عباس پژمان
3.15K subscribers
101 photos
20 videos
89 links
یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن

لینک اولین پست کانال
؛ https://t.me/apjmn/3

کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده
؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman

نوشته هایم در اینستاگرام
؛ Instagram.com/pejman_abbas
Download Telegram
پدر

٩ خرداد ١٣٩۶ - دیروز باغچۀ کوچکی در حیاط خانه¬مان درست می¬کردم. خانه¬ای که از او مانده است و او ٢٠ ماه پیش آخرین نفسش را در این خانه کشید و رفت. یک درخت گردو با چند بوتۀ مو در حیاط است. وسط آن ها چندتا کرت کوچک درست کردم.

دیشب به خوابم آمده بود. در همین باغچه¬مان بودم. اما کنار باغچه، در جایی که خانه قرار دارد، جاده¬ای می گذشت و تقریباً بالای سرم بود. او با دو مرد دیگر، که دوستانش بودند، آمد از آنجا رد شود. دوستانش را نمی شناختم. کت و شلوار و پالتویی پوشیده بود و کلاه شاپویی به سر داشت. چند لحظه¬ای با آنها بالای سرم ایستاد و با من حرف زد. نمی دانم چه حرف هایی بود به هم گفتیم. اما حرفی که در لحظۀ رفتن گفت یادم ماند. این حرفش را به دوستانش گفت و راجع به من بود. گفت: دلم برایش تنگ می شود.

در عمرم کمتر جمله¬ای شنیده¬ام که این قدر دلتنگم کرده باشد.

عباس پژمان

@apjmn
مست شوید

همیشه باید مست بود. تنها چیزی که مهم است، و تنها مسئله، این است. اگر نمی‌خواهید بارِ وحشتناکِ زمان را احساس کنید، که شانه‌هاتان را خُرد کرده پشتتان را خم می‌کند، نباید مستی‌تان از سر بیرون رود.

اما مست از چه؟ _از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست دارید. فقط باید مست شوید.

و اگر یک جایی، بر پلکانِ قصری، یا بر علف‌هایِ سبزِ گودالی، یا در تنهاییِ غم‌انگیزِ اتاقتان، به خود آمدید، و دیدید مستی‌تان کم شده، یا بِالْکُلّ از سرتان پریده است، از باد، از موج، از ستاره، از پرنده، از هر چیزی که می‌گریزد، از هر چیزی که آه می‌کشد، از هر چیزی که سخن می‌گوید، از همه‌ی آن‌ها بپرسید اکنون وقتِ چه چیز است. آن‌گاه باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت، همگی خواهند گفت: وقتِ مستی است! برای این که بَردگانِ قربانیِ زمان نباشید، بی‌وقفه مست شوید! از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست داشتید.

شارل #بودلر
[ملال پاریس]
ترجمه¬ی عباس پژمان

@apjmn
ابر عاشقِ گل است یا گل عاشقِ ابر

انگار فصل بهار بوده است که فردوسی سرودن داستان رستم و اسفندیار را آغاز می‌کند. در هر حال، این داستان با بهاریه‌ای آغاز می‌شود. شعری در آن از فقر و بی‌پولی خود هم می‌گوید و پیشاپیش از مرگ اسفندیار یاد می‌کند. برای همین است که نه فقط خود داستان بلکه این بهاریه‌اش هم غم بزرگی در خود دارد. اما هر چه هست بسیار زیباست. اکنون هنگام شادخواری است. هنگامی است که از جویبار بوی مُشک می‌آید. زمین و آسمان در جوش و خروش است- هوا پُر از خروشِ ابرها و زمین پر از غوغای پرندگان. خوشا به حال آن کس که دلش را با مِی۫‌نوشی شاد نگه می‌دارد، پول‌دار است و تنقلات و جامِ پر از باده دارد، می‌تواند گوسفندی سر ببُرد و کباب کند. من این چیزها را ندارم. خوشا به حال آن کس که دارد. ای که داری رحمت بیاور به حال آن کس که دستش تنگ است. آنگاه توصیفش از بهار را با اشاره‌های پنهانی به میترائیسم پی می‌گیرد، که دین ایران باستان پیش از آمدنِ زرتشت بوده است، و در سرتاسر شاهنامه حضور آن را می‌توان حس کرد. افسانه‌های میترائی آسمان را عاشق زمین می‌دانند. در این افسانه‌ها هر گاه که ابرها غُرّش می‌کنند و باران می‌بارد، این‌ها گریه‌ی عشق است. نشانه‌ی این است که آسمان دارد از دوریِ یار گریه می‌کند. برقی که در ابرها می‌زند آتش این عشق است. این افسانه‌ها خورشید را هم فرمانروای طبیعت می‌دانند. خورشید در آیین میترائی خدایی است که عشق را بر طبیعت حاکم کرده است. با دانستنِ این نکته است که می‌توان معنیِ تصویرهای این بهاریه را فهمید. بلبل می‌گوید وقتی این داد کشیدن‌های مثلِ شیر را از ابر می‌بینم، که بر سرِ گل می‌کشد، نمی‌فهمم عاشق کدام یک از این‌هاست: گل یا ابر؟ چون فقط معشوقه می‌تواند بر سرِ معشوقه‌اش از این فریادها بکشد. ندانم که عاشق، گل آمد گر ابر! گر، که همان اگر است، معنای یا هم می‌دهد. البته بدیهی است که بلبل این را از روی طعنه می‌گوید. در واقع می‌گوید عاشق که نباید گریه‌های عاشقانه‌اش مثل خروشیدن شیر باشد. مگر تو معشوقه هستی که این چنین فریاد می‌کشی! از آنجا که خود بلبل هم عاشق گل است، بنابراین ابر خود به خود رقیب بلبل می‌شود. احتمالاً به خاطر این است که بلبل دارد از رقیبش بدگویی می‌کند. آنگاه فردوسی می‌گوید چه کسی می‌داند که خودِ بلبل چه می‌گوید. بلبل که دیگر در آغوش گل است، پس ناله‌های این دیگر برای چیست؟ سپس می‌گوید ناله‌های این برای اسفندیار است. ناله‌هایی که انگار سخن‌هایی هستند که به زبان پهلوی بیان می‌شوند. اینجا برای ستایش از زبان پهلوی است که فردوسی آواز خواندن بلبل را به سخن گفتن به زبان پهلوی تشبیه می‌کند. اینجا غرش ابرها هم، که قبلاً صدای گریه‌ی عشق بود، صدای مرگ می‌شود. یعنی صدای رستم که از روی ناچاری کشنده‌ی اسفندیار شد. آنگاه سراینده‌ی غمگین شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار را از زبان بلبل می‌نویسد. ز بلبل شنیدم یکی داستان / که برخوان۫د از گفته‌ی باستان. ع. پ

