن وقت یک دور از خواب که تمام شد، در شروع دورهٔ بعدی سراغ دو یا چند خاطرهٔ دیگر می‌رود، تا همین کارها را روی آن ها هم انجام دهد.

این نظریه ظاهراً می‌تواند این را هم توضیح دهد که چرا خواب‌هایی که می‌بینیم خیلی وقت‌ها از تصویرهایی به‌ظاهر بی‌ارتباط به همدیگر تشکیل می‌شوند. توضیحش در واقع از این قرار می‌تواند باشد: خواب‌هایی که بعد از بیداری در یادمان می‌مانند متعلق به مرحلهٔ رِم هستند؛ و حالا این نظریه می‌گوید کاری که خواب در این مرحله روی خاطرات انجام می‌دهد این است که جزئیاتی از اینجا و آنجای چند خاطرهٔ مجزا از هم را هرس می‌کند. بنابراین خوابی که در این مرحله می‌بینیم باید از چنین تصویرهایی تشکیل شود؛ تصویرهایی که اگر از یک خاطره بوده‌اند حالا دیگر ارتباطشان با همدیگر قطع شده است، یا اصلاً متعلق به خاطره‌های مجزا هستند و ارتباطی با یکدیگر ندارند. یعنی واقعاً ممکن است آن تصویرهای به‌ظاهر نامربوط به همی که در خواب‌هایمان می‌بینیم همین جزئیات هرس شده باشند؟ ظاهراً که این‌طور به نظر می‌رسد.

مقالهٔ مربوط به این پژوهش در ۱۷ جون ۲۰۲۵ در computational biology منتشر شده است و نویسندگانش هفت نفر هستند. آزمایش‌هایشان هم روی خواب موش‌ها و با استفاده از مدل‌های کامپیوتری انجام شده است. چون خواب موش‌ها هم روی حافظه‌شان همان کارها را انجام می‌دهد که خواب ما روی حافظه‌مان انجام می‌دهد. عباس پژمان
@apjmnu
39👍5
داستان‌ها با دو زبان مختلف برای مغز حرف می‌زنند

[بخش پیشین، اینجا: https://t.me/apjmn/5150]
یکی از کتاب‌های داستانی محبوبی که به زبان ادراکی نوشته شده است شازده کوچولو ست. اما وقتی می‌گوییم داستان یا روایتی به زبان ادراکی نوشته شده است، منظورمان این نیست که زبان مفهومی هیچ نقشی در آن ندارد. منظورمان فقط این است که نقش اصلی را در آن داستان یا روایت زبان ادراکی بر عهده دارد. حقیقت این است که زبان ادراکی خالص فقط در نقاشی، مجسمه، فیلم‌های صامت و موسیقی بی‌کلام امکان‌پذیر است. روایت‌های کلامی هیچ وقت نمی‌توانند به‌طور کامل عاری از زبان مفهومی باشند! مثلاً در این چند سطر از شازده کوچولو دقت کنید:

روباه گفت: «زندگی من خیلی یکنواخت است. من مرغ‌ها را شکار می‌کنم و آدم‌ها مرا شکار می‌کنند. همهٔ مرغ‌ها عین هم. همهٔ آدم‌ها عین هم. این است که یک کم حوصله‌ام سر می‌رود. اما اگر تو مرا اهلی کنی زندگی‌ام را چراغانی خواهی کرد. صدای پایی را خواهم شناخت که با صدای هر پای دیگر فرق دارد. صدای پاهای دیگر مرا به سوراخم در زیرزمین فراری می‌دهند. اما مال تو مثل موسیقی از لانه‌ام بیرونم می‌کشد. و مخصوصاً نگاه کن! آن گندمزارها را می‌بینی آنجا؟ من نان نمی‌خورم. گندم برای من بی‌فایده است. گندمزارها هیچ چیز را به یاد من من نمی‌آرند. واین واقعاً مایهٔ تأسف است. اما تو موهای طلایی رنگی داری. پس معجزه می‌شود اگر اهلیم کنی! گندم که طلایی رنگ است یاد تو را در دلم زنده خواهد کرد. و صدای باد در گندمزار را دوست خواهم داشت....»

همچنان که می‌بینید بعضی جمله‌های این سطرها به زبان مفهومی هستند. مثلاً «زندگی من خیلی یکنواخت است» ... اما نویسنده همهٔ این ها را به زبان ادراکی هم می‌نویسد! مثلاً  همان «زندگی من خیلی یکنواخت است» را به این شکل هم به تصویر می‌کشد: من مرغ‌ها را شکار می‌کنم و آدم‌ها مرا شکار می‌کنند. همهٔ مرغ‌ها عین هم. همهٔ آدم‌ها عین هم.

در واقع نکته اینجاست که زبان ادراکی خیلی بهتر می‌تواند احساسات تولید کند تا زبان مفهومی. علتش هم این است که زبان ادراکی خیلی قدیمی‌تر از زبان مفهومی است، و مدارهای تولید کنندهٔ احساس مغز  زبان ادراکی را بهتر می‌فهمند تا زبان مفهومی را.  در واقع زبان ادراکی چیزی مثل زبان مادری آن‌هاست. در حالی که زبان مفهومی را بعداً یاد گرفته‌اند. اصلاً شازده کوچولو هم یکی‌ش به‌خاطر همین زبان تصویری‌اش است که این قدر در خواننده‌اش تأثیر می‌گذارد. علت دیگر هم این که در زبان ادراکی‌اش از تصویرهایی استفاده می‌کند که برای همهٔ مغزها آشنا هستند.  به‌طوری که خیلی راحت می‌توانند مدارهای احساس‌های هر مغزی را فعال کنند. عباس پژمان
@apjmn
27👍7🔥4
هیچ اعتمادی به این ثُبات نکن

