نزدیکهای نیمهشب بود. هر کس در گروه چیزی مینوشت و میرفت بخوابد. شب به خیر. شب خوش. خوابهای زیبا ببینید. سوئیت دریمز. برویم دیگر بخوابیم. خواستم من هم چیزی بنویسم. باید چیزی مینوشتم. ناگهان پایانِ داستانی از ابراهیم گلستان یادم آمد که در ایام نوجوانی خوانده بودم:
اما تو چه خواهی نوشت؟ بنویس رفتم تماشای آتشبازی، باران آمد باروتها نم برداشت.
عباس پژمان
١٧ دی ١٣٩٧
@apjmn
اما تو چه خواهی نوشت؟ بنویس رفتم تماشای آتشبازی، باران آمد باروتها نم برداشت.
عباس پژمان
١٧ دی ١٣٩٧
@apjmn
استیون هاوکینگ
[امروز، ٨ ژانویه، زادروز استیون هاوکینگ است. او در ٨ ژانویه ١٩۴٢ به دنیا آمده بود و پارسال در ۱۴ مارس ۲۰۱۸ از دنیا رفت. امروز اولین روز تولد اوست که او دیگر در آن حضور ندارد.]
داستایوسکی در توصیف شادیای که هنگام حملهی صرعش از سر میگذرانده است، از قول یکی از شخصیتهای مصروع در یکی از رمانهایش، اینطور نوشت: «این اگر بیش از پنج ثانیه طول بکشد، جان نمیتواند آن را تحمل کند و نابود میشود. در آن پنج ثانیه من تمام زندگیام را از سر میگذرانم، و حاضرم کل زندگیام را در برابر آن بدهم، چون ارزشش را دارد. اگر قرار باشد آدم ده تا از این ثانیهها را تحمل کند باید از لحاظ جسمانی تغییر کند.»
استیون هاوکینگ مصروع نبود. بیماریِ او بیماریای از نوع دیگر بود. اما هر بار تصویری از او را هر جا دیدم یاد این گفتهی داستایوسکی افتادم. جسم او همیشه آن جسمی را به یادم میآرد که داستایوسکی توصیفش میکرد. جسم اگر ده تا از آن ثانیههای مخصوص در هنگام صرع و شادی مخصوص آنها را تحمل کند دگرگون میشود. درک رازهایی هم که دیگران قادر به درک آنها نیستند نباید شادیاش شادی عادی باشد. او نشان داد رازهای بسیاری از از کهکشانها، زمان و مکان را درک کرده است. از قضا شادی بیرحمش را هم همیشه نشان داد.
اینها همه کار تخیل است، که با یاد استیون هاوکینگ فعال شده است. از وقتی که کتابی از او را خواندم، دیگر نتوانستهام جسم او را جسمی ببینم که بر اثر بیماری دگرگون گشته است. حتی اگر بیماریاش بیماریای باشد که ماهیتش برای دنیای طب کاملاً شناخته شده است. همیشه تصویر آن جسم را تصویری از یکی از آن ایزدانی دیدهام که یونانیهای قدیم به وجود آنها اعتقاد داشتند و خصوصیات جسمانی هر کدام را هم مشخص میکردند، که صورتهای تغییر یافتهای از جسم انسانی بود. بعد از آنکه با افکار و نظریات هاوکینگ آشنا شدم، او برایم به صورت یکی از آن ایزدان یونان در آمد. او ایزد درک راز کیهان و شادی آن بود.
عباس پژمان
@apjmn
[امروز، ٨ ژانویه، زادروز استیون هاوکینگ است. او در ٨ ژانویه ١٩۴٢ به دنیا آمده بود و پارسال در ۱۴ مارس ۲۰۱۸ از دنیا رفت. امروز اولین روز تولد اوست که او دیگر در آن حضور ندارد.]
داستایوسکی در توصیف شادیای که هنگام حملهی صرعش از سر میگذرانده است، از قول یکی از شخصیتهای مصروع در یکی از رمانهایش، اینطور نوشت: «این اگر بیش از پنج ثانیه طول بکشد، جان نمیتواند آن را تحمل کند و نابود میشود. در آن پنج ثانیه من تمام زندگیام را از سر میگذرانم، و حاضرم کل زندگیام را در برابر آن بدهم، چون ارزشش را دارد. اگر قرار باشد آدم ده تا از این ثانیهها را تحمل کند باید از لحاظ جسمانی تغییر کند.»
استیون هاوکینگ مصروع نبود. بیماریِ او بیماریای از نوع دیگر بود. اما هر بار تصویری از او را هر جا دیدم یاد این گفتهی داستایوسکی افتادم. جسم او همیشه آن جسمی را به یادم میآرد که داستایوسکی توصیفش میکرد. جسم اگر ده تا از آن ثانیههای مخصوص در هنگام صرع و شادی مخصوص آنها را تحمل کند دگرگون میشود. درک رازهایی هم که دیگران قادر به درک آنها نیستند نباید شادیاش شادی عادی باشد. او نشان داد رازهای بسیاری از از کهکشانها، زمان و مکان را درک کرده است. از قضا شادی بیرحمش را هم همیشه نشان داد.
اینها همه کار تخیل است، که با یاد استیون هاوکینگ فعال شده است. از وقتی که کتابی از او را خواندم، دیگر نتوانستهام جسم او را جسمی ببینم که بر اثر بیماری دگرگون گشته است. حتی اگر بیماریاش بیماریای باشد که ماهیتش برای دنیای طب کاملاً شناخته شده است. همیشه تصویر آن جسم را تصویری از یکی از آن ایزدانی دیدهام که یونانیهای قدیم به وجود آنها اعتقاد داشتند و خصوصیات جسمانی هر کدام را هم مشخص میکردند، که صورتهای تغییر یافتهای از جسم انسانی بود. بعد از آنکه با افکار و نظریات هاوکینگ آشنا شدم، او برایم به صورت یکی از آن ایزدان یونان در آمد. او ایزد درک راز کیهان و شادی آن بود.
عباس پژمان
@apjmn
تنهایی
تنهاییها گوناگون هستند. شاید رایجترین آنها تنهاییای است که به مردن مربوط میشود. هر کس مرگ خود را باید به تنهایی بمیرد. حتی آنهایی که میان وابستگان و دوستان خود آخرین نفس هایشان را میکشند، یا در حالی میمیرند که پزشک یا پرستاری بر بالینشان است، مرگ خود را به تنهایی میمیرند. هیچ کس نمیتواند مقداری از مرگ آنها را برایشان بمیرد. فرقی که اینها با آنهایی دارند که وقتی میمیرند هیچ کس در کنارشان یا بر بالینشان نیست، در چیز دیگری است. فرقشان فقط در این است که اینها آن آخرین لحظههای قبل از مرگشان را هم در تنهایی زندگی میکنند، اما آنهای دیگر آن لحظه هایشان با حضور دوستان و وابستگانشان میگذرد، یا در حالی میگذرد که کسی بر بالینشان است. وگرنه هر کس مرگش را باید به تنهایی بمیرد. در زندگی یک نفر میشود با او شریک شد، اما در مرگش نمیشود.
شاید نادرترین و خاصترین تنهایی هم تنهایی دانشمندان باشد: کسانی که چیزهایی را میدانند که حتی در کل دنیا کمتر کسی آن ها را میداند. گاهی اینها مظلومترین اشخاص هستند. شاید تنهاییِ کسانی هم که گاهی رازی در دل دارند و نمیتوانند آن را به کسی بگویند، از همین نوع باشد. یا همین طور تنهاییِ آنهایی که هیچ گاه نمیتوانند بعضی حرفها را به کسی بگویند. چون میدانند کسی آن حرفها را نخواهد فهمید، و احساسی که در آن حرفها هست به هیچ کس منتقل نخواهد شد.
