عباس پژمان
3.15K subscribers
101 photos
20 videos
89 links
یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن

لینک اولین پست کانال
؛ https://t.me/apjmn/3

کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده
؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman

نوشته هایم در اینستاگرام
؛ Instagram.com/pejman_abbas
Download Telegram
داستان زندگی‌ام

می خواستم امروز حتماً چیزی بنویسم، اما نمی‌دانستم چه بنویسم. دیشب را غمگین خوابیدم. گفتم شاید صبح که بیدار می‌شوم خود به خود چیزی به ذهنم می‌آید و می‌نویسم. صبح خیلی زود بیدار شدم. چیزی به ذهنم نیامد. ساعت‌ها گذشت و همچنان نمی‌دانستم چه بنویسم که مناسب امروز ٢٨ فروردین باشد. آنگاه فایل فیلم کوتاهی را در گروهی دیدم. شرح فیلم می‌گفت: «در هر لحظه شما در حال نوشتن سرگذشت زندگی خود هستید. دوست دارید داستان‌تان چطور باشد؟» نوشتم «هر وقت به این داستان فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم کاش می‌شد پاکش کنم و از نو بنویسم.» بعد در عالم خیالم شروع کرده بودم داستانی را که نوشته بودم به یادم می‌آوردم.مثل کتابی که وقتی آن را خواندی، می‌خواهی ببینی آیا ارزش نگه داشتن دارد یا ندارد. دوباره داشتم می‌خواندمش! حجم زیادی از آن ارزش نگه داشتن نداشت. حتی بسیاری از اتفاقاتش زجرم می داد. اما بعضی روزهایش بود که هیچ جوری دلم نمی‌آمد از آنها جدا شوم. بارها برایم اتفاق افتاده است که کتاب داستانی را فقط به خاطر یک فصل یا حتی چند صفحه‌اش دلم نیامده است دور بریزم. داستان زندگی‌ام هم به یکی از این جور کتاب‌ها می‌مانست.

عباس پژمان
٢٨ فروردین ١٣٩٨

@apjmn
👍1
٧ اردیبهشت ١٣٩٨ - نمایشگاه «بین المللی» کتاب تهران شلوغ و بزرگ بود. هر کس قدم به نمایشگاه کتاب تهران می گذارد باید سگدو بزند. با خودم گفتم اگر من در این مملکت کاره¬ای بودم، می گفتم بر سردر نمایشگاه «بین المللی» کتاب تهران می نوشتند: ای که پا به درون می گذاری، باید سگدو بزنی! اما مسئله این است که دیگر حوصلۀ هیچ سگدو زدنی را در این زندگی لعنتی ندارم.

هیچ چهرۀ شادی نمی دیدم. مثل این بود که همه منتظر بلایی دیگر هستند. سیلی، زلزله¬ای، ملخی، صاعقه¬ای، تگرگی، وبایی، طاعونی. این بار با خودم گفتم شاید تنظیمات خودت به¬هم خورده. شادی ها را نمی توانی ببینی، بدبخت! اینها همان ملتی هستند که نوحه هاشان را هم با آهنگ های آغاسی و گوگوش و فروهر می خوانند! مگر ندیدی در لیست ملت های شاد و افسرده هم جزء کشورهای شاد بودند نه افسرده؟ مشکل از خودت است. اما بعد یادم آمد اینهایی که اینجا می آیند، اینها یک کم فرق می کنند. اینها مشکل از خودشان است. اینها کلاً فرق دارند با آن ملت اصلی که نوحه ها شان را با آهنگ های آغاسی و مهستی و گوگوش می خوانند. و شب چهارشنبه سوری¬شان انتحاری¬ترین جشن دنیاست، و هر سال در آن جشن دست کم به اندازۀ یک جنگ خاورمیانه تلفات می دهند.