دانی که چنگ و عود چه تَقریر می‌کنند؟
پنهان خورید باده، که تَعزیر می‌کنند.
ناموسِ عشق و رونقِ عُشّاق می‌بَرند.
منعِ جوان و سرزنشِ پیر می‌کنند.
گویند رمزِ عشق مگویید و مشنوید
مشکل حکایتی ست که تَقریر می‌کنند
تشویشِ وقتِ پیرِ مغان می‌دهند باز
این سالِکان نگر که چه با پیر می‌کنند
ما از برونِ در شده مغرورِ صد فریب
تا خود درونِ پرده چه تدبیر می‌کنند
صد ملک دل به نیم نظر می‌توان خرید
خوبان در این معامله تقصیر می‌کنند
قومی به جِدّ و جهد نهادند وصلِ دوست
قومی دگر حواله به تقدیر می‌کنند
فِی‌الجُمله اعتماد مکُن بر ثُبات هیچ
کـ‌این کارخانه‌ای ست که تغییر می‌کنند
مِی خور که شیخ و حافظ و مفتیّ و محتسب
گر نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

جز قلبِ تیره هیچ نشد حاصل و هنوز
باطن در این خیال که اِکسیر می‌کنند

می‌دانی چنگ و عود چه دارند می‌گویند؟ [می‌گویند] در خفا شراب بنوشید که شراب‌خورها را شلاق می‌زنند. عشق را تحقیر می‌کنند. آبروی عشاق را می‌برند. جوانان را منع و پیران را سرزنش می‌کنند. می‌گویند کسی حق ندارد از عشق صحبت کند. آخر آدم چطور می‌تواند نصایحشان را گوش کند! دوباره دارند حال پیر مغان را پریشان می‌کنند. رهروان راه حقیقت را ببین که چه با پیرشان می‌کنند! ما بیرونیان فقط فریب‌خوردگان فریب‌های بیشمارشان هستیم؛ معلوم نیست آن تو چه تصمیمی برایمان می‌گیرند. با نیم‌نگاهی صد آبرو برای خود می‌شود خرید؛ تقصیر از خود خوبان است که این معامله را نمی‌کنند. یک عده می‌خواهند با جد و جهد خود را به دوست برسانند. عده‌ای دیگر می‌گویند هر چه سرنوشت باشد همان می‌شود. مَخلَصِ کلام هیچ اعتمادی به این ثُبات نکن؛ توی این تشکیلات، تغییر دارند درست می‌کنند. شرابت را بخور! اگر دقت کنی می‌بینی که شیخ، حافظ‌، مفتی، محتسب، همه‌شان ریاکاری می‌کنند.

در حالی که دستاوردشان جز قلب سیاهی نیست، همچنان فکر می‌کنند که دارند مسِ قلبشان را به زر تبدیل می‌کنند.

یلدای ۱۴۰۴
عباس پژمان
@apjmn
30👍7🔥3
زمستان

عجیب است که بیشتر خاطراتی که از گذشته‌های دور با خودم آورده‌ام به زمستان و برف مربوط می‌شوند! در گذشته‌های دور صبح‌های بسیاری در زمستان‌هایش بودند که وقتی بیدار می‌شدی برف سنگینی باریده بود. بیشتر آن صبح‌ها و برف‌هایشان در یادم مانده اند. گاهی با خودم می‌گویم تو حافظه‌ای برفی داری. خیلی برایم اتفاق می‌افتد که ناگهان آشوبی در ذهنم به پا می‌شود. ناگهان خیلی چیزهایی که در ذهنم خفته بودند بیدار می‌شوند. انگار که طوفانی از خاطره درگرفته است. آن وقت برفی می‌آید و همه چیز را در زیر خود مدفون می‌کند. همه چیز آرام می‌گیرد. فکر می کنم چیزی از آرامش ابدی در خود دارد برف. ۱/ ۱۰/ ۱۴۰۴عباس پژمان
@apjmn
56🔥5👍4
چقدر شبیه ایرانِ باستان بودی!

فقط یک بار با تلفن با او صحبت کرده بودم، و یک بار هم، در سالی که داور جایزهٔ گلشیری بودم، خودش را دیدم. در روز اعطای جایزه‌ها وقتی ازش دعوت شد تا روی سن بیاید و یکی از جایزه‌ها به دست او به نویسنده داده شود، لحظه‌ای از نزدیک دیدمش. خودش هم مثل همهٔ عکس‌هایش بود! با وقار، باهوش، با شخصیت. و در آن لحظه ناگهان فکر عجیبی از سرم گذشت. با خودم گفتم چقدر شبیه تاریخ ایران باستان هستی! واقعاً برایم مثل این بود که ایران باستان است که لحظه‌ای روی سن آمده است. گفت «به نام هوشنگ گلشیری این جایزه را تقدیم می‌کنم به...»، و جایزه را داد و رفت. و از آن روز آن صحنه بیش از هر چیزی در یاد من ماند.

دیشب وقتی خبر آمد که بهرام بیضایی درگذشته است، دوباره آن تصویرش آمد. این بار غم بزرگی هم با خودش برایم آورد. تصویرش یک لحظه از سرم بیرون نمی‌رود. ۷ دی ۱۴۰۴عباس پژمان