همچنین شاید بدترین تنهایی هم آن باشد که کسی احساس کند هیچ کس دوستش ندارد. شعرها و داستانهای همۀ زبانها پر از این نوع تنهایی است.
باری، تنهایی با احساس بیگانگی هم ارتباط تنگاتنگی دارد. حتی میشود گفت یکی هستند. می گویند یعقوب به پسرش یوسف گفت تو قلب تنها را میشناسی چراکه در سرزمین مصر بیگانه بوده ای.
و اینک شروع پروندهای کوچک برای تنهایی. برای آنهایی که تنهایی را میشناسند. برای کسانی که گاهی احساس بیگانگی کردهاند.
عباس پژمان
٢۴ دی ١٣٩٧
@apjmn
تنهاییها گوناگون هستند. شاید رایجترین آنها تنهاییای است که به مردن مربوط میشود. هر کس مرگ خود را باید به تنهایی بمیرد. حتی آنهایی که میان وابستگان و دوستان خود آخرین نفس هایشان را میکشند، یا در حالی میمیرند که پزشک یا پرستاری بر بالینشان است، مرگ خود را به تنهایی میمیرند. هیچ کس نمیتواند مقداری از مرگ آنها را برایشان بمیرد. فرقی که اینها با آنهایی دارند که وقتی میمیرند هیچ کس در کنارشان یا بر بالینشان نیست، در چیز دیگری است. فرقشان فقط در این است که اینها آن آخرین لحظههای قبل از مرگشان را هم در تنهایی زندگی میکنند، اما آنهای دیگر آن لحظه هایشان با حضور دوستان و وابستگانشان میگذرد، یا در حالی میگذرد که کسی بر بالینشان است. وگرنه هر کس مرگش را باید به تنهایی بمیرد. در زندگی یک نفر میشود با او شریک شد، اما در مرگش نمیشود.
شاید نادرترین و خاصترین تنهایی هم تنهایی دانشمندان باشد: کسانی که چیزهایی را میدانند که حتی در کل دنیا کمتر کسی آن ها را میداند. گاهی اینها مظلومترین اشخاص هستند. شاید تنهاییِ کسانی هم که گاهی رازی در دل دارند و نمیتوانند آن را به کسی بگویند، از همین نوع باشد. یا همین طور تنهاییِ آنهایی که هیچ گاه نمیتوانند بعضی حرفها را به کسی بگویند. چون میدانند کسی آن حرفها را نخواهد فهمید، و احساسی که در آن حرفها هست به هیچ کس منتقل نخواهد شد.
همچنین شاید بدترین تنهایی هم آن باشد که کسی احساس کند هیچ کس دوستش ندارد. شعرها و داستانهای همۀ زبانها پر از این نوع تنهایی است.
باری، تنهایی با احساس بیگانگی هم ارتباط تنگاتنگی دارد. حتی میشود گفت یکی هستند. می گویند یعقوب به پسرش یوسف گفت تو قلب تنها را میشناسی چراکه در سرزمین مصر بیگانه بوده ای.
و اینک شروع پروندهای کوچک برای تنهایی. برای آنهایی که تنهایی را میشناسند. برای کسانی که گاهی احساس بیگانگی کردهاند.
عباس پژمان
٢۴ دی ١٣٩٧
@apjmn
تنهایی دانشمندان
یکی از کشفهای باعظمت این بود که معلوم میکرد منشأ آن انرژی چیست که ستارهها را روشن نگه میدارد. یکی از مردانی که این را کشف کرد، یک شب بعد از آن که فهمیده بود باید در ستارهها واکنشهای هستهای در حال وقوع باشد که آنها را به درخشش وا میدارد، با معشوقهاش بیرون رفته بود. دختر گفت: «ستارهها را نگاه! چه زیبا میدرخشند!» مرد گفت: «بله، و در این لحظه، در کل دنیا، من تنها کسی هستم که میداند چرا انها میدرخشند.» دختر فقط به او خندید. برایش مهم نبود با مردی آمده است بیرون که در آن لحظه میدانست چرا ستارهها میدرخشند. بله، تنها بودن غمانگیز است، اما رسم این دنیا است که بعضیها تنها باشند. ریچارد فاینمن [فیزیکدان آمریکایی و دانشمند کوانتوم]
ریچارد فاینمن تنهایی را به یک شکل دیگر هم تجربه کرده بود. وقتی ٢٧ سالش بود، همسرش آرلین را که دو سال از خودش کوچکتر و مبتلا به سل بود از دست داد. آن طور که از بعضی نوشتههای خود فاینمن میشود فهمید، بعد از مرگ همسرش به طرز وحشتناکی احساس تنهایی میکرده است. عباس پژمان ٢۶ دی ١٣٩٧
@apjmn
یکی از کشفهای باعظمت این بود که معلوم میکرد منشأ آن انرژی چیست که ستارهها را روشن نگه میدارد. یکی از مردانی که این را کشف کرد، یک شب بعد از آن که فهمیده بود باید در ستارهها واکنشهای هستهای در حال وقوع باشد که آنها را به درخشش وا میدارد، با معشوقهاش بیرون رفته بود. دختر گفت: «ستارهها را نگاه! چه زیبا میدرخشند!» مرد گفت: «بله، و در این لحظه، در کل دنیا، من تنها کسی هستم که میداند چرا انها میدرخشند.» دختر فقط به او خندید. برایش مهم نبود با مردی آمده است بیرون که در آن لحظه میدانست چرا ستارهها میدرخشند. بله، تنها بودن غمانگیز است، اما رسم این دنیا است که بعضیها تنها باشند. ریچارد فاینمن [فیزیکدان آمریکایی و دانشمند کوانتوم]
ریچارد فاینمن تنهایی را به یک شکل دیگر هم تجربه کرده بود. وقتی ٢٧ سالش بود، همسرش آرلین را که دو سال از خودش کوچکتر و مبتلا به سل بود از دست داد. آن طور که از بعضی نوشتههای خود فاینمن میشود فهمید، بعد از مرگ همسرش به طرز وحشتناکی احساس تنهایی میکرده است. عباس پژمان ٢۶ دی ١٣٩٧
@apjmn
بیگانه
[بیگانه، رمان مشهور آلبر کامو و از شاهکارهای ادبی قرن بیستم، داستانِ مردی به نام مورسو است که به پوچی رسیده است. همۀ آن چیزهایی که برای دیگران معناهایی دارند برای او بی معنی شده است. او نمی تواند مثل آنها فکر کند. بنابراین در میانشان احساس بیگانگی و تنهایی می کند. یک روز در کنار دریا مردی عرب را در دعوا می کشد، بدون این که هیچ انگیزۀ خاصی داشته باشد. تنها انگیزه¬اش، آن چنان که خودش می گوید، این بوده که گرما کلافه¬اش کرده بود. در صحنه های پایانی رمان، کشیشِ زندان چندین بار به دیدارِ او می آید تا بلکه امیدش را نجات دهد. سطرهایِ زیر، که از زبانِ خودِ مورسو نقل می شود، دربارۀ یکی از همین دیدارهاست.]
پرسید چرا من او را «آقا» صدا می کنم . چرا «پدر» صدا نمی کنم. پاک از کوره دررفتم. گفتم برای این که پدرِ من نیست. حتی طرفِ من هم نیست . طرفِ آن بقیه است.