کُنون خورد باید مِیِ خوشگُوار
که می ‌بویِ مُشک آید از جویبار

هوا پُر خروش و زمین پر ز جوش
خُنُک آن که دل شاد دارد به نوش

دِرَم دارد و نُقل و جامِ نبید
سرِ گوسفندی تواند بُرید

مرا نیست، فَرُّخ مر آن را که هست
ببخشای بر مردمِ تنگدست

همه بوستان زیرِ برگِ گُل است
همه کوه پرلاله و سنبل است

به پالیز، بلبل بنالد همی
گل از نالهٔ او ببالد همی

شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بجنبد همی

چو از ابر بینم همی باد و نَم
ندانم که نرگس چرا شد دژَم

بخندد همی بلبل از هر دُوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان

ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بینم خروش هُژَبْر

بِدَرَّد همی باد پیراهنش
دُرفشان شود آتش اندر تنش

به عشق هوا بر زمین شد گُوا
به نزدیکِ خورشیدِ فرمانروا

که داند که بلبل چه گوید همی
به زیرِ گل اندر چه موید همی

نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتنِ پهلوی

همی نالد از مرگِ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار

چو آوازِ رستم شبِ تیره ابر
بِدَرَّد دل و گوش غُرّان هُژَبر

ز بلبل شنیدم یکی داستان
که برخوان۫د از گفتۀ باستان ...

#شاهنامه
@apjmn
👍2
ضعف‌های وحشتناک

یک بار در کتابی خواندم: «آدم همیشه به خاطر نقطه‌های ضعفش تو دردسر می‌افتد. مگس‌ها باید چیزهای چسبناک را خیلی دوست داشته باشند، شب‌پره‌ها شعله‌ها را، و آدم‌ها عشق را...» البته منظور نویسنده عشق رمانتیک بود، اما بعدها فهمیدم هر عشق دیگر هم می‌تواند به نقطه‌ضعفی برای انسان تبدیل شود. حتی لازم نیست عشق باشد، هر علاقه‌ای هم می‌تواند برایت به نقطه‌ضعفی تبدیل شود. گاهی که توانسته‌ام از چیزی دل بکنم، البته طول کشیده است به آن عادت کنم، اما بعداً حس خوشی تجربه کرده‌ام، که مخلوطی از حس سبکباری و بی نیازی بوده است. دو بار مجبور شده‌ام از کتابخانه‌ام دل بکنم. یک بار سی سال پیش، یک بار هم این اواخر. در هر دو بار با کتاب‌هایی وداع کرده‌ام که دل کندن از آن‌ها چندان برایم راحت نبود. هر بار که چشمم به هر کدام آن‌ها می‌افتاد، خاطرات زیبایی برایم زنده می‌شد. یا هر وقت یاد آن چیزهایی می‌افتادم که یادم داده بودند و فکرها و احساساتی که برایم ایجاد کرده بودند. حتی خاطره‌هایی که از گشتن دنبال بعضی از آن‌ها و بعداز مدت‌ها پیدا کردنشان داشتم برایم زیبا بودند. همچنین خاطره‌‌های شب‌هایی که با خواندن بعضی از آن‌ها گذشته بودند. آنگاه ناگهان همه‌ی آن‌ها رفته بودند. رفتنشان خلأ بزرگی در خانه ایجاد کرده بود. تا ماه‌ها هر وقت به یادشان می‌افتادم دلم برایشان تنگ می‌شد. بار دوم آن‌ها را به یکی از دانشکده‌ها در تهران بخشیده بودم. یک بار که گذارم به نزدیکی‌های آن دانشکده افتاد، وسوسه شدم بروم دوباره گشتی در میانشان بزنم. حتی تا سرِ بن‌بستی که دانشکده در تهِ آن بود رفتم. اما آنجا ناگهان پشیمان شدم. آن‌ها دیگر مال من نبودند. احساس می‌کردم دلم می‌خواهد دوباره مال من شوند، اما دیگر نمی‌شد. با خودم گفتم چه لازم کرده به دیدن چیزهایی بروم که دیگر مال من نیستند. داشت در دلم غمی بیدار می‌شد که برگشتم.

