عشقِ پری چطور عشقِ غول را جواب دهد
در اسطورههای پرتغالی، دماغهی طوفانها یا دماغهب امید نیک، که در منتهیٰ الیهِ آفریقا واقع است، غولی بوده که خدایان به صخره تبدیلش کردند. در کتاب لوزیادها، بزرگترین اثر حماسی پرتغال، روح این غول در دریا ظاهر میشود و با واسکوداما و دیگر دریانوردان پرتغالی، که برای تصرف هند شرقی میروند، شروع به صحبت میکند. ابتدا با پیشگوییهای دروغینش دریانوردان را میترساند. اما بعد مهربان میشود و سرگذشت غم انگیز خود را برای آنها میگوید:
«من آن دماغهای هستم که شما لوزیتانیها دماغهی طوفانش مینامید. نامم آداماستور بود. از طایفهی غولانی بودم که علیه ژوپیتر، خدای خدایان، به جنگ برخاستند. عشقِ تتیس، همسرِ پلوس، در سرم افتاده بود. یک روز دیدم میان پریهای دیگر، برهنه به ساحل آمد. همان لحظه به او دل باختم و هنوز هم چنان دوستش دارم که هیچ کس را نتوانستهام دوست بدارم. پیشِ آن الاههی امواج، هیچ الاههای در المپ برایم هیچ ارزشی نداشت. اما با این سیمای زمخت و غولانهای که داشتم بعید بود بتوانم دلِ او را به دست آورم. . پس بر آن شدم به زور تملکش کنم. قصد خود را با مادرش دوریس در میان گذاشتم. دوریس را ترس برداشت. با دخترش صحبت کرد. اما دخترش فقط خنده ای ملیح و شرماگین کرد. گفت: "عشقِ پری چطور عشقِ غول را جواب دهد؟ اما برای این که جنگی درنگیرد، هر چه توانم خواهم کرد." و من آن هنگام نفهمیدم فریبم میدهد. هیچ کس کورتر از عاشق نیست. سخنانش امیدوارم کرد و آتشِ اشتیاقم را قوّت بخشید. از فرطِ حماقت، از فکر جنگ با خدایان بیرون آمدم. شبی، همچنان که دوریس وعده داده بود، دیدم تتیس میآید. صورتش زیباتر شده بود و برهنگیاش پیکرش را دلخواهتر کرده بود. در حالی که سر از پا نمیشناختم، به سویش دویدم. سراپایش را غرق بوسه ساختم. اما افسوس! در حالی که میپنداشتم محبوبم را در آغوش دارم، ناگهان فهمیدم صخرهای را میبوسم! گوشت تنم به خاک مبدل شده بود و استخوانهایم به سنگ...
هنوز هم تتیس دست از سرم برنداشته است. برای این که دردم را زیادت کند، هنوز هم به سراغم میآید و با امواجش به تازیانهام میبندد.»
این را گفت و آنگاه فریادی کشید و ناپدید شد.
عباس پژمان
٨ اسفند ١٣٩٧
@apjmn
در اسطورههای پرتغالی، دماغهی طوفانها یا دماغهب امید نیک، که در منتهیٰ الیهِ آفریقا واقع است، غولی بوده که خدایان به صخره تبدیلش کردند. در کتاب لوزیادها، بزرگترین اثر حماسی پرتغال، روح این غول در دریا ظاهر میشود و با واسکوداما و دیگر دریانوردان پرتغالی، که برای تصرف هند شرقی میروند، شروع به صحبت میکند. ابتدا با پیشگوییهای دروغینش دریانوردان را میترساند. اما بعد مهربان میشود و سرگذشت غم انگیز خود را برای آنها میگوید:
«من آن دماغهای هستم که شما لوزیتانیها دماغهی طوفانش مینامید. نامم آداماستور بود. از طایفهی غولانی بودم که علیه ژوپیتر، خدای خدایان، به جنگ برخاستند. عشقِ تتیس، همسرِ پلوس، در سرم افتاده بود. یک روز دیدم میان پریهای دیگر، برهنه به ساحل آمد. همان لحظه به او دل باختم و هنوز هم چنان دوستش دارم که هیچ کس را نتوانستهام دوست بدارم. پیشِ آن الاههی امواج، هیچ الاههای در المپ برایم هیچ ارزشی نداشت. اما با این سیمای زمخت و غولانهای که داشتم بعید بود بتوانم دلِ او را به دست آورم. . پس بر آن شدم به زور تملکش کنم. قصد خود را با مادرش دوریس در میان گذاشتم. دوریس را ترس برداشت. با دخترش صحبت کرد. اما دخترش فقط خنده ای ملیح و شرماگین کرد. گفت: "عشقِ پری چطور عشقِ غول را جواب دهد؟ اما برای این که جنگی درنگیرد، هر چه توانم خواهم کرد." و من آن هنگام نفهمیدم فریبم میدهد. هیچ کس کورتر از عاشق نیست. سخنانش امیدوارم کرد و آتشِ اشتیاقم را قوّت بخشید. از فرطِ حماقت، از فکر جنگ با خدایان بیرون آمدم. شبی، همچنان که دوریس وعده داده بود، دیدم تتیس میآید. صورتش زیباتر شده بود و برهنگیاش پیکرش را دلخواهتر کرده بود. در حالی که سر از پا نمیشناختم، به سویش دویدم. سراپایش را غرق بوسه ساختم. اما افسوس! در حالی که میپنداشتم محبوبم را در آغوش دارم، ناگهان فهمیدم صخرهای را میبوسم! گوشت تنم به خاک مبدل شده بود و استخوانهایم به سنگ...
هنوز هم تتیس دست از سرم برنداشته است. برای این که دردم را زیادت کند، هنوز هم به سراغم میآید و با امواجش به تازیانهام میبندد.»
این را گفت و آنگاه فریادی کشید و ناپدید شد.
عباس پژمان
٨ اسفند ١٣٩٧
@apjmn
تابناک از مطلعِ چاکِ گریبان چون چراغ
آن دو گویِ سیمگونِ نیمه پیدا را ببین!
نازپرور یارِ ما، شد مجلسآرایِ رقیب!
رنجِ بلبل، عیشِ گلچین، کارِ دنیا را ببین!
سالها از او امیدِ مهربانی داشتم.
مهربانی! آن هم از او! راستی ما را ببین!
ایکه گویی پیکرش چون برگِ گل نرم است یار،
آن دلِ عاشقکُشِ چون سنگِ خارا را ببین!
گه سِکَندر، گه عرب، گاهی مغول واکنون فرنگ،
یک عروس و چند شوهر، ملکِ دارا را ببین!
@apjmn
آن دو گویِ سیمگونِ نیمه پیدا را ببین!
نازپرور یارِ ما، شد مجلسآرایِ رقیب!
رنجِ بلبل، عیشِ گلچین، کارِ دنیا را ببین!
سالها از او امیدِ مهربانی داشتم.
مهربانی! آن هم از او! راستی ما را ببین!
ایکه گویی پیکرش چون برگِ گل نرم است یار،
آن دلِ عاشقکُشِ چون سنگِ خارا را ببین!
گه سِکَندر، گه عرب، گاهی مغول واکنون فرنگ،
یک عروس و چند شوهر، ملکِ دارا را ببین!
@apjmn
داستان خوانی در شب تاریک در باغ
[در آغازِ داستانِ بیژن و منیژه]
یک شب چنان تاریک بود که به سنگ شَبَهی میمانست که صورتش را با قیر هم شسته باشد. نه ستارهی بهرامی دیده می شد، نه کیوانی، نه تیری. خیال میکردی دنیا چادر سیاهی به سرش کشیده و خواب رفته است. پستی و بلندی را از هم نمیشد شناخت. از اینکه شب نمیگذشت به تنگ آمدم و از جایم بلند شدم. یک یار مهربانم در خانه بود که صدایش زدم و چراغ ازش خواستم. شمع آورد و به باغ آمد. شراب، انار، ترنج و بِه آورد. جامِ پُرجلوۀ شاهانهای آورد. گفت: «این وقت شب، شمع برای چه میخواهی؟ خوابت نمیآید؟» گفت: «بیا شرابی بزن تا داستانی از داستانهای باستانی را از کتاب برایت بخوانم. داستانی که پر از چارهاندیشی، مهرورزی، فریبکاری و جنگ است و اینها را همان مرد بافرهنگ و نیرومند به نمایش میگذارد.» به آن خوش قدوقامت گفتم: «ای ماهرو! بگو امشب آن را برایم!» گفت: «اگر آن را، پس از آنکه از من شنیدی، از پهلوی به شعر هم دربیاوری، نه فقط برایت میگویم، که سپاسگزارت هم میشوم. پس گوش کن، ای یاری که نیکی را فراموش نمیکنی.»
شبی چون شَبَه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
سپهر اندر آن چادَرِ قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان درنگِ دراز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیاورد شمع و بیامد به باغ
مِیٰ آورد و نار و تُرُنج و بهی
زدوده، یکی جامِ شاهنشهی
مرا گفت شمعت چه باید همی؟
شبِ تیره خوابت نیاید همی؟
بپیمای مِیٰ، تا یکی داستان
ز دفتر۟ت۟ برخوانم از باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از درِ مرد فرهنگ و سنگ.»