دستش را بر شانه¬ام گذاشت و گفت: «نه، فرزندم.من طرفِ تو هستم. اما تو نمی بینی. چون دلت کور است. برایت دعا می کنم.»
آن وقت، نمی دانم چرا، چیزی در درونم ترکید. با تمامِ نیرو فریاد زدم. فحش دادم. گفتم لازم نکرده برایم دعا کند. یقۀ ردایش را چسبیدم و در فورانی از خشم و شادی هر چه در دلم بود و در گلویم گیر کرده بود بیرون ریختم. چه مطمئن بود از هر چیزی که می گفت! در حالی که هیچ چیزی در این اطمینانش نبود که به یک مویِ زن بیرزد. حتی با قطعیت نمی شد گفت زنده است. چراکه مثل مرده زندگی می کرد...
#آلبر_کامو
ترجمه¬ی عباس پژمان
@apjmn
[بیگانه، رمان مشهور آلبر کامو و از شاهکارهای ادبی قرن بیستم، داستانِ مردی به نام مورسو است که به پوچی رسیده است. همۀ آن چیزهایی که برای دیگران معناهایی دارند برای او بی معنی شده است. او نمی تواند مثل آنها فکر کند. بنابراین در میانشان احساس بیگانگی و تنهایی می کند. یک روز در کنار دریا مردی عرب را در دعوا می کشد، بدون این که هیچ انگیزۀ خاصی داشته باشد. تنها انگیزه¬اش، آن چنان که خودش می گوید، این بوده که گرما کلافه¬اش کرده بود. در صحنه های پایانی رمان، کشیشِ زندان چندین بار به دیدارِ او می آید تا بلکه امیدش را نجات دهد. سطرهایِ زیر، که از زبانِ خودِ مورسو نقل می شود، دربارۀ یکی از همین دیدارهاست.]
پرسید چرا من او را «آقا» صدا می کنم . چرا «پدر» صدا نمی کنم. پاک از کوره دررفتم. گفتم برای این که پدرِ من نیست. حتی طرفِ من هم نیست . طرفِ آن بقیه است.
دستش را بر شانه¬ام گذاشت و گفت: «نه، فرزندم.من طرفِ تو هستم. اما تو نمی بینی. چون دلت کور است. برایت دعا می کنم.»
آن وقت، نمی دانم چرا، چیزی در درونم ترکید. با تمامِ نیرو فریاد زدم. فحش دادم. گفتم لازم نکرده برایم دعا کند. یقۀ ردایش را چسبیدم و در فورانی از خشم و شادی هر چه در دلم بود و در گلویم گیر کرده بود بیرون ریختم. چه مطمئن بود از هر چیزی که می گفت! در حالی که هیچ چیزی در این اطمینانش نبود که به یک مویِ زن بیرزد. حتی با قطعیت نمی شد گفت زنده است. چراکه مثل مرده زندگی می کرد...
#آلبر_کامو
ترجمه¬ی عباس پژمان
@apjmn
تنهاترین شخصیتی که در داستانها دیدم
در رمان سیمون دوبوار به نام همه میمیرند دو شخصیت اصلی هست: رُژین و فوسکا. رُژین زنی گوشهگیر و نامهربان است. دلش میخواهد همۀ دنیا دوستش داشته باشند. قبلاً میخواسته راهبه شود، اما وقتی فهمیده بود نمیتواند عشق خدا را تماماً به خود اختصاص دهد، به طوری که خدا فقط او را دوست داشته باشد و نه هیچ کس دیگر را، راهبگی را رها کرده و بازیگر شده بود. آخر، بعضی از تنهاییها هم بد نیست. از جمله همین نوعش. این که کسی فقط تو را دوست داشته باشد و تو تنها معشوق یا معشوقۀ او باشی. رژین طالب چنین تنهاییای است.
در شروع رمان، رُژین مردی را میبیند که ساعتهاست تاقباز روی زمین خوابیده است. چشم دوخته است به آسمان و به هیچ کس هیچ اعتنایی نمیکند! این باعث میشود رژین تصمیم بگیرد سر از کارِ این مرد در بیاورد. آن وقت کم کم به دنیای او وارد میشود. مرد، که همان فوسکاست، شروع میکند شرح حال خود را برای رژین گفتن. کم کم معلوم می شود او از سرداران ایتالیا در قرون وسطاست! اما با خوردن داروی خاصی که از گیاه عجیبی تهیه شده بود نامیرا شده است. بنابراین هیچ گاه نخواهد مرد. حتی روزی که دیگر هیچ اثری از زندگی در دنیا باقی نمیماند، فوسکا همچنان زنده خواهد ماند. او و موشی که او آن دارو را اول روی آن امتحان کرد و بعد خودش خورد هیچ گاه نخواهند مرد.
آن وقت رُژین یک چیز مهمی میفهمد. این که فوسکا برای خودش یک جور خداست. چون بیمرگ است. او تا ابد باقی خواهد بود. بعد هم این که دیگر نمیخواهد هیچ کس را دوست بدارد. بنابراین اگر رُژین بتواند کاری کند که این مرد در حق او استثنا قائل شود و او را دوست داشته باشد او هم تا ابد در یاد این مرد باقی میماند. و مهمتر این که تمامی آن عشق هم فقط به رُژین اختصاص مییابد. فوسکا ظاهراً از تنها چیزی که میترسد همین عاشق شدن و کسی را دوست داشتن است. چه فایده دارد باز عاشق شود، وقتی میداند دوباره باید شاهدِ پیر شدن و مردنِ معشوقهاش باشد! او هر کس را دوست داشته است در نهایت او را از دست داده است.
فوسکا تنهاترین شخصیتی بود که در فیلمها و داستانها دیدم. چیزهایی دیده بود که هیچ کس از آنهایی که زنده بودند آنها را ندیده بود. چیزهایی میدانست که هیچ کس آنها را نمیدانست. هر چیزی که برای دیگران مهم بود برای او دیگر هیچ معنایی نداشت. و هر کس را که دوست داشته بود از دست داده بود! یک روزی هم میآمد که دیگر حتی هیچ کس نمیماند تا با او در دنیا باشد.
عباس پژمان
@apjmn
در رمان سیمون دوبوار به نام همه میمیرند دو شخصیت اصلی هست: رُژین و فوسکا. رُژین زنی گوشهگیر و نامهربان است. دلش میخواهد همۀ دنیا دوستش داشته باشند. قبلاً میخواسته راهبه شود، اما وقتی فهمیده بود نمیتواند عشق خدا را تماماً به خود اختصاص دهد، به طوری که خدا فقط او را دوست داشته باشد و نه هیچ کس دیگر را، راهبگی را رها کرده و بازیگر شده بود. آخر، بعضی از تنهاییها هم بد نیست. از جمله همین نوعش. این که کسی فقط تو را دوست داشته باشد و تو تنها معشوق یا معشوقۀ او باشی. رژین طالب چنین تنهاییای است.
در شروع رمان، رُژین مردی را میبیند که ساعتهاست تاقباز روی زمین خوابیده است. چشم دوخته است به آسمان و به هیچ کس هیچ اعتنایی نمیکند! این باعث میشود رژین تصمیم بگیرد سر از کارِ این مرد در بیاورد. آن وقت کم کم به دنیای او وارد میشود. مرد، که همان فوسکاست، شروع میکند شرح حال خود را برای رژین گفتن. کم کم معلوم می شود او از سرداران ایتالیا در قرون وسطاست! اما با خوردن داروی خاصی که از گیاه عجیبی تهیه شده بود نامیرا شده است. بنابراین هیچ گاه نخواهد مرد. حتی روزی که دیگر هیچ اثری از زندگی در دنیا باقی نمیماند، فوسکا همچنان زنده خواهد ماند. او و موشی که او آن دارو را اول روی آن امتحان کرد و بعد خودش خورد هیچ گاه نخواهند مرد.