بعد دیگر کم‌کم به نبودنشان عادت کردم. از این که می‌دیدم بدون آن‌ها هم می‌توانم زندگی کنم کم‌کم حس دیگری در دلم ایجاد می‌شد. حس بی‌نیاز بودن از آن‌ها. این حس بعداً با دل‌کندن از چیزهای دیگری هم برایم پیدا شد. هر چند چیزهایی هم بود که نتوانستم از آن‌ها دل بکنم، و هنوز هم نتوانسته‌ام. همچنین چیزهایی که نتوانستم به آن‌ها دل نبندم.

مشهور است تولستوی در هشتاد و دو سالگی ناگهان فقط یک بقچه وسایل از کل زندگی‌اش برداشت و همه‌ی بقیه‌اش را گذاشت و رفت! درواقع از همه‌ی آنچه داشت دل کند. از زن، فرزندان، نوه‌ها، دوستان، املاک، شهرت، از همه چیز. و خیلی هم طول نکشید که خبر آمد در ایستگاه‌راه‌آهنی جان سپرده است. گاهی با خودم می‌گویم آیا نویسنده‌ی بزرگ روس خواسته بود آخرین لذتی که در عمرش تجربه می‌کند لذت دل‌کندن باشد؟

عباس پژمان
۵ فروردین ١٣٩٨

@apjmn
بهار

تو آن سان بهارانه از راه می‌رسی،
که راه‌ها می‌دوند و از پاهایت گل می‌خواهند.
بر فرازِ درختِ پُررازی که تو خود هستی،
عشق از بال‌ها آشیان‌ها علم می‌کند...

گییرمو د آلمئیدا
@apjmn
سیزده نوروز بود همه مردم به بیرون شهر هجوم آورده بودند - من پنجره اطاقم را بسته بودم برای اینکه سرفارغ نقاشی بکنم، نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد [بوف کور]. راوی بوف کور دارد از بالغ شدن یا مرد شدن خود حرف می‌زند و آن را اتفاق شومی برای خود می‌داند. شوم بودن آن را با اتفاق افتادنش در روز سیزده فروردین، که در باور مردم روز نحسی است، بیان می‌کند. شرح بیشتر را در «من و بوف کور» بخوانید.
@apjmn
نزدیک نباید رفت

صادق هدایت بیش از هر موضوعی درباره‌ی عشق و ازدواج نوشت. در بیشتر داستان‌هایش مردها عاشق زن‌ها می‌شوند. اما این عشق‌ها هر چند زیبا هستند، و احساسات زیبا و باشکوهی برای مردها ایجاد می‌کنند، هیچ کدام به جای خوبی ختم نمی‌شود! مخصوصاً اگر به ازدواج انجامیده باشد. مثل آن عشقی که در بخش دوم بوف کور به ازدواج می‌انجامد. همچنان که می‌دانیم او خودش هم ازدواج نکرد و اکنون می‌دانیم در دورانی از جوانی‌اش عاشق زن‌هایی هم بوده است. اکنون دیگر دست‌کم برای یکی از این عشق‌ها مدارکی هست که انکار‌ناپذیر است. یکی از این‌ها عکسی است که از او و دختری پاریسی به نام ماری-ترز هست. دیگری نامه‌ای است که ماری-ترز به او نوشته است. بعد هم خاطراتی است که یکی از دوستانش، مصطفی فرزانه، لز صحبت‌های خود او در این باره در کتاب آسنایی با صادق هدایت نوشته است. هدایت در یکی از روزهای آخرِ عمرش درحالی‌که فرزانه هم با او هست از زیر پل بزرگی در پاریس دیدن می‌کند که محل دیدار او و آن دختر پاریسی بوده است. چیزهایی هم درباره‌ی آن دیدارها، آن دختر و خانواده‌اش می‌گوید. اما عقیده‌اش درباره‌ی عشق همان بود که در یکی از داستان‌هایش، به نام آفرینگان، از زبان یکی از شخصیت‌ها می‌گوید: « نزدیک نباید رفت. چون عشق مثلِ یک نغمه‌ی دلگیر و افسونگر است که آدمِ زشت و بد منظری آن را می‌خوانَد.» او در بسیاری از داستان‌های دیگرش هم این «نغمه‌ی دلگیر و افسونگر» و همچنین عواقب نزدیک شدن به آن را به تصویر کشید.

در داش آکل، عشق با آن که پس از هفت سال طول کشیدن همچنان زیباست، نه بی‌وفایی در آن است نه گول خوردگی، اما زندگی مردِ عاشق را ویران می‌کند. در نهایت هم او را می‌کشد!