@apjmn
91👍7🔥5
مغز‌های ایدئولوژیک

می‌دانیم که محیط در شکل‌گیری عقاید مذهبی و سیاسی افراد نقش مهمی دارد. این را در واقع از روی آمار می‌فهمیم که این‌جور است. مثلاً فرزندانی که در خانواده‌ای مذهبی به دنیا می‌آیند و رشد می‌کنند، اکثراً مذهبی می‌شوند. این را در سطح‌های بالاتر از خانواده هم می‌شود دید. کودکانی که در محله‌ها و شهرهای مذهبی رشد کنند، اکثراً مذهبی بار می‌آیند. بنابراین نقش محیط زندگی در شکل‌گیری عقاید سیاسی و مذهبی افراد تقریباً بدیهی به نظر می‌رسد. اما این را هم شاید همه‌مان دیده‌ایم که گاهی مثلا دو فرزند یک خانواده، که هر دو دقیقاً یک‌جور تربیت شده‌اند، یکی‌شان فردی با عقاید دینی یا سیاسی خلل‌ناپذیر از کار درمی‌آید، در حالی که دیگری آدم کاملاً آزاداندیشی می‌شود. بنابراین، علاوه بر محیط و تربیت یک عامل دیگر هم باید در این وسط در کار باشد. الآن که علم خیلی چیزها را در مورد شخصیت و رفتار اشخاص برایمان مشخص کرده است، در مورد این مسئله هم خیلی چیزها مشخص شده است. حقیقت این است که مغزها دو جور هستند! بعضی مغزها اگر فکری به حالشان نشود، ساختارشان طوری است که صاحبش به سختی می‌تواند عقیده‌اش را تغییر دهد. این‌ها اکثراً با همان عقاید مذهبی و سیاسی بزرگ می‌شوند و می‌میرند که در کودکی و نوجوانی خود پیدا می‌کنند! من اشخاص بسیاری از این نوع را در میان هم‌نسلان خودم می‌شناسم. همان‌هایی که اسمشان را «پنجاه و هفتی‌ها» گذاشته‌اید. بسیاری از این‌ها افراد تحصیل‌کرده‌ای هم هستند. اما عملاً هیچ تغییری در عقاید سیاسی یا مذهبی آن‌ها اتفاق نیفتاده است. حتی آن‌هایی که مرارت‌های بسیاری هم به‌خاطر همین عقایدشان کشیدند، هنوز هم آن عقاید را با خودشان دارند. هنوز هم همهٔ مسائل را همان‌طور می‌بینند که ایدئولوژی‌شان می‌گوید باید دید.

یک خانم دانشمند جوانی از فارغ‌التحصیلان کمبریج، که در استنفورد و هاروارد پژوهش‌هایش را انجام می‌دهد، اخیراً رشته‌ای از نوروساینس را بنیان گذاشته است که به همین مغزهای ایدئولوژیک مربوط می‌شود. مغزهایی که کارشان تولید عقیده‌های محکم و خلل‌ناپذیر است. اسم این رشته را هم نوروساینس سیاست، یا نوروساینس سیاسی، گذاشته است. او اخیراً کشف جالبی هم صورت داده است که به تفاوت ساختاری مغزها مربوط می‌شود. یعنی تفاوت مغزهایی که عقاید خلل‌ناپذیر می‌سازند و مغزهایی که هیچ گاه عقاید خلل‌ناپذیر نمی‌توانند بسازند. بقیهٔ مبحث را در یادداشت‌های بعدی ادامه می‌دهم. عباس پژمان ۱۴ دی ۱۴۰۴
@apjmn
38👍20
مغزهای ایدئولوژیک
[بخش دوم] این خانم دانشمند جوان، که اسمش لیور زمیگراد و سی ساله است، تا حالا مسئلهٔ ایدئولوژی افراطی را روی ۵۰۰۰ نفر مطالعه کرده است. گفته است می‌خواستم ببینم چرا بعضی مغزها برای ایدئولوژی‌های افراطی مستعدتر هستند.

مطالعهٔ خانم دکتر زمیگراد دو مرحله داشته است. برای مرحلهٔ اول آزمایشی به نام دسته‌بندی کارت ویسکانسین طراحی می‌کند که به شکل یک بازی آنلاین است. در این بازی تعداد نسبتاً زیادی ورق، شبیه ورق‌های قمار، هست. روی هر کارتی شکل‌هایی هستند که رنگ‌های مختلفی دارند. کسانی که در این بازی شرکت می‌کنند از هیچ چیز اطلاعی ندارند. فقط به آن‌ها گفته می‌شود کارت‌هایی را که فکر می‌کنید از لحاظ شکل یا رنگ یا هر چیزی شباهت‌هایی به‌هم دارند جدا کنید. این شباهت‌ها در واقع از یک قانون پیروی می‌کنند. و شرکت کننده یک مقدار که جلو برود به راحتی می‌تواند این قانون را کشف کند. آن وقت با شور و شوق شروع می‌کند کارت‌ها را جدا کردن و کیف کردن. اما بعد از مدتی که با این قانون جلو رفت، این قانون دیگر کنار می‌رود.

دکتر زمیگراد ‌دید از اینجا به بعد آزمایش‌شونده‌ها دو دسته می‌شوند. عده‌ای از آن‌ها وقتی دیدند دیگر خبری از آن قانون قبلی نیست، به‌راحتی از آن دست بر می‌دارند تا بلکه قانون دیگری کشف کنند. اما گروه دیگر همچنان به آن قانون اول پایبند می‌مانند، و تا آخر سعی می‌کنند بلکه باز هم کارت‌هایی پیدا کنند که از آن قانون پیروی می‌کنند.

خانم دکتر با شرکت کنندگان که صحبت می‌کند، می‌بیند این گروه دوم در عقایدشان هم همین طور هستند. همیشه بر یک عقیده بوده‌اند و کم‌تر پیش می‌آید که در درستی عقاید خودشان شک کنند. در حالی که گروه دوم در مورد هیچ یک از عقاید خودشان تعصب به خرج نمی‌دهند، و کلاً تغییر را در زندگی راحت می‌پذیرند.

آن وقت او مرحلهٔ دوم مطالعه‌اش را اجرا می‌کند. در واقع می‌رود سراغ مغز این‌ها. می‌خواهد ببیند در مغز هر کدام از این‌ها چه خبرهایی هست. اینجاست که کشف جالبی در مغز می‌کند. می‌بیند مغز آن‌ها هم فرق جالبی با هم دارند. یعنی مغز آن‌هایی که به گروه دوم تعلق داشتند و مغز آن‌هایی که از گروه اول بودند. در واقع پای دپامین هم یک‌جورهایی در میان است. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn
31👍10
مغزهای ایدئولوژیک

[بخش سوم] بسیاری از ما نام دوپامین را شنیده‌ایم. دپامین یکی از انتقال‌دهنده‌های عصبی است که نقش‌های بسیاری در مغز به عهده دارد. در واقع هنگام تجربهٔ هر پاداش یا لذتی و هر هیجانی پایش در میان است. همچنین در یادگیری‌ها و ایجاد عادت‌ها و اعتیادهایمان نقش اصلی بازی می‌کند. بنابراین در ایجاد اعتقاد و انعطاف‌پذیر بودن یا نبودن آن هم باید نقش داشته باشد. برای این که اولاً هر اعتقادی را اول یاد می‌گیری. بنابراین هر اعتقاد در درجهٔ اول یک نوع یادگیری است. بعد هم بسیاری از اعتقادها تبدیل به عادت و حتی اعتیاد می‌شوند! و مهم‌تر این که اعتقادهایمان با هیجان و تجربهٔ لذت هم همراه هستند. و دپامین در همهٔ این‌ها نقش دارد.