رفتم غرفۀ یکی از ناشرهای خودم. غرفه گردانهایش همگی جوان بودند. جوانی را اگر بر اساس سالهای عمر حساب کنی، همه¬شان دو برابر من جوان بودند. اما انصاف نیست جوانی را بر اساس سال های عمر حساب کنی. نمی شود گفت کسی که بیست و پنج سال دارد فقط دو برابر کسی که پنجاه سال دارد جوان است. او خیلی بیشتر از دو برابرِ یک آدم پنجاه ساله جوان¬تر است. با این حال، یک ساعتی که آنجا و در میان آنها بودم، انگار به دوران بیست سالگی¬ام برگشته بودم. دانیال کلی از کتاب هایی که خوانده بود برایم گفت و از کتاب هایی که دوست داشت ترجمه کند. از ناهار عریان ویلیام باروز و یکی از فیلم های لینچ و از تامس پینچون برایم حرف زد. کتاب «شکوه مرگبارش» را هم که تازه چاپ شده است به من هدیه داد. کتابی که از سرتاپایش عصیان می بارد. اسماعیل علیان و خانمش که از جلو غرفه رد می شدند چند لحظه¬ای جلو غرفه توقف کردند و عکسی با هم گرفتیم. او هم خیلی جوان¬تر از عکس هایش بود.

عصر هم رفتم به دیدار دکتر ناصر باقری، دوست و همکلاسیِ دوران دانشکده¬ام. اکنون دیگر خیلی کم اتفاق می افتد کوچه¬ای در خیابان ولیعصر باشد که در یک روز غیر تعطیلی مثل شنبه کوچۀ آرام و کاملاً خلوتی باشد. سال های سال از جلو آن کوچه از خیابان ولیعصر رد شده بودم اما این را نمی دانستم. حتماً شما هم اگر سال های سال از خیابان ولیعصر از جلو آن کوچه رد شده¬اید این را نمی دانید. اما بود! هست. کوچه¬ای با یک سراشیبیِ ملایم و زیبا و بعد هم یک سربالاییِ ملایم و زیبا. در انتهای سراشیبی¬اش یک آپارتمان در یک ساختمان بود که وقتی وارد آن شدم انگار به منزلی دانشجویی وارد شدم.

دیدار ناصر، که بعد از سی و چند سال دوری دوباره اتفاق می افتاد، و صحبتی دو ساعته با او، تجربۀ دیگری از جوانی شد. قبلاً او را خیلی کم دیده بودم. اما از همکلاسی هایی بود که می شناختمش. دیروز حتی اولین بار بود که حضوری با هم صحبت می کردیم. اما حضورش یک چیزی مثل حضور بهار بود. دیده¬ام کسانی را که انگار فقط برای این به دنیا آمده¬اند که بهار و عید و زندگی و سرنوشت تو را خراب کنند! فقط وقتی خوشند و ارضا می شوند که بتوانند بهاری، یا عیدی، یا اسمی و رسمی را خراب کنند! و کسان دیگری که هر جا حضورشان را حس می کنی، یا با آنها صحبتی می کنی، انگار همه چیز بهار می شود. با خودم گفتم چه آدم های خوبی اند ناصرهای همکلاسی. ناصر، کمالیان، ناصر افسری، این هم ناصر باقری. لعنتی ها همه¬شان خوبند.

عباس پژمان
٨ اردیبهشت ١٣٩٨

@apjmn
این یکی را خیلی دوست داشتم .

[این یادداشت را دوست عزیزم سپهر نوشته و به من هدیه داده است. با سپاس از سپهر - عباس پژمان]

خواب ها را خیلی دوست دارم، خیلی کم خواب می بینم اما علاقه ام به خواب از سیزده چهارده سالگی شروع شد. از وقتی که نمی دانم از کجا یک کتاب تعبیر خواب ابن سیرین توی خانه مان پیدا شد. با سحر می خواندیم و خواب های اعضای خانواده را تعبیر می کردیم! البته خودم باورم نمی شد و برایم مضحک بود. اما همان باعث شد از کتابخانه ی دبیرستان مان، که در واقع کتابخانه ی تربیت معلم سابق بود که خودش هم به جا مانده از کتابخانه ی تربیت معلمِ زمان شاه با نام دانشسرا یا همچین اسمی بوده، تفسیر خواب فروید را به امانت بگیرم و بخوانم. برایم سنگین بود، اما با خواندنش فهمیدم داستان اصلاً چیز دیگری است. بعدتر هم فهمیدم حتی خیلی از گفته های آن هم نمی تواند درست باشد. بسیاری از خواب ها ادامه ی مغشوش و درهم برهمی از فکر های بیداری و حاصل پردازش هایی در مغز بر روی داده هایی هستند که به آن می رسد و همین بوده که مضمون تکراریِ خواب های من داستان هایی از تاریخ است. از همان سال ها خیلی شب ها وسطِ نبردِ نُرماندی یا زیرِ راه پله ای در بمباران دِرِسدِن وحشت زده از خواب پریده ام، «پیشوا» را از نزدیک دیده و چقدر ترسیده ام، در پاریس اشغال شده عضوی از نهضت مقاومت بوده ام، با دلهره ی لو رفتن و تیرباران شدن. مضمون تکراری دیگری هم این است که در جاده ای با بابایم رانندگی می کنیم. به جاده ای خاکی می پیچیم. به روستایی می رسیم. احمد آباد است. وارد خانه ای بزرگ و قدیمی می شویم . آنجا به یکی از اتاق خواب ها در طبقه ی دوم می رویم. پیرمرد با پیژامه اش به استقبال ما از روی تخت بلند می شود. مثل عکس ها یش سیاه و سفید است و من از شوق می خواهم فریاد بزنم، بیرون بدَوَم، و به همه ی دنیا بگویم او هنوز در تبعید زنده است. از خواب می پرم‌ و به یاد می آورم نیم قرنی از درگذشت مصدق گذشته است و حالا بابایم هم دیگر نیست. البته این خواب از خیلی قبل تر از نبودنش شروع شد.

