مردگان
چند تا ضربهٔ کوچک بر شیشهٔ پنجره باعث شد تا رویش را به طرف پنجره برگرداند. برف دوباره شروع به باریدن کرده بود. خوابآلوده دانههای آن را تماشا میکرد که، نقرهگون و تیره، روشناییِ چراغ را هاشور میزدند. دیگر وقتِ آن بود سفرش به سمت غرب را آغاز کند. بله، روزنامهها راست گفته بودند: برف در همه جای ایرلند میآمد. بر همه جای فلاتِ مرکزیِ تاریک و تپههای بیدرخت میبارید، و دوتر در سمت غرب آهسته آهسته بر باتلاقزارِ آلن میبارید، بر موجهای رودِ طغیان کردهٔ شانون میبارید. همچنین بر هر جا از صحنِ تک افتادهی کلیسا در بالای تپه، که مایکل فیوری در آن دفن شده بود. لایهٔ ضخیمی از آن روی صلیبهای خمیده و سنگهای گور و نیزههای دروازهٔ کوچک و خارهای لخت نشسته بود. همچنان که به صدای برف گوش میداد، که آهسته آهسته مثلِ نزولِ آخرین پایانِ زندگان و مردگان بر سرِ همۀ آنها نازل میشد، روحش از حال رفت.
جیمز جویس
ترجمهٔ عباس پژمان
@apjmn
چند تا ضربهٔ کوچک بر شیشهٔ پنجره باعث شد تا رویش را به طرف پنجره برگرداند. برف دوباره شروع به باریدن کرده بود. خوابآلوده دانههای آن را تماشا میکرد که، نقرهگون و تیره، روشناییِ چراغ را هاشور میزدند. دیگر وقتِ آن بود سفرش به سمت غرب را آغاز کند. بله، روزنامهها راست گفته بودند: برف در همه جای ایرلند میآمد. بر همه جای فلاتِ مرکزیِ تاریک و تپههای بیدرخت میبارید، و دوتر در سمت غرب آهسته آهسته بر باتلاقزارِ آلن میبارید، بر موجهای رودِ طغیان کردهٔ شانون میبارید. همچنین بر هر جا از صحنِ تک افتادهی کلیسا در بالای تپه، که مایکل فیوری در آن دفن شده بود. لایهٔ ضخیمی از آن روی صلیبهای خمیده و سنگهای گور و نیزههای دروازهٔ کوچک و خارهای لخت نشسته بود. همچنان که به صدای برف گوش میداد، که آهسته آهسته مثلِ نزولِ آخرین پایانِ زندگان و مردگان بر سرِ همۀ آنها نازل میشد، روحش از حال رفت.
جیمز جویس
ترجمهٔ عباس پژمان
@apjmn
❤1
خوشبختی یعنی عیشی که بشود تکرارش کرد
نیچه نتوانست قبول کند بوسۀ سالومه دیگر هیچوقت نمی تواند تکرار شود. پس حتی به خیال تکرارِ آن، درست به گونهای که اول بار اتفاق افتاده بود، دل خوش کرد. شاید آن کوششهایی که تا آخر عمرش میکرد تا جهان را به بازگشتِ ابدی وا دارد، به خاطرِ همین بود. به خاطرِ همین خیالِ خوش. همۀ آن کارهایی که کرد، آن فلسفه را زیر و رو کردن، خدا را کشتن، در طبیعت به دنبالِ قوانینی گشتن که بازگشت ابدی را تأیید کند، شاید به خاطرِ فقط آن یک خاطره بود.
عباس پژمان
[تالار فرهاد]
@apjmn
نیچه نتوانست قبول کند بوسۀ سالومه دیگر هیچوقت نمی تواند تکرار شود. پس حتی به خیال تکرارِ آن، درست به گونهای که اول بار اتفاق افتاده بود، دل خوش کرد. شاید آن کوششهایی که تا آخر عمرش میکرد تا جهان را به بازگشتِ ابدی وا دارد، به خاطرِ همین بود. به خاطرِ همین خیالِ خوش. همۀ آن کارهایی که کرد، آن فلسفه را زیر و رو کردن، خدا را کشتن، در طبیعت به دنبالِ قوانینی گشتن که بازگشت ابدی را تأیید کند، شاید به خاطرِ فقط آن یک خاطره بود.
عباس پژمان
[تالار فرهاد]
@apjmn
❤1
اگر حالِ خوش درمان نکند هیچ دارویی کارساز نیست
[قرونِ وسطاست. دختر نوبالغِ یکی از اشراف را سگِ هاری گاز گرفته است. کشیشی که اسمش آبرِنونْسییو کایِتانو است، و میآید دختر را ویزیت میکند، به بیمارش دلباخته است.]
یک بار دیگر تأکید کرد پروگنوزْ چندان بد نیست. زخم، نزدیکِ جاهایِ خیلی حساس نیست. کسی هم ندیده است خون ازش آمده باشد. محتملتر این است که سییِبرا ماریا هاری نگرفته است.
مارکی پرسید: «و در مدت انتظار؟»
آبرِنونْسییو گفت: «در مدت انتظار، برایش موسیقی بنوازید، خانه را پر از گل کنید، پرندهها آواز بخوانند، ببریدش غروبِ خورشید را در دریا ببیند، هر چیزی که می تواند خوشحالش کند برایش فراهم کنید.»
آنگاه ضمنِ چرخاندن کلاه و گفتن جملۀ لاتینِ همیشگی اش رخصتِ رفتن خواست. اما این بار جمله اش را به افتخارِ مارکی ترجمه کرد: «اگر حالِ خوش درمان نکند هیچ دارویی کارساز نیست.»
گابریل گارسیا مارکز
[از عشق و شیاطین دیگر]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
[قرونِ وسطاست. دختر نوبالغِ یکی از اشراف را سگِ هاری گاز گرفته است. کشیشی که اسمش آبرِنونْسییو کایِتانو است، و میآید دختر را ویزیت میکند، به بیمارش دلباخته است.]
یک بار دیگر تأکید کرد پروگنوزْ چندان بد نیست. زخم، نزدیکِ جاهایِ خیلی حساس نیست. کسی هم ندیده است خون ازش آمده باشد. محتملتر این است که سییِبرا ماریا هاری نگرفته است.
مارکی پرسید: «و در مدت انتظار؟»
آبرِنونْسییو گفت: «در مدت انتظار، برایش موسیقی بنوازید، خانه را پر از گل کنید، پرندهها آواز بخوانند، ببریدش غروبِ خورشید را در دریا ببیند، هر چیزی که می تواند خوشحالش کند برایش فراهم کنید.»
آنگاه ضمنِ چرخاندن کلاه و گفتن جملۀ لاتینِ همیشگی اش رخصتِ رفتن خواست. اما این بار جمله اش را به افتخارِ مارکی ترجمه کرد: «اگر حالِ خوش درمان نکند هیچ دارویی کارساز نیست.»