دکتر لیور زمیگراد هم در مرحلهٔ دوم مطالعه‌اش به سراغ دپامین مغز می‌رود. اول هم به سراغ ژن‌هایی می‌رود که در متابولیسم دپامین نقش دارند، و روی کروموزوم ۲۲ هستند. واقعاً می‌بیند که این ژن‌ها در افراد جزم اندیش و آزاد اندیش اندکی با هم فرق دارند. و همین تفاوت اندک باعث می‌شود دو بخش مهم در مغز افراد جزم اندیش از لحاظ مقدار دپامینی که همیشه در سیناپس‌هایشان هست با مغز افراد آزاداندیش فرق داشته باشد. از آنجا که این موضوع قدری تخصصی هست و توضیح دقیق آن احتیاج به مقدمات طولانی دارد مجبورم آن را خیلی خلاصه بگویم.

دو بخش در مغز هستند که در مسئلهٔ اعتقادات نقش دارند. یکی از این‌ها شبکه‌ای از مغز است به نام استریاتوم، که در مغز میانی است، و دیگری قشر پیشاپیشانی است. استریاتوم از لحاظ تکاملی خیلی قدیمی‌تر از قشر پیشانی است. در واقع استریاتوم تولید کنندهٔ واکنش‌ها و تصمیم‌های آنی است، و از روی غرایز و اعتقادات جاافتاده عمل می‌کند. اما قشر پیشاپیشانی شبکهٔ تولید تصمیم‌های سطح بالاست. یعنی تصمیم هایی که از روی تفکر و تعقل اتخاذ می‌شوند. مطالعهٔ دکتر زمیگراد نشان داد اشخاصی که اعتقادات خلل‌ناپذیر دارند سطح دپامین استرایاتومشان همیشه بالا و سطح دپامین قشر پیشاپیشانی‌شان همیشه پایین است. در حالی که مغز اشخاص آزاداندیش برعکس است. دپامین استریاتومشان همیشه پایین و دپامین قشر پیشاپیشانی‌شان همیشه بالاست.

اینجا یک سؤال هم پیش می‌آید. آیا اشخاصی که اعتقادات جزمی دارند هیچ وقت می‌توانند از اعتقادات خود دست بکشند؟ از آنجا که مغز یک سیستم تغییرپذیر هست، بنابراین می‌تواند در شبکه‌های استریاتوم و پیشاپیشانی خود هم تغییر کند. واقعاً هم گاهی عوامل اپی‌ژنتیک، یعنی محیط، بعضی تجربه‌ها و اتفاق‌ها، آموزش و مطالعهٔ مناسب می‌توانند در عقاید جزمی تغییر ایجاد کنند. اما نه در همهٔ موارد. در هر حال به ژن‌ها هم بستگی دارد؛ این‌که چقدر قوی و فعال باشند. عباس پژمان
@apjmn
👍2814
پس از طوفان

تا خیال طوفان در سرم آرام گرفت، خرگوشی میان شبدرها و گل‌های لرزان [از دویدن] بازایستاد و نمازش را، از خلال تارهای عنکبوت، رو به رنگین کمان به جا آورد.
آه از آن جواهرها که روی خود پنهان ساختند و گل‌هایی که شروع کرده بودند نگاه می‌کردند.
در خیابان بزرگ کثیف، پیشخوان‌های قصابان برپا شدند، و [قایقبانان] قایق‌ها را به سوی دریایی که لایه لایه، همچون کَنده‌کاری، بالا رفته بود کشاندند و بردند.
سیل خون به راه افتاد، در خانهٔ ریش‌آبی، درکشتارگاه‌ها، در سیرک‌ها، که در آن‌ها مُهر خدا بر پنجره‌ها می‌خورْد و رنگشان را می‌پرانْد. خون و شیر به راه افتاد...

آرتور رمبو
برگردان عباس پژمان
@apjmn
21👍9🔥6
نوروساینس فحش

بخش ۱- این مقاله فقط نگاهی علمی به فحش و پدیدهٔ فحش‌های تابوشکنانه است که مخصوصاً در این چند سال گذشته در فضای مجازی و واقعی رواج پیدا کرده‌اند. خلاصه قصد هیچ قضاوت اخلاقی در میان نیست. قضاوت اخلاقی‌اش با خود شما خواهد بود.

در سال ۱۸۶۱، پل بروکا بیماری را دید که قدرت تکلمش را از دست داده بود. یعنی دیگر نمی‌توانسته حرف بزند. اما همین بیمار فحش می‌توانسته بدهد. یا نفرین می‌توانسته بکند. پل بروکا یکی از دانشمندان بزرگ مغز و اعصاب است و ناحیه‌ای در قشر خاکستری مغز را که به تکلم اختصاص دارد او کشف کرده است. الآن هم این ناحیه به افتخار او  ناحیهٔ بروکا یا مرکز بروکا نامیده می‌شود.  در اواخر دههٔ هشتاد هم یک متخصص زبان‌شناسی عصبی، به نام خانم دایانا وَن لانْکِر سی‌دیتْس، یک چنین چیزی را در یک کشاورز اهل داکوتای شمالی دید. این کشاورز هم به دنبال سکته‌ای مغزی، قدرت تکلمش را  از دست داده بود و به سؤال‌هایی که ازش می‌شد نمی‌توانست جواب دهد، اما در جواب بعضی سؤال‌های سیاسی فحش می‌توانست بدهد. خانم سی‌دیتْس می‌گوید هر وقت که در راهرو روی صندلی چرخدارش نشسته بود و من از کنارش رد می‌شدم در گوشش زمزمه می‌کردم «رونالد ریگان»، و او لبخند می‌زد و می‌گفت: «لعنتی!»