اما دیشب خوابی دیدم که برایم تازگی داشت . دهه ی پنجاه میلادی بود و سوار یکی از از اتوبوس های مونتگُمری بودم. اتوبوس پر بود از مردانی کت شلوار پوش و زن هایی با دامن هایی تا وسط ساق پا، سیاه پوست و سفید پوست . و نیمه راه، رُزا پارکس جایش را به مرد سفید پوست نداد و بلوایی شد. با سیاه پوست ها راه افتادیم به تظاهرات و پلیس های ضد شورش آمدند ... خیلی خواب قشنگی بود. این یکی را خیلی دوست داشتم .

این خواب ها را وقتی برای مینا تعریف می کنم نگاه عجیبی می کند و شکلکی در می آورد. تو گویی با دیوانه ای روبروست. کلی می خندیم. آن شکلک ها و خنده های بعد از آن را خیلی دوست دارم.

#سپهر
[ ۵ اردیبهشت ١٣٩٨]

@apjmn
امروز، ٢٨ اردیبهشت، زادروز و روز جهانی خیام است. او بیشتر از بودا، و اصلاً بیشتر از هر کس دیگر، در زندگی¬ام به من کمک کرد و برایم آرامش آورد. او هنرمندتر و واقع بین¬تر از بودا بود. در برابر نگاه تیزبین و بیرحمانه¬اش هیچ اوهامی یارای مقاومت نداشت. پر گویی نمی کرد. یک راست می رفت سرِ اصلِ مطلب. هر چیزی را همان طور که بود می دید. مطلقاً خودش را فریب نمی داد. حتی بهتر از حافظ زندگی را شناخته بود و آن را به من شناساند. مؤثرترین داروی ممکن برای دردهای زندگی را هم او برایم تجویز کرد: فراموش کن! این را به شیوۀ خاص خودش می گفت: مِی خور! مِی خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت! خوش باش! گذشته را که نمی توانی تغییر دهی، آینده هم یک چیز پا درهوایی است. اگر هم آینده¬ای برایت باشد معلوم نیست چند سال است، چند ماه است، چند روز است. مِی خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت! خوش باش! دستِ کم در همان حدی که برایت مقدور است خوش باش.

بعداً شاعران و حکیمان بسیاری شناختم. اما هیچ کس نتوانست به آن چیزهایی که او در مورد دردهای زندگی و سرشت آن برایم گفته بود چیز خاصی اضافه کند.

عباس پژمان

@apjmn
زیباترین آواز را سارها برایم می‌خوانند

خانه‌مان باغچه‌ی بزرگی پر از تاک‌ها و درخت‌های میوه داشت. باغچه روزها هیچ‌گاه از پرندگان خالی نمی‌شد. چه تابستان و پاییز، چه زمستان و بهار، همیشه از صبح تا غروبش گنجشک‌ها، سارها، زاغ‌ها و کلاغ‌هایی در این گوشه آن گوشه‌اش حاضر بودند. از داخل خانه هم می‌توانستی صدایشان را بشنوی. در یکی از تابستان‌ها چندتا هدهد هم گاه‌گاهی پیدایشان می‌شد. آوازشان را می‌شنیدم. آن سال در آن نزدیکی‌ها لانه ساخته بودند. اما زیباترین آواز را سارها می‌خواندند. گاهی باغچه را با آوازشان روی سرشان می‌گذاشتند. هنوز هم که اسم آواز به گوشم می‌خورد انگار یک لحظه صدای آن‌ها را هم می‌شنوم. یا هرگاه سارهایی می‌بینم، انگار آن آوازها هم خودبه‌خود برایم خوانده می‌شود. اصلاً شاید کلمه‌ی آواز برای من با صدای سارها معنی پیدا کرده است. فکر می‌کنم تا حالا هیچ پرنده‌ای را به اندازه‌ی سارها تماشا نکرده‌ام. هیچ پرنده‌ای را به اندازه‌ی سارها دوست نداشته‌ام. زیباترین آواز را سارها برایم می‌خوانند.