گابریل گارسیا مارکز
[از عشق و شیاطین دیگر]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
مطلقاً ممکن نیست
فقط اصلِ لذتخواهی است که هدف زندگی را برنامهریزی میکند. این اصل، از همان شروعِ زندگی، فعالیتِ مغز را تحتِ تسلطِ خود در میآورد و در اثربخشیِ آن نمیتوان شک کرد. با این حال، برنامهاش با کل دنیا در تضاد است. همانقدر که با دنیای خود انسان در تضاد است با کل دنیای اطرافش هم در تضاد است. مطلقاً ممکن نیست بتواند اجرا شود. تمام قواعدِ عالم بر ضد آن تنظیم شدهاند. وسوسه میشوی بگویی این که انسان هم باید خوشبخت شود در طرحِ خلقت گنجانده نشده است. آنچه آن را خوشبختی در معنیِ دقیقِ آن مینامیم، چیزی است که از ارضایِ (ترجیحاً ناگهانیِ) احتیاجاتِ انباشتهشده حاصل میشود. آن هم، طبق ماهیتش، فقط گاهبهگاهی میتواند اتفاق بیفتد.
زیگموند فروید
[تمدن و ناگواریهای آن]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
فقط اصلِ لذتخواهی است که هدف زندگی را برنامهریزی میکند. این اصل، از همان شروعِ زندگی، فعالیتِ مغز را تحتِ تسلطِ خود در میآورد و در اثربخشیِ آن نمیتوان شک کرد. با این حال، برنامهاش با کل دنیا در تضاد است. همانقدر که با دنیای خود انسان در تضاد است با کل دنیای اطرافش هم در تضاد است. مطلقاً ممکن نیست بتواند اجرا شود. تمام قواعدِ عالم بر ضد آن تنظیم شدهاند. وسوسه میشوی بگویی این که انسان هم باید خوشبخت شود در طرحِ خلقت گنجانده نشده است. آنچه آن را خوشبختی در معنیِ دقیقِ آن مینامیم، چیزی است که از ارضایِ (ترجیحاً ناگهانیِ) احتیاجاتِ انباشتهشده حاصل میشود. آن هم، طبق ماهیتش، فقط گاهبهگاهی میتواند اتفاق بیفتد.
زیگموند فروید
[تمدن و ناگواریهای آن]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
وقتی که اولین بار آرام آرام از آن شب های لطیف تابستان برایم آمدی، روحم زیبا شد، اما زیبایی¬اش مثل زیباییِ مرواریدی بود که شور و حرارتی ندارد. آنگاه عشقت از وجودم گذشت، و حالا احساس می کنم ذهنم مثل عقیقی است پر از پرده های عجیب و متغیری از رنگ ها، نورهای گرم، سایه هایی از موسیقی شکسته. 🌹
جیمز جویس
ترجمه¬ی عباس پژمان
١۴ فوریه ٢٠١٩
@apjmn
جیمز جویس
ترجمه¬ی عباس پژمان
١۴ فوریه ٢٠١٩
@apjmn
یار اگر ننشست با ما، نیست جای اعتراض
بلبلی برگِ گلِ خوشرنگی به منقارش گرفته بود و با آن که چنان دارایی¬ای نصیبش شده بود ناله های خوشی سر داده بود. بهش گفتم الان که دیگر در عین وصل هستی، پس این ناله و فریاد برای چیست؟ گفت معشوقه¬ام ناله کردنِ مرا دوست دارد، به خاطر اوست که این کار را می کنم.
یار اگر با ما همنشین و همصحبت نشد، جای اعتراضی ندارد. مثل این است که پادشاهِ کامرانی از همصحبت شدن با گدایی عارش بیاید. به خاطرِ زیبایی¬ای که دارد، نه ابرازِ نیاز کردنم برایش مهم است، نه خود را به بی نیازی زدنم، خوشا به حال کسی که از جهت برخورداری از جماعتِ نازنینان آدم خوشبختی بوده است. در هر حال، اگر به راه عشق افتاده¬ای، فکر بدنام شدن و سرِ زبان ها افتادن را نکن، شیخ صنعان، عارف بزرگی که عشق دختری مسیحی به سرش افتاد، لباسی را که لباس رسمی و نشانۀ پارسایی و دینداری¬اش بود، به دستور آن دختر پیش میفروش گرو گذاشت تا ازش شراب بگیرد.خوشا به حالش آن درویشِ خوش طبع، همان شیخِ صنعان، که حالت های عرفانی¬اش به این صورت بود که به جای دعا خواندن و ذکر گفتن، زُنُار یا ریسمانی را به دستور همان دختر ترسا به کمرش می بست که از نشانه های کشیش های مسیحی در سرزمین های اسلامی بود.
حافظ هم آن قدر رویش را به طرفِ خانۀ آن حوریِ زمینی گرفت و اشک ریخت که گفتی چشمش آن باغ های بهشتی بود که قرآن می گوید در آنها جوی هایی جاری است.
بلبلی برگِ گلی خوشرنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش، در عینِ وصل این ناله و فریاد چیست
گفت، ما را شیوۀ معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما، نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت
در نمیگیرد نیاز و نازِ ما با حُسْنِ دوست
خُرّم آن کز نازنینان بختِ برخوردار داشت
گر مُریدِ راهِ عشقی، فکرِ بدنامی مکن
شیخِ صنعان خرقه رهنِ خانۀ خَمّار داشت
وقتِ آن شیرین قلندر خوش که در اطوارِ سِی۫ر
ذکرِ تسبیحِ مَلَک در حلقۀ زُنّار داشت
چشمِ حافظ، زیرِ بامِ قصرِ آن حوری سرشت
شیوۀ جناتُ تجری تَحْتُهَا الْاَنْهار داشت
عباس پژمان
@apjmn
بلبلی برگِ گلِ خوشرنگی به منقارش گرفته بود و با آن که چنان دارایی¬ای نصیبش شده بود ناله های خوشی سر داده بود. بهش گفتم الان که دیگر در عین وصل هستی، پس این ناله و فریاد برای چیست؟ گفت معشوقه¬ام ناله کردنِ مرا دوست دارد، به خاطر اوست که این کار را می کنم.
یار اگر با ما همنشین و همصحبت نشد، جای اعتراضی ندارد. مثل این است که پادشاهِ کامرانی از همصحبت شدن با گدایی عارش بیاید. به خاطرِ زیبایی¬ای که دارد، نه ابرازِ نیاز کردنم برایش مهم است، نه خود را به بی نیازی زدنم، خوشا به حال کسی که از جهت برخورداری از جماعتِ نازنینان آدم خوشبختی بوده است. در هر حال، اگر به راه عشق افتاده¬ای، فکر بدنام شدن و سرِ زبان ها افتادن را نکن، شیخ صنعان، عارف بزرگی که عشق دختری مسیحی به سرش افتاد، لباسی را که لباس رسمی و نشانۀ پارسایی و دینداری¬اش بود، به دستور آن دختر پیش میفروش گرو گذاشت تا ازش شراب بگیرد.خوشا به حالش آن درویشِ خوش طبع، همان شیخِ صنعان، که حالت های عرفانی¬اش به این صورت بود که به جای دعا خواندن و ذکر گفتن، زُنُار یا ریسمانی را به دستور همان دختر ترسا به کمرش می بست که از نشانه های کشیش های مسیحی در سرزمین های اسلامی بود.
حافظ هم آن قدر رویش را به طرفِ خانۀ آن حوریِ زمینی گرفت و اشک ریخت که گفتی چشمش آن باغ های بهشتی بود که قرآن می گوید در آنها جوی هایی جاری است.