بدان سَر۟و۟بُن گفتم: ای ماهروی
مرا امشب این داستان بازگوی
مرا گفت: گر چون ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی
همات گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای یار نیکی شناس
عباس پژمان
@apjmn
[در آغازِ داستانِ بیژن و منیژه]
یک شب چنان تاریک بود که به سنگ شَبَهی میمانست که صورتش را با قیر هم شسته باشد. نه ستارهی بهرامی دیده می شد، نه کیوانی، نه تیری. خیال میکردی دنیا چادر سیاهی به سرش کشیده و خواب رفته است. پستی و بلندی را از هم نمیشد شناخت. از اینکه شب نمیگذشت به تنگ آمدم و از جایم بلند شدم. یک یار مهربانم در خانه بود که صدایش زدم و چراغ ازش خواستم. شمع آورد و به باغ آمد. شراب، انار، ترنج و بِه آورد. جامِ پُرجلوۀ شاهانهای آورد. گفت: «این وقت شب، شمع برای چه میخواهی؟ خوابت نمیآید؟» گفت: «بیا شرابی بزن تا داستانی از داستانهای باستانی را از کتاب برایت بخوانم. داستانی که پر از چارهاندیشی، مهرورزی، فریبکاری و جنگ است و اینها را همان مرد بافرهنگ و نیرومند به نمایش میگذارد.» به آن خوش قدوقامت گفتم: «ای ماهرو! بگو امشب آن را برایم!» گفت: «اگر آن را، پس از آنکه از من شنیدی، از پهلوی به شعر هم دربیاوری، نه فقط برایت میگویم، که سپاسگزارت هم میشوم. پس گوش کن، ای یاری که نیکی را فراموش نمیکنی.»
شبی چون شَبَه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
سپهر اندر آن چادَرِ قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان درنگِ دراز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیاورد شمع و بیامد به باغ
مِیٰ آورد و نار و تُرُنج و بهی
زدوده، یکی جامِ شاهنشهی
مرا گفت شمعت چه باید همی؟
شبِ تیره خوابت نیاید همی؟
بپیمای مِیٰ، تا یکی داستان
ز دفتر۟ت۟ برخوانم از باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از درِ مرد فرهنگ و سنگ.»
بدان سَر۟و۟بُن گفتم: ای ماهروی
مرا امشب این داستان بازگوی
مرا گفت: گر چون ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی
همات گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای یار نیکی شناس
عباس پژمان
@apjmn
یادداشت آدم در دهمین سال زندگی در زمین
حالا که دیگر سالها گذشته است، میبینم در شروع دربارۀ حوا اشتباه میکردم. بهتر است آدم خارج از بهشت اما با او زندگی کند تا این که داخل بهشت و بدون او باشد. متبرک باد درختی که ما را به هم نزدیک کرد و به من آموخت مهربانیِ قلبِ او و لطافتِ روحش را بشناسم.
مارک تواین
ترجمهٔ عباس پژمان
٨ مارس ٢٠١٩
@apjmn
حالا که دیگر سالها گذشته است، میبینم در شروع دربارۀ حوا اشتباه میکردم. بهتر است آدم خارج از بهشت اما با او زندگی کند تا این که داخل بهشت و بدون او باشد. متبرک باد درختی که ما را به هم نزدیک کرد و به من آموخت مهربانیِ قلبِ او و لطافتِ روحش را بشناسم.
مارک تواین
ترجمهٔ عباس پژمان
٨ مارس ٢٠١٩
@apjmn
❤1
از دگران بیشترم دار دوست
امروز، ۲۲ اسفند، روز درگذشت ایرج میرزاست. ایرج میرزا که در پاییز ۱۲۵۲ یا ۱۲۵۳ خورشیدی در تبریز به دنیا آمده بود، در ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ خورشیدی در تهران درگذشت. با آن که شاهزاده بود، روز تولدش معلوم نبود. ایرج احساسات خود را بسیار ساده و بیتکلف و سلیس و زیبا بیان میکند، که نشانۀ طبع لطیف و قدرت سخنپردازی اوست.
با این غمزههایی که تو خانم میکنی، آخرش دین و دل مردم را ویران خواهی کرد. عاشقِ دلدادهات را جان به لب میکنی، با این غمزههایی که می کنی. دریا دریا در تو زیبایی خوابیده است، صورتت را آشکار کن تا به تلاطم دربیایی. تا تو گل اندام به سخن در میآیی، غنچه از خجالتش نمیتواند دهنش را باز کند. سَر۫و۫ مؤدب در جایش ایستاده است تا تو راه بروی [و او تماشایت کند]. بیفتی جلو بعد راه بیفتد. من به تو اظهار محبت میکنم، تو از من ابراز ناراحتی میکنی. مرا بیشتر از آنهایی که دوستشان داری دوست بدار. چون که مرا زودتر از آنها از دست خواهی داد- من زودتر از آنها خواهم مرد.
با غَمَزاتی که تو خانم کنی
رخنه به دین و دلِ مردم کنی
جان به لبِ عاشقِ بیدل رسد
با غَمَزاتی که تو خانم کنی
دریا دریا به تو حُسن اندر است
پرده برافکن که تلاطُم کنی
غنچه به گلزار خموشی کند
تا تو گل اندام تکلّم کنی
سرو سِتادَسْت مؤدب به جای
تا تو به رفتار تقدّم کنی
من به تو اظهارِ تَعَشُّق کنم
تو ز من ابرازِ تألُّم کنی
از دگران بیشترم دار دوست
کز دگران پیشترم گم کنی
#ایرج_میرزا
@apjmn
امروز، ۲۲ اسفند، روز درگذشت ایرج میرزاست. ایرج میرزا که در پاییز ۱۲۵۲ یا ۱۲۵۳ خورشیدی در تبریز به دنیا آمده بود، در ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ خورشیدی در تهران درگذشت. با آن که شاهزاده بود، روز تولدش معلوم نبود. ایرج احساسات خود را بسیار ساده و بیتکلف و سلیس و زیبا بیان میکند، که نشانۀ طبع لطیف و قدرت سخنپردازی اوست.
با این غمزههایی که تو خانم میکنی، آخرش دین و دل مردم را ویران خواهی کرد. عاشقِ دلدادهات را جان به لب میکنی، با این غمزههایی که می کنی. دریا دریا در تو زیبایی خوابیده است، صورتت را آشکار کن تا به تلاطم دربیایی. تا تو گل اندام به سخن در میآیی، غنچه از خجالتش نمیتواند دهنش را باز کند. سَر۫و۫ مؤدب در جایش ایستاده است تا تو راه بروی [و او تماشایت کند]. بیفتی جلو بعد راه بیفتد. من به تو اظهار محبت میکنم، تو از من ابراز ناراحتی میکنی. مرا بیشتر از آنهایی که دوستشان داری دوست بدار. چون که مرا زودتر از آنها از دست خواهی داد- من زودتر از آنها خواهم مرد.
با غَمَزاتی که تو خانم کنی
رخنه به دین و دلِ مردم کنی
جان به لبِ عاشقِ بیدل رسد
با غَمَزاتی که تو خانم کنی
دریا دریا به تو حُسن اندر است
پرده برافکن که تلاطُم کنی
غنچه به گلزار خموشی کند
تا تو گل اندام تکلّم کنی
سرو سِتادَسْت مؤدب به جای
تا تو به رفتار تقدّم کنی
من به تو اظهارِ تَعَشُّق کنم
تو ز من ابرازِ تألُّم کنی
از دگران بیشترم دار دوست
کز دگران پیشترم گم کنی
#ایرج_میرزا
@apjmn
آنها که از هر چیز فقط یک عدد و رقم می توانند بفهمند
عاشقِ اعداد و ارقام¬اند. وقتی شما از یک دوستِ جدید برای آنها حرف می زنید آنها هیچ وقت دربارۀ چیزهای اصلی از شما سؤال نمی کنند. هیچ وقت نمی گویند: «آهنگِ صدایش چطور است؟ چه بازی هایی را دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می کند؟ ازتان می پرسند: «چند سال دارد؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟» و فقط بعد از دانستنِ این هاست که فکر می کنند او را شناخته¬اند. اگر به آنها بگویید: «یک خانۀ قشنگ از آجرِ قرمز دیدم، پنجره هایش گل های شمعدانی داشت، و چند تا کبوتر لبِ بامش بودند...» آنها نمی توانند آن را مجسم کنند. باید بهشان گفت: «یک خانۀ صد هزار فرانکی دیدم». آن وقت دیگر شگفت زده می شوند: «وای چه قشنگ!»
#شازده_کوچولو
ترجمه¬ی عباس پژمان
@apjmn
عاشقِ اعداد و ارقام¬اند. وقتی شما از یک دوستِ جدید برای آنها حرف می زنید آنها هیچ وقت دربارۀ چیزهای اصلی از شما سؤال نمی کنند. هیچ وقت نمی گویند: «آهنگِ صدایش چطور است؟ چه بازی هایی را دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می کند؟ ازتان می پرسند: «چند سال دارد؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟» و فقط بعد از دانستنِ این هاست که فکر می کنند او را شناخته¬اند. اگر به آنها بگویید: «یک خانۀ قشنگ از آجرِ قرمز دیدم، پنجره هایش گل های شمعدانی داشت، و چند تا کبوتر لبِ بامش بودند...» آنها نمی توانند آن را مجسم کنند. باید بهشان گفت: «یک خانۀ صد هزار فرانکی دیدم». آن وقت دیگر شگفت زده می شوند: «وای چه قشنگ!»
#شازده_کوچولو
ترجمه¬ی عباس پژمان
@apjmn
مگر آنهایی که خودشان بهارند
وقتى بهار میآمد، حتى بهارِ کاذب، تنها مسئله این بود که کجا میتوانی خوشتر باشی. تنها چيزى كه میتوانست روزت را خراب کند وجود آدمها بود و اگر میتوانستی باهاشان قاتی نشوی همۀ روزت مال خودت بود. آدمها همیشه محدود کنندۀ خوشحالی بودند مگر آن عدۀ قلیلی که خودشان به خوبی بهار بودند.