کشف بروکا و سی‌دیتس حکایت از وجود شبکه‌ای مخصوص در مغز برای تولید فحش می‌کند؛ شبکه‌ای که مستقل از شبکهٔ تولید تکلم عادی است. به‌طوری که وقتی شبکهٔ تولید تکلم از کار می‌افتد، ممکن است آن شبکه همچنان فعال باشد.

تا همین اواخر تصور بر این بود که زبان کلاً در نیمکرهٔ چپ تولید می‌شود. اما اکنون مشخص شده است نیمکرهٔ راست هم  نقش‌هایی در تولید آن دارد. مخصوصاً گفتن بعضی واژه‌ها کار نیمکرهٔ راست است. فحش‌ها هم جزو این واژه‌ها هستند. شبکه‌های دیگر هم که در فحش دادن نقش دارند عبارتند از آمیگدال، عقده‌های قاعده‌ای و سینگولیت. این سه تای اخیر از تشکیلات قدیمی‌تر مغز هستند.  در واقع خیلی قدیمی‌تر از ناحیهٔ بروکا و ورنیکه هستند که در قشر خاکستری نیمکرهٔ چپ قرار دارند و مرکز زبان محسوب می‌شوند.  اما جالب این که این تشکیلات قدیمی در حیوانات هم در تولید نعره‌ها و غرش‌های آن‌ها نقش دارند. به خاطر همین است که الان گفته می‌شود فحش‌هایی که ما می‌دهیم در واقع شکل آپ‌گرید همان غرش‌ها  و نعره‌های اجداد فرگشتی‌مان است. آن‌ها وقتی این صداها را از خودشان درمی‌آورند که احساس کنند با خطر روبه‌رو شده‌اند. در واقع با این کارشان هم احساس ترس خود را تخلیه می‌کنند، هم دشمن را می‌ترسانند و تحقیر می‌کنند، هم نفرت خود از دشمن را بیان می‌کنند. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn
36👍36
نوروساینس فحش

بخش ۲- در هر کدام از کارهای مغز که آمیگدال با توان بالایی وارد عمل شود شبکهٔ تعقل یا ریزنینگ reasoning که جایش در قشر پیشانی است کار چندانی از دستش برنمی‌آید، و در نهایت تسلیم آمیگدال می‌شود. همچنان که گفتم آمیگدال مرکز اصلی تولید احساس‌ها و هیجان‌هاست و در فحاشی هم نقش اصلی را بازی می‌کند. خلاصه، به خاطر همین است که حتی مؤدب‌ترین آدم‌ها هم وقتی سخت عصبانی می‌شوند یا احساس نفرت می‌کنند معمولاً نمی‌توانند خود را کنترل کنند و فحشی ندهند. شبکهٔ آمیگدال و شُرَکا خیلی قوی تر از شبکهٔ ریزنینگ است.

فحاشی در واقع نوعی دفاع از زندگی است که طبیعت در مغز تعبیه کرده است. هر کس که احساس کند زندگی‌اش به هر شکلی مورد تعرض قرار گرفته است، یا به هر شکلی از زندگی و آزادی محرومش کرده‌اند، مغزش خود به خود این را مسئلهٔ مهمی تشخیص می‌دهد. بنابراین هر وقت که آن شخص به یاد این محرومیت یا تعرض بیفتد آمیگدالش احساس‌های نیرومندی برایش تولید می‌کند، که همان نفرت و خشم هستند. اما هر نوع احساس یا هیجانی، مخصوصاً اگر خیلی شدید باشد، تعادل مغز را به‌هم می‌زند، و مغز نمی‌تواند هیچ عدم تعادلی را به مدتی طولانی تحمل کند. این است که باید کاری کند تا دوباره به حال تعادل برگردد. فحش دادن یکی از آن چیزهایی است که طبیعت در مغز تعبیه کرده است تا تعادل را به مغز برگردانند! فحش دادن در واقع یک نوع رها شدن از آن محرومیتی است که باعث خشم یا نفرت شده است. وقتی فحش می دهیم در واقع لحظه‌هایی آزادی تجربه می‌کنیم. الآن می‌گویم چرا!

هر فحشی که می‌دهیم در واقع تابویی را نفی یا تحقیر می کنیم! تابو یک جور رسم یا سنتی است که به تو اجازه نمی‌دهد به بعضی چیزها بی احترامی کنی، یا اسم بعضی چیزها را ببری. تابوهای نوع اول معمولاً مذهبی هستند. هرچند تابوهای ایدئولوژیک و سیاسی‌یی از این نوع هم کم نیستند! تابوهای نوع دوم هم تابوهای مربوط به آلات تناسلی هستند. هر فحشی در واقع یک بی‌احترامی به یک تابو است! اتفاقاً مطالعات مغز نشان می‌دهند که کارهای مربوط به تابوها را هم، مثل فحش‌ها، همان آمیگدال و عقده‌های قاعده‌ای و سینگولیت انجام می‌دهند!

و اما نکته این است که همهٔ رژیم‌ها، عقاید، ایدئولوژی‌ها و نهادهای گوناگونی که آزادی‌هایی را از انسان‌ها سلب می‌کنند، این سلب‌ها را با توسل به تعدادی تابو انجام می‌دهند. این است که هر فحشی، که در واقع با نفی یا تحقیر یک تابو صورت می‌گیرد، تجربهٔ لحظه‌هایی از آزادی هم هست. عباس پژمان
@apjmn
34👍13
نوروساینس فحش