بلبلی برگِ گلی خوشرنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش، در عینِ وصل این ناله و فریاد چیست
گفت، ما را شیوۀ معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما، نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت
در نمیگیرد نیاز و نازِ ما با حُسْنِ دوست
خُرّم آن کز نازنینان بختِ برخوردار داشت
گر مُریدِ راهِ عشقی، فکرِ بدنامی مکن
شیخِ صنعان خرقه رهنِ خانۀ خَمّار داشت
وقتِ آن شیرین قلندر خوش که در اطوارِ سِی۫ر
ذکرِ تسبیحِ مَلَک در حلقۀ زُنّار داشت
چشمِ حافظ، زیرِ بامِ قصرِ آن حوری سرشت
شیوۀ جناتُ تجری تَحْتُهَا الْاَنْهار داشت
عباس پژمان
@apjmn
👍2
عشقِ پری چطور عشقِ غول را جواب دهد
در اسطورههای پرتغالی، دماغهی طوفانها یا دماغهب امید نیک، که در منتهیٰ الیهِ آفریقا واقع است، غولی بوده که خدایان به صخره تبدیلش کردند. در کتاب لوزیادها، بزرگترین اثر حماسی پرتغال، روح این غول در دریا ظاهر میشود و با واسکوداما و دیگر دریانوردان پرتغالی، که برای تصرف هند شرقی میروند، شروع به صحبت میکند. ابتدا با پیشگوییهای دروغینش دریانوردان را میترساند. اما بعد مهربان میشود و سرگذشت غم انگیز خود را برای آنها میگوید:
«من آن دماغهای هستم که شما لوزیتانیها دماغهی طوفانش مینامید. نامم آداماستور بود. از طایفهی غولانی بودم که علیه ژوپیتر، خدای خدایان، به جنگ برخاستند. عشقِ تتیس، همسرِ پلوس، در سرم افتاده بود. یک روز دیدم میان پریهای دیگر، برهنه به ساحل آمد. همان لحظه به او دل باختم و هنوز هم چنان دوستش دارم که هیچ کس را نتوانستهام دوست بدارم. پیشِ آن الاههی امواج، هیچ الاههای در المپ برایم هیچ ارزشی نداشت. اما با این سیمای زمخت و غولانهای که داشتم بعید بود بتوانم دلِ او را به دست آورم. . پس بر آن شدم به زور تملکش کنم. قصد خود را با مادرش دوریس در میان گذاشتم. دوریس را ترس برداشت. با دخترش صحبت کرد. اما دخترش فقط خنده ای ملیح و شرماگین کرد. گفت: "عشقِ پری چطور عشقِ غول را جواب دهد؟ اما برای این که جنگی درنگیرد، هر چه توانم خواهم کرد." و من آن هنگام نفهمیدم فریبم میدهد. هیچ کس کورتر از عاشق نیست. سخنانش امیدوارم کرد و آتشِ اشتیاقم را قوّت بخشید. از فرطِ حماقت، از فکر جنگ با خدایان بیرون آمدم. شبی، همچنان که دوریس وعده داده بود، دیدم تتیس میآید. صورتش زیباتر شده بود و برهنگیاش پیکرش را دلخواهتر کرده بود. در حالی که سر از پا نمیشناختم، به سویش دویدم. سراپایش را غرق بوسه ساختم. اما افسوس! در حالی که میپنداشتم محبوبم را در آغوش دارم، ناگهان فهمیدم صخرهای را میبوسم! گوشت تنم به خاک مبدل شده بود و استخوانهایم به سنگ...
هنوز هم تتیس دست از سرم برنداشته است. برای این که دردم را زیادت کند، هنوز هم به سراغم میآید و با امواجش به تازیانهام میبندد.»
این را گفت و آنگاه فریادی کشید و ناپدید شد.
عباس پژمان
٨ اسفند ١٣٩٧
@apjmn
در اسطورههای پرتغالی، دماغهی طوفانها یا دماغهب امید نیک، که در منتهیٰ الیهِ آفریقا واقع است، غولی بوده که خدایان به صخره تبدیلش کردند. در کتاب لوزیادها، بزرگترین اثر حماسی پرتغال، روح این غول در دریا ظاهر میشود و با واسکوداما و دیگر دریانوردان پرتغالی، که برای تصرف هند شرقی میروند، شروع به صحبت میکند. ابتدا با پیشگوییهای دروغینش دریانوردان را میترساند. اما بعد مهربان میشود و سرگذشت غم انگیز خود را برای آنها میگوید:
«من آن دماغهای هستم که شما لوزیتانیها دماغهی طوفانش مینامید. نامم آداماستور بود. از طایفهی غولانی بودم که علیه ژوپیتر، خدای خدایان، به جنگ برخاستند. عشقِ تتیس، همسرِ پلوس، در سرم افتاده بود. یک روز دیدم میان پریهای دیگر، برهنه به ساحل آمد. همان لحظه به او دل باختم و هنوز هم چنان دوستش دارم که هیچ کس را نتوانستهام دوست بدارم. پیشِ آن الاههی امواج، هیچ الاههای در المپ برایم هیچ ارزشی نداشت. اما با این سیمای زمخت و غولانهای که داشتم بعید بود بتوانم دلِ او را به دست آورم. . پس بر آن شدم به زور تملکش کنم. قصد خود را با مادرش دوریس در میان گذاشتم. دوریس را ترس برداشت. با دخترش صحبت کرد. اما دخترش فقط خنده ای ملیح و شرماگین کرد. گفت: "عشقِ پری چطور عشقِ غول را جواب دهد؟ اما برای این که جنگی درنگیرد، هر چه توانم خواهم کرد." و من آن هنگام نفهمیدم فریبم میدهد. هیچ کس کورتر از عاشق نیست. سخنانش امیدوارم کرد و آتشِ اشتیاقم را قوّت بخشید. از فرطِ حماقت، از فکر جنگ با خدایان بیرون آمدم. شبی، همچنان که دوریس وعده داده بود، دیدم تتیس میآید. صورتش زیباتر شده بود و برهنگیاش پیکرش را دلخواهتر کرده بود. در حالی که سر از پا نمیشناختم، به سویش دویدم. سراپایش را غرق بوسه ساختم. اما افسوس! در حالی که میپنداشتم محبوبم را در آغوش دارم، ناگهان فهمیدم صخرهای را میبوسم! گوشت تنم به خاک مبدل شده بود و استخوانهایم به سنگ...
هنوز هم تتیس دست از سرم برنداشته است. برای این که دردم را زیادت کند، هنوز هم به سراغم میآید و با امواجش به تازیانهام میبندد.»
این را گفت و آنگاه فریادی کشید و ناپدید شد.
عباس پژمان
٨ اسفند ١٣٩٧
@apjmn
تابناک از مطلعِ چاکِ گریبان چون چراغ
آن دو گویِ سیمگونِ نیمه پیدا را ببین!
نازپرور یارِ ما، شد مجلسآرایِ رقیب!
رنجِ بلبل، عیشِ گلچین، کارِ دنیا را ببین!
سالها از او امیدِ مهربانی داشتم.
مهربانی! آن هم از او! راستی ما را ببین!
ایکه گویی پیکرش چون برگِ گل نرم است یار،
آن دلِ عاشقکُشِ چون سنگِ خارا را ببین!
گه سِکَندر، گه عرب، گاهی مغول واکنون فرنگ،
یک عروس و چند شوهر، ملکِ دارا را ببین!
@apjmn
آن دو گویِ سیمگونِ نیمه پیدا را ببین!
نازپرور یارِ ما، شد مجلسآرایِ رقیب!
رنجِ بلبل، عیشِ گلچین، کارِ دنیا را ببین!
سالها از او امیدِ مهربانی داشتم.