ارنست همینگوی
[عیش مدام]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
وقتى بهار میآمد، حتى بهارِ کاذب، تنها مسئله این بود که کجا میتوانی خوشتر باشی. تنها چيزى كه میتوانست روزت را خراب کند وجود آدمها بود و اگر میتوانستی باهاشان قاتی نشوی همۀ روزت مال خودت بود. آدمها همیشه محدود کنندۀ خوشحالی بودند مگر آن عدۀ قلیلی که خودشان به خوبی بهار بودند.
ارنست همینگوی
[عیش مدام]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
تو چه می خواهی بنویسی
در همۀ گروه ها ملت داشتند با سال گذشته خداحافظی می کردند و به استقبال سال جدید می رفتند. با شعر، با کلمات قصار، با سخنان حکمت آمیز، با جمله های امیدبخش. با گل. با درخت. با پرنده. با عشق. با امید. با خودم گفتم تو چه می خواهی بنویسی؟ تو چه می نویسی؟ لحظهای نگاهش کردم. لحظهای همدیگر را نگاه کردیم. گفتم همان احساس واقعیات را بنویس. بنویس این هم یک سال دیگر که دلم می خواست زود برود، و یک سال جدید دیگر که هیچ شوقی به آمدنش ندارم.
عباس پژمان
٢٩ اسفند ١٣٩٧
@apjmn
در همۀ گروه ها ملت داشتند با سال گذشته خداحافظی می کردند و به استقبال سال جدید می رفتند. با شعر، با کلمات قصار، با سخنان حکمت آمیز، با جمله های امیدبخش. با گل. با درخت. با پرنده. با عشق. با امید. با خودم گفتم تو چه می خواهی بنویسی؟ تو چه می نویسی؟ لحظهای نگاهش کردم. لحظهای همدیگر را نگاه کردیم. گفتم همان احساس واقعیات را بنویس. بنویس این هم یک سال دیگر که دلم می خواست زود برود، و یک سال جدید دیگر که هیچ شوقی به آمدنش ندارم.
عباس پژمان
٢٩ اسفند ١٣٩٧
@apjmn
پدر
٩ خرداد ١٣٩۶ - دیروز باغچۀ کوچکی در حیاط خانه¬مان درست می¬کردم. خانه¬ای که از او مانده است و او ٢٠ ماه پیش آخرین نفسش را در این خانه کشید و رفت. یک درخت گردو با چند بوتۀ مو در حیاط است. وسط آن ها چندتا کرت کوچک درست کردم.
دیشب به خوابم آمده بود. در همین باغچه¬مان بودم. اما کنار باغچه، در جایی که خانه قرار دارد، جاده¬ای می گذشت و تقریباً بالای سرم بود. او با دو مرد دیگر، که دوستانش بودند، آمد از آنجا رد شود. دوستانش را نمی شناختم. کت و شلوار و پالتویی پوشیده بود و کلاه شاپویی به سر داشت. چند لحظه¬ای با آنها بالای سرم ایستاد و با من حرف زد. نمی دانم چه حرف هایی بود به هم گفتیم. اما حرفی که در لحظۀ رفتن گفت یادم ماند. این حرفش را به دوستانش گفت و راجع به من بود. گفت: دلم برایش تنگ می شود.
در عمرم کمتر جمله¬ای شنیده¬ام که این قدر دلتنگم کرده باشد.
عباس پژمان
@apjmn
٩ خرداد ١٣٩۶ - دیروز باغچۀ کوچکی در حیاط خانه¬مان درست می¬کردم. خانه¬ای که از او مانده است و او ٢٠ ماه پیش آخرین نفسش را در این خانه کشید و رفت. یک درخت گردو با چند بوتۀ مو در حیاط است. وسط آن ها چندتا کرت کوچک درست کردم.
دیشب به خوابم آمده بود. در همین باغچه¬مان بودم. اما کنار باغچه، در جایی که خانه قرار دارد، جاده¬ای می گذشت و تقریباً بالای سرم بود. او با دو مرد دیگر، که دوستانش بودند، آمد از آنجا رد شود. دوستانش را نمی شناختم. کت و شلوار و پالتویی پوشیده بود و کلاه شاپویی به سر داشت. چند لحظه¬ای با آنها بالای سرم ایستاد و با من حرف زد. نمی دانم چه حرف هایی بود به هم گفتیم. اما حرفی که در لحظۀ رفتن گفت یادم ماند. این حرفش را به دوستانش گفت و راجع به من بود. گفت: دلم برایش تنگ می شود.
در عمرم کمتر جمله¬ای شنیده¬ام که این قدر دلتنگم کرده باشد.
عباس پژمان
@apjmn
مست شوید
همیشه باید مست بود. تنها چیزی که مهم است، و تنها مسئله، این است. اگر نمیخواهید بارِ وحشتناکِ زمان را احساس کنید، که شانههاتان را خُرد کرده پشتتان را خم میکند، نباید مستیتان از سر بیرون رود.
اما مست از چه؟ _از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست دارید. فقط باید مست شوید.
و اگر یک جایی، بر پلکانِ قصری، یا بر علفهایِ سبزِ گودالی، یا در تنهاییِ غمانگیزِ اتاقتان، به خود آمدید، و دیدید مستیتان کم شده، یا بِالْکُلّ از سرتان پریده است، از باد، از موج، از ستاره، از پرنده، از هر چیزی که میگریزد، از هر چیزی که آه میکشد، از هر چیزی که سخن میگوید، از همهی آنها بپرسید اکنون وقتِ چه چیز است. آنگاه باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت، همگی خواهند گفت: وقتِ مستی است! برای این که بَردگانِ قربانیِ زمان نباشید، بیوقفه مست شوید! از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست داشتید.
شارل #بودلر
[ملال پاریس]
ترجمه¬ی عباس پژمان
@apjmn
همیشه باید مست بود. تنها چیزی که مهم است، و تنها مسئله، این است. اگر نمیخواهید بارِ وحشتناکِ زمان را احساس کنید، که شانههاتان را خُرد کرده پشتتان را خم میکند، نباید مستیتان از سر بیرون رود.
اما مست از چه؟ _از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست دارید. فقط باید مست شوید.
و اگر یک جایی، بر پلکانِ قصری، یا بر علفهایِ سبزِ گودالی، یا در تنهاییِ غمانگیزِ اتاقتان، به خود آمدید، و دیدید مستیتان کم شده، یا بِالْکُلّ از سرتان پریده است، از باد، از موج، از ستاره، از پرنده، از هر چیزی که میگریزد، از هر چیزی که آه میکشد، از هر چیزی که سخن میگوید، از همهی آنها بپرسید اکنون وقتِ چه چیز است. آنگاه باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت، همگی خواهند گفت: وقتِ مستی است! برای این که بَردگانِ قربانیِ زمان نباشید، بیوقفه مست شوید! از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست داشتید.
شارل #بودلر
[ملال پاریس]
ترجمه¬ی عباس پژمان
@apjmn
ابر عاشقِ گل است یا گل عاشقِ ابر
انگار فصل بهار بوده است که فردوسی سرودن داستان رستم و اسفندیار را آغاز میکند. در هر حال، این داستان با بهاریهای آغاز میشود. شعری در آن از فقر و بیپولی خود هم میگوید و پیشاپیش از مرگ اسفندیار یاد میکند. برای همین است که نه فقط خود داستان بلکه این بهاریهاش هم غم بزرگی در خود دارد. اما هر چه هست بسیار زیباست. اکنون هنگام شادخواری است. هنگامی است که از جویبار بوی مُشک میآید. زمین و آسمان در جوش و خروش است- هوا پُر از خروشِ ابرها و زمین پر از غوغای پرندگان. خوشا به حال آن کس که دلش را با مِی۫نوشی شاد نگه میدارد، پولدار است و تنقلات و جامِ پر از باده دارد، میتواند گوسفندی سر ببُرد و کباب کند. من این چیزها را ندارم. خوشا به حال آن کس که دارد. ای که داری رحمت بیاور به حال آن کس که دستش تنگ است. آنگاه توصیفش از بهار را با اشارههای پنهانی به میترائیسم پی میگیرد، که دین ایران باستان پیش از آمدنِ زرتشت بوده است، و در سرتاسر شاهنامه حضور آن را میتوان حس کرد. افسانههای میترائی آسمان را عاشق زمین میدانند. در این افسانهها هر گاه که ابرها غُرّش میکنند و باران میبارد، اینها گریهی عشق است. نشانهی این است که آسمان دارد از دوریِ یار گریه میکند. برقی که در ابرها میزند آتش این عشق است. این افسانهها خورشید را هم فرمانروای طبیعت میدانند. خورشید در آیین میترائی خدایی است که عشق را بر طبیعت حاکم کرده است. با دانستنِ این نکته است که میتوان معنیِ تصویرهای این بهاریه را فهمید. بلبل میگوید وقتی این داد کشیدنهای مثلِ شیر را از ابر میبینم، که بر سرِ گل میکشد، نمیفهمم عاشق کدام یک از اینهاست: گل یا ابر؟ چون فقط معشوقه میتواند بر سرِ معشوقهاش از این فریادها بکشد. ندانم که عاشق، گل آمد گر ابر! گر، که همان اگر است، معنای یا هم میدهد. البته بدیهی است که بلبل این را از روی طعنه میگوید. در واقع میگوید عاشق که نباید گریههای عاشقانهاش مثل خروشیدن شیر باشد. مگر تو معشوقه هستی که این چنین فریاد میکشی! از آنجا که خود بلبل هم عاشق گل است، بنابراین ابر خود به خود رقیب بلبل میشود. احتمالاً به خاطر این است که بلبل دارد از رقیبش بدگویی میکند. آنگاه فردوسی میگوید چه کسی میداند که خودِ بلبل چه میگوید. بلبل که دیگر در آغوش گل است، پس نالههای این دیگر برای چیست؟ سپس میگوید نالههای این برای اسفندیار است. نالههایی که انگار سخنهایی هستند که به زبان پهلوی بیان میشوند. اینجا برای ستایش از زبان پهلوی است که فردوسی آواز خواندن بلبل را به سخن گفتن به زبان پهلوی تشبیه میکند. اینجا غرش ابرها هم، که قبلاً صدای گریهی عشق بود، صدای مرگ میشود. یعنی صدای رستم که از روی ناچاری کشندهی اسفندیار شد. آنگاه سرایندهی غمگین شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار را از زبان بلبل مینویسد. ز بلبل شنیدم یکی داستان / که برخوان۫د از گفتهی باستان. ع. پ
کُنون خورد باید مِیِ خوشگُوار
که می بویِ مُشک آید از جویبار
هوا پُر خروش و زمین پر ز جوش
خُنُک آن که دل شاد دارد به نوش
دِرَم دارد و نُقل و جامِ نبید
سرِ گوسفندی تواند بُرید
مرا نیست، فَرُّخ مر آن را که هست
ببخشای بر مردمِ تنگدست
همه بوستان زیرِ برگِ گُل است
همه کوه پرلاله و سنبل است
به پالیز، بلبل بنالد همی
گل از نالهٔ او ببالد همی
شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بجنبد همی
چو از ابر بینم همی باد و نَم
ندانم که نرگس چرا شد دژَم
بخندد همی بلبل از هر دُوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بینم خروش هُژَبْر
بِدَرَّد همی باد پیراهنش
دُرفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گُوا
به نزدیکِ خورشیدِ فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی
به زیرِ گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتنِ پهلوی
همی نالد از مرگِ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار
چو آوازِ رستم شبِ تیره ابر
بِدَرَّد دل و گوش غُرّان هُژَبر
ز بلبل شنیدم یکی داستان
که برخوان۫د از گفتۀ باستان ...