آن وقت رُژین یک چیز مهمی میفهمد. این که فوسکا برای خودش یک جور خداست. چون بیمرگ است. او تا ابد باقی خواهد بود. بعد هم این که دیگر نمیخواهد هیچ کس را دوست بدارد. بنابراین اگر رُژین بتواند کاری کند که این مرد در حق او استثنا قائل شود و او را دوست داشته باشد او هم تا ابد در یاد این مرد باقی میماند. و مهمتر این که تمامی آن عشق هم فقط به رُژین اختصاص مییابد. فوسکا ظاهراً از تنها چیزی که میترسد همین عاشق شدن و کسی را دوست داشتن است. چه فایده دارد باز عاشق شود، وقتی میداند دوباره باید شاهدِ پیر شدن و مردنِ معشوقهاش باشد! او هر کس را دوست داشته است در نهایت او را از دست داده است.
فوسکا تنهاترین شخصیتی بود که در فیلمها و داستانها دیدم. چیزهایی دیده بود که هیچ کس از آنهایی که زنده بودند آنها را ندیده بود. چیزهایی میدانست که هیچ کس آنها را نمیدانست. هر چیزی که برای دیگران مهم بود برای او دیگر هیچ معنایی نداشت. و هر کس را که دوست داشته بود از دست داده بود! یک روزی هم میآمد که دیگر حتی هیچ کس نمیماند تا با او در دنیا باشد.
عباس پژمان
@apjmn
من تنها بودم
[جنگ داخلی اسپانیاست. پابلو، که مرد جوانی از مبارزان ضد فاشیست است در زندان فاشیستها به اعدام محکوم شده است. در شبی که شنیده است میخواهند اعدامش کنند به مرگش فکر میکند.]
کُنچا وقتی خبر مرگم را میشنید گریه میکرد. چند ماهی میلش به زندگی نمیکشید. اما هر چه بود این من بودم که میمردم نه او. یاد چشمهای قشنگ گیرایش افتادم. هر گاه به من نگاه میکرد چیزی از او به من منتقل میشد. اما با خودم گفتم این دیگر تمام شده است: اگر حالا نگاهم میکرد نگاهش در چشمهایش میماند و به من نمیرسید. من تنها بودم.
دیوار
ژان پل سارتر
[توضیح- «اگر حالا نگاهم می کرد نگاهش در چشمهایش میماند و به من نمیرسید. من تنها بودم.» منظورش این است که هر کس مرگش را تنها میمیرد. هیچ نگاهی نمیتواند این تنهایی را کاری بکند.]
عباس پژمان
@apjmn
[جنگ داخلی اسپانیاست. پابلو، که مرد جوانی از مبارزان ضد فاشیست است در زندان فاشیستها به اعدام محکوم شده است. در شبی که شنیده است میخواهند اعدامش کنند به مرگش فکر میکند.]
کُنچا وقتی خبر مرگم را میشنید گریه میکرد. چند ماهی میلش به زندگی نمیکشید. اما هر چه بود این من بودم که میمردم نه او. یاد چشمهای قشنگ گیرایش افتادم. هر گاه به من نگاه میکرد چیزی از او به من منتقل میشد. اما با خودم گفتم این دیگر تمام شده است: اگر حالا نگاهم میکرد نگاهش در چشمهایش میماند و به من نمیرسید. من تنها بودم.
دیوار
ژان پل سارتر
[توضیح- «اگر حالا نگاهم می کرد نگاهش در چشمهایش میماند و به من نمیرسید. من تنها بودم.» منظورش این است که هر کس مرگش را تنها میمیرد. هیچ نگاهی نمیتواند این تنهایی را کاری بکند.]
عباس پژمان
@apjmn
👍1
ای حماقت مقدس
یان هُوس ( ١٣۶٩- ١۴١۵ میلادی) کشیشی بوهْمی و استاد دانشگاه پراگ بود که به جرمِ آزاداندیشی، و اعتراض به مال اندوزیهای روحانیان، زنده زنده در آتش سوزانده شد. بوهْم اسمِ قدیمِ چکِ کنونی بوده است. میگویند برای سوزاندنش دستهایش را از پشت بستند، و در میانِ تَلّی از هیزم و کاه که تا گردنش بالا آمده بود از گردنش به تیرکی زنجیرش کردند. آنگاه هیزمها را آتش زدند. اما آتش خوب گُر نمیگرفت.
در این هنگام پیرزنی روستایی، که میانِ تماشاچیها بود، مشتی چوبجارو از زمین جمع کرد، و بُرد داخل آتش انداخت. هُوس وقتی این حرکت را از آن پیرزن دید کلماتی بر زبان آورد که آخرین کلماتِ او شد. آنها را گفت و در آتش سوخت: ای حماقتِ مقدس!
عباس پژمان
@apjmn
یان هُوس ( ١٣۶٩- ١۴١۵ میلادی) کشیشی بوهْمی و استاد دانشگاه پراگ بود که به جرمِ آزاداندیشی، و اعتراض به مال اندوزیهای روحانیان، زنده زنده در آتش سوزانده شد. بوهْم اسمِ قدیمِ چکِ کنونی بوده است. میگویند برای سوزاندنش دستهایش را از پشت بستند، و در میانِ تَلّی از هیزم و کاه که تا گردنش بالا آمده بود از گردنش به تیرکی زنجیرش کردند. آنگاه هیزمها را آتش زدند. اما آتش خوب گُر نمیگرفت.
در این هنگام پیرزنی روستایی، که میانِ تماشاچیها بود، مشتی چوبجارو از زمین جمع کرد، و بُرد داخل آتش انداخت. هُوس وقتی این حرکت را از آن پیرزن دید کلماتی بر زبان آورد که آخرین کلماتِ او شد. آنها را گفت و در آتش سوخت: ای حماقتِ مقدس!
عباس پژمان
@apjmn
خوشبختی
آن حس خوش که بعید است کسی باشد که هیچ گاه آن را تجربه نکرده است، در بعضی زبانها اسمهایی برایش گذاشتهاند که همان مفهومِ خوشبودن یا حس خوشتر داشتن را القا میکند. اما در بعضی زبانها هم با ظرافت خاصی برایش اسم گذاشتهاند. مثلاً در انگلیسی، فرانسه، فارسی...
در فرانسه آن را بُناُر bonheur میگویند، که معنی شانس و بخت هم میدهد. در انگلیسی هپینِس happiness میگویند، که از ریشهی happ (از واژههای اسکاندیناوی قدیم) به معنی شانس و بخت گرفته شده است. در فارسی هم که اصلاً بخت خوش نامگذاری شده. خلاصه یعنی یک چیز تصادفی. چون شانس از چیزهایی است که ماهیت تصادف دارد. در واقع میخواهد بگوید حال خوشی اگر داری قدرش را بدان. برای این که همین میتوانست نباشد. یا حتی به صورت عکسش باشد. چون هر چیزی که به طور تصادفی اتفاق افتاده است میتوانسته اتفاق نیفتد، یا حتی به صورت عکسش اتفاق بیفتد.