مهربانی! آن هم از او! راستی ما را ببین!
ایکه گویی پیکرش چون برگِ گل نرم است یار،
آن دلِ عاشقکُشِ چون سنگِ خارا را ببین!
گه سِکَندر، گه عرب، گاهی مغول واکنون فرنگ،
یک عروس و چند شوهر، ملکِ دارا را ببین!
@apjmn
داستان خوانی در شب تاریک در باغ
[در آغازِ داستانِ بیژن و منیژه]
یک شب چنان تاریک بود که به سنگ شَبَهی میمانست که صورتش را با قیر هم شسته باشد. نه ستارهی بهرامی دیده می شد، نه کیوانی، نه تیری. خیال میکردی دنیا چادر سیاهی به سرش کشیده و خواب رفته است. پستی و بلندی را از هم نمیشد شناخت. از اینکه شب نمیگذشت به تنگ آمدم و از جایم بلند شدم. یک یار مهربانم در خانه بود که صدایش زدم و چراغ ازش خواستم. شمع آورد و به باغ آمد. شراب، انار، ترنج و بِه آورد. جامِ پُرجلوۀ شاهانهای آورد. گفت: «این وقت شب، شمع برای چه میخواهی؟ خوابت نمیآید؟» گفت: «بیا شرابی بزن تا داستانی از داستانهای باستانی را از کتاب برایت بخوانم. داستانی که پر از چارهاندیشی، مهرورزی، فریبکاری و جنگ است و اینها را همان مرد بافرهنگ و نیرومند به نمایش میگذارد.» به آن خوش قدوقامت گفتم: «ای ماهرو! بگو امشب آن را برایم!» گفت: «اگر آن را، پس از آنکه از من شنیدی، از پهلوی به شعر هم دربیاوری، نه فقط برایت میگویم، که سپاسگزارت هم میشوم. پس گوش کن، ای یاری که نیکی را فراموش نمیکنی.»
شبی چون شَبَه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
سپهر اندر آن چادَرِ قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان درنگِ دراز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیاورد شمع و بیامد به باغ
مِیٰ آورد و نار و تُرُنج و بهی
زدوده، یکی جامِ شاهنشهی
مرا گفت شمعت چه باید همی؟
شبِ تیره خوابت نیاید همی؟
بپیمای مِیٰ، تا یکی داستان
ز دفتر۟ت۟ برخوانم از باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از درِ مرد فرهنگ و سنگ.»
بدان سَر۟و۟بُن گفتم: ای ماهروی
مرا امشب این داستان بازگوی
مرا گفت: گر چون ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی
همات گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای یار نیکی شناس
عباس پژمان
@apjmn
[در آغازِ داستانِ بیژن و منیژه]
یک شب چنان تاریک بود که به سنگ شَبَهی میمانست که صورتش را با قیر هم شسته باشد. نه ستارهی بهرامی دیده می شد، نه کیوانی، نه تیری. خیال میکردی دنیا چادر سیاهی به سرش کشیده و خواب رفته است. پستی و بلندی را از هم نمیشد شناخت. از اینکه شب نمیگذشت به تنگ آمدم و از جایم بلند شدم. یک یار مهربانم در خانه بود که صدایش زدم و چراغ ازش خواستم. شمع آورد و به باغ آمد. شراب، انار، ترنج و بِه آورد. جامِ پُرجلوۀ شاهانهای آورد. گفت: «این وقت شب، شمع برای چه میخواهی؟ خوابت نمیآید؟» گفت: «بیا شرابی بزن تا داستانی از داستانهای باستانی را از کتاب برایت بخوانم. داستانی که پر از چارهاندیشی، مهرورزی، فریبکاری و جنگ است و اینها را همان مرد بافرهنگ و نیرومند به نمایش میگذارد.» به آن خوش قدوقامت گفتم: «ای ماهرو! بگو امشب آن را برایم!» گفت: «اگر آن را، پس از آنکه از من شنیدی، از پهلوی به شعر هم دربیاوری، نه فقط برایت میگویم، که سپاسگزارت هم میشوم. پس گوش کن، ای یاری که نیکی را فراموش نمیکنی.»
شبی چون شَبَه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
سپهر اندر آن چادَرِ قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان درنگِ دراز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیاورد شمع و بیامد به باغ
مِیٰ آورد و نار و تُرُنج و بهی
زدوده، یکی جامِ شاهنشهی
مرا گفت شمعت چه باید همی؟
شبِ تیره خوابت نیاید همی؟
بپیمای مِیٰ، تا یکی داستان
ز دفتر۟ت۟ برخوانم از باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از درِ مرد فرهنگ و سنگ.»
بدان سَر۟و۟بُن گفتم: ای ماهروی
مرا امشب این داستان بازگوی
مرا گفت: گر چون ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی
همات گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای یار نیکی شناس
عباس پژمان
@apjmn
یادداشت آدم در دهمین سال زندگی در زمین
حالا که دیگر سالها گذشته است، میبینم در شروع دربارۀ حوا اشتباه میکردم. بهتر است آدم خارج از بهشت اما با او زندگی کند تا این که داخل بهشت و بدون او باشد. متبرک باد درختی که ما را به هم نزدیک کرد و به من آموخت مهربانیِ قلبِ او و لطافتِ روحش را بشناسم.
مارک تواین
ترجمهٔ عباس پژمان
٨ مارس ٢٠١٩
@apjmn
حالا که دیگر سالها گذشته است، میبینم در شروع دربارۀ حوا اشتباه میکردم. بهتر است آدم خارج از بهشت اما با او زندگی کند تا این که داخل بهشت و بدون او باشد. متبرک باد درختی که ما را به هم نزدیک کرد و به من آموخت مهربانیِ قلبِ او و لطافتِ روحش را بشناسم.
مارک تواین
ترجمهٔ عباس پژمان
٨ مارس ٢٠١٩
@apjmn
❤1
از دگران بیشترم دار دوست
امروز، ۲۲ اسفند، روز درگذشت ایرج میرزاست. ایرج میرزا که در پاییز ۱۲۵۲ یا ۱۲۵۳ خورشیدی در تبریز به دنیا آمده بود، در ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ خورشیدی در تهران درگذشت. با آن که شاهزاده بود، روز تولدش معلوم نبود. ایرج احساسات خود را بسیار ساده و بیتکلف و سلیس و زیبا بیان میکند، که نشانۀ طبع لطیف و قدرت سخنپردازی اوست.
با این غمزههایی که تو خانم میکنی، آخرش دین و دل مردم را ویران خواهی کرد. عاشقِ دلدادهات را جان به لب میکنی، با این غمزههایی که می کنی. دریا دریا در تو زیبایی خوابیده است، صورتت را آشکار کن تا به تلاطم دربیایی. تا تو گل اندام به سخن در میآیی، غنچه از خجالتش نمیتواند دهنش را باز کند. سَر۫و۫ مؤدب در جایش ایستاده است تا تو راه بروی [و او تماشایت کند]. بیفتی جلو بعد راه بیفتد. من به تو اظهار محبت میکنم، تو از من ابراز ناراحتی میکنی. مرا بیشتر از آنهایی که دوستشان داری دوست بدار. چون که مرا زودتر از آنها از دست خواهی داد- من زودتر از آنها خواهم مرد.