حتی شاید فصل‌ها هم بیشتر با تغییرات آن باغچه برایم معنی پیدا کردند. اما قطعاً آنجا بود که دانستم بعضی زیبایی‌ها را هیچ جوری نمی‌شود تصاحب کرد. آن‌ها فقط یک بار در برابرت جلوه می‌کنند و بعداً دیگر هیچ گاه تکرار نمی‌شوند. آن‌گاه محکوم می‌شوی همیشه آن‌ها را بخواهی! اما فقط می‌توانی به یادت بیاری‌شان.

روزی از روزهای پاییز بود. هوا کم کم داشت خنک می‌شد. برگ‌های تاک‌ها و درخت‌ها شروع کرده بودند زرد می‌شدند. بر تاک‌ها دیگر تقریباً انگوری نمانده بود. وسط‌های بعدازظهر بود. رفتم باغچه را تماشا کنم. می‌خواستم بلکه بختم بگوید خوشه‌ی انگوری هم پیدا کنم. عجیب بود که هیچ صدایی از پرنده‌ها نمی‌آمد. کجا بودند؟ هنوز این فکر از سرم نگذشته بود که ناگهان صدتا کبک از مقابلم از میان تاک‌ها به هوا برخاستند و از فاصله‌ی نزدیکی از بالای سرم پرواز کردند رفتند. چنان غافلگیر شدم که حتی نتوانستم برگردم پروازشان را با نگاهم تعقیب کنم. خودشان و صدای بال‌هاشان چنان زیبا بود که فوراً در میان تاک‌ها مستم کرده بود. مدهوشم کرده بود. وقتی به خود آمدم، باغچه یک حالت دیگر داشت. مثل مکانی بود که معجزه‌ای در آن اتفاق افتاده است. معجزه‌ای که فقط یک لحظه آن رادیده بودم. دلم به شدت می‌خواست آن زیبایی را یک جوری تصاحب کنم. اما در همان حال احساس می‌کردم آن زیبایی تصاحب کردنی نیست. بعد‌ها هم زیاد برایم اتفاق افتاد که زیبایی‌هایی را فقط یک بار دیدم یا حس کردم. اما فقط خاطره‌ای از آن‌ها برایم ماند.

عباس پژمان
۵ خرداد ١٣٩٨
@apjmn
خیالات خوش

هر روز صبح که از خواب بر می خیزم، با خودم می گویم، امروز چه چیزهای دیگری است که ممکن است از دست بدهم. علاوه بر آنهایی که به طور ثابت از دست می روند. مثل روزهای زندگی. مثل نیروی زندگانی. مثل فرصت ها. مثل فرصت ها. مثل آنهایی که فکر می کردی دوستانت هستند، اما ناگهان می بینی نبوده اند. یا در هر حال آنچنان نبوده اند که تو فکر می کردی. مثل همۀ آن خیالات خوش، که عمرشان به عمر گل می مانَد. هنوز نشکفته اند که ناگهان می پژمُرَند. در این میان فقط خیال تو است که می دانم هیچ گاه آن را از دست نخواهم داد.

عباس پژمان

@apjmn
او و ما

آن دختر به کجا می‌رفت، پلاتِرو؟ در آن قطاری که سیاهرنگ و غرق در نورِ خورشید با سرعت به طرف شمال رفت و بالایِ خاکریزِ بلند با منظرۀ واضح‌تری از جلوِ ابرهای توفانیِ سفید رد شد، آن دختر به کجا می‌رفت؟

من با تو پایینِ خاکریز بودم، توی گندمزارِ زردِ موّاجی که در هر جایش قطره قطره خونِ شقایق‌هایی بود که تابستانْ تاج ِ کوچکی از خاکستر بر سرشان می‌گذاشت. یادت هست دودِ آسمانیِ لطیفی که در خود می پیچید، و به سمتِ نیستی می رفت، لحظه‌ای چهرۀ خورشید و گل ها را غمگین کرد؟