مِیْ بیغش است بشتاب،
وقتی خوش است دریاب،
سالِ دگر که دارد
امّیدِ نوبهاری
[حافظ]
اگر میِ نابی هست، که حس خوشی برایت ایجاد میکند، شتاب کن (تا از دستش ندهی)، اگر وقتِ خوشی داری قدرش را بدان، چه کسی میتواند با قطعیت بگوید نوبهار دیگری هم، در سال بعد، برایش خواهد بود.
عباس پژمان
@apjmn
آن حس خوش که بعید است کسی باشد که هیچ گاه آن را تجربه نکرده است، در بعضی زبانها اسمهایی برایش گذاشتهاند که همان مفهومِ خوشبودن یا حس خوشتر داشتن را القا میکند. اما در بعضی زبانها هم با ظرافت خاصی برایش اسم گذاشتهاند. مثلاً در انگلیسی، فرانسه، فارسی...
در فرانسه آن را بُناُر bonheur میگویند، که معنی شانس و بخت هم میدهد. در انگلیسی هپینِس happiness میگویند، که از ریشهی happ (از واژههای اسکاندیناوی قدیم) به معنی شانس و بخت گرفته شده است. در فارسی هم که اصلاً بخت خوش نامگذاری شده. خلاصه یعنی یک چیز تصادفی. چون شانس از چیزهایی است که ماهیت تصادف دارد. در واقع میخواهد بگوید حال خوشی اگر داری قدرش را بدان. برای این که همین میتوانست نباشد. یا حتی به صورت عکسش باشد. چون هر چیزی که به طور تصادفی اتفاق افتاده است میتوانسته اتفاق نیفتد، یا حتی به صورت عکسش اتفاق بیفتد.
مِیْ بیغش است بشتاب،
وقتی خوش است دریاب،
سالِ دگر که دارد
امّیدِ نوبهاری
[حافظ]
اگر میِ نابی هست، که حس خوشی برایت ایجاد میکند، شتاب کن (تا از دستش ندهی)، اگر وقتِ خوشی داری قدرش را بدان، چه کسی میتواند با قطعیت بگوید نوبهار دیگری هم، در سال بعد، برایش خواهد بود.
عباس پژمان
@apjmn
❤2
مردگان
چند تا ضربهٔ کوچک بر شیشهٔ پنجره باعث شد تا رویش را به طرف پنجره برگرداند. برف دوباره شروع به باریدن کرده بود. خوابآلوده دانههای آن را تماشا میکرد که، نقرهگون و تیره، روشناییِ چراغ را هاشور میزدند. دیگر وقتِ آن بود سفرش به سمت غرب را آغاز کند. بله، روزنامهها راست گفته بودند: برف در همه جای ایرلند میآمد. بر همه جای فلاتِ مرکزیِ تاریک و تپههای بیدرخت میبارید، و دوتر در سمت غرب آهسته آهسته بر باتلاقزارِ آلن میبارید، بر موجهای رودِ طغیان کردهٔ شانون میبارید. همچنین بر هر جا از صحنِ تک افتادهی کلیسا در بالای تپه، که مایکل فیوری در آن دفن شده بود. لایهٔ ضخیمی از آن روی صلیبهای خمیده و سنگهای گور و نیزههای دروازهٔ کوچک و خارهای لخت نشسته بود. همچنان که به صدای برف گوش میداد، که آهسته آهسته مثلِ نزولِ آخرین پایانِ زندگان و مردگان بر سرِ همۀ آنها نازل میشد، روحش از حال رفت.
جیمز جویس
ترجمهٔ عباس پژمان
@apjmn
چند تا ضربهٔ کوچک بر شیشهٔ پنجره باعث شد تا رویش را به طرف پنجره برگرداند. برف دوباره شروع به باریدن کرده بود. خوابآلوده دانههای آن را تماشا میکرد که، نقرهگون و تیره، روشناییِ چراغ را هاشور میزدند. دیگر وقتِ آن بود سفرش به سمت غرب را آغاز کند. بله، روزنامهها راست گفته بودند: برف در همه جای ایرلند میآمد. بر همه جای فلاتِ مرکزیِ تاریک و تپههای بیدرخت میبارید، و دوتر در سمت غرب آهسته آهسته بر باتلاقزارِ آلن میبارید، بر موجهای رودِ طغیان کردهٔ شانون میبارید. همچنین بر هر جا از صحنِ تک افتادهی کلیسا در بالای تپه، که مایکل فیوری در آن دفن شده بود. لایهٔ ضخیمی از آن روی صلیبهای خمیده و سنگهای گور و نیزههای دروازهٔ کوچک و خارهای لخت نشسته بود. همچنان که به صدای برف گوش میداد، که آهسته آهسته مثلِ نزولِ آخرین پایانِ زندگان و مردگان بر سرِ همۀ آنها نازل میشد، روحش از حال رفت.
جیمز جویس
ترجمهٔ عباس پژمان
@apjmn
❤1
خوشبختی یعنی عیشی که بشود تکرارش کرد
نیچه نتوانست قبول کند بوسۀ سالومه دیگر هیچوقت نمی تواند تکرار شود. پس حتی به خیال تکرارِ آن، درست به گونهای که اول بار اتفاق افتاده بود، دل خوش کرد. شاید آن کوششهایی که تا آخر عمرش میکرد تا جهان را به بازگشتِ ابدی وا دارد، به خاطرِ همین بود. به خاطرِ همین خیالِ خوش. همۀ آن کارهایی که کرد، آن فلسفه را زیر و رو کردن، خدا را کشتن، در طبیعت به دنبالِ قوانینی گشتن که بازگشت ابدی را تأیید کند، شاید به خاطرِ فقط آن یک خاطره بود.
عباس پژمان
[تالار فرهاد]
@apjmn
نیچه نتوانست قبول کند بوسۀ سالومه دیگر هیچوقت نمی تواند تکرار شود. پس حتی به خیال تکرارِ آن، درست به گونهای که اول بار اتفاق افتاده بود، دل خوش کرد. شاید آن کوششهایی که تا آخر عمرش میکرد تا جهان را به بازگشتِ ابدی وا دارد، به خاطرِ همین بود. به خاطرِ همین خیالِ خوش. همۀ آن کارهایی که کرد، آن فلسفه را زیر و رو کردن، خدا را کشتن، در طبیعت به دنبالِ قوانینی گشتن که بازگشت ابدی را تأیید کند، شاید به خاطرِ فقط آن یک خاطره بود.
عباس پژمان
[تالار فرهاد]
@apjmn
❤1
اگر حالِ خوش درمان نکند هیچ دارویی کارساز نیست
[قرونِ وسطاست. دختر نوبالغِ یکی از اشراف را سگِ هاری گاز گرفته است. کشیشی که اسمش آبرِنونْسییو کایِتانو است، و میآید دختر را ویزیت میکند، به بیمارش دلباخته است.]
یک بار دیگر تأکید کرد پروگنوزْ چندان بد نیست. زخم، نزدیکِ جاهایِ خیلی حساس نیست. کسی هم ندیده است خون ازش آمده باشد. محتملتر این است که سییِبرا ماریا هاری نگرفته است.
مارکی پرسید: «و در مدت انتظار؟»
آبرِنونْسییو گفت: «در مدت انتظار، برایش موسیقی بنوازید، خانه را پر از گل کنید، پرندهها آواز بخوانند، ببریدش غروبِ خورشید را در دریا ببیند، هر چیزی که می تواند خوشحالش کند برایش فراهم کنید.»