#شاهنامه
@apjmn
انگار فصل بهار بوده است که فردوسی سرودن داستان رستم و اسفندیار را آغاز میکند. در هر حال، این داستان با بهاریهای آغاز میشود. شعری در آن از فقر و بیپولی خود هم میگوید و پیشاپیش از مرگ اسفندیار یاد میکند. برای همین است که نه فقط خود داستان بلکه این بهاریهاش هم غم بزرگی در خود دارد. اما هر چه هست بسیار زیباست. اکنون هنگام شادخواری است. هنگامی است که از جویبار بوی مُشک میآید. زمین و آسمان در جوش و خروش است- هوا پُر از خروشِ ابرها و زمین پر از غوغای پرندگان. خوشا به حال آن کس که دلش را با مِی۫نوشی شاد نگه میدارد، پولدار است و تنقلات و جامِ پر از باده دارد، میتواند گوسفندی سر ببُرد و کباب کند. من این چیزها را ندارم. خوشا به حال آن کس که دارد. ای که داری رحمت بیاور به حال آن کس که دستش تنگ است. آنگاه توصیفش از بهار را با اشارههای پنهانی به میترائیسم پی میگیرد، که دین ایران باستان پیش از آمدنِ زرتشت بوده است، و در سرتاسر شاهنامه حضور آن را میتوان حس کرد. افسانههای میترائی آسمان را عاشق زمین میدانند. در این افسانهها هر گاه که ابرها غُرّش میکنند و باران میبارد، اینها گریهی عشق است. نشانهی این است که آسمان دارد از دوریِ یار گریه میکند. برقی که در ابرها میزند آتش این عشق است. این افسانهها خورشید را هم فرمانروای طبیعت میدانند. خورشید در آیین میترائی خدایی است که عشق را بر طبیعت حاکم کرده است. با دانستنِ این نکته است که میتوان معنیِ تصویرهای این بهاریه را فهمید. بلبل میگوید وقتی این داد کشیدنهای مثلِ شیر را از ابر میبینم، که بر سرِ گل میکشد، نمیفهمم عاشق کدام یک از اینهاست: گل یا ابر؟ چون فقط معشوقه میتواند بر سرِ معشوقهاش از این فریادها بکشد. ندانم که عاشق، گل آمد گر ابر! گر، که همان اگر است، معنای یا هم میدهد. البته بدیهی است که بلبل این را از روی طعنه میگوید. در واقع میگوید عاشق که نباید گریههای عاشقانهاش مثل خروشیدن شیر باشد. مگر تو معشوقه هستی که این چنین فریاد میکشی! از آنجا که خود بلبل هم عاشق گل است، بنابراین ابر خود به خود رقیب بلبل میشود. احتمالاً به خاطر این است که بلبل دارد از رقیبش بدگویی میکند. آنگاه فردوسی میگوید چه کسی میداند که خودِ بلبل چه میگوید. بلبل که دیگر در آغوش گل است، پس نالههای این دیگر برای چیست؟ سپس میگوید نالههای این برای اسفندیار است. نالههایی که انگار سخنهایی هستند که به زبان پهلوی بیان میشوند. اینجا برای ستایش از زبان پهلوی است که فردوسی آواز خواندن بلبل را به سخن گفتن به زبان پهلوی تشبیه میکند. اینجا غرش ابرها هم، که قبلاً صدای گریهی عشق بود، صدای مرگ میشود. یعنی صدای رستم که از روی ناچاری کشندهی اسفندیار شد. آنگاه سرایندهی غمگین شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار را از زبان بلبل مینویسد. ز بلبل شنیدم یکی داستان / که برخوان۫د از گفتهی باستان. ع. پ
کُنون خورد باید مِیِ خوشگُوار
که می بویِ مُشک آید از جویبار
هوا پُر خروش و زمین پر ز جوش
خُنُک آن که دل شاد دارد به نوش
دِرَم دارد و نُقل و جامِ نبید
سرِ گوسفندی تواند بُرید
مرا نیست، فَرُّخ مر آن را که هست
ببخشای بر مردمِ تنگدست
همه بوستان زیرِ برگِ گُل است
همه کوه پرلاله و سنبل است
به پالیز، بلبل بنالد همی
گل از نالهٔ او ببالد همی
شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بجنبد همی
چو از ابر بینم همی باد و نَم
ندانم که نرگس چرا شد دژَم
بخندد همی بلبل از هر دُوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بینم خروش هُژَبْر
بِدَرَّد همی باد پیراهنش
دُرفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گُوا
به نزدیکِ خورشیدِ فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی
به زیرِ گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتنِ پهلوی
همی نالد از مرگِ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار
چو آوازِ رستم شبِ تیره ابر
بِدَرَّد دل و گوش غُرّان هُژَبر
ز بلبل شنیدم یکی داستان
که برخوان۫د از گفتۀ باستان ...
#شاهنامه
@apjmn
👍2
ضعفهای وحشتناک
یک بار در کتابی خواندم: «آدم همیشه به خاطر نقطههای ضعفش تو دردسر میافتد. مگسها باید چیزهای چسبناک را خیلی دوست داشته باشند، شبپرهها شعلهها را، و آدمها عشق را...» البته منظور نویسنده عشق رمانتیک بود، اما بعدها فهمیدم هر عشق دیگر هم میتواند به نقطهضعفی برای انسان تبدیل شود. حتی لازم نیست عشق باشد، هر علاقهای هم میتواند برایت به نقطهضعفی تبدیل شود. گاهی که توانستهام از چیزی دل بکنم، البته طول کشیده است به آن عادت کنم، اما بعداً حس خوشی تجربه کردهام، که مخلوطی از حس سبکباری و بی نیازی بوده است. دو بار مجبور شدهام از کتابخانهام دل بکنم. یک بار سی سال پیش، یک بار هم این اواخر. در هر دو بار با کتابهایی وداع کردهام که دل کندن از آنها چندان برایم راحت نبود. هر بار که چشمم به هر کدام آنها میافتاد، خاطرات زیبایی برایم زنده میشد. یا هر وقت یاد آن چیزهایی میافتادم که یادم داده بودند و فکرها و احساساتی که برایم ایجاد کرده بودند. حتی خاطرههایی که از گشتن دنبال بعضی از آنها و بعداز مدتها پیدا کردنشان داشتم برایم زیبا بودند. همچنین خاطرههای شبهایی که با خواندن بعضی از آنها گذشته بودند. آنگاه ناگهان همهی آنها رفته بودند. رفتنشان خلأ بزرگی در خانه ایجاد کرده بود. تا ماهها هر وقت به یادشان میافتادم دلم برایشان تنگ میشد. بار دوم آنها را به یکی از دانشکدهها در تهران بخشیده بودم. یک بار که گذارم به نزدیکیهای آن دانشکده افتاد، وسوسه شدم بروم دوباره گشتی در میانشان بزنم. حتی تا سرِ بنبستی که دانشکده در تهِ آن بود رفتم. اما آنجا ناگهان پشیمان شدم. آنها دیگر مال من نبودند. احساس میکردم دلم میخواهد دوباره مال من شوند، اما دیگر نمیشد. با خودم گفتم چه لازم کرده به دیدن چیزهایی بروم که دیگر مال من نیستند. داشت در دلم غمی بیدار میشد که برگشتم.
بعد دیگر کمکم به نبودنشان عادت کردم. از این که میدیدم بدون آنها هم میتوانم زندگی کنم کمکم حس دیگری در دلم ایجاد میشد. حس بینیاز بودن از آنها. این حس بعداً با دلکندن از چیزهای دیگری هم برایم پیدا شد. هر چند چیزهایی هم بود که نتوانستم از آنها دل بکنم، و هنوز هم نتوانستهام. همچنین چیزهایی که نتوانستم به آنها دل نبندم.