با غَمَزاتی که تو خانم کنی
رخنه به دین و دلِ مردم کنی
جان به لبِ عاشقِ بیدل رسد
با غَمَزاتی که تو خانم کنی
دریا دریا به تو حُسن اندر است
پرده برافکن که تلاطُم کنی
غنچه به گلزار خموشی کند
تا تو گل اندام تکلّم کنی
سرو سِتادَسْت مؤدب به جای
تا تو به رفتار تقدّم کنی
من به تو اظهارِ تَعَشُّق کنم
تو ز من ابرازِ تألُّم کنی
از دگران بیشترم دار دوست
کز دگران پیشترم گم کنی
#ایرج_میرزا
@apjmn
امروز، ۲۲ اسفند، روز درگذشت ایرج میرزاست. ایرج میرزا که در پاییز ۱۲۵۲ یا ۱۲۵۳ خورشیدی در تبریز به دنیا آمده بود، در ۲۲ اسفند ۱۳۰۴ خورشیدی در تهران درگذشت. با آن که شاهزاده بود، روز تولدش معلوم نبود. ایرج احساسات خود را بسیار ساده و بیتکلف و سلیس و زیبا بیان میکند، که نشانۀ طبع لطیف و قدرت سخنپردازی اوست.
با این غمزههایی که تو خانم میکنی، آخرش دین و دل مردم را ویران خواهی کرد. عاشقِ دلدادهات را جان به لب میکنی، با این غمزههایی که می کنی. دریا دریا در تو زیبایی خوابیده است، صورتت را آشکار کن تا به تلاطم دربیایی. تا تو گل اندام به سخن در میآیی، غنچه از خجالتش نمیتواند دهنش را باز کند. سَر۫و۫ مؤدب در جایش ایستاده است تا تو راه بروی [و او تماشایت کند]. بیفتی جلو بعد راه بیفتد. من به تو اظهار محبت میکنم، تو از من ابراز ناراحتی میکنی. مرا بیشتر از آنهایی که دوستشان داری دوست بدار. چون که مرا زودتر از آنها از دست خواهی داد- من زودتر از آنها خواهم مرد.
با غَمَزاتی که تو خانم کنی
رخنه به دین و دلِ مردم کنی
جان به لبِ عاشقِ بیدل رسد
با غَمَزاتی که تو خانم کنی
دریا دریا به تو حُسن اندر است
پرده برافکن که تلاطُم کنی
غنچه به گلزار خموشی کند
تا تو گل اندام تکلّم کنی
سرو سِتادَسْت مؤدب به جای
تا تو به رفتار تقدّم کنی
من به تو اظهارِ تَعَشُّق کنم
تو ز من ابرازِ تألُّم کنی
از دگران بیشترم دار دوست
کز دگران پیشترم گم کنی
#ایرج_میرزا
@apjmn
آنها که از هر چیز فقط یک عدد و رقم می توانند بفهمند
عاشقِ اعداد و ارقام¬اند. وقتی شما از یک دوستِ جدید برای آنها حرف می زنید آنها هیچ وقت دربارۀ چیزهای اصلی از شما سؤال نمی کنند. هیچ وقت نمی گویند: «آهنگِ صدایش چطور است؟ چه بازی هایی را دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می کند؟ ازتان می پرسند: «چند سال دارد؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟» و فقط بعد از دانستنِ این هاست که فکر می کنند او را شناخته¬اند. اگر به آنها بگویید: «یک خانۀ قشنگ از آجرِ قرمز دیدم، پنجره هایش گل های شمعدانی داشت، و چند تا کبوتر لبِ بامش بودند...» آنها نمی توانند آن را مجسم کنند. باید بهشان گفت: «یک خانۀ صد هزار فرانکی دیدم». آن وقت دیگر شگفت زده می شوند: «وای چه قشنگ!»
#شازده_کوچولو
ترجمه¬ی عباس پژمان
@apjmn
عاشقِ اعداد و ارقام¬اند. وقتی شما از یک دوستِ جدید برای آنها حرف می زنید آنها هیچ وقت دربارۀ چیزهای اصلی از شما سؤال نمی کنند. هیچ وقت نمی گویند: «آهنگِ صدایش چطور است؟ چه بازی هایی را دوست دارد؟ آیا پروانه جمع می کند؟ ازتان می پرسند: «چند سال دارد؟ چند تا برادر دارد؟ وزنش چقدر است؟ پدرش چقدر درآمد دارد؟» و فقط بعد از دانستنِ این هاست که فکر می کنند او را شناخته¬اند. اگر به آنها بگویید: «یک خانۀ قشنگ از آجرِ قرمز دیدم، پنجره هایش گل های شمعدانی داشت، و چند تا کبوتر لبِ بامش بودند...» آنها نمی توانند آن را مجسم کنند. باید بهشان گفت: «یک خانۀ صد هزار فرانکی دیدم». آن وقت دیگر شگفت زده می شوند: «وای چه قشنگ!»
#شازده_کوچولو
ترجمه¬ی عباس پژمان
@apjmn
مگر آنهایی که خودشان بهارند
وقتى بهار میآمد، حتى بهارِ کاذب، تنها مسئله این بود که کجا میتوانی خوشتر باشی. تنها چيزى كه میتوانست روزت را خراب کند وجود آدمها بود و اگر میتوانستی باهاشان قاتی نشوی همۀ روزت مال خودت بود. آدمها همیشه محدود کنندۀ خوشحالی بودند مگر آن عدۀ قلیلی که خودشان به خوبی بهار بودند.
ارنست همینگوی
[عیش مدام]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
وقتى بهار میآمد، حتى بهارِ کاذب، تنها مسئله این بود که کجا میتوانی خوشتر باشی. تنها چيزى كه میتوانست روزت را خراب کند وجود آدمها بود و اگر میتوانستی باهاشان قاتی نشوی همۀ روزت مال خودت بود. آدمها همیشه محدود کنندۀ خوشحالی بودند مگر آن عدۀ قلیلی که خودشان به خوبی بهار بودند.
ارنست همینگوی
[عیش مدام]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
تو چه می خواهی بنویسی
در همۀ گروه ها ملت داشتند با سال گذشته خداحافظی می کردند و به استقبال سال جدید می رفتند. با شعر، با کلمات قصار، با سخنان حکمت آمیز، با جمله های امیدبخش. با گل. با درخت. با پرنده. با عشق. با امید. با خودم گفتم تو چه می خواهی بنویسی؟ تو چه می نویسی؟ لحظهای نگاهش کردم. لحظهای همدیگر را نگاه کردیم. گفتم همان احساس واقعیات را بنویس. بنویس این هم یک سال دیگر که دلم می خواست زود برود، و یک سال جدید دیگر که هیچ شوقی به آمدنش ندارم.
عباس پژمان
٢٩ اسفند ١٣٩٧
@apjmn
در همۀ گروه ها ملت داشتند با سال گذشته خداحافظی می کردند و به استقبال سال جدید می رفتند. با شعر، با کلمات قصار، با سخنان حکمت آمیز، با جمله های امیدبخش. با گل. با درخت. با پرنده. با عشق. با امید. با خودم گفتم تو چه می خواهی بنویسی؟ تو چه می نویسی؟ لحظهای نگاهش کردم. لحظهای همدیگر را نگاه کردیم. گفتم همان احساس واقعیات را بنویس. بنویس این هم یک سال دیگر که دلم می خواست زود برود، و یک سال جدید دیگر که هیچ شوقی به آمدنش ندارم.