بخش ۳- تا حالا معمولاً تصور براین بود که فحاشی باید نشانهٔ کم‌هوشی باشد. اما مطالعاتی که در این یک دو دههٔ اخیر صورت گرفته است نه فقط این را تأیید نکرده‌اند، بلکه حتی عکس این را نشان می‌دهند. در این مطالعات، بیشترِ آن‌هایی که راحت از فحش استفاده می‌کرده‌اند ضریب هوشی بالایی داشته‌اند. همچنان‌که گفتم فحش کلاً به سیستم لیمبیک مغز مربوط می‌شود. سیستمی که اخلاق و اتیکت و این چیزها حالی‌ش نیست. به خاطر همین است که حتی آدم‌های باهوش و با اتیکت هم ممکن است گاهی تابوهایی را بشکنند. حتی اگر سعدی یا اخوان ثالث باشند. سعدی غزلی دارد در یازده بیت که در آن با زنی حرف می‌زند و از اول تا آخرش در مورد آن زن تابو می‌شکند! زن هم ظاهراً زنی است که وقتی دختر بوده است سعدی او را سخت دوست داشته است، و خواستگارش بوده. منتهی مشخص است که دختر با مرد دیگری ازدواج کرده است. «ای خضر حلالت نکنم چشمهٔ حیوان / دانی که سِکندر به چه مِحنت طلبیده‌ست!» خلاصه چنین چیزهایی به آن زن می‌گوید:

در دجله که مرغابی از اندیشه نرفتی
کشتی رَود اکنون که تَتَر جِسر بریده‌ست
سعدی درِ بستانِ هوای دگری زن
این کِشت رها کن که در او گَلّه چریده‌ست

اخوان را هم با آن‌که خیلی مقرون به حیا هم بود یک بار شاملو وادار می‌کند تا تابویی را بشکند. اخوان سخت طرفدار ایران باستان بود. به‌خاطر همین بود که گاه‌به‌گاهی مَزدُشت تخلص می‌کرد؛ مَز را از مزدک و دُشت را از زردشت گرفته بود. شاملو هم که کلاً از هر چیزی که بوی ایران می‌داد متنفر بود. یک روز در مجلسی پشت سر اخوان گفته بود بهتر نبود زر را از زردشت می‌گرفت و دک را از مزدک تا بشود زردک؟ چون آن وقت استفادهٔ دیگر هم می‌توانست ازش بکند. خلاصه این را به گوش اخوان رسانده بودند. آن وقت او هم یک شعری سرود اما چاپش نکرد. خود شاملو تا مدت‌ها شعرهایش را با اسم مستعار «الف بامداد» امضا مي‌کرد؛ الفش حرف اول اسم کوچکش بود. اخوان با اشاره به این اسم چیزی در آن شعرش گفت که باعث شد شاملو دیگر هیچ وقت از آن اسم استفاده نکند. دو بیت آخر آن شعر این است:

ترک کنم چَرس و باده و افیون
وسوسهٔ آعماد اگر بگُذارد
وارهم از دست این نُعوظِ سحرگاه
این الفِ بامداد اگر بگُذارد

آعماد (=آقا عماد)، همان عماد خراسانی شاعر و ترانه‌سرا است، که یار غار و هم‌پیالهٔ اخوان بود. هوشنگ ابتهاج، در مصاحبه‌اش، مال شاملو را نقل می‌کند و از ذوقش هم کلی تعریف می‌کند، اما از مال اخوان چیزی نمی‌گوید!

عباس پژمان
@apjmn
👍2515🔥3
عکسی از شهر آزادگان

در داستان بیژن و منیژهٔ شاهنامه، وقتی بیژن به نزدیکی خیمهٔ منیژه رسیده است، منیژه دایهٔ خود را می‌فرستد تا ببیند او کیست و چه جوری آنجا آمده است. می‌گوید ازش بپرس چه جوری اینجا آمدی؛ نمی‌خواهی به جشنگاه بیایی؟ پری‌زادی تو، یا [روح] سیاوش هستی، که دل‌ها را [این‌‌جور] با مهر خودت می‌بری:

بپرسش که چون آمدی ایدرا؟
نیایی بدین جشنگاه اندرا؟
پری زاده‌یی گر سیاوَخشیا ؟
که دل‌ها به مهرت همی بخشیا؟

و بیژن [در جواب دایه] می‌گوید: نه سیاوش هستم، نه از پریزادگانم. از ایران می‌آیم، از شهر آزادگان. بیژن هستم، پسرِ گیو. برای جنگ به اینجا آمده‌ام. الآن هم آمدم گراز زدم تا دندان‌هایشان را برای شاه ببرم:

سیاوش نی‌اَم، نز پریزادگان.
از ایرانم، از شهر آزادگان.
منم بیژن گیو، از ایران به جنگ.
به زخم گراز آمدم تیز چنگ.
سران‌شان بریدم فگندم به راه
که دندان‌هاشان برم نزد شاه.

شرح عکس: امشب این عکس را در یک کانال تلگرامی به نام آقای فرزاد زرین دیدم. در شرح عکس نوشته بود: «این عکس نه فتوشاپه نه هوش مصنوعی، این عکس زیبا امروز تو بندر شاهپور گرفته شده».

هر چه باشد خیلی زیباست.
@apjmn
35🔥6👍1
شاهسوار یعنی سوارکار ماهر و دلیر

شاه در زبان فارسی علاوه بر معنی اصلی یا حقیقی‌اش، که می‌شود فرمانروای یک کشور یا سرزمین، بعضی معناهای مجازی یا استعاری رایج هم دارد؛ در واقع بسته به این که در چه کانتکستی به کار رفته باشد معناهایی از قبیل بزرگ، بزرگ‌ترین، سر، سرترین، والا، ماهر، ماهرترین، و معناهایی از این قبیل می‌دهد. بعضی از واژه‌هایی که شاه در آن‌ها معنی استعاری می‌دهد این‌ها هستند: شاهراه، شاهکار، شاهباز یا شهباز، شهیاد، شهسوار، شاه استاد، شاه داماد (شا دوماد) و شاهنامه. مثلاً شاهراه یعنی بزرگراه. شهیاد یعنی یادبود والا. شاهنامه یعنی شاهِ نامه‌ها، سرترینِ همهٔ کتاب‌ها، سرور همهٔ کتاب‌ها. هرچند معنی کتابِ شاهان یا داستان و سرگذشت شاهان هم می‌دهد؛ یعنی در واقع ایهام دارد.