مشهور است تولستوی در هشتاد و دو سالگی ناگهان فقط یک بقچه وسایل از کل زندگیاش برداشت و همهی بقیهاش را گذاشت و رفت! درواقع از همهی آنچه داشت دل کند. از زن، فرزندان، نوهها، دوستان، املاک، شهرت، از همه چیز. و خیلی هم طول نکشید که خبر آمد در ایستگاهراهآهنی جان سپرده است. گاهی با خودم میگویم آیا نویسندهی بزرگ روس خواسته بود آخرین لذتی که در عمرش تجربه میکند لذت دلکندن باشد؟
عباس پژمان
۵ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
یک بار در کتابی خواندم: «آدم همیشه به خاطر نقطههای ضعفش تو دردسر میافتد. مگسها باید چیزهای چسبناک را خیلی دوست داشته باشند، شبپرهها شعلهها را، و آدمها عشق را...» البته منظور نویسنده عشق رمانتیک بود، اما بعدها فهمیدم هر عشق دیگر هم میتواند به نقطهضعفی برای انسان تبدیل شود. حتی لازم نیست عشق باشد، هر علاقهای هم میتواند برایت به نقطهضعفی تبدیل شود. گاهی که توانستهام از چیزی دل بکنم، البته طول کشیده است به آن عادت کنم، اما بعداً حس خوشی تجربه کردهام، که مخلوطی از حس سبکباری و بی نیازی بوده است. دو بار مجبور شدهام از کتابخانهام دل بکنم. یک بار سی سال پیش، یک بار هم این اواخر. در هر دو بار با کتابهایی وداع کردهام که دل کندن از آنها چندان برایم راحت نبود. هر بار که چشمم به هر کدام آنها میافتاد، خاطرات زیبایی برایم زنده میشد. یا هر وقت یاد آن چیزهایی میافتادم که یادم داده بودند و فکرها و احساساتی که برایم ایجاد کرده بودند. حتی خاطرههایی که از گشتن دنبال بعضی از آنها و بعداز مدتها پیدا کردنشان داشتم برایم زیبا بودند. همچنین خاطرههای شبهایی که با خواندن بعضی از آنها گذشته بودند. آنگاه ناگهان همهی آنها رفته بودند. رفتنشان خلأ بزرگی در خانه ایجاد کرده بود. تا ماهها هر وقت به یادشان میافتادم دلم برایشان تنگ میشد. بار دوم آنها را به یکی از دانشکدهها در تهران بخشیده بودم. یک بار که گذارم به نزدیکیهای آن دانشکده افتاد، وسوسه شدم بروم دوباره گشتی در میانشان بزنم. حتی تا سرِ بنبستی که دانشکده در تهِ آن بود رفتم. اما آنجا ناگهان پشیمان شدم. آنها دیگر مال من نبودند. احساس میکردم دلم میخواهد دوباره مال من شوند، اما دیگر نمیشد. با خودم گفتم چه لازم کرده به دیدن چیزهایی بروم که دیگر مال من نیستند. داشت در دلم غمی بیدار میشد که برگشتم.
بعد دیگر کمکم به نبودنشان عادت کردم. از این که میدیدم بدون آنها هم میتوانم زندگی کنم کمکم حس دیگری در دلم ایجاد میشد. حس بینیاز بودن از آنها. این حس بعداً با دلکندن از چیزهای دیگری هم برایم پیدا شد. هر چند چیزهایی هم بود که نتوانستم از آنها دل بکنم، و هنوز هم نتوانستهام. همچنین چیزهایی که نتوانستم به آنها دل نبندم.
مشهور است تولستوی در هشتاد و دو سالگی ناگهان فقط یک بقچه وسایل از کل زندگیاش برداشت و همهی بقیهاش را گذاشت و رفت! درواقع از همهی آنچه داشت دل کند. از زن، فرزندان، نوهها، دوستان، املاک، شهرت، از همه چیز. و خیلی هم طول نکشید که خبر آمد در ایستگاهراهآهنی جان سپرده است. گاهی با خودم میگویم آیا نویسندهی بزرگ روس خواسته بود آخرین لذتی که در عمرش تجربه میکند لذت دلکندن باشد؟
عباس پژمان
۵ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
بهار
تو آن سان بهارانه از راه میرسی،
که راهها میدوند و از پاهایت گل میخواهند.
بر فرازِ درختِ پُررازی که تو خود هستی،
عشق از بالها آشیانها علم میکند...
گییرمو د آلمئیدا
@apjmn
تو آن سان بهارانه از راه میرسی،
که راهها میدوند و از پاهایت گل میخواهند.
بر فرازِ درختِ پُررازی که تو خود هستی،
عشق از بالها آشیانها علم میکند...
گییرمو د آلمئیدا
@apjmn
سیزده نوروز بود همه مردم به بیرون شهر هجوم آورده بودند - من پنجره اطاقم را بسته بودم برای اینکه سرفارغ نقاشی بکنم، نزدیک غروب گرم نقاشی بودم یکمرتبه در باز شد و عمویم وارد شد [بوف کور]. راوی بوف کور دارد از بالغ شدن یا مرد شدن خود حرف میزند و آن را اتفاق شومی برای خود میداند. شوم بودن آن را با اتفاق افتادنش در روز سیزده فروردین، که در باور مردم روز نحسی است، بیان میکند. شرح بیشتر را در «من و بوف کور» بخوانید.
@apjmn
@apjmn
نزدیک نباید رفت
صادق هدایت بیش از هر موضوعی دربارهی عشق و ازدواج نوشت. در بیشتر داستانهایش مردها عاشق زنها میشوند. اما این عشقها هر چند زیبا هستند، و احساسات زیبا و باشکوهی برای مردها ایجاد میکنند، هیچ کدام به جای خوبی ختم نمیشود! مخصوصاً اگر به ازدواج انجامیده باشد. مثل آن عشقی که در بخش دوم بوف کور به ازدواج میانجامد. همچنان که میدانیم او خودش هم ازدواج نکرد و اکنون میدانیم در دورانی از جوانیاش عاشق زنهایی هم بوده است. اکنون دیگر دستکم برای یکی از این عشقها مدارکی هست که انکارناپذیر است. یکی از اینها عکسی است که از او و دختری پاریسی به نام ماری-ترز هست. دیگری نامهای است که ماری-ترز به او نوشته است. بعد هم خاطراتی است که یکی از دوستانش، مصطفی فرزانه، لز صحبتهای خود او در این باره در کتاب آسنایی با صادق هدایت نوشته است. هدایت در یکی از روزهای آخرِ عمرش درحالیکه فرزانه هم با او هست از زیر پل بزرگی در پاریس دیدن میکند که محل دیدار او و آن دختر پاریسی بوده است. چیزهایی هم دربارهی آن دیدارها، آن دختر و خانوادهاش میگوید. اما عقیدهاش دربارهی عشق همان بود که در یکی از داستانهایش، به نام آفرینگان، از زبان یکی از شخصیتها میگوید: « نزدیک نباید رفت. چون عشق مثلِ یک نغمهی دلگیر و افسونگر است که آدمِ زشت و بد منظری آن را میخوانَد.» او در بسیاری از داستانهای دیگرش هم این «نغمهی دلگیر و افسونگر» و همچنین عواقب نزدیک شدن به آن را به تصویر کشید.
در داش آکل، عشق با آن که پس از هفت سال طول کشیدن همچنان زیباست، نه بیوفایی در آن است نه گول خوردگی، اما زندگی مردِ عاشق را ویران میکند. در نهایت هم او را میکشد!
در «لاله»، داستانی از مجموعهی سه قطره خون، عشق هرچند صورتِ زیبایی دارد، اما آمیخته به یک نوع فریب، فریبخوردگی و بیوفایی است. آخرسر هم مردِ عاشق را میکشد.
در محلل، عشق حتی صورت زیبایی ندارد، یا نمیتواند صورت زیبایی از خود نشان دهد، چون یک بار آمیخته به خودخواهی است و یک بار آمیخته به نامردی. در هر دوبار هم ازدواج به دنبال خود دارد و این ازدواجها زندگی دو مرد را ویران میکند. در بوف کور، شرح عشق، وصل، ازدواج، و ویرانکنندگی آن، صورت عمیقتری به خود میگیرد...
عباس پژمان
١۶ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
صادق هدایت بیش از هر موضوعی دربارهی عشق و ازدواج نوشت. در بیشتر داستانهایش مردها عاشق زنها میشوند. اما این عشقها هر چند زیبا هستند، و احساسات زیبا و باشکوهی برای مردها ایجاد میکنند، هیچ کدام به جای خوبی ختم نمیشود! مخصوصاً اگر به ازدواج انجامیده باشد. مثل آن عشقی که در بخش دوم بوف کور به ازدواج میانجامد. همچنان که میدانیم او خودش هم ازدواج نکرد و اکنون میدانیم در دورانی از جوانیاش عاشق زنهایی هم بوده است. اکنون دیگر دستکم برای یکی از این عشقها مدارکی هست که انکارناپذیر است. یکی از اینها عکسی است که از او و دختری پاریسی به نام ماری-ترز هست. دیگری نامهای است که ماری-ترز به او نوشته است. بعد هم خاطراتی است که یکی از دوستانش، مصطفی فرزانه، لز صحبتهای خود او در این باره در کتاب آسنایی با صادق هدایت نوشته است. هدایت در یکی از روزهای آخرِ عمرش درحالیکه فرزانه هم با او هست از زیر پل بزرگی در پاریس دیدن میکند که محل دیدار او و آن دختر پاریسی بوده است. چیزهایی هم دربارهی آن دیدارها، آن دختر و خانوادهاش میگوید. اما عقیدهاش دربارهی عشق همان بود که در یکی از داستانهایش، به نام آفرینگان، از زبان یکی از شخصیتها میگوید: « نزدیک نباید رفت. چون عشق مثلِ یک نغمهی دلگیر و افسونگر است که آدمِ زشت و بد منظری آن را میخوانَد.» او در بسیاری از داستانهای دیگرش هم این «نغمهی دلگیر و افسونگر» و همچنین عواقب نزدیک شدن به آن را به تصویر کشید.