موهای زردی بود و چهره‌ای که فقط یک لحظه خودش را نشان داد، و گرداگردش را سیاهی فرا گرفته بود! گویی تصویری از توهّم بود که در پنجرۀ قطاری که می گذشت قاب شده است. شاید با خودش گفت: «آن مرد کیست که لباس عزا پوشیده است؟ با آن خرْ کوچولویِ نقره‌ای‌اش؟»

کی می‌خواستیم باشیم؟ خودمان بودیم دیگر. نه، پلاتِرو؟

من و پلاترو
خوان رامون خیمنس
ترجمه عباس پژمان
@apjmn
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دکتر ژیواگو- یوری سال هاست از لارا دور افتاده و او را ندیده است، و هیچ خبری از او ندارد. یک روز که سوار قطار شهری است ناگهان لارا را می بیند که دارد در خیابان می رود. از قطار نمی تواند او را صدا کند و قطار هم تا نرسد به ایستگاه نگه نخواهد داشت. در ایستگاه که چندان هم دور نیست فوراً از قطار پیاده می شود و شروع می کند به دویدن به سوی لارا. اما در همین هنگام قلبش درد می گیرد و می افتد، و چند دقیقه بعد هم می میرد، بدون این که توانسته باشد خود را به لارا برساند. لارا هم نمی فهمد چه چیزی می خواست اتفاق بیفتد و به جایش چه چیز دیگری اتفاق افتاد. انگار گاهی فقط برای اتفاق هایی مثل این است که بعضی ها را بعد از سال ها پیدا می کنی.

عباس پژمان

@apjmn
👍1
برای ایزدبانوی هذلولی‌ها

مرگت قوی‌تر بود یا زندگی‌ات؟ هرچند در مبارزه‌ی مرگ با جسمت، مرگ بود که بر تو چیره گشت، اما در مبارزه‌ی مرگ و آن‌چه بعد از جسمت از تو می‌مانَد، این تو هستی که مرگ را شکست می‌دهی. این خدای بی‌معنی‌کردن زندگی‌ها هیچ‌گاه نخواهد توانست زندگی‌ای را که تو به انجام رساندی مثل زندگی‌های دیگر بی‌معنی گردانَد. دوران‌ها از پیِ هم خواهند آمد و خواهند رفت، و زندگی‌ها کرورها کرور خواهند مرد و بی‌معنی خواهند شد، اما معنایی که تو برای دنیا ساختی همچنان جزئی از دنیا باقی خواهد ماند. تو هم، با این معنای زیبا وشگفتی که برای دنیا شناختی، از آن‌هایی شدی که می‌گویند این دنیا را خلق کرده‌اند، و با دنیا باقی خواهند بود. تو در جرگه‌ی این‌ها درآمدی، ایزدبانوی هذلولی‌ها! و نه در جرگه‌ی آن‌هایی که فقط در تابلو خیابانی، تالاری، یا در عمارتِ پُرزرق‌وبرق قبرشان، خود را جاودانه می‌کنند، مریم میرزا خانی!

عباس پژمان
@apjmn
👍4
داستان زندگی¬ام

من هم مثل هر کس دیگر دوست داشتم زندگی¬ام مثل یک داستان باشد. داستانی خوش طرح و خوش پایان، و پر از هیجان و خوشبختی. پر از هیجان های خوشبختی. زندگی¬ای که گویی خیال آن را آفریده است تا واقعیت. اما زندگی¬ام تا آنجا که ممکن بود واقعی از کار درآمد! واقعیت¬تر از خودِ واقعیت! کمتر چیزی در آن بود که گویی خیال آن را آفریده است. کمتر چیزی در آن بود که به واقعیت نرفته باشد. اکنون هم که دیگر فقط به یک پایان خوش می توانم امیدوار باشم. حتی اگر خوب تمام شود باز خوب است. All is well that ends well .

عباس پژمان
اول مرداد ١٣٩٨

@apjmn
👍1
#فرانچسکا و #پائولو [در دوزخ]
اثر #گوستاو_دوره

E quella a me: «Nessun maggior dolore
che ricordarsi del tempo felice
ne la miseria…»

و او به من گفت: هیچ دردی بزرگ‌تر از این نیست که در بد بختی‌ات دوران خوشبختی را به یادت بیاوری.»