آنگاه ضمنِ چرخاندن کلاه و گفتن جملۀ لاتینِ همیشگی اش رخصتِ رفتن خواست. اما این بار جمله اش را به افتخارِ مارکی ترجمه کرد: «اگر حالِ خوش درمان نکند هیچ دارویی کارساز نیست.»
گابریل گارسیا مارکز
[از عشق و شیاطین دیگر]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
[قرونِ وسطاست. دختر نوبالغِ یکی از اشراف را سگِ هاری گاز گرفته است. کشیشی که اسمش آبرِنونْسییو کایِتانو است، و میآید دختر را ویزیت میکند، به بیمارش دلباخته است.]
یک بار دیگر تأکید کرد پروگنوزْ چندان بد نیست. زخم، نزدیکِ جاهایِ خیلی حساس نیست. کسی هم ندیده است خون ازش آمده باشد. محتملتر این است که سییِبرا ماریا هاری نگرفته است.
مارکی پرسید: «و در مدت انتظار؟»
آبرِنونْسییو گفت: «در مدت انتظار، برایش موسیقی بنوازید، خانه را پر از گل کنید، پرندهها آواز بخوانند، ببریدش غروبِ خورشید را در دریا ببیند، هر چیزی که می تواند خوشحالش کند برایش فراهم کنید.»
آنگاه ضمنِ چرخاندن کلاه و گفتن جملۀ لاتینِ همیشگی اش رخصتِ رفتن خواست. اما این بار جمله اش را به افتخارِ مارکی ترجمه کرد: «اگر حالِ خوش درمان نکند هیچ دارویی کارساز نیست.»
گابریل گارسیا مارکز
[از عشق و شیاطین دیگر]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
مطلقاً ممکن نیست
فقط اصلِ لذتخواهی است که هدف زندگی را برنامهریزی میکند. این اصل، از همان شروعِ زندگی، فعالیتِ مغز را تحتِ تسلطِ خود در میآورد و در اثربخشیِ آن نمیتوان شک کرد. با این حال، برنامهاش با کل دنیا در تضاد است. همانقدر که با دنیای خود انسان در تضاد است با کل دنیای اطرافش هم در تضاد است. مطلقاً ممکن نیست بتواند اجرا شود. تمام قواعدِ عالم بر ضد آن تنظیم شدهاند. وسوسه میشوی بگویی این که انسان هم باید خوشبخت شود در طرحِ خلقت گنجانده نشده است. آنچه آن را خوشبختی در معنیِ دقیقِ آن مینامیم، چیزی است که از ارضایِ (ترجیحاً ناگهانیِ) احتیاجاتِ انباشتهشده حاصل میشود. آن هم، طبق ماهیتش، فقط گاهبهگاهی میتواند اتفاق بیفتد.
زیگموند فروید
[تمدن و ناگواریهای آن]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
فقط اصلِ لذتخواهی است که هدف زندگی را برنامهریزی میکند. این اصل، از همان شروعِ زندگی، فعالیتِ مغز را تحتِ تسلطِ خود در میآورد و در اثربخشیِ آن نمیتوان شک کرد. با این حال، برنامهاش با کل دنیا در تضاد است. همانقدر که با دنیای خود انسان در تضاد است با کل دنیای اطرافش هم در تضاد است. مطلقاً ممکن نیست بتواند اجرا شود. تمام قواعدِ عالم بر ضد آن تنظیم شدهاند. وسوسه میشوی بگویی این که انسان هم باید خوشبخت شود در طرحِ خلقت گنجانده نشده است. آنچه آن را خوشبختی در معنیِ دقیقِ آن مینامیم، چیزی است که از ارضایِ (ترجیحاً ناگهانیِ) احتیاجاتِ انباشتهشده حاصل میشود. آن هم، طبق ماهیتش، فقط گاهبهگاهی میتواند اتفاق بیفتد.
زیگموند فروید
[تمدن و ناگواریهای آن]
ترجمهی عباس پژمان
@apjmn
وقتی که اولین بار آرام آرام از آن شب های لطیف تابستان برایم آمدی، روحم زیبا شد، اما زیبایی¬اش مثل زیباییِ مرواریدی بود که شور و حرارتی ندارد. آنگاه عشقت از وجودم گذشت، و حالا احساس می کنم ذهنم مثل عقیقی است پر از پرده های عجیب و متغیری از رنگ ها، نورهای گرم، سایه هایی از موسیقی شکسته. 🌹
جیمز جویس
ترجمه¬ی عباس پژمان
١۴ فوریه ٢٠١٩
@apjmn
جیمز جویس
ترجمه¬ی عباس پژمان
١۴ فوریه ٢٠١٩
@apjmn
یار اگر ننشست با ما، نیست جای اعتراض
بلبلی برگِ گلِ خوشرنگی به منقارش گرفته بود و با آن که چنان دارایی¬ای نصیبش شده بود ناله های خوشی سر داده بود. بهش گفتم الان که دیگر در عین وصل هستی، پس این ناله و فریاد برای چیست؟ گفت معشوقه¬ام ناله کردنِ مرا دوست دارد، به خاطر اوست که این کار را می کنم.
یار اگر با ما همنشین و همصحبت نشد، جای اعتراضی ندارد. مثل این است که پادشاهِ کامرانی از همصحبت شدن با گدایی عارش بیاید. به خاطرِ زیبایی¬ای که دارد، نه ابرازِ نیاز کردنم برایش مهم است، نه خود را به بی نیازی زدنم، خوشا به حال کسی که از جهت برخورداری از جماعتِ نازنینان آدم خوشبختی بوده است. در هر حال، اگر به راه عشق افتاده¬ای، فکر بدنام شدن و سرِ زبان ها افتادن را نکن، شیخ صنعان، عارف بزرگی که عشق دختری مسیحی به سرش افتاد، لباسی را که لباس رسمی و نشانۀ پارسایی و دینداری¬اش بود، به دستور آن دختر پیش میفروش گرو گذاشت تا ازش شراب بگیرد.خوشا به حالش آن درویشِ خوش طبع، همان شیخِ صنعان، که حالت های عرفانی¬اش به این صورت بود که به جای دعا خواندن و ذکر گفتن، زُنُار یا ریسمانی را به دستور همان دختر ترسا به کمرش می بست که از نشانه های کشیش های مسیحی در سرزمین های اسلامی بود.
حافظ هم آن قدر رویش را به طرفِ خانۀ آن حوریِ زمینی گرفت و اشک ریخت که گفتی چشمش آن باغ های بهشتی بود که قرآن می گوید در آنها جوی هایی جاری است.
بلبلی برگِ گلی خوشرنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش، در عینِ وصل این ناله و فریاد چیست
گفت، ما را شیوۀ معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما، نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت
در نمیگیرد نیاز و نازِ ما با حُسْنِ دوست
خُرّم آن کز نازنینان بختِ برخوردار داشت
گر مُریدِ راهِ عشقی، فکرِ بدنامی مکن
شیخِ صنعان خرقه رهنِ خانۀ خَمّار داشت
وقتِ آن شیرین قلندر خوش که در اطوارِ سِی۫ر
ذکرِ تسبیحِ مَلَک در حلقۀ زُنّار داشت
چشمِ حافظ، زیرِ بامِ قصرِ آن حوری سرشت
شیوۀ جناتُ تجری تَحْتُهَا الْاَنْهار داشت
عباس پژمان
@apjmn
بلبلی برگِ گلِ خوشرنگی به منقارش گرفته بود و با آن که چنان دارایی¬ای نصیبش شده بود ناله های خوشی سر داده بود. بهش گفتم الان که دیگر در عین وصل هستی، پس این ناله و فریاد برای چیست؟ گفت معشوقه¬ام ناله کردنِ مرا دوست دارد، به خاطر اوست که این کار را می کنم.