در داش آکل، عشق با آن که پس از هفت سال طول کشیدن همچنان زیباست، نه بیوفایی در آن است نه گول خوردگی، اما زندگی مردِ عاشق را ویران میکند. در نهایت هم او را میکشد!
در «لاله»، داستانی از مجموعهی سه قطره خون، عشق هرچند صورتِ زیبایی دارد، اما آمیخته به یک نوع فریب، فریبخوردگی و بیوفایی است. آخرسر هم مردِ عاشق را میکشد.
در محلل، عشق حتی صورت زیبایی ندارد، یا نمیتواند صورت زیبایی از خود نشان دهد، چون یک بار آمیخته به خودخواهی است و یک بار آمیخته به نامردی. در هر دوبار هم ازدواج به دنبال خود دارد و این ازدواجها زندگی دو مرد را ویران میکند. در بوف کور، شرح عشق، وصل، ازدواج، و ویرانکنندگی آن، صورت عمیقتری به خود میگیرد...
عباس پژمان
١۶ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
چشم ها
راویِ بوف کور مرد در مفهومِ کلیِ آن است. اما خودِ هدایت به مصطفی فرزانه گفته که بعضی اتفاقاتِ زندگی خودم را در آن کتاب «ترانسپوزیسیون» کرده ام. یعنی این که بعضی اتفاقات زندگیِ خودش را با تکنیکِ مخصوصِ خواب ها، یا زبانِ ناخودآگاه، به آن کتاب منتقل کرده است. ترانسپوزیسیون از اصطلاحاتِ تئوریِ فروید دربارۀ زبان خواب ها یا زبانِ ناخودآگاه است. در هر حال، در چندین جا از بوف کور اتفاقاتی از زندگیِ خود هدایت هم هست. یکی از زیباترین و پیچیده¬ترینشان، که در «من و بوف کور» توضیح داده¬ام، جسدِ آن دخترِ اثیری است. آن جسد متعلق به دختری است که هدایت او را در ایامِ نوجوانی¬اش دوست داشت، اما او با مرد دیگری ازدواج کرد، و این باعث شد هدایت او را در قلبش «بکشد». اما آن جسد یک جا چشم هایش را باز می کند. معنایش چه می تواند باشد؟ آن چشم هایی که باز می شوند آنها دیگر متعلق به آن دختر اول نیست بلکه متعلق به ماری-تِرِز است که عشقِ دومِ هدایت بود. اما آن چشم ها هم که باز می شوند دوباره بسته می شوند. برای این که هدایت هرچند با آن که ماری-تِرِز را دوست داشت، در برابرِ عشقش مقاومت کرد. چون ظاهراً به خاطرِ همان تجربۀ تلخی که از عشقِ اولش داشت کلاً به جنسِ زن بدبین شده بود، مخصوصا که انگار به ماری-تِرِز هم اعتماد چندانی نداشت. ضمناً آن چشم هایِ دخترِ اثیری در بوف کور، تصویر هستند. آنها تصویرِ عشق هستند. اگر در توصیفاتِ خود هدایت از آن چشم ها دقت کنیم این معنی آشکار می شود:
چشم هایِ مضطرب، متعجب، تهدید کننده و وعده دهندۀ او را دیدم و پرتوِ زندگیِ من رویِ این گوی هایِ برّاقِ پر معنی ممزوج و در تهِ آن جذب شد- این آینۀ جذاب همۀ هستیِ مرا تا آنجائی که فکرِ بشر عاجز است به خودش کشید- چشم هایِ مُوَرّبِ ترکمنی که یک فروغِ ماوراءِ طبیعی و مست کننده داشت، در عینِ حال می ترسانید و جذب می کرد.
در این لحظه تمامِ سرگذشتِ دردناکِ زندگیِ خودم را پشتِ چشم هایِ درشت، چشم هایِ بی اندازه درشتِ او دیدم.
در چشم هایِ سیاهش، شبِ ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگرِ آن غوطه ور شدم.
عباس پژمان
١٧ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
راویِ بوف کور مرد در مفهومِ کلیِ آن است. اما خودِ هدایت به مصطفی فرزانه گفته که بعضی اتفاقاتِ زندگی خودم را در آن کتاب «ترانسپوزیسیون» کرده ام. یعنی این که بعضی اتفاقات زندگیِ خودش را با تکنیکِ مخصوصِ خواب ها، یا زبانِ ناخودآگاه، به آن کتاب منتقل کرده است. ترانسپوزیسیون از اصطلاحاتِ تئوریِ فروید دربارۀ زبان خواب ها یا زبانِ ناخودآگاه است. در هر حال، در چندین جا از بوف کور اتفاقاتی از زندگیِ خود هدایت هم هست. یکی از زیباترین و پیچیده¬ترینشان، که در «من و بوف کور» توضیح داده¬ام، جسدِ آن دخترِ اثیری است. آن جسد متعلق به دختری است که هدایت او را در ایامِ نوجوانی¬اش دوست داشت، اما او با مرد دیگری ازدواج کرد، و این باعث شد هدایت او را در قلبش «بکشد». اما آن جسد یک جا چشم هایش را باز می کند. معنایش چه می تواند باشد؟ آن چشم هایی که باز می شوند آنها دیگر متعلق به آن دختر اول نیست بلکه متعلق به ماری-تِرِز است که عشقِ دومِ هدایت بود. اما آن چشم ها هم که باز می شوند دوباره بسته می شوند. برای این که هدایت هرچند با آن که ماری-تِرِز را دوست داشت، در برابرِ عشقش مقاومت کرد. چون ظاهراً به خاطرِ همان تجربۀ تلخی که از عشقِ اولش داشت کلاً به جنسِ زن بدبین شده بود، مخصوصا که انگار به ماری-تِرِز هم اعتماد چندانی نداشت. ضمناً آن چشم هایِ دخترِ اثیری در بوف کور، تصویر هستند. آنها تصویرِ عشق هستند. اگر در توصیفاتِ خود هدایت از آن چشم ها دقت کنیم این معنی آشکار می شود:
چشم هایِ مضطرب، متعجب، تهدید کننده و وعده دهندۀ او را دیدم و پرتوِ زندگیِ من رویِ این گوی هایِ برّاقِ پر معنی ممزوج و در تهِ آن جذب شد- این آینۀ جذاب همۀ هستیِ مرا تا آنجائی که فکرِ بشر عاجز است به خودش کشید- چشم هایِ مُوَرّبِ ترکمنی که یک فروغِ ماوراءِ طبیعی و مست کننده داشت، در عینِ حال می ترسانید و جذب می کرد.
در این لحظه تمامِ سرگذشتِ دردناکِ زندگیِ خودم را پشتِ چشم هایِ درشت، چشم هایِ بی اندازه درشتِ او دیدم.
در چشم هایِ سیاهش، شبِ ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگرِ آن غوطه ور شدم.
عباس پژمان
١٧ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
چشم هایِ دخترِ اثیری در بوف کور، تصویر هستند. آنها تصویرِ عشق هستند. اگر در توصیفاتِ خود هدایت از آن چشم ها دقت کنیم این معنی آشکار می شود:
چشم هایِ مضطرب، متعجب، تهدید کننده و وعده دهندۀ او را دیدم و پرتوِ زندگیِ من رویِ این گوی هایِ برّاقِ پر معنی ممزوج و در تهِ آن جذب شد- این آینۀ جذاب همۀ هستیِ مرا تا آنجائی که فکرِ بشر عاجز است به خودش کشید- چشم هایِ مُوَرّبِ ترکمنی که یک فروغِ ماوراءِ طبیعی و مست کننده داشت، در عینِ حال می ترسانید و جذب می کرد.
در این لحظه تمامِ سرگذشتِ دردناکِ زندگیِ خودم را پشتِ چشم هایِ درشت، چشم هایِ بی اندازه درشتِ او دیدم.
در چشم هایِ سیاهش، شبِ ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگرِ آن غوطه ور شدم.
عباس پژمان
١٧ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
چشم هایِ مضطرب، متعجب، تهدید کننده و وعده دهندۀ او را دیدم و پرتوِ زندگیِ من رویِ این گوی هایِ برّاقِ پر معنی ممزوج و در تهِ آن جذب شد- این آینۀ جذاب همۀ هستیِ مرا تا آنجائی که فکرِ بشر عاجز است به خودش کشید- چشم هایِ مُوَرّبِ ترکمنی که یک فروغِ ماوراءِ طبیعی و مست کننده داشت، در عینِ حال می ترسانید و جذب می کرد.
در این لحظه تمامِ سرگذشتِ دردناکِ زندگیِ خودم را پشتِ چشم هایِ درشت، چشم هایِ بی اندازه درشتِ او دیدم.
در چشم هایِ سیاهش، شبِ ابدی و تاریکیِ متراکمی را که جستجو می کردم پیدا کردم و در سیاهیِ مهیبِ افسونگرِ آن غوطه ور شدم.