در «لاله»، داستانی از مجموعه‌ی سه قطره خون، عشق هرچند صورتِ زیبایی دارد، اما آمیخته به یک نوع فریب، فریب‌خوردگی و بی‌وفایی است. آخرسر هم مردِ عاشق را می‌کشد.

در محلل، عشق حتی صورت زیبایی ندارد، یا نمی‌تواند صورت زیبایی از خود نشان دهد، چون یک بار آمیخته به خودخواهی است و یک بار آمیخته به نامردی. در هر دوبار هم ازدواج به دنبال خود دارد و این ازدواج‌ها زندگی دو مرد را ویران می‌کند. در بوف کور، شرح عشق، وصل، ازدواج، و ویران‌کنندگی آن، صورت عمیق‌تری به خود می‌گیرد...

عباس پژمان
١۶ فروردین ١٣٩٨

@apjmn
چشم ها

راویِ بوف کور مرد در مفهومِ کلیِ آن است. اما خودِ هدایت به مصطفی فرزانه گفته که بعضی اتفاقاتِ زندگی خودم را در آن کتاب «ترانسپوزیسیون» کرده ام. یعنی این که بعضی اتفاقات زندگیِ خودش را با تکنیکِ مخصوصِ خواب ها، یا زبانِ ناخودآگاه، به آن کتاب منتقل کرده است. ترانسپوزیسیون از اصطلاحاتِ تئوریِ فروید دربارۀ زبان خواب ها یا زبانِ ناخودآگاه است. در هر حال، در چندین جا از بوف کور اتفاقاتی از زندگیِ خود هدایت هم هست. یکی از زیباترین و پیچیده¬ترینشان، که در «من و بوف کور» توضیح داده¬ام، جسدِ آن دخترِ اثیری است. آن جسد متعلق به دختری است که هدایت او را در ایامِ نوجوانی¬اش دوست داشت، اما او با مرد دیگری ازدواج کرد، و این باعث شد هدایت او را در قلبش «بکشد». اما آن جسد یک جا چشم هایش را باز می کند. معنایش چه می تواند باشد؟ آن چشم هایی که باز می شوند آنها دیگر متعلق به آن دختر اول نیست بلکه متعلق به ماری-تِرِز است که عشقِ دومِ هدایت بود. اما آن چشم ها هم که باز می شوند دوباره بسته می شوند. برای این که هدایت هرچند با آن که ماری-تِرِز را دوست داشت، در برابرِ عشقش مقاومت کرد. چون ظاهراً به خاطرِ همان تجربۀ تلخی که از عشقِ اولش داشت کلاً به جنسِ زن بدبین شده بود، مخصوصا که انگار به ماری-تِرِز هم اعتماد چندانی نداشت. ضمناً آن چشم هایِ دخترِ اثیری در بوف کور، تصویر هستند. آنها تصویرِ عشق هستند. اگر در توصیفاتِ خود هدایت از آن چشم ها دقت کنیم این معنی آشکار می شود:

چشم هایِ مضطرب، متعجب، تهدید کننده و وعده دهندۀ او را دیدم و پرتوِ زندگیِ من رویِ این گوی هایِ برّاقِ پر معنی ممزوج و در تهِ آن جذب شد- این آینۀ جذاب همۀ هستیِ مرا تا آنجائی که فکرِ بشر عاجز است به خودش کشید- چشم هایِ مُوَرّبِ ترکمنی که یک فروغِ ماوراءِ طبیعی و مست کننده داشت، در عینِ حال می ترسانید و جذب می کرد.

در این لحظه تمامِ سرگذشتِ دردناکِ زندگیِ خودم را پشتِ چشم هایِ درشت، چشم هایِ بی اندازه درشتِ او دیدم.

در چشم هایِ سیاهش، شبِ ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگرِ آن غوطه ور شدم.

عباس پژمان
١٧ فروردین ١٣٩٨

@apjmn
چشم هایِ دخترِ اثیری در بوف کور، تصویر هستند. آنها تصویرِ عشق هستند. اگر در توصیفاتِ خود هدایت از آن چشم ها دقت کنیم این معنی آشکار می شود:

چشم هایِ مضطرب، متعجب، تهدید کننده و وعده دهندۀ او را دیدم و پرتوِ زندگیِ من رویِ این گوی هایِ برّاقِ پر معنی ممزوج و در تهِ آن جذب شد- این آینۀ جذاب همۀ هستیِ مرا تا آنجائی که فکرِ بشر عاجز است به خودش کشید- چشم هایِ مُوَرّبِ ترکمنی که یک فروغِ ماوراءِ طبیعی و مست کننده داشت، در عینِ حال می ترسانید و جذب می کرد.

در این لحظه تمامِ سرگذشتِ دردناکِ زندگیِ خودم را پشتِ چشم هایِ درشت، چشم هایِ بی اندازه درشتِ او دیدم.

در چشم هایِ سیاهش، شبِ ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگرِ آن غوطه ور شدم.