عباس پژمان
٢٩ اسفند ١٣٩٧
@apjmn
پدر
٩ خرداد ١٣٩۶ - دیروز باغچۀ کوچکی در حیاط خانه¬مان درست می¬کردم. خانه¬ای که از او مانده است و او ٢٠ ماه پیش آخرین نفسش را در این خانه کشید و رفت. یک درخت گردو با چند بوتۀ مو در حیاط است. وسط آن ها چندتا کرت کوچک درست کردم.
دیشب به خوابم آمده بود. در همین باغچه¬مان بودم. اما کنار باغچه، در جایی که خانه قرار دارد، جاده¬ای می گذشت و تقریباً بالای سرم بود. او با دو مرد دیگر، که دوستانش بودند، آمد از آنجا رد شود. دوستانش را نمی شناختم. کت و شلوار و پالتویی پوشیده بود و کلاه شاپویی به سر داشت. چند لحظه¬ای با آنها بالای سرم ایستاد و با من حرف زد. نمی دانم چه حرف هایی بود به هم گفتیم. اما حرفی که در لحظۀ رفتن گفت یادم ماند. این حرفش را به دوستانش گفت و راجع به من بود. گفت: دلم برایش تنگ می شود.
در عمرم کمتر جمله¬ای شنیده¬ام که این قدر دلتنگم کرده باشد.
عباس پژمان
@apjmn
٩ خرداد ١٣٩۶ - دیروز باغچۀ کوچکی در حیاط خانه¬مان درست می¬کردم. خانه¬ای که از او مانده است و او ٢٠ ماه پیش آخرین نفسش را در این خانه کشید و رفت. یک درخت گردو با چند بوتۀ مو در حیاط است. وسط آن ها چندتا کرت کوچک درست کردم.
دیشب به خوابم آمده بود. در همین باغچه¬مان بودم. اما کنار باغچه، در جایی که خانه قرار دارد، جاده¬ای می گذشت و تقریباً بالای سرم بود. او با دو مرد دیگر، که دوستانش بودند، آمد از آنجا رد شود. دوستانش را نمی شناختم. کت و شلوار و پالتویی پوشیده بود و کلاه شاپویی به سر داشت. چند لحظه¬ای با آنها بالای سرم ایستاد و با من حرف زد. نمی دانم چه حرف هایی بود به هم گفتیم. اما حرفی که در لحظۀ رفتن گفت یادم ماند. این حرفش را به دوستانش گفت و راجع به من بود. گفت: دلم برایش تنگ می شود.
در عمرم کمتر جمله¬ای شنیده¬ام که این قدر دلتنگم کرده باشد.
عباس پژمان
@apjmn
مست شوید
همیشه باید مست بود. تنها چیزی که مهم است، و تنها مسئله، این است. اگر نمیخواهید بارِ وحشتناکِ زمان را احساس کنید، که شانههاتان را خُرد کرده پشتتان را خم میکند، نباید مستیتان از سر بیرون رود.
اما مست از چه؟ _از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست دارید. فقط باید مست شوید.
و اگر یک جایی، بر پلکانِ قصری، یا بر علفهایِ سبزِ گودالی، یا در تنهاییِ غمانگیزِ اتاقتان، به خود آمدید، و دیدید مستیتان کم شده، یا بِالْکُلّ از سرتان پریده است، از باد، از موج، از ستاره، از پرنده، از هر چیزی که میگریزد، از هر چیزی که آه میکشد، از هر چیزی که سخن میگوید، از همهی آنها بپرسید اکنون وقتِ چه چیز است. آنگاه باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت، همگی خواهند گفت: وقتِ مستی است! برای این که بَردگانِ قربانیِ زمان نباشید، بیوقفه مست شوید! از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست داشتید.
شارل #بودلر
[ملال پاریس]
ترجمه¬ی عباس پژمان
@apjmn
همیشه باید مست بود. تنها چیزی که مهم است، و تنها مسئله، این است. اگر نمیخواهید بارِ وحشتناکِ زمان را احساس کنید، که شانههاتان را خُرد کرده پشتتان را خم میکند، نباید مستیتان از سر بیرون رود.
اما مست از چه؟ _از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست دارید. فقط باید مست شوید.
و اگر یک جایی، بر پلکانِ قصری، یا بر علفهایِ سبزِ گودالی، یا در تنهاییِ غمانگیزِ اتاقتان، به خود آمدید، و دیدید مستیتان کم شده، یا بِالْکُلّ از سرتان پریده است، از باد، از موج، از ستاره، از پرنده، از هر چیزی که میگریزد، از هر چیزی که آه میکشد، از هر چیزی که سخن میگوید، از همهی آنها بپرسید اکنون وقتِ چه چیز است. آنگاه باد، موج، ستاره، پرنده، ساعت، همگی خواهند گفت: وقتِ مستی است! برای این که بَردگانِ قربانیِ زمان نباشید، بیوقفه مست شوید! از شراب، از شعر، از فضیلت، از هر چه که دوست داشتید.
شارل #بودلر
[ملال پاریس]
ترجمه¬ی عباس پژمان
@apjmn
ابر عاشقِ گل است یا گل عاشقِ ابر
انگار فصل بهار بوده است که فردوسی سرودن داستان رستم و اسفندیار را آغاز میکند. در هر حال، این داستان با بهاریهای آغاز میشود. شعری در آن از فقر و بیپولی خود هم میگوید و پیشاپیش از مرگ اسفندیار یاد میکند. برای همین است که نه فقط خود داستان بلکه این بهاریهاش هم غم بزرگی در خود دارد. اما هر چه هست بسیار زیباست. اکنون هنگام شادخواری است. هنگامی است که از جویبار بوی مُشک میآید. زمین و آسمان در جوش و خروش است- هوا پُر از خروشِ ابرها و زمین پر از غوغای پرندگان. خوشا به حال آن کس که دلش را با مِی۫نوشی شاد نگه میدارد، پولدار است و تنقلات و جامِ پر از باده دارد، میتواند گوسفندی سر ببُرد و کباب کند. من این چیزها را ندارم. خوشا به حال آن کس که دارد. ای که داری رحمت بیاور به حال آن کس که دستش تنگ است. آنگاه توصیفش از بهار را با اشارههای پنهانی به میترائیسم پی میگیرد، که دین ایران باستان پیش از آمدنِ زرتشت بوده است، و در سرتاسر شاهنامه حضور آن را میتوان حس کرد. افسانههای میترائی آسمان را عاشق زمین میدانند. در این افسانهها هر گاه که ابرها غُرّش میکنند و باران میبارد، اینها گریهی عشق است. نشانهی این است که آسمان دارد از دوریِ یار گریه میکند. برقی که در ابرها میزند آتش این عشق است. این افسانهها خورشید را هم فرمانروای طبیعت میدانند. خورشید در آیین میترائی خدایی است که عشق را بر طبیعت حاکم کرده است. با دانستنِ این نکته است که میتوان معنیِ تصویرهای این بهاریه را فهمید. بلبل میگوید وقتی این داد کشیدنهای مثلِ شیر را از ابر میبینم، که بر سرِ گل میکشد، نمیفهمم عاشق کدام یک از اینهاست: گل یا ابر؟ چون فقط معشوقه میتواند بر سرِ معشوقهاش از این فریادها بکشد. ندانم که عاشق، گل آمد گر ابر! گر، که همان اگر است، معنای یا هم میدهد. البته بدیهی است که بلبل این را از روی طعنه میگوید. در واقع میگوید عاشق که نباید گریههای عاشقانهاش مثل خروشیدن شیر باشد. مگر تو معشوقه هستی که این چنین فریاد میکشی! از آنجا که خود بلبل هم عاشق گل است، بنابراین ابر خود به خود رقیب بلبل میشود. احتمالاً به خاطر این است که بلبل دارد از رقیبش بدگویی میکند. آنگاه فردوسی میگوید چه کسی میداند که خودِ بلبل چه میگوید. بلبل که دیگر در آغوش گل است، پس نالههای این دیگر برای چیست؟ سپس میگوید نالههای این برای اسفندیار است. نالههایی که انگار سخنهایی هستند که به زبان پهلوی بیان میشوند. اینجا برای ستایش از زبان پهلوی است که فردوسی آواز خواندن بلبل را به سخن گفتن به زبان پهلوی تشبیه میکند. اینجا غرش ابرها هم، که قبلاً صدای گریهی عشق بود، صدای مرگ میشود. یعنی صدای رستم که از روی ناچاری کشندهی اسفندیار شد. آنگاه سرایندهی غمگین شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار را از زبان بلبل مینویسد. ز بلبل شنیدم یکی داستان / که برخوان۫د از گفتهی باستان. ع. پ