عباس پژمان
١٧ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
داستان زندگیام
می خواستم امروز حتماً چیزی بنویسم، اما نمیدانستم چه بنویسم. دیشب را غمگین خوابیدم. گفتم شاید صبح که بیدار میشوم خود به خود چیزی به ذهنم میآید و مینویسم. صبح خیلی زود بیدار شدم. چیزی به ذهنم نیامد. ساعتها گذشت و همچنان نمیدانستم چه بنویسم که مناسب امروز ٢٨ فروردین باشد. آنگاه فایل فیلم کوتاهی را در گروهی دیدم. شرح فیلم میگفت: «در هر لحظه شما در حال نوشتن سرگذشت زندگی خود هستید. دوست دارید داستانتان چطور باشد؟» نوشتم «هر وقت به این داستان فکر میکنم، با خودم میگویم کاش میشد پاکش کنم و از نو بنویسم.» بعد در عالم خیالم شروع کرده بودم داستانی را که نوشته بودم به یادم میآوردم.مثل کتابی که وقتی آن را خواندی، میخواهی ببینی آیا ارزش نگه داشتن دارد یا ندارد. دوباره داشتم میخواندمش! حجم زیادی از آن ارزش نگه داشتن نداشت. حتی بسیاری از اتفاقاتش زجرم می داد. اما بعضی روزهایش بود که هیچ جوری دلم نمیآمد از آنها جدا شوم. بارها برایم اتفاق افتاده است که کتاب داستانی را فقط به خاطر یک فصل یا حتی چند صفحهاش دلم نیامده است دور بریزم. داستان زندگیام هم به یکی از این جور کتابها میمانست.
عباس پژمان
٢٨ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
می خواستم امروز حتماً چیزی بنویسم، اما نمیدانستم چه بنویسم. دیشب را غمگین خوابیدم. گفتم شاید صبح که بیدار میشوم خود به خود چیزی به ذهنم میآید و مینویسم. صبح خیلی زود بیدار شدم. چیزی به ذهنم نیامد. ساعتها گذشت و همچنان نمیدانستم چه بنویسم که مناسب امروز ٢٨ فروردین باشد. آنگاه فایل فیلم کوتاهی را در گروهی دیدم. شرح فیلم میگفت: «در هر لحظه شما در حال نوشتن سرگذشت زندگی خود هستید. دوست دارید داستانتان چطور باشد؟» نوشتم «هر وقت به این داستان فکر میکنم، با خودم میگویم کاش میشد پاکش کنم و از نو بنویسم.» بعد در عالم خیالم شروع کرده بودم داستانی را که نوشته بودم به یادم میآوردم.مثل کتابی که وقتی آن را خواندی، میخواهی ببینی آیا ارزش نگه داشتن دارد یا ندارد. دوباره داشتم میخواندمش! حجم زیادی از آن ارزش نگه داشتن نداشت. حتی بسیاری از اتفاقاتش زجرم می داد. اما بعضی روزهایش بود که هیچ جوری دلم نمیآمد از آنها جدا شوم. بارها برایم اتفاق افتاده است که کتاب داستانی را فقط به خاطر یک فصل یا حتی چند صفحهاش دلم نیامده است دور بریزم. داستان زندگیام هم به یکی از این جور کتابها میمانست.
عباس پژمان
٢٨ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
👍1
٧ اردیبهشت ١٣٩٨ - نمایشگاه «بین المللی» کتاب تهران شلوغ و بزرگ بود. هر کس قدم به نمایشگاه کتاب تهران می گذارد باید سگدو بزند. با خودم گفتم اگر من در این مملکت کاره¬ای بودم، می گفتم بر سردر نمایشگاه «بین المللی» کتاب تهران می نوشتند: ای که پا به درون می گذاری، باید سگدو بزنی! اما مسئله این است که دیگر حوصلۀ هیچ سگدو زدنی را در این زندگی لعنتی ندارم.
هیچ چهرۀ شادی نمی دیدم. مثل این بود که همه منتظر بلایی دیگر هستند. سیلی، زلزله¬ای، ملخی، صاعقه¬ای، تگرگی، وبایی، طاعونی. این بار با خودم گفتم شاید تنظیمات خودت به¬هم خورده. شادی ها را نمی توانی ببینی، بدبخت! اینها همان ملتی هستند که نوحه هاشان را هم با آهنگ های آغاسی و گوگوش و فروهر می خوانند! مگر ندیدی در لیست ملت های شاد و افسرده هم جزء کشورهای شاد بودند نه افسرده؟ مشکل از خودت است. اما بعد یادم آمد اینهایی که اینجا می آیند، اینها یک کم فرق می کنند. اینها مشکل از خودشان است. اینها کلاً فرق دارند با آن ملت اصلی که نوحه ها شان را با آهنگ های آغاسی و مهستی و گوگوش می خوانند. و شب چهارشنبه سوری¬شان انتحاری¬ترین جشن دنیاست، و هر سال در آن جشن دست کم به اندازۀ یک جنگ خاورمیانه تلفات می دهند.
رفتم غرفۀ یکی از ناشرهای خودم. غرفه گردانهایش همگی جوان بودند. جوانی را اگر بر اساس سالهای عمر حساب کنی، همه¬شان دو برابر من جوان بودند. اما انصاف نیست جوانی را بر اساس سال های عمر حساب کنی. نمی شود گفت کسی که بیست و پنج سال دارد فقط دو برابر کسی که پنجاه سال دارد جوان است. او خیلی بیشتر از دو برابرِ یک آدم پنجاه ساله جوان¬تر است. با این حال، یک ساعتی که آنجا و در میان آنها بودم، انگار به دوران بیست سالگی¬ام برگشته بودم. دانیال کلی از کتاب هایی که خوانده بود برایم گفت و از کتاب هایی که دوست داشت ترجمه کند. از ناهار عریان ویلیام باروز و یکی از فیلم های لینچ و از تامس پینچون برایم حرف زد. کتاب «شکوه مرگبارش» را هم که تازه چاپ شده است به من هدیه داد. کتابی که از سرتاپایش عصیان می بارد. اسماعیل علیان و خانمش که از جلو غرفه رد می شدند چند لحظه¬ای جلو غرفه توقف کردند و عکسی با هم گرفتیم. او هم خیلی جوان¬تر از عکس هایش بود.
عصر هم رفتم به دیدار دکتر ناصر باقری، دوست و همکلاسیِ دوران دانشکده¬ام. اکنون دیگر خیلی کم اتفاق می افتد کوچه¬ای در خیابان ولیعصر باشد که در یک روز غیر تعطیلی مثل شنبه کوچۀ آرام و کاملاً خلوتی باشد. سال های سال از جلو آن کوچه از خیابان ولیعصر رد شده بودم اما این را نمی دانستم. حتماً شما هم اگر سال های سال از خیابان ولیعصر از جلو آن کوچه رد شده¬اید این را نمی دانید. اما بود! هست. کوچه¬ای با یک سراشیبیِ ملایم و زیبا و بعد هم یک سربالاییِ ملایم و زیبا. در انتهای سراشیبی¬اش یک آپارتمان در یک ساختمان بود که وقتی وارد آن شدم انگار به منزلی دانشجویی وارد شدم.
دیدار ناصر، که بعد از سی و چند سال دوری دوباره اتفاق می افتاد، و صحبتی دو ساعته با او، تجربۀ دیگری از جوانی شد. قبلاً او را خیلی کم دیده بودم. اما از همکلاسی هایی بود که می شناختمش. دیروز حتی اولین بار بود که حضوری با هم صحبت می کردیم. اما حضورش یک چیزی مثل حضور بهار بود. دیده¬ام کسانی را که انگار فقط برای این به دنیا آمده¬اند که بهار و عید و زندگی و سرنوشت تو را خراب کنند! فقط وقتی خوشند و ارضا می شوند که بتوانند بهاری، یا عیدی، یا اسمی و رسمی را خراب کنند! و کسان دیگری که هر جا حضورشان را حس می کنی، یا با آنها صحبتی می کنی، انگار همه چیز بهار می شود. با خودم گفتم چه آدم های خوبی اند ناصرهای همکلاسی. ناصر، کمالیان، ناصر افسری، این هم ناصر باقری. لعنتی ها همه¬شان خوبند.
عباس پژمان
٨ اردیبهشت ١٣٩٨
@apjmn
هیچ چهرۀ شادی نمی دیدم. مثل این بود که همه منتظر بلایی دیگر هستند. سیلی، زلزله¬ای، ملخی، صاعقه¬ای، تگرگی، وبایی، طاعونی. این بار با خودم گفتم شاید تنظیمات خودت به¬هم خورده. شادی ها را نمی توانی ببینی، بدبخت! اینها همان ملتی هستند که نوحه هاشان را هم با آهنگ های آغاسی و گوگوش و فروهر می خوانند! مگر ندیدی در لیست ملت های شاد و افسرده هم جزء کشورهای شاد بودند نه افسرده؟ مشکل از خودت است. اما بعد یادم آمد اینهایی که اینجا می آیند، اینها یک کم فرق می کنند. اینها مشکل از خودشان است. اینها کلاً فرق دارند با آن ملت اصلی که نوحه ها شان را با آهنگ های آغاسی و مهستی و گوگوش می خوانند. و شب چهارشنبه سوری¬شان انتحاری¬ترین جشن دنیاست، و هر سال در آن جشن دست کم به اندازۀ یک جنگ خاورمیانه تلفات می دهند.
رفتم غرفۀ یکی از ناشرهای خودم. غرفه گردانهایش همگی جوان بودند. جوانی را اگر بر اساس سالهای عمر حساب کنی، همه¬شان دو برابر من جوان بودند. اما انصاف نیست جوانی را بر اساس سال های عمر حساب کنی. نمی شود گفت کسی که بیست و پنج سال دارد فقط دو برابر کسی که پنجاه سال دارد جوان است. او خیلی بیشتر از دو برابرِ یک آدم پنجاه ساله جوان¬تر است. با این حال، یک ساعتی که آنجا و در میان آنها بودم، انگار به دوران بیست سالگی¬ام برگشته بودم. دانیال کلی از کتاب هایی که خوانده بود برایم گفت و از کتاب هایی که دوست داشت ترجمه کند. از ناهار عریان ویلیام باروز و یکی از فیلم های لینچ و از تامس پینچون برایم حرف زد. کتاب «شکوه مرگبارش» را هم که تازه چاپ شده است به من هدیه داد. کتابی که از سرتاپایش عصیان می بارد. اسماعیل علیان و خانمش که از جلو غرفه رد می شدند چند لحظه¬ای جلو غرفه توقف کردند و عکسی با هم گرفتیم. او هم خیلی جوان¬تر از عکس هایش بود.