عباس پژمان
١٧ فروردین ١٣٩٨

@apjmn
داستان زندگی‌ام

می خواستم امروز حتماً چیزی بنویسم، اما نمی‌دانستم چه بنویسم. دیشب را غمگین خوابیدم. گفتم شاید صبح که بیدار می‌شوم خود به خود چیزی به ذهنم می‌آید و می‌نویسم. صبح خیلی زود بیدار شدم. چیزی به ذهنم نیامد. ساعت‌ها گذشت و همچنان نمی‌دانستم چه بنویسم که مناسب امروز ٢٨ فروردین باشد. آنگاه فایل فیلم کوتاهی را در گروهی دیدم. شرح فیلم می‌گفت: «در هر لحظه شما در حال نوشتن سرگذشت زندگی خود هستید. دوست دارید داستان‌تان چطور باشد؟» نوشتم «هر وقت به این داستان فکر می‌کنم، با خودم می‌گویم کاش می‌شد پاکش کنم و از نو بنویسم.» بعد در عالم خیالم شروع کرده بودم داستانی را که نوشته بودم به یادم می‌آوردم.مثل کتابی که وقتی آن را خواندی، می‌خواهی ببینی آیا ارزش نگه داشتن دارد یا ندارد. دوباره داشتم می‌خواندمش! حجم زیادی از آن ارزش نگه داشتن نداشت. حتی بسیاری از اتفاقاتش زجرم می داد. اما بعضی روزهایش بود که هیچ جوری دلم نمی‌آمد از آنها جدا شوم. بارها برایم اتفاق افتاده است که کتاب داستانی را فقط به خاطر یک فصل یا حتی چند صفحه‌اش دلم نیامده است دور بریزم. داستان زندگی‌ام هم به یکی از این جور کتاب‌ها می‌مانست.

عباس پژمان
٢٨ فروردین ١٣٩٨

@apjmn
👍1
٧ اردیبهشت ١٣٩٨ - نمایشگاه «بین المللی» کتاب تهران شلوغ و بزرگ بود. هر کس قدم به نمایشگاه کتاب تهران می گذارد باید سگدو بزند. با خودم گفتم اگر من در این مملکت کاره¬ای بودم، می گفتم بر سردر نمایشگاه «بین المللی» کتاب تهران می نوشتند: ای که پا به درون می گذاری، باید سگدو بزنی! اما مسئله این است که دیگر حوصلۀ هیچ سگدو زدنی را در این زندگی لعنتی ندارم.

هیچ چهرۀ شادی نمی دیدم. مثل این بود که همه منتظر بلایی دیگر هستند. سیلی، زلزله¬ای، ملخی، صاعقه¬ای، تگرگی، وبایی، طاعونی. این بار با خودم گفتم شاید تنظیمات خودت به¬هم خورده. شادی ها را نمی توانی ببینی، بدبخت! اینها همان ملتی هستند که نوحه هاشان را هم با آهنگ های آغاسی و گوگوش و فروهر می خوانند! مگر ندیدی در لیست ملت های شاد و افسرده هم جزء کشورهای شاد بودند نه افسرده؟ مشکل از خودت است. اما بعد یادم آمد اینهایی که اینجا می آیند، اینها یک کم فرق می کنند. اینها مشکل از خودشان است. اینها کلاً فرق دارند با آن ملت اصلی که نوحه ها شان را با آهنگ های آغاسی و مهستی و گوگوش می خوانند. و شب چهارشنبه سوری¬شان انتحاری¬ترین جشن دنیاست، و هر سال در آن جشن دست کم به اندازۀ یک جنگ خاورمیانه تلفات می دهند.

رفتم غرفۀ یکی از ناشرهای خودم. غرفه گردانهایش همگی جوان بودند. جوانی را اگر بر اساس سالهای عمر حساب کنی، همه¬شان دو برابر من جوان بودند. اما انصاف نیست جوانی را بر اساس سال های عمر حساب کنی. نمی شود گفت کسی که بیست و پنج سال دارد فقط دو برابر کسی که پنجاه سال دارد جوان است. او خیلی بیشتر از دو برابرِ یک آدم پنجاه ساله جوان¬تر است. با این حال، یک ساعتی که آنجا و در میان آنها بودم، انگار به دوران بیست سالگی¬ام برگشته بودم. دانیال کلی از کتاب هایی که خوانده بود برایم گفت و از کتاب هایی که دوست داشت ترجمه کند. از ناهار عریان ویلیام باروز و یکی از فیلم های لینچ و از تامس پینچون برایم حرف زد. کتاب «شکوه مرگبارش» را هم که تازه چاپ شده است به من هدیه داد. کتابی که از سرتاپایش عصیان می بارد. اسماعیل علیان و خانمش که از جلو غرفه رد می شدند چند لحظه¬ای جلو غرفه توقف کردند و عکسی با هم گرفتیم. او هم خیلی جوان¬تر از عکس هایش بود.