این را هم بد نیست بگویم که در شاهنامه در هیچ جا واژهٔ شاهسوار یا شهسواری به کار نرفته است! و این به‌خاطر این است که آهنگ هیچ کدام از این‌ها با وزن عروضی شاهنامه هم‌آهنگ نیست. یک دو بار فقط به صورت «شاهِ سواران» به کار رفته است:

بیاراست لشکرْش را همچنین
پس ارجاسپ، شاهِ سوارانِ چین

باری. اما شهسوار، یا شاهسوار، در شعر شاعران دیگر زیاد به کار رفته است و معنی‌اش هم دقیقا این است: سوارکار ماهر و دلیر. مثلا در این بیت حافظ:

خيالِ شهسواری پخت و شد ناگه دلِ مسکين!
خداوندا نگه دارش! که بر قلب سواران زد.

و اما فیلمی در فضای مجازی هست که نشان می‌دهد محمدرضا شریفی نیا، بازیگر مشهور، در اجرای مراسمی دولتی در حضور مقامات دولت شوخی‌ای با واژهٔ شهسوار می‌کنند. ایشان در آن مراسم شهسوار را در واقع «شخصِ سوار بر شاه» و یک چنین چیزی معنی می‌کنند تا جمع را بخندانند. خطاب به مقامات می‌گویند نکته‌ای را به آقای شاهسواری «اشاره کردم» که می‌خواهم شما هم در جریان باشید. بعد هم توضیح می‌دهند که به آقای شاهسواری چنین چیزی «اشاره کرده‌اند»: «من نمی‌دانم چه‌جوری در زمان شاه به شما اجازه دادند چنین فامیلی را انتخاب کنید تا شب‌ها سوار شاه بشوید!» و فیلم جلسه نشان می‌دهد که مقامات می‌خندند و جماعت سوت می‌کشند و شادی می‌کنند.

نمی‌دانم شریفی‌نیا و هیچ کدام از آن جمع هنرمند و ادیب و غیره متوجه نبودند که فقط خود آن آقای شهسواری نیست که آن فامیل را دارد؟! برای این که اگر آقای شهسواری خواهر و دختری داشته باشد آن‌ها هم احتمالاً اسم فامیلشان همین خواهد بود، و مطمئناً بسیاری از دختران و زن‌های  دیگر هم در این مملکت هستند که این اسم فامیل را دارند!  و ای بسا که بعضی از آن‌ها از بستگان خود آن جماعت باشند. همین. عباس پژمان
@apjmn
41👍14🔥10
مرا مامِ من نامْ «مرگِ تو» کرد

داستان رستم و اشکبوس برای من زیباترین و باشکوه‌ترین حماسهٔ شاهنامه است. وقتی ایرانی‌ها پس از مرگ سیاوش به خونخواهی او به توران لشکرکشی می‌کنند، خاقان چین هم با لشکرش به کمک تورانیان می‌آید. رستم هم در این لشکرکشی نیست.  این است که ایرانی‌ها پی در پی از تورانی‌ها شکست می‌خورند و کشته می‌دهند. آخر سر هم در کوه هماون به محاصره درمی‌آیند. کیخسرو ناچار می‌شود رستم را خبر کند. آن وقت رستم می‌آید. وقتی رستم می‌آید رخشش خسته است. پس رخش را می‌گذارد تا استراحت کند، و خودش پیاده به میان لشکر می‌رود. در این هنگام پهلوان گردن‌کلفتی به نام اشکبوس هم از لشکر چین به میدان آمده است و هم‌نبرد می‌طلبد. رُهّام، پسر گودرز، که به نبرد او رفته است حریفش نمی‌شود و از میدان می‌گریزد تا کشته نشود. توس، فرمانده لشکر ایران، وقتی این صحنه را می‌بیند برآشفته می‌شود. به اسبش هی می‌زند تا خودش به نبرد اشکبوس برود. اما رستم سرش داد می‌کشد: تو همین‌جا باش و نگذار نظم لشکر به‌هم بریزد! من پیاده به جنگ این می‌روم.

آن وقت رستم بدون رخش و فقط با یک کمان و چند تا تیر به سمت میدان به راه می‌افتد. اشکبوس که سوار بر اسبش دارد در میدان جولان می‌دهد وقتی می‌بیند او پیاده به میدان می‌آید، می‌خندد. می‌گوید نامت چیست؟ چه کسی قرار است برای تن بی‌سرت گریه کند؟ رستم می‌گوید نام برای چه می‌پرسی وقتی به آرزویت نخواهی رسید؟ مادرم نام مرا «مرگِ تو» گذاشته است. قرار است پتگی باشم که به سر تو خواهد خورد. اشکبوس می‌گوید بدون اسب، خودت را به کشتن می‌دهی ها! رستم می‌گوید این‌قدر لاف نزن! تو هیچ پیاده‌ای ندیده‌ای که بجنگد و سرکش‌هایی مثل تو را به گور بفرستد؟ در شهر تو شیر و نهنگ و پلنگ همه‌شان سوار بر اسب به جنگ می‌آیند؟ پس همین الآن، ای جنگاور سواره، پیاده جنگیدن را به تو یاد می‌دهم. آن وقت رستم دست به کمان می‌برد و با نخستین تیرش اسب اشکبوس را از پا در می‌آورد، و با دومی خودش را به خاک می‌اندازد.

خاقان چین، که در میان لشکر توران بود، این صحنه را با حیرت تماشا کرد. آن وقت سواری فرستاد تا تیر رستم را از تن اشکبوس بیرون کشید و برایش برد. وقتی تیر را به دستش گرفت به پیران ویسه گفت: « پس شما می‌گفتید این‌ها ملت حقیری هستند! غیر از این‌ها چه کسی می‌تواند تیری به بلندی نیزه به تن دشمن فرو کند؟ عباس پژمان
@apjmn
50👍7🔥5
مغز نسل زد