در کمدی الهی دانته، که شرح سفر خیالی دانته به وادی مردگان است، اولین کسانی که او می‌بیند، دوزخیانی هستند که به جرم شهوت‌پرستی و تسلیم هوای نفس شدن دوزخی شده‌اند. عشاق مشهور تاریخی همگی در میان این‌ها هستند: سمیرامیس، دیدو، کلئوپاترا، هلن، آشیل، پاریس، تریستان، همه. دانته با دو نفر از آن‌ها گفتگویی می‌کند. عاشق و معشوقی به نام‌های پائولو و فرانچسکا، که گویا از معاصران دانته بوده‌اند و با عشق نامشروع و گناه آلودی همدیگر را دوست می‌داشته‌اند. فرانچسکا همسر شوالیه‌ای به نام جوانی مالاتستا و پائولو برادر این شوالیه بوده است. هر دو هم به دست همین شوالیه به قتل رسیده بودند. وقتی دانته از فرانچسکا می‌خواهد تا از آن عشق چیزی بگوید، فرانچسکا می گوید برایم سخت است آن عشق را به یاد آوردن. هیچ دردی بزرگ‌تر از این نیست که در بد بختی‌ات دوران خوشبختی را به یادت بیاوری...

عباس پژمان

@apjmn
👍1
من و احساس هایم

قصه‌ای می‌نوشت خاقانی... دیشب در میان همه‌ی احساس‌هایی که داشته‌ام، همه‌ی احساس‌هایی که آن‌ها را شناخته‌ام، گشتم. همه‌ی احساس‌های آشنایم را، هم خوشایند هم ناخوشایند، یک یک فرا‌خواندم. از کم‌رنگ‌ترین‌ها تا پررنگ‌ترین‌ها. همه را یک یک از خوابشان بیدار کردم. احساس‌های شاد. احساس‌های غم‌آلود. احساس امید. احساس ناامیدی. عشق. نفرت. دلزدگی. اطمینان. شک. شکست. پیروزی. بی‌نیازی. غرور. غَب۫ن... همه آمدند. بعضی‌ها راحت از خوابشان بیدار شدند، بعضی‌ها با اکراه. همه را دوباره بیدار کردم. بعضی‌ها تا بیدار شدند فوراً دوباره به خواب رفتند. احساس‌های شادی، پیروزی، امید، اطمینان، غرور، چه سخت بیدار شدند و چه زود دوباره به خواب رفتند! بعضی‌ها هم انگار دیگر قصد نداشتند بخوابند. نفرت، ناامیدی، شک، غَب۫ن، انگار دیگر قصدِ خواب نداشتند. یکی از آن‌ها را هم دیگر نمی‌خواستم بیدار شود. اما خودش بیدار شده بود. آن آشناترین احساس هم بیدار شده بود. خجالت می‌کشید! خجالت می‌کشیدم!

آنگاه چنان احساس خستگی کردم که انگار سال‌های سال بار تمام دنیا را بر دوشم تا اینجا آورده‌ام! چه راه درازی بود راهی که آمده بودم! احساس می‌کردم تنها چیزی که واقعاً می‌خواهم یک خوابِ عمیق است. خوابِ ابدیت. قلم اینجا رسید و سر بشکست...

عباس پژمان
٢٠ شهریور١٣٩٨
@apjmn
👍1
مشغول چه کارِ بهتری بودم

دیروز وقتِ غروب از دشت آرامی می گذشتم. آفتاب شروع کرد غروب کردن. جاده خلوت بود. سرعت ماشین را کم کردم تا غروبش را تماشا بکنم. تماشا کردم. مثل همیشه غم زیبای رنگینی ساخت و در سرتاسر آسمان و دشت پاشید. آن وقت کم کم پشت تپه¬ای پایین رفت ناپدید شد. همه جا رنگ غم زیبایی به خود گرفت. دوباره آن رفتنِ بزرگ را در خود مجسم کرده بود. برای همین بود که غمگین و زیبا بود. غمگینی¬اش از این بود که هر رفتن و ناپدید شدنی می تواند ناخودآگاه آن رفتنِ نهایی را به یادت بیاورد. هر خداحافظی چیزی از مرگ در خود دارد. و زیبایی¬اش در آن خاطره¬ای که هر رفتنی از خود بر جای می گذارد. آنگاه دیدم غروب های زیادی آمده و رفته¬اند و من آنها را تماشا نکرده¬ام. نمی دانم وقتی آنها آمدند و رفتند، من مشغول چه کار بهتری بوده¬ام!