عصر هم رفتم به دیدار دکتر ناصر باقری، دوست و همکلاسیِ دوران دانشکده¬ام. اکنون دیگر خیلی کم اتفاق می افتد کوچه¬ای در خیابان ولیعصر باشد که در یک روز غیر تعطیلی مثل شنبه کوچۀ آرام و کاملاً خلوتی باشد. سال های سال از جلو آن کوچه از خیابان ولیعصر رد شده بودم اما این را نمی دانستم. حتماً شما هم اگر سال های سال از خیابان ولیعصر از جلو آن کوچه رد شده¬اید این را نمی دانید. اما بود! هست. کوچه¬ای با یک سراشیبیِ ملایم و زیبا و بعد هم یک سربالاییِ ملایم و زیبا. در انتهای سراشیبی¬اش یک آپارتمان در یک ساختمان بود که وقتی وارد آن شدم انگار به منزلی دانشجویی وارد شدم.

دیدار ناصر، که بعد از سی و چند سال دوری دوباره اتفاق می افتاد، و صحبتی دو ساعته با او، تجربۀ دیگری از جوانی شد. قبلاً او را خیلی کم دیده بودم. اما از همکلاسی هایی بود که می شناختمش. دیروز حتی اولین بار بود که حضوری با هم صحبت می کردیم. اما حضورش یک چیزی مثل حضور بهار بود. دیده¬ام کسانی را که انگار فقط برای این به دنیا آمده¬اند که بهار و عید و زندگی و سرنوشت تو را خراب کنند! فقط وقتی خوشند و ارضا می شوند که بتوانند بهاری، یا عیدی، یا اسمی و رسمی را خراب کنند! و کسان دیگری که هر جا حضورشان را حس می کنی، یا با آنها صحبتی می کنی، انگار همه چیز بهار می شود. با خودم گفتم چه آدم های خوبی اند ناصرهای همکلاسی. ناصر، کمالیان، ناصر افسری، این هم ناصر باقری. لعنتی ها همه¬شان خوبند.

عباس پژمان
٨ اردیبهشت ١٣٩٨

@apjmn
این یکی را خیلی دوست داشتم .

[این یادداشت را دوست عزیزم سپهر نوشته و به من هدیه داده است. با سپاس از سپهر - عباس پژمان]

خواب ها را خیلی دوست دارم، خیلی کم خواب می بینم اما علاقه ام به خواب از سیزده چهارده سالگی شروع شد. از وقتی که نمی دانم از کجا یک کتاب تعبیر خواب ابن سیرین توی خانه مان پیدا شد. با سحر می خواندیم و خواب های اعضای خانواده را تعبیر می کردیم! البته خودم باورم نمی شد و برایم مضحک بود. اما همان باعث شد از کتابخانه ی دبیرستان مان، که در واقع کتابخانه ی تربیت معلم سابق بود که خودش هم به جا مانده از کتابخانه ی تربیت معلمِ زمان شاه با نام دانشسرا یا همچین اسمی بوده، تفسیر خواب فروید را به امانت بگیرم و بخوانم. برایم سنگین بود، اما با خواندنش فهمیدم داستان اصلاً چیز دیگری است. بعدتر هم فهمیدم حتی خیلی از گفته های آن هم نمی تواند درست باشد. بسیاری از خواب ها ادامه ی مغشوش و درهم برهمی از فکر های بیداری و حاصل پردازش هایی در مغز بر روی داده هایی هستند که به آن می رسد و همین بوده که مضمون تکراریِ خواب های من داستان هایی از تاریخ است. از همان سال ها خیلی شب ها وسطِ نبردِ نُرماندی یا زیرِ راه پله ای در بمباران دِرِسدِن وحشت زده از خواب پریده ام، «پیشوا» را از نزدیک دیده و چقدر ترسیده ام، در پاریس اشغال شده عضوی از نهضت مقاومت بوده ام، با دلهره ی لو رفتن و تیرباران شدن. مضمون تکراری دیگری هم این است که در جاده ای با بابایم رانندگی می کنیم. به جاده ای خاکی می پیچیم. به روستایی می رسیم. احمد آباد است. وارد خانه ای بزرگ و قدیمی می شویم . آنجا به یکی از اتاق خواب ها در طبقه ی دوم می رویم. پیرمرد با پیژامه اش به استقبال ما از روی تخت بلند می شود. مثل عکس ها یش سیاه و سفید است و من از شوق می خواهم فریاد بزنم، بیرون بدَوَم، و به همه ی دنیا بگویم او هنوز در تبعید زنده است. از خواب می پرم‌ و به یاد می آورم نیم قرنی از درگذشت مصدق گذشته است و حالا بابایم هم دیگر نیست. البته این خواب از خیلی قبل تر از نبودنش شروع شد.

اما دیشب خوابی دیدم که برایم تازگی داشت . دهه ی پنجاه میلادی بود و سوار یکی از از اتوبوس های مونتگُمری بودم. اتوبوس پر بود از مردانی کت شلوار پوش و زن هایی با دامن هایی تا وسط ساق پا، سیاه پوست و سفید پوست . و نیمه راه، رُزا پارکس جایش را به مرد سفید پوست نداد و بلوایی شد. با سیاه پوست ها راه افتادیم به تظاهرات و پلیس های ضد شورش آمدند ... خیلی خواب قشنگی بود. این یکی را خیلی دوست داشتم .