پیر مغان حکایتِ معقول می‌کند
معذورم ار مُحالِ تو باور نمی‌کنم

اوضاعی که اکنون [بر مغز] حاکم است از این قرار است که آمیگدال [هسته‌ای که احساس‌ها را تولید می‌کند] بر قشر خاکستری [که تفکر را تولید می‌کند] بیشتر تأثیر می‌گذارد تا قشر خاکستری بر آمیگدال، و در چنین اوضاعی انگیزه‌های احساسی است که بر تفکر غلبه خواهند داشت و آن را کنترل خواهند کرد. در همهٔ پستانداران اطلاعاتی که از آمیگدال برای قشر مغز می‌آید بیشتر از اطلاعاتی است که از قشر مغز برای آمیگدال می‌رود. در واقع هرچند که تفکر می‌تواند آمیگدال را فعال سازد و احساس تولید کند، اما برعکسش را نمی‌تواند اجرا کند! یعنی تفکر نمی‌تواند آمیگدال را خاموش کند و نگذارد احساسات تولید شود! [منبع: مغز عاطفی / دکتر جوزف لُدوز]

و در این میان، بعضی فکرها هم خیلی بیشتر از فکرهای دیگر می‌توانند آمیگدال را فعال نگه دارند و احساس‌های مربوط به خودشان را تولید کنند. این‌ها فکرهایی هستند که به مرگ و زندگی، مخصوصاً مرگ‌های مظلومانهٔ عزیزان، ظلم و تبعیض سیستماتیک، احساس غبن و گول‌خوردگی، احساس محرومیت از حقوق و آزادی‌های انسانی مربوط می‌شوند. در واقع این‌جور فکرها و احساس‌های مربوط به آن‌ها بای‌دیفالت در مغز تولید می‌شوند. کار تحلیل‌های صد تا یک غاز و آبکی نیست که این فکرهای بای‌دیفالت را خاموش کنند، و فکرهایی دیگر را در مغز به جای آن‌ها بنشانند! ظلم و تبعیض و نابود شدن زندگی را با هر تحلیلی نمی‌شود توجیه کرد! مخصوصاً با تحلیل‌هایی که همچنان می‌خواهند ایدئولوژی‌هایی را به خورد مغز بدهند که در ذات خود ضد انسان و خوشبختی او هستند. این‌جور تحلیل‌ها در نهایت فقط به درد چند تا از هم‌فکران نویسندگان آن‌ها خواهند خورد که بردارند استوری از آن‌ها درست کنند! مغز ملت، و مخصوصاً مغز نسل زدش، به تنظیمات اصیل کارخانه‌اش برگشته است! عباس پژمان
@apjmn
👍4029
حدیث آرزومندی

۱- تفکر پرآرزو wishful thinking

ویش‌فول ثینکینگ اصطلاحی در زبان انگلیسی است که معنی تحت اللفظی‌اش می‌شود تفکر پرآرزو، و مفهومش این است:

باور به این که آنچه تو می‌خواهی اتفاق بیفتد دارد اتفاق می‌افتد یا بالاخره اتفاق خواهد افتاد.

و اگر می‌خواهید مصداقی هم برایش پیدا کنید، هر کدام از این تحلیل‌های مربوط به احتمال توافق یا جنگ بین جمهوری اسلامی و آمریکا می‌تواند مصداق عالی برایتان باشد. البته منظورم تحلیل‌هایی است که به قلم «کارشناسان» وطنی نوشته شده‌‌اند! معمولاً همهٔ این تحلیل‌ها را کسانی می‌نویسند که دسته‌ای از آن‌ها دلشان می‌خواهد اتفاقی برای جمهوری اسلامی نیفتد، دسته‌ای دیگر هم دلشان می‌خواهد اتفاق برایش بیفتد. اگر از دستهٔ اول باشند تحلیلشان حتماً حمله را منتفی اعلام خواهد کرد! و از دستهٔ دوم باشند حمله حتماً یک چیز قطعی خواهد بود!

حقیقت این است که ما قضاوت‌هایمان را چندان از روی تجربه‌ها و اطلاعاتمان انجام نمی‌دهیم، بلکه یک بخش از مغزمان هم که اسمش سیستم پاداش است تأثیر عمیقی در آن‌ها می‌گذارد. حتی می‌شود گفت هر قضاوتی را در نهایت طبق فرمودهٔ سیستم پاداشمان انجام می‌دهیم! حالا در نظر بگیرید که کارشناس محترمی هست که منافع حیاتی در جمهوری اسلامی دارد! این شخص وقتی مشغول نوشتن تحلیلی دربارهٔ احتمال جنگ یا توافق بین جمهوری اسلامی و آمریکاست، هر وقت که موضوع توافق از فکرش می‌گذرد سیستم پاداش مغزش به فعالیت درمی‌آید، چون توافق برایش پاداش است. و وقتی سیستم پاداش به فعالیت درمی‌آید بخش شکمی-میانی قشر پیشا‌پیشانی مغز آن شخص را، که کارش ایجاد قضاوت است، زیر رگبار شلیک‌هایش می‌گیرد تا به نفع توافق عمل کند.  و آخرسر هم کاری می‌کند که بخش شکمی-میانی به توافق رأی می‌دهد. و آن کارشناس اصلا از این اتفاق آگاه نمی‌شود.

این را گروهی از دانشمندان مؤسسهٔ ماکس پلانک آلمان، به سرپرستی دکتر مارک تیت‌گِمِیِر، در سال ۲۰۱۸ کشف کردند. در واقع مسئله از این قرار است که همهٔ قضاوت‌های ما در مورد موضوعاتی که در آن‌ها ذینفع باشیم، همین وضع را دارند! مخصوصاً اگر اطلاعات و نشانه‌های کافی هم دربارهٔ آن‌ها موجود نباشد. موضوع توافق یا جنگ بین جمهوری اسلامی و آمریکا هم در واقع فعلا یک چنین موضوعی است. نه برای توافق  نشانه‌های کافی موجود است، نه برای جنگ. حتی نشانه‌ها حکایت از این دارند که هنوز نه این طرف تصمیمی برای توافق یا جنگ گرفته است نه آن طرف! آن وقت آن‌هایی که با قطعیت از توافق یا جنگ می‌گویند از کجا به این دانش رسیده‌اند؟! این یکی از خطاهای شناختی مغز است، که از ساختارش سرچشمه می‌گیرد. عباس پژمان [ادامه دارد]
@apjmn
👍2016