کُنون خورد باید مِیِ خوشگُوار
که می بویِ مُشک آید از جویبار
هوا پُر خروش و زمین پر ز جوش
خُنُک آن که دل شاد دارد به نوش
دِرَم دارد و نُقل و جامِ نبید
سرِ گوسفندی تواند بُرید
مرا نیست، فَرُّخ مر آن را که هست
ببخشای بر مردمِ تنگدست
همه بوستان زیرِ برگِ گُل است
همه کوه پرلاله و سنبل است
به پالیز، بلبل بنالد همی
گل از نالهٔ او ببالد همی
شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بجنبد همی
چو از ابر بینم همی باد و نَم
ندانم که نرگس چرا شد دژَم
بخندد همی بلبل از هر دُوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بینم خروش هُژَبْر
بِدَرَّد همی باد پیراهنش
دُرفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گُوا
به نزدیکِ خورشیدِ فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی
به زیرِ گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتنِ پهلوی
همی نالد از مرگِ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار
چو آوازِ رستم شبِ تیره ابر
بِدَرَّد دل و گوش غُرّان هُژَبر
ز بلبل شنیدم یکی داستان
که برخوان۫د از گفتۀ باستان ...
#شاهنامه
@apjmn
انگار فصل بهار بوده است که فردوسی سرودن داستان رستم و اسفندیار را آغاز میکند. در هر حال، این داستان با بهاریهای آغاز میشود. شعری در آن از فقر و بیپولی خود هم میگوید و پیشاپیش از مرگ اسفندیار یاد میکند. برای همین است که نه فقط خود داستان بلکه این بهاریهاش هم غم بزرگی در خود دارد. اما هر چه هست بسیار زیباست. اکنون هنگام شادخواری است. هنگامی است که از جویبار بوی مُشک میآید. زمین و آسمان در جوش و خروش است- هوا پُر از خروشِ ابرها و زمین پر از غوغای پرندگان. خوشا به حال آن کس که دلش را با مِی۫نوشی شاد نگه میدارد، پولدار است و تنقلات و جامِ پر از باده دارد، میتواند گوسفندی سر ببُرد و کباب کند. من این چیزها را ندارم. خوشا به حال آن کس که دارد. ای که داری رحمت بیاور به حال آن کس که دستش تنگ است. آنگاه توصیفش از بهار را با اشارههای پنهانی به میترائیسم پی میگیرد، که دین ایران باستان پیش از آمدنِ زرتشت بوده است، و در سرتاسر شاهنامه حضور آن را میتوان حس کرد. افسانههای میترائی آسمان را عاشق زمین میدانند. در این افسانهها هر گاه که ابرها غُرّش میکنند و باران میبارد، اینها گریهی عشق است. نشانهی این است که آسمان دارد از دوریِ یار گریه میکند. برقی که در ابرها میزند آتش این عشق است. این افسانهها خورشید را هم فرمانروای طبیعت میدانند. خورشید در آیین میترائی خدایی است که عشق را بر طبیعت حاکم کرده است. با دانستنِ این نکته است که میتوان معنیِ تصویرهای این بهاریه را فهمید. بلبل میگوید وقتی این داد کشیدنهای مثلِ شیر را از ابر میبینم، که بر سرِ گل میکشد، نمیفهمم عاشق کدام یک از اینهاست: گل یا ابر؟ چون فقط معشوقه میتواند بر سرِ معشوقهاش از این فریادها بکشد. ندانم که عاشق، گل آمد گر ابر! گر، که همان اگر است، معنای یا هم میدهد. البته بدیهی است که بلبل این را از روی طعنه میگوید. در واقع میگوید عاشق که نباید گریههای عاشقانهاش مثل خروشیدن شیر باشد. مگر تو معشوقه هستی که این چنین فریاد میکشی! از آنجا که خود بلبل هم عاشق گل است، بنابراین ابر خود به خود رقیب بلبل میشود. احتمالاً به خاطر این است که بلبل دارد از رقیبش بدگویی میکند. آنگاه فردوسی میگوید چه کسی میداند که خودِ بلبل چه میگوید. بلبل که دیگر در آغوش گل است، پس نالههای این دیگر برای چیست؟ سپس میگوید نالههای این برای اسفندیار است. نالههایی که انگار سخنهایی هستند که به زبان پهلوی بیان میشوند. اینجا برای ستایش از زبان پهلوی است که فردوسی آواز خواندن بلبل را به سخن گفتن به زبان پهلوی تشبیه میکند. اینجا غرش ابرها هم، که قبلاً صدای گریهی عشق بود، صدای مرگ میشود. یعنی صدای رستم که از روی ناچاری کشندهی اسفندیار شد. آنگاه سرایندهی غمگین شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار را از زبان بلبل مینویسد. ز بلبل شنیدم یکی داستان / که برخوان۫د از گفتهی باستان. ع. پ
کُنون خورد باید مِیِ خوشگُوار
که می بویِ مُشک آید از جویبار
هوا پُر خروش و زمین پر ز جوش
خُنُک آن که دل شاد دارد به نوش
دِرَم دارد و نُقل و جامِ نبید
سرِ گوسفندی تواند بُرید
مرا نیست، فَرُّخ مر آن را که هست
ببخشای بر مردمِ تنگدست
همه بوستان زیرِ برگِ گُل است
همه کوه پرلاله و سنبل است
به پالیز، بلبل بنالد همی
گل از نالهٔ او ببالد همی
شب تیره بلبل نخسپد همی
گل از باد و باران بجنبد همی
چو از ابر بینم همی باد و نَم
ندانم که نرگس چرا شد دژَم
بخندد همی بلبل از هر دُوان
چو بر گل نشیند گشاید زبان
ندانم که عاشق گل آمد گر ابر
چو از ابر بینم خروش هُژَبْر
بِدَرَّد همی باد پیراهنش
دُرفشان شود آتش اندر تنش
به عشق هوا بر زمین شد گُوا
به نزدیکِ خورشیدِ فرمانروا
که داند که بلبل چه گوید همی
به زیرِ گل اندر چه موید همی
نگه کن سحرگاه تا بشنوی
ز بلبل سخن گفتنِ پهلوی
همی نالد از مرگِ اسفندیار
ندارد به جز ناله زو یادگار
چو آوازِ رستم شبِ تیره ابر
بِدَرَّد دل و گوش غُرّان هُژَبر
ز بلبل شنیدم یکی داستان
که برخوان۫د از گفتۀ باستان ...