عباس پژمان
٣١ شهریور١٣٩٨

@apjmn
زن‌ها در شاهنامه

سودابه- سودابه از شخصیت‌های منفی شاهنامه است. زنی که عاشق سیاوش می‌شود، که پسر شوهرش است، و قصد همخوابگی با او را دارد‌. سرانجام هم باعث مرگ سیاوش می‌شود. او تنها زنی است در شاهنامه که به دست رستم کشته می‌شود. اما فردوسی دلش نیامده است چنین زنی ایرانی باشد. او دختر پادشاه هاماوران است، که بخشی از یمن امروز بوده است. کیکاووس یا کاووس، که پادشاه ایران بود، شاه هاماوران را شکست داده و شاه هاماوران از او فرمان می‌بَرد. یک روز یکی از دوستان کاووس که شاه هاماوران و خانواده‌اش را می‌شناسد، از دختر آن شاه برای کاووس می‌گوید. باآن‌که فردوسی سودابه را شخصیتی منفی آفریده است، اما هر جا که توصیفی از زیبایی او می‌کند، توصیف کم‌نظیری در شاهنامه است:

ازآن پس، به کاووس، گوینده گفت
که او دختری دارد اندر نهفت

که از سَرْوْ بالاش زیباتر است
ز مُشکِ سیه بر سرش افسر است

به بالا بلند و به گیسو کمند
زبانش چو خنجر لبانش چو قند

بهشتی‌ست آراسته پُرنگار
چو خورشیدِ تابان به خُرّم بهار

نشاید که باشد به جز جفتِ شاه
چه نیکو بُوَد شاه را جفتِ ماه

یا آنجا که وقتی می‌فهمد مأموران پدرش با صورت‌های پوشیده رفته‌اند و دست‌ها و پاهای کاووس و همراهانش را در خواب بسته‌اند، پیش از هر چیزی زیباییِ اوست که در واکنشش به آن واقعه جلوه‌گر می‌شود. موهای مثل کمند خوشبویش را چنگ زد. گونه‌های گلگونش را با ناخن خراشید و خونین کرد. البته فقط زیبا نیست، بسیار باهوش، نترس و بااراده هم هست. مأموران پدرش را سگ خطاب کرد. یکریز اشک می‌ریخت و دانه‌های اشکش روی گونه‌های مثل گلش مثل خونابه به نظر می‌رسید:

چو سودابه پوشیدگان را بدید
ز بر جامۀ خسروی بردرید

به مشکین کمند اندرآویخت چنگ
به فندق،‌ گُلان را به خون داد رنگ

فرستادگان را سگان کرد نام
همی ریخت خونابه بر گُل مدام

جدایی نخواهم ز کاووس گفت
وگر چه لحد باشد او را نهفت

چو کاووس را بند باید کشید
مرا بی‌گنه سر بباید برید ...

#شاهنامه
@apjmn
👍31
رویاهای زمستانی

رویاهای زمستانی داستانی از اسکات فیتزجرالد است که آن را در سال‌های دور خواندم. اما هیچ گاه فراموشم نشد. هر سال که پاییز تمام می‌شود و زمستان می‌آید، این داستان هم به یادم می‌آید. مخصوصاً آنجا که آخر داستان است و دکستر یاد زمستان‌هایی در سال‌ها پیش می‌افتد و گریه‌اش می‌گیرد. بدا به حال کسانی که به ثباتی دل می‌بندند! این‌ها نمی‌توانند به راحتی با تغییراتی که ناگهان در خود یا زندگی احساس می‌کنند کنار بیایند. ع. پ.

چند دقیقه بعد که دلوین رفت، دکستر در اتاقش لم داد و از پنجره چشم به افق نیویورک دوخت که خورشید داشت میان رنگ‌های کدر و زیبای صورتی و طلایی‌اش غروب می‌کرد.

فکر کرده بود چون دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد، رویین‌تن گشته است. اما دوباره داشت می‌دید باز هم چیزی از دست داده است. درست مثل این بود که با جودی جونز ازدواج کرده بود و جودی جلوی چشم‌های او پژمرده شده بود.