این خواب ها را وقتی برای مینا تعریف می کنم نگاه عجیبی می کند و شکلکی در می آورد. تو گویی با دیوانه ای روبروست. کلی می خندیم. آن شکلک ها و خنده های بعد از آن را خیلی دوست دارم.

#سپهر
[ ۵ اردیبهشت ١٣٩٨]

@apjmn
امروز، ٢٨ اردیبهشت، زادروز و روز جهانی خیام است. او بیشتر از بودا، و اصلاً بیشتر از هر کس دیگر، در زندگی¬ام به من کمک کرد و برایم آرامش آورد. او هنرمندتر و واقع بین¬تر از بودا بود. در برابر نگاه تیزبین و بیرحمانه¬اش هیچ اوهامی یارای مقاومت نداشت. پر گویی نمی کرد. یک راست می رفت سرِ اصلِ مطلب. هر چیزی را همان طور که بود می دید. مطلقاً خودش را فریب نمی داد. حتی بهتر از حافظ زندگی را شناخته بود و آن را به من شناساند. مؤثرترین داروی ممکن برای دردهای زندگی را هم او برایم تجویز کرد: فراموش کن! این را به شیوۀ خاص خودش می گفت: مِی خور! مِی خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت! خوش باش! گذشته را که نمی توانی تغییر دهی، آینده هم یک چیز پا درهوایی است. اگر هم آینده¬ای برایت باشد معلوم نیست چند سال است، چند ماه است، چند روز است. مِی خور که به زیرِ گِل بسی خواهی خفت! خوش باش! دستِ کم در همان حدی که برایت مقدور است خوش باش.

بعداً شاعران و حکیمان بسیاری شناختم. اما هیچ کس نتوانست به آن چیزهایی که او در مورد دردهای زندگی و سرشت آن برایم گفته بود چیز خاصی اضافه کند.

عباس پژمان

@apjmn
زیباترین آواز را سارها برایم می‌خوانند

خانه‌مان باغچه‌ی بزرگی پر از تاک‌ها و درخت‌های میوه داشت. باغچه روزها هیچ‌گاه از پرندگان خالی نمی‌شد. چه تابستان و پاییز، چه زمستان و بهار، همیشه از صبح تا غروبش گنجشک‌ها، سارها، زاغ‌ها و کلاغ‌هایی در این گوشه آن گوشه‌اش حاضر بودند. از داخل خانه هم می‌توانستی صدایشان را بشنوی. در یکی از تابستان‌ها چندتا هدهد هم گاه‌گاهی پیدایشان می‌شد. آوازشان را می‌شنیدم. آن سال در آن نزدیکی‌ها لانه ساخته بودند. اما زیباترین آواز را سارها می‌خواندند. گاهی باغچه را با آوازشان روی سرشان می‌گذاشتند. هنوز هم که اسم آواز به گوشم می‌خورد انگار یک لحظه صدای آن‌ها را هم می‌شنوم. یا هرگاه سارهایی می‌بینم، انگار آن آوازها هم خودبه‌خود برایم خوانده می‌شود. اصلاً شاید کلمه‌ی آواز برای من با صدای سارها معنی پیدا کرده است. فکر می‌کنم تا حالا هیچ پرنده‌ای را به اندازه‌ی سارها تماشا نکرده‌ام. هیچ پرنده‌ای را به اندازه‌ی سارها دوست نداشته‌ام. زیباترین آواز را سارها برایم می‌خوانند.

حتی شاید فصل‌ها هم بیشتر با تغییرات آن باغچه برایم معنی پیدا کردند. اما قطعاً آنجا بود که دانستم بعضی زیبایی‌ها را هیچ جوری نمی‌شود تصاحب کرد. آن‌ها فقط یک بار در برابرت جلوه می‌کنند و بعداً دیگر هیچ گاه تکرار نمی‌شوند. آن‌گاه محکوم می‌شوی همیشه آن‌ها را بخواهی! اما فقط می‌توانی به یادت بیاری‌شان.

روزی از روزهای پاییز بود. هوا کم کم داشت خنک می‌شد. برگ‌های تاک‌ها و درخت‌ها شروع کرده بودند زرد می‌شدند. بر تاک‌ها دیگر تقریباً انگوری نمانده بود. وسط‌های بعدازظهر بود. رفتم باغچه را تماشا کنم. می‌خواستم بلکه بختم بگوید خوشه‌ی انگوری هم پیدا کنم. عجیب بود که هیچ صدایی از پرنده‌ها نمی‌آمد. کجا بودند؟ هنوز این فکر از سرم نگذشته بود که ناگهان صدتا کبک از مقابلم از میان تاک‌ها به هوا برخاستند و از فاصله‌ی نزدیکی از بالای سرم پرواز کردند رفتند. چنان غافلگیر شدم که حتی نتوانستم برگردم پروازشان را با نگاهم تعقیب کنم. خودشان و صدای بال‌هاشان چنان زیبا بود که فوراً در میان تاک‌ها مستم کرده بود. مدهوشم کرده بود. وقتی به خود آمدم، باغچه یک حالت دیگر داشت. مثل مکانی بود که معجزه‌ای در آن اتفاق افتاده است. معجزه‌ای که فقط یک لحظه آن رادیده بودم. دلم به شدت می‌خواست آن زیبایی را یک جوری تصاحب کنم. اما در همان حال احساس می‌کردم آن زیبایی تصاحب کردنی نیست. بعد‌ها هم زیاد برایم اتفاق افتاد که زیبایی‌هایی را فقط یک بار دیدم یا حس کردم. اما فقط خاطره‌ای از آن‌ها برایم ماند.