#شاهنامه
@apjmn
👍2
ضعفهای وحشتناک
یک بار در کتابی خواندم: «آدم همیشه به خاطر نقطههای ضعفش تو دردسر میافتد. مگسها باید چیزهای چسبناک را خیلی دوست داشته باشند، شبپرهها شعلهها را، و آدمها عشق را...» البته منظور نویسنده عشق رمانتیک بود، اما بعدها فهمیدم هر عشق دیگر هم میتواند به نقطهضعفی برای انسان تبدیل شود. حتی لازم نیست عشق باشد، هر علاقهای هم میتواند برایت به نقطهضعفی تبدیل شود. گاهی که توانستهام از چیزی دل بکنم، البته طول کشیده است به آن عادت کنم، اما بعداً حس خوشی تجربه کردهام، که مخلوطی از حس سبکباری و بی نیازی بوده است. دو بار مجبور شدهام از کتابخانهام دل بکنم. یک بار سی سال پیش، یک بار هم این اواخر. در هر دو بار با کتابهایی وداع کردهام که دل کندن از آنها چندان برایم راحت نبود. هر بار که چشمم به هر کدام آنها میافتاد، خاطرات زیبایی برایم زنده میشد. یا هر وقت یاد آن چیزهایی میافتادم که یادم داده بودند و فکرها و احساساتی که برایم ایجاد کرده بودند. حتی خاطرههایی که از گشتن دنبال بعضی از آنها و بعداز مدتها پیدا کردنشان داشتم برایم زیبا بودند. همچنین خاطرههای شبهایی که با خواندن بعضی از آنها گذشته بودند. آنگاه ناگهان همهی آنها رفته بودند. رفتنشان خلأ بزرگی در خانه ایجاد کرده بود. تا ماهها هر وقت به یادشان میافتادم دلم برایشان تنگ میشد. بار دوم آنها را به یکی از دانشکدهها در تهران بخشیده بودم. یک بار که گذارم به نزدیکیهای آن دانشکده افتاد، وسوسه شدم بروم دوباره گشتی در میانشان بزنم. حتی تا سرِ بنبستی که دانشکده در تهِ آن بود رفتم. اما آنجا ناگهان پشیمان شدم. آنها دیگر مال من نبودند. احساس میکردم دلم میخواهد دوباره مال من شوند، اما دیگر نمیشد. با خودم گفتم چه لازم کرده به دیدن چیزهایی بروم که دیگر مال من نیستند. داشت در دلم غمی بیدار میشد که برگشتم.
بعد دیگر کمکم به نبودنشان عادت کردم. از این که میدیدم بدون آنها هم میتوانم زندگی کنم کمکم حس دیگری در دلم ایجاد میشد. حس بینیاز بودن از آنها. این حس بعداً با دلکندن از چیزهای دیگری هم برایم پیدا شد. هر چند چیزهایی هم بود که نتوانستم از آنها دل بکنم، و هنوز هم نتوانستهام. همچنین چیزهایی که نتوانستم به آنها دل نبندم.
مشهور است تولستوی در هشتاد و دو سالگی ناگهان فقط یک بقچه وسایل از کل زندگیاش برداشت و همهی بقیهاش را گذاشت و رفت! درواقع از همهی آنچه داشت دل کند. از زن، فرزندان، نوهها، دوستان، املاک، شهرت، از همه چیز. و خیلی هم طول نکشید که خبر آمد در ایستگاهراهآهنی جان سپرده است. گاهی با خودم میگویم آیا نویسندهی بزرگ روس خواسته بود آخرین لذتی که در عمرش تجربه میکند لذت دلکندن باشد؟
عباس پژمان
۵ فروردین ١٣٩٨
@apjmn
یک بار در کتابی خواندم: «آدم همیشه به خاطر نقطههای ضعفش تو دردسر میافتد. مگسها باید چیزهای چسبناک را خیلی دوست داشته باشند، شبپرهها شعلهها را، و آدمها عشق را...» البته منظور نویسنده عشق رمانتیک بود، اما بعدها فهمیدم هر عشق دیگر هم میتواند به نقطهضعفی برای انسان تبدیل شود. حتی لازم نیست عشق باشد، هر علاقهای هم میتواند برایت به نقطهضعفی تبدیل شود. گاهی که توانستهام از چیزی دل بکنم، البته طول کشیده است به آن عادت کنم، اما بعداً حس خوشی تجربه کردهام، که مخلوطی از حس سبکباری و بی نیازی بوده است. دو بار مجبور شدهام از کتابخانهام دل بکنم. یک بار سی سال پیش، یک بار هم این اواخر. در هر دو بار با کتابهایی وداع کردهام که دل کندن از آنها چندان برایم راحت نبود. هر بار که چشمم به هر کدام آنها میافتاد، خاطرات زیبایی برایم زنده میشد. یا هر وقت یاد آن چیزهایی میافتادم که یادم داده بودند و فکرها و احساساتی که برایم ایجاد کرده بودند. حتی خاطرههایی که از گشتن دنبال بعضی از آنها و بعداز مدتها پیدا کردنشان داشتم برایم زیبا بودند. همچنین خاطرههای شبهایی که با خواندن بعضی از آنها گذشته بودند. آنگاه ناگهان همهی آنها رفته بودند. رفتنشان خلأ بزرگی در خانه ایجاد کرده بود. تا ماهها هر وقت به یادشان میافتادم دلم برایشان تنگ میشد. بار دوم آنها را به یکی از دانشکدهها در تهران بخشیده بودم. یک بار که گذارم به نزدیکیهای آن دانشکده افتاد، وسوسه شدم بروم دوباره گشتی در میانشان بزنم. حتی تا سرِ بنبستی که دانشکده در تهِ آن بود رفتم. اما آنجا ناگهان پشیمان شدم. آنها دیگر مال من نبودند. احساس میکردم دلم میخواهد دوباره مال من شوند، اما دیگر نمیشد. با خودم گفتم چه لازم کرده به دیدن چیزهایی بروم که دیگر مال من نیستند. داشت در دلم غمی بیدار میشد که برگشتم.
بعد دیگر کمکم به نبودنشان عادت کردم. از این که میدیدم بدون آنها هم میتوانم زندگی کنم کمکم حس دیگری در دلم ایجاد میشد. حس بینیاز بودن از آنها. این حس بعداً با دلکندن از چیزهای دیگری هم برایم پیدا شد. هر چند چیزهایی هم بود که نتوانستم از آنها دل بکنم، و هنوز هم نتوانستهام. همچنین چیزهایی که نتوانستم به آنها دل نبندم.
مشهور است تولستوی در هشتاد و دو سالگی ناگهان فقط یک بقچه وسایل از کل زندگیاش برداشت و همهی بقیهاش را گذاشت و رفت! درواقع از همهی آنچه داشت دل کند. از زن، فرزندان، نوهها، دوستان، املاک، شهرت، از همه چیز. و خیلی هم طول نکشید که خبر آمد در ایستگاهراهآهنی جان سپرده است. گاهی با خودم میگویم آیا نویسندهی بزرگ روس خواسته بود آخرین لذتی که در عمرش تجربه میکند لذت دلکندن باشد؟
عباس پژمان
۵ فروردین ١٣٩٨
@apjmn