... رویا رفته بود. چیزی ازش گرفته شده بود. وحشت‌زده دست‌هایش را بر چشم‌هایش فشرد و سعی کرد تصویری از آب‌هایی در خیالش ببیند که شلپ‌شلپ خود را به ساحل شری‌آیلند می‌زدند؛ و از ایوانی غرق در مهتاب، پیراهنی کتان و شطرنجی بر تپه‌های گلف، خورشیدی عطشان، کُرک‌هایی طلاییِ بر گردن او؛ و دهانش که با بوسه‌های او خیس می‌شدند، چشم‌های اندوهگینش که شِکوِه می‌کردند، تر و تازگی‌اش که در صبحگاهان به کتانی لطیف و نو می‌مانست. آری، این چیزها دیگر در دنیا وجود نداشتند. یک زمانی داشتند و حالا دیگر نداشتند ...

برای اولین بار در طی آن سال‌ها اشک‌هایش به صورتش جاری شدند.

اما حالا آن اشک‌ها به خاطر خودش بود. حالا دیگر به آن دهان، چشم‌ها و دست‌های پرتحرک اهمیتی نمی‌داد. می‌خواست بدهد اما نمی‌توانست.

چون دیگر از آن‌ها دور شده بود و هیچ گاه نمی‌توانست به عقب برگردد. درها بسته شده بود، خورشید غروب کرده بود، دیگر هیچ زیبایی‌ای جز زیباییِ خاکستری رنگِ فولاد نبود، که همیشه باقی می‌مانَد. حتی اندوهی را که می‌توانست با خودش آورده باشد پشت سرش در سرزمین توهمات، جوانی و سرشاریِ زندگی جا گذاشته بود، در همان جایی که رویاهای زمستانی‌اش شکوفا شده بودند.

گفت: «خیلی وقت پیش، خیلی وقت پیش، چیزی در من بود. اما حالا دیگر رفته است. حالا دیگر رفته است. حالا دیگر آن رفته است. رفته است. نمی‌توانم گریه کنم. دیگر بر نمی‌گردد.»

اسکات فیتزجرالد
ترجمهٔ عباس پژمان
٣٠ آذر ١٣٩٨
@apjmn
👍1
دریغا سرزمین نگونبخت، که اگر خود را در آینه ببیند می‌ترسد. زمانی اسمش مادر ما بود، اما اکنون قبر ماست. هیچ چیزی در آن نیست که وقتی آن را دیدی لبخند بر لبت آوری، مگر این که کسی باشی که هیچ چیزی نمی‌فهمی. مردمش آه‌ها، ناله‌ها و فریادها را می‌شنوند و دم برنمی‌آورند. غمزدگی‌های جانکاهش مثل سرمستی‌ای مدرن گردیده است. ناقوس عزا که بانگ بردارد، کمتر کسی می‌پرسد برای کیست. عمر خوبانش کوتاه‌تر از گل‌هایی است که به کلاه‌ها می‌زنند- مردن در اینجا پیش از بیمار شدن اتفاق می‌افتد.
#مکبث
[پردۀ ۴، مجلس سوم]
ترجمه‌ی عباس پژمان
@apjmn
👍1
سلاوی

سلاوی، که در اصل به صورت C'est la vie نوشته می شود، اصطلاحی است فرانسوی و به این صورت ها می توان آن را ترجمه کرد: این است زندگی، زندگی همین است، زندگی است دیگر... اما معمولاً در زبان های دیگر آن را ترجمه نمی کنند و همان خودش را می گویند: C'est la vie .

ا کنون چند فیلم با اسمِ C'est la vie ساخته شده، چند آلبومِ آهنگ با این اسم منتشر شده. علاوه براین تقریباً ۵٠ خوانندۀ مشهور هم در زبان های مختلف آهنگ هایی با این اسم خوانده اند. البته این آهنگ ها فقط اسم هاشان یکی است وگرنه شعرهاشان با هم فرق می کند. هرچند که مضمون هایشان چندان هم بی ارتباط به همدیگر نیست. چون به هر حال همۀ آن ها دربارۀ زندگی و دربارۀ آن چیزهایی هستند که در ساختنِ معنای زندگی نقش مهمی دارند. یکی از زیباترین آنها را، که به انگلیسی است، گرک لیک خوانده است، و دیگری را، که به فرانسه است، ماریو پلشا.

شب که می شود
آتشِ عاشقانی روشن می کنی
اما خاکسترِ آرزوهایت برایت می مانَد

عباس پژمان
١۵ فروردین ١٣٩٩

@apjmn
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
C'est la vie

#Greg_Lake
#سلاوی [این است زندگی]

#گرگ_لیک

شب که می شود
آتشِ عاشقانی روشن می کنی
اما خاکسترِ آرزوهایت برایت می مانَد


@apjmn