عباس پژمان
۵ خرداد ١٣٩٨
@apjmn
خیالات خوش

هر روز صبح که از خواب بر می خیزم، با خودم می گویم، امروز چه چیزهای دیگری است که ممکن است از دست بدهم. علاوه بر آنهایی که به طور ثابت از دست می روند. مثل روزهای زندگی. مثل نیروی زندگانی. مثل فرصت ها. مثل فرصت ها. مثل آنهایی که فکر می کردی دوستانت هستند، اما ناگهان می بینی نبوده اند. یا در هر حال آنچنان نبوده اند که تو فکر می کردی. مثل همۀ آن خیالات خوش، که عمرشان به عمر گل می مانَد. هنوز نشکفته اند که ناگهان می پژمُرَند. در این میان فقط خیال تو است که می دانم هیچ گاه آن را از دست نخواهم داد.

عباس پژمان

@apjmn
او و ما

آن دختر به کجا می‌رفت، پلاتِرو؟ در آن قطاری که سیاهرنگ و غرق در نورِ خورشید با سرعت به طرف شمال رفت و بالایِ خاکریزِ بلند با منظرۀ واضح‌تری از جلوِ ابرهای توفانیِ سفید رد شد، آن دختر به کجا می‌رفت؟

من با تو پایینِ خاکریز بودم، توی گندمزارِ زردِ موّاجی که در هر جایش قطره قطره خونِ شقایق‌هایی بود که تابستانْ تاج ِ کوچکی از خاکستر بر سرشان می‌گذاشت. یادت هست دودِ آسمانیِ لطیفی که در خود می پیچید، و به سمتِ نیستی می رفت، لحظه‌ای چهرۀ خورشید و گل ها را غمگین کرد؟

موهای زردی بود و چهره‌ای که فقط یک لحظه خودش را نشان داد، و گرداگردش را سیاهی فرا گرفته بود! گویی تصویری از توهّم بود که در پنجرۀ قطاری که می گذشت قاب شده است. شاید با خودش گفت: «آن مرد کیست که لباس عزا پوشیده است؟ با آن خرْ کوچولویِ نقره‌ای‌اش؟»

کی می‌خواستیم باشیم؟ خودمان بودیم دیگر. نه، پلاتِرو؟

من و پلاترو
خوان رامون خیمنس
ترجمه عباس پژمان
@apjmn
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
دکتر ژیواگو- یوری سال هاست از لارا دور افتاده و او را ندیده است، و هیچ خبری از او ندارد. یک روز که سوار قطار شهری است ناگهان لارا را می بیند که دارد در خیابان می رود. از قطار نمی تواند او را صدا کند و قطار هم تا نرسد به ایستگاه نگه نخواهد داشت. در ایستگاه که چندان هم دور نیست فوراً از قطار پیاده می شود و شروع می کند به دویدن به سوی لارا. اما در همین هنگام قلبش درد می گیرد و می افتد، و چند دقیقه بعد هم می میرد، بدون این که توانسته باشد خود را به لارا برساند. لارا هم نمی فهمد چه چیزی می خواست اتفاق بیفتد و به جایش چه چیز دیگری اتفاق افتاد. انگار گاهی فقط برای اتفاق هایی مثل این است که بعضی ها را بعد از سال ها پیدا می کنی.

عباس پژمان

@apjmn
👍1
برای ایزدبانوی هذلولی‌ها

مرگت قوی‌تر بود یا زندگی‌ات؟ هرچند در مبارزه‌ی مرگ با جسمت، مرگ بود که بر تو چیره گشت، اما در مبارزه‌ی مرگ و آن‌چه بعد از جسمت از تو می‌مانَد، این تو هستی که مرگ را شکست می‌دهی. این خدای بی‌معنی‌کردن زندگی‌ها هیچ‌گاه نخواهد توانست زندگی‌ای را که تو به انجام رساندی مثل زندگی‌های دیگر بی‌معنی گردانَد. دوران‌ها از پیِ هم خواهند آمد و خواهند رفت، و زندگی‌ها کرورها کرور خواهند مرد و بی‌معنی خواهند شد، اما معنایی که تو برای دنیا ساختی همچنان جزئی از دنیا باقی خواهد ماند. تو هم، با این معنای زیبا وشگفتی که برای دنیا شناختی، از آن‌هایی شدی که می‌گویند این دنیا را خلق کرده‌اند، و با دنیا باقی خواهند بود. تو در جرگه‌ی این‌ها درآمدی، ایزدبانوی هذلولی‌ها! و نه در جرگه‌ی آن‌هایی که فقط در تابلو خیابانی، تالاری، یا در عمارتِ پُرزرق‌وبرق قبرشان، خود را جاودانه می‌کنند، مریم میرزا خانی!

عباس پژمان
@apjmn
👍4