یار اگر با ما همنشین و همصحبت نشد، جای اعتراضی ندارد. مثل این است که پادشاهِ کامرانی از همصحبت شدن با گدایی عارش بیاید. به خاطرِ زیبایی¬ای که دارد، نه ابرازِ نیاز کردنم برایش مهم است، نه خود را به بی نیازی زدنم، خوشا به حال کسی که از جهت برخورداری از جماعتِ نازنینان آدم خوشبختی بوده است. در هر حال، اگر به راه عشق افتاده¬ای، فکر بدنام شدن و سرِ زبان ها افتادن را نکن، شیخ صنعان، عارف بزرگی که عشق دختری مسیحی به سرش افتاد، لباسی را که لباس رسمی و نشانۀ پارسایی و دینداری¬اش بود، به دستور آن دختر پیش میفروش گرو گذاشت تا ازش شراب بگیرد.خوشا به حالش آن درویشِ خوش طبع، همان شیخِ صنعان، که حالت های عرفانی¬اش به این صورت بود که به جای دعا خواندن و ذکر گفتن، زُنُار یا ریسمانی را به دستور همان دختر ترسا به کمرش می بست که از نشانه های کشیش های مسیحی در سرزمین های اسلامی بود.
حافظ هم آن قدر رویش را به طرفِ خانۀ آن حوریِ زمینی گرفت و اشک ریخت که گفتی چشمش آن باغ های بهشتی بود که قرآن می گوید در آنها جوی هایی جاری است.
بلبلی برگِ گلی خوشرنگ در منقار داشت
و اندر آن برگ و نوا خوش نالههای زار داشت
گفتمش، در عینِ وصل این ناله و فریاد چیست
گفت، ما را شیوۀ معشوق در این کار داشت
یار اگر ننشست با ما، نیست جای اعتراض
پادشاهی کامران بود، از گدایی عار داشت
در نمیگیرد نیاز و نازِ ما با حُسْنِ دوست
خُرّم آن کز نازنینان بختِ برخوردار داشت
گر مُریدِ راهِ عشقی، فکرِ بدنامی مکن
شیخِ صنعان خرقه رهنِ خانۀ خَمّار داشت
وقتِ آن شیرین قلندر خوش که در اطوارِ سِی۫ر
ذکرِ تسبیحِ مَلَک در حلقۀ زُنّار داشت
چشمِ حافظ، زیرِ بامِ قصرِ آن حوری سرشت
شیوۀ جناتُ تجری تَحْتُهَا الْاَنْهار داشت
عباس پژمان
@apjmn
👍2
عشقِ پری چطور عشقِ غول را جواب دهد
در اسطورههای پرتغالی، دماغهی طوفانها یا دماغهب امید نیک، که در منتهیٰ الیهِ آفریقا واقع است، غولی بوده که خدایان به صخره تبدیلش کردند. در کتاب لوزیادها، بزرگترین اثر حماسی پرتغال، روح این غول در دریا ظاهر میشود و با واسکوداما و دیگر دریانوردان پرتغالی، که برای تصرف هند شرقی میروند، شروع به صحبت میکند. ابتدا با پیشگوییهای دروغینش دریانوردان را میترساند. اما بعد مهربان میشود و سرگذشت غم انگیز خود را برای آنها میگوید:
«من آن دماغهای هستم که شما لوزیتانیها دماغهی طوفانش مینامید. نامم آداماستور بود. از طایفهی غولانی بودم که علیه ژوپیتر، خدای خدایان، به جنگ برخاستند. عشقِ تتیس، همسرِ پلوس، در سرم افتاده بود. یک روز دیدم میان پریهای دیگر، برهنه به ساحل آمد. همان لحظه به او دل باختم و هنوز هم چنان دوستش دارم که هیچ کس را نتوانستهام دوست بدارم. پیشِ آن الاههی امواج، هیچ الاههای در المپ برایم هیچ ارزشی نداشت. اما با این سیمای زمخت و غولانهای که داشتم بعید بود بتوانم دلِ او را به دست آورم. . پس بر آن شدم به زور تملکش کنم. قصد خود را با مادرش دوریس در میان گذاشتم. دوریس را ترس برداشت. با دخترش صحبت کرد. اما دخترش فقط خنده ای ملیح و شرماگین کرد. گفت: "عشقِ پری چطور عشقِ غول را جواب دهد؟ اما برای این که جنگی درنگیرد، هر چه توانم خواهم کرد." و من آن هنگام نفهمیدم فریبم میدهد. هیچ کس کورتر از عاشق نیست. سخنانش امیدوارم کرد و آتشِ اشتیاقم را قوّت بخشید. از فرطِ حماقت، از فکر جنگ با خدایان بیرون آمدم. شبی، همچنان که دوریس وعده داده بود، دیدم تتیس میآید. صورتش زیباتر شده بود و برهنگیاش پیکرش را دلخواهتر کرده بود. در حالی که سر از پا نمیشناختم، به سویش دویدم. سراپایش را غرق بوسه ساختم. اما افسوس! در حالی که میپنداشتم محبوبم را در آغوش دارم، ناگهان فهمیدم صخرهای را میبوسم! گوشت تنم به خاک مبدل شده بود و استخوانهایم به سنگ...
هنوز هم تتیس دست از سرم برنداشته است. برای این که دردم را زیادت کند، هنوز هم به سراغم میآید و با امواجش به تازیانهام میبندد.»
این را گفت و آنگاه فریادی کشید و ناپدید شد.
عباس پژمان
٨ اسفند ١٣٩٧
@apjmn
در اسطورههای پرتغالی، دماغهی طوفانها یا دماغهب امید نیک، که در منتهیٰ الیهِ آفریقا واقع است، غولی بوده که خدایان به صخره تبدیلش کردند. در کتاب لوزیادها، بزرگترین اثر حماسی پرتغال، روح این غول در دریا ظاهر میشود و با واسکوداما و دیگر دریانوردان پرتغالی، که برای تصرف هند شرقی میروند، شروع به صحبت میکند. ابتدا با پیشگوییهای دروغینش دریانوردان را میترساند. اما بعد مهربان میشود و سرگذشت غم انگیز خود را برای آنها میگوید:
«من آن دماغهای هستم که شما لوزیتانیها دماغهی طوفانش مینامید. نامم آداماستور بود. از طایفهی غولانی بودم که علیه ژوپیتر، خدای خدایان، به جنگ برخاستند. عشقِ تتیس، همسرِ پلوس، در سرم افتاده بود. یک روز دیدم میان پریهای دیگر، برهنه به ساحل آمد. همان لحظه به او دل باختم و هنوز هم چنان دوستش دارم که هیچ کس را نتوانستهام دوست بدارم. پیشِ آن الاههی امواج، هیچ الاههای در المپ برایم هیچ ارزشی نداشت. اما با این سیمای زمخت و غولانهای که داشتم بعید بود بتوانم دلِ او را به دست آورم. . پس بر آن شدم به زور تملکش کنم. قصد خود را با مادرش دوریس در میان گذاشتم. دوریس را ترس برداشت. با دخترش صحبت کرد. اما دخترش فقط خنده ای ملیح و شرماگین کرد. گفت: "عشقِ پری چطور عشقِ غول را جواب دهد؟ اما برای این که جنگی درنگیرد، هر چه توانم خواهم کرد." و من آن هنگام نفهمیدم فریبم میدهد. هیچ کس کورتر از عاشق نیست. سخنانش امیدوارم کرد و آتشِ اشتیاقم را قوّت بخشید. از فرطِ حماقت، از فکر جنگ با خدایان بیرون آمدم. شبی، همچنان که دوریس وعده داده بود، دیدم تتیس میآید. صورتش زیباتر شده بود و برهنگیاش پیکرش را دلخواهتر کرده بود. در حالی که سر از پا نمیشناختم، به سویش دویدم. سراپایش را غرق بوسه ساختم. اما افسوس! در حالی که میپنداشتم محبوبم را در آغوش دارم، ناگهان فهمیدم صخرهای را میبوسم! گوشت تنم به خاک مبدل شده بود و استخوانهایم به سنگ...