عصر هم رفتم به دیدار دکتر ناصر باقری، دوست و همکلاسیِ دوران دانشکده¬ام. اکنون دیگر خیلی کم اتفاق می افتد کوچه¬ای در خیابان ولیعصر باشد که در یک روز غیر تعطیلی مثل شنبه کوچۀ آرام و کاملاً خلوتی باشد. سال های سال از جلو آن کوچه از خیابان ولیعصر رد شده بودم اما این را نمی دانستم. حتماً شما هم اگر سال های سال از خیابان ولیعصر از جلو آن کوچه رد شده¬اید این را نمی دانید. اما بود! هست. کوچه¬ای با یک سراشیبیِ ملایم و زیبا و بعد هم یک سربالاییِ ملایم و زیبا. در انتهای سراشیبی¬اش یک آپارتمان در یک ساختمان بود که وقتی وارد آن شدم انگار به منزلی دانشجویی وارد شدم.
دیدار ناصر، که بعد از سی و چند سال دوری دوباره اتفاق می افتاد، و صحبتی دو ساعته با او، تجربۀ دیگری از جوانی شد. قبلاً او را خیلی کم دیده بودم. اما از همکلاسی هایی بود که می شناختمش. دیروز حتی اولین بار بود که حضوری با هم صحبت می کردیم. اما حضورش یک چیزی مثل حضور بهار بود. دیده¬ام کسانی را که انگار فقط برای این به دنیا آمده¬اند که بهار و عید و زندگی و سرنوشت تو را خراب کنند! فقط وقتی خوشند و ارضا می شوند که بتوانند بهاری، یا عیدی، یا اسمی و رسمی را خراب کنند! و کسان دیگری که هر جا حضورشان را حس می کنی، یا با آنها صحبتی می کنی، انگار همه چیز بهار می شود. با خودم گفتم چه آدم های خوبی اند ناصرهای همکلاسی. ناصر، کمالیان، ناصر افسری، این هم ناصر باقری. لعنتی ها همه¬شان خوبند.
عباس پژمان
٨ اردیبهشت ١٣٩٨
@apjmn
این یکی را خیلی دوست داشتم .
[این یادداشت را دوست عزیزم سپهر نوشته و به من هدیه داده است. با سپاس از سپهر - عباس پژمان]
خواب ها را خیلی دوست دارم، خیلی کم خواب می بینم اما علاقه ام به خواب از سیزده چهارده سالگی شروع شد. از وقتی که نمی دانم از کجا یک کتاب تعبیر خواب ابن سیرین توی خانه مان پیدا شد. با سحر می خواندیم و خواب های اعضای خانواده را تعبیر می کردیم! البته خودم باورم نمی شد و برایم مضحک بود. اما همان باعث شد از کتابخانه ی دبیرستان مان، که در واقع کتابخانه ی تربیت معلم سابق بود که خودش هم به جا مانده از کتابخانه ی تربیت معلمِ زمان شاه با نام دانشسرا یا همچین اسمی بوده، تفسیر خواب فروید را به امانت بگیرم و بخوانم. برایم سنگین بود، اما با خواندنش فهمیدم داستان اصلاً چیز دیگری است. بعدتر هم فهمیدم حتی خیلی از گفته های آن هم نمی تواند درست باشد. بسیاری از خواب ها ادامه ی مغشوش و درهم برهمی از فکر های بیداری و حاصل پردازش هایی در مغز بر روی داده هایی هستند که به آن می رسد و همین بوده که مضمون تکراریِ خواب های من داستان هایی از تاریخ است. از همان سال ها خیلی شب ها وسطِ نبردِ نُرماندی یا زیرِ راه پله ای در بمباران دِرِسدِن وحشت زده از خواب پریده ام، «پیشوا» را از نزدیک دیده و چقدر ترسیده ام، در پاریس اشغال شده عضوی از نهضت مقاومت بوده ام، با دلهره ی لو رفتن و تیرباران شدن. مضمون تکراری دیگری هم این است که در جاده ای با بابایم رانندگی می کنیم. به جاده ای خاکی می پیچیم. به روستایی می رسیم. احمد آباد است. وارد خانه ای بزرگ و قدیمی می شویم . آنجا به یکی از اتاق خواب ها در طبقه ی دوم می رویم. پیرمرد با پیژامه اش به استقبال ما از روی تخت بلند می شود. مثل عکس ها یش سیاه و سفید است و من از شوق می خواهم فریاد بزنم، بیرون بدَوَم، و به همه ی دنیا بگویم او هنوز در تبعید زنده است. از خواب می پرم و به یاد می آورم نیم قرنی از درگذشت مصدق گذشته است و حالا بابایم هم دیگر نیست. البته این خواب از خیلی قبل تر از نبودنش شروع شد.
اما دیشب خوابی دیدم که برایم تازگی داشت . دهه ی پنجاه میلادی بود و سوار یکی از از اتوبوس های مونتگُمری بودم. اتوبوس پر بود از مردانی کت شلوار پوش و زن هایی با دامن هایی تا وسط ساق پا، سیاه پوست و سفید پوست . و نیمه راه، رُزا پارکس جایش را به مرد سفید پوست نداد و بلوایی شد. با سیاه پوست ها راه افتادیم به تظاهرات و پلیس های ضد شورش آمدند ... خیلی خواب قشنگی بود. این یکی را خیلی دوست داشتم .
این خواب ها را وقتی برای مینا تعریف می کنم نگاه عجیبی می کند و شکلکی در می آورد. تو گویی با دیوانه ای روبروست. کلی می خندیم. آن شکلک ها و خنده های بعد از آن را خیلی دوست دارم.
#سپهر
[ ۵ اردیبهشت ١٣٩٨]
@apjmn
[این یادداشت را دوست عزیزم سپهر نوشته و به من هدیه داده است. با سپاس از سپهر - عباس پژمان]
خواب ها را خیلی دوست دارم، خیلی کم خواب می بینم اما علاقه ام به خواب از سیزده چهارده سالگی شروع شد. از وقتی که نمی دانم از کجا یک کتاب تعبیر خواب ابن سیرین توی خانه مان پیدا شد. با سحر می خواندیم و خواب های اعضای خانواده را تعبیر می کردیم! البته خودم باورم نمی شد و برایم مضحک بود. اما همان باعث شد از کتابخانه ی دبیرستان مان، که در واقع کتابخانه ی تربیت معلم سابق بود که خودش هم به جا مانده از کتابخانه ی تربیت معلمِ زمان شاه با نام دانشسرا یا همچین اسمی بوده، تفسیر خواب فروید را به امانت بگیرم و بخوانم. برایم سنگین بود، اما با خواندنش فهمیدم داستان اصلاً چیز دیگری است. بعدتر هم فهمیدم حتی خیلی از گفته های آن هم نمی تواند درست باشد. بسیاری از خواب ها ادامه ی مغشوش و درهم برهمی از فکر های بیداری و حاصل پردازش هایی در مغز بر روی داده هایی هستند که به آن می رسد و همین بوده که مضمون تکراریِ خواب های من داستان هایی از تاریخ است. از همان سال ها خیلی شب ها وسطِ نبردِ نُرماندی یا زیرِ راه پله ای در بمباران دِرِسدِن وحشت زده از خواب پریده ام، «پیشوا» را از نزدیک دیده و چقدر ترسیده ام، در پاریس اشغال شده عضوی از نهضت مقاومت بوده ام، با دلهره ی لو رفتن و تیرباران شدن. مضمون تکراری دیگری هم این است که در جاده ای با بابایم رانندگی می کنیم. به جاده ای خاکی می پیچیم. به روستایی می رسیم. احمد آباد است. وارد خانه ای بزرگ و قدیمی می شویم . آنجا به یکی از اتاق خواب ها در طبقه ی دوم می رویم. پیرمرد با پیژامه اش به استقبال ما از روی تخت بلند می شود. مثل عکس ها یش سیاه و سفید است و من از شوق می خواهم فریاد بزنم، بیرون بدَوَم، و به همه ی دنیا بگویم او هنوز در تبعید زنده است. از خواب می پرم و به یاد می آورم نیم قرنی از درگذشت مصدق گذشته است و حالا بابایم هم دیگر نیست. البته این خواب از خیلی قبل تر از نبودنش شروع شد.
اما دیشب خوابی دیدم که برایم تازگی داشت . دهه ی پنجاه میلادی بود و سوار یکی از از اتوبوس های مونتگُمری بودم. اتوبوس پر بود از مردانی کت شلوار پوش و زن هایی با دامن هایی تا وسط ساق پا، سیاه پوست و سفید پوست . و نیمه راه، رُزا پارکس جایش را به مرد سفید پوست نداد و بلوایی شد. با سیاه پوست ها راه افتادیم به تظاهرات و پلیس های ضد شورش آمدند ... خیلی خواب قشنگی بود. این یکی را خیلی دوست داشتم .
این خواب ها را وقتی برای مینا تعریف می کنم نگاه عجیبی می کند و شکلکی در می آورد. تو گویی با دیوانه ای روبروست. کلی می خندیم. آن شکلک ها و خنده های بعد از آن را خیلی دوست دارم.
#سپهر
[ ۵ اردیبهشت ١٣٩٨]
@apjmn