هنوز هم تتیس دست از سرم برنداشته است. برای این که دردم را زیادت کند، هنوز هم به سراغم میآید و با امواجش به تازیانهام میبندد.»
این را گفت و آنگاه فریادی کشید و ناپدید شد.
عباس پژمان
٨ اسفند ١٣٩٧
@apjmn
تابناک از مطلعِ چاکِ گریبان چون چراغ
آن دو گویِ سیمگونِ نیمه پیدا را ببین!
نازپرور یارِ ما، شد مجلسآرایِ رقیب!
رنجِ بلبل، عیشِ گلچین، کارِ دنیا را ببین!
سالها از او امیدِ مهربانی داشتم.
مهربانی! آن هم از او! راستی ما را ببین!
ایکه گویی پیکرش چون برگِ گل نرم است یار،
آن دلِ عاشقکُشِ چون سنگِ خارا را ببین!
گه سِکَندر، گه عرب، گاهی مغول واکنون فرنگ،
یک عروس و چند شوهر، ملکِ دارا را ببین!
@apjmn
آن دو گویِ سیمگونِ نیمه پیدا را ببین!
نازپرور یارِ ما، شد مجلسآرایِ رقیب!
رنجِ بلبل، عیشِ گلچین، کارِ دنیا را ببین!
سالها از او امیدِ مهربانی داشتم.
مهربانی! آن هم از او! راستی ما را ببین!
ایکه گویی پیکرش چون برگِ گل نرم است یار،
آن دلِ عاشقکُشِ چون سنگِ خارا را ببین!
گه سِکَندر، گه عرب، گاهی مغول واکنون فرنگ،
یک عروس و چند شوهر، ملکِ دارا را ببین!
@apjmn
داستان خوانی در شب تاریک در باغ
[در آغازِ داستانِ بیژن و منیژه]
یک شب چنان تاریک بود که به سنگ شَبَهی میمانست که صورتش را با قیر هم شسته باشد. نه ستارهی بهرامی دیده می شد، نه کیوانی، نه تیری. خیال میکردی دنیا چادر سیاهی به سرش کشیده و خواب رفته است. پستی و بلندی را از هم نمیشد شناخت. از اینکه شب نمیگذشت به تنگ آمدم و از جایم بلند شدم. یک یار مهربانم در خانه بود که صدایش زدم و چراغ ازش خواستم. شمع آورد و به باغ آمد. شراب، انار، ترنج و بِه آورد. جامِ پُرجلوۀ شاهانهای آورد. گفت: «این وقت شب، شمع برای چه میخواهی؟ خوابت نمیآید؟» گفت: «بیا شرابی بزن تا داستانی از داستانهای باستانی را از کتاب برایت بخوانم. داستانی که پر از چارهاندیشی، مهرورزی، فریبکاری و جنگ است و اینها را همان مرد بافرهنگ و نیرومند به نمایش میگذارد.» به آن خوش قدوقامت گفتم: «ای ماهرو! بگو امشب آن را برایم!» گفت: «اگر آن را، پس از آنکه از من شنیدی، از پهلوی به شعر هم دربیاوری، نه فقط برایت میگویم، که سپاسگزارت هم میشوم. پس گوش کن، ای یاری که نیکی را فراموش نمیکنی.»
شبی چون شَبَه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
سپهر اندر آن چادَرِ قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان درنگِ دراز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیاورد شمع و بیامد به باغ
مِیٰ آورد و نار و تُرُنج و بهی
زدوده، یکی جامِ شاهنشهی
مرا گفت شمعت چه باید همی؟
شبِ تیره خوابت نیاید همی؟
بپیمای مِیٰ، تا یکی داستان
ز دفتر۟ت۟ برخوانم از باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از درِ مرد فرهنگ و سنگ.»
بدان سَر۟و۟بُن گفتم: ای ماهروی
مرا امشب این داستان بازگوی
مرا گفت: گر چون ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی
همات گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای یار نیکی شناس
عباس پژمان
@apjmn
[در آغازِ داستانِ بیژن و منیژه]
یک شب چنان تاریک بود که به سنگ شَبَهی میمانست که صورتش را با قیر هم شسته باشد. نه ستارهی بهرامی دیده می شد، نه کیوانی، نه تیری. خیال میکردی دنیا چادر سیاهی به سرش کشیده و خواب رفته است. پستی و بلندی را از هم نمیشد شناخت. از اینکه شب نمیگذشت به تنگ آمدم و از جایم بلند شدم. یک یار مهربانم در خانه بود که صدایش زدم و چراغ ازش خواستم. شمع آورد و به باغ آمد. شراب، انار، ترنج و بِه آورد. جامِ پُرجلوۀ شاهانهای آورد. گفت: «این وقت شب، شمع برای چه میخواهی؟ خوابت نمیآید؟» گفت: «بیا شرابی بزن تا داستانی از داستانهای باستانی را از کتاب برایت بخوانم. داستانی که پر از چارهاندیشی، مهرورزی، فریبکاری و جنگ است و اینها را همان مرد بافرهنگ و نیرومند به نمایش میگذارد.» به آن خوش قدوقامت گفتم: «ای ماهرو! بگو امشب آن را برایم!» گفت: «اگر آن را، پس از آنکه از من شنیدی، از پهلوی به شعر هم دربیاوری، نه فقط برایت میگویم، که سپاسگزارت هم میشوم. پس گوش کن، ای یاری که نیکی را فراموش نمیکنی.»
شبی چون شَبَه روی شسته به قیر
نه بهرام پیدا نه کیوان نه تیر
سپهر اندر آن چادَرِ قیرگون
تو گفتی شدستی به خواب اندرون
نبُد هیچ پیدا نشیب از فراز
دلم تنگ شد زان درنگِ دراز
بدان تنگی اندر بجستم ز جای
یکی مهربان بودم اندر سرای
خروشیدم و خواستم زو چراغ
بیاورد شمع و بیامد به باغ
مِیٰ آورد و نار و تُرُنج و بهی
زدوده، یکی جامِ شاهنشهی
مرا گفت شمعت چه باید همی؟
شبِ تیره خوابت نیاید همی؟
بپیمای مِیٰ، تا یکی داستان
ز دفتر۟ت۟ برخوانم از باستان
پر از چاره و مهر و نیرنگ و جنگ
همان از درِ مرد فرهنگ و سنگ.»
بدان سَر۟و۟بُن گفتم: ای ماهروی
مرا امشب این داستان بازگوی
مرا گفت: گر چون ز من بشنوی
به شعر آری از دفتر پهلوی
همات گویم و هم پذیرم سپاس
کنون بشنو ای یار نیکی شناس
عباس پژمان
@apjmn