عباس پژمان
3.15K subscribers
101 photos
20 videos
89 links
یادداشت‌ها و مقالاتی علمی به زبان ساده و روشن درباره‌ی مغز و تولیدات آن

لینک اولین پست کانال
؛ https://t.me/apjmn/3

کانال مخصوص تئوری کوآنتوم به زبان ساده
؛ t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman

نوشته هایم در اینستاگرام
؛ Instagram.com/pejman_abbas
Download Telegram
قطعه های گیجگاهی و عرفان

اچ اچ، وکیل موفقِ شرکت و دارایِ همسر و دو کودک، وقتی ۴٠ سالش شده بود احساس می کرد شغلش به طرزِ فزاینده¬ای استرس زاست. وقتی اعلام کرد می خواهد شرکت را ترک کند همسرش جا خورد. اچ اچ گفت این قدر احساسِ تنش می کند که اصلاً نمی تواند پرونده هایی را که رویشان کار می کند به خاطر بیاورد و احساس می کند نمی تواند شغلش را به عنوانِ وکیل ادامه دهد. هیچ برنامه¬ای هم نداشت که چطور می خواهد خرجِ خانواده¬اش را بدهد و عجیب این که به نظر می رسید به فکرِ این مسئله هم نیست.

یک دو هفته بعد، اچ اچ موهای سرش را تراشید و یک جامۀ بلند و گشاد پوشید و خانواده¬اش را ترک کرد تا برود به یک گروه از فرقه های مذهبی بپیوندد. با این تغییری که ناگهان در رفتارش ایجاد شده بود، همسرِ دورانِ ١۵ سال از زندگی¬اش مات و مبهوت شد. آخر اچ اچ قبلاً مُلْحِد بود. یک دو هفته بعد به او اطلاع دادند که شوهرش وقتی داشته در یکی از فرودگاه های بزرگِ آمریکا به مردم گل و جزوه هایِ صلح می داده تشنج کرده و افتاده است. در یک حالتِ نیمه هشیار برده بودندش به بیمارستان و معاینۀ عصبی توموری را در لُبِ تِمپورالِ چپ نشان داده بود. خوشبختانه می شد آن را عمل کرد، و بَرش داشتند.

اچ اچ بعد از عملِ جراحی اش خوب نمی توانست حرف بزند یا بنویسد، اما زبان پریشی¬اش چند هفته¬ای بعد بر طرف شد. تنها مشکلی که برایش ماند این بود که کلمات را راحت نمی توانست پیدا کند، و این در مواقعی که خسته بود برایش مشکل ساز می شد. در هر حال، همیشه از این که حافظۀ کلامی¬اش مشکل دارد شکایت می کرد. همسرش گفت شخصیتِ او هم با آنچه قبلاً بود فرق کرد، که قسمت عمده¬اش به خاطر این بود که همچنان دیندار باقی ماند. در نهایت هم اچ اچ موفق شد سرِ کارش به شرکت برگردد، هر چند که دیگر نمی توانست مثل روزهای قبل از تومورش پرونده های زیادی بررسی کند. ٢٠ تیر ١٣٩۵

عباس پژمان
منبع: مبانیِ طبِ اعصاب و روان
@apjmn
امروز صبح که از خواب بیدار شدم، متوجه شعرهایی شدم که ٢۵ آبان در دفتر زندگی‌ام نوشته بود. آنگاه دفتر را که ورق زدم، متوجه شعرهای دیگری شدم که بعضی روزهای دیگر برایم نوشته بودند. اولین آن‌ها را روز تولدم نوشته بود. شعر چندان خوبی نتوانسته بود بنویسد. بعد شعرهای دیگری خواندم. تعدادشان تقریباً زیاد است. بیشترشان غم‌انگیز است. خواندشان ناراحتم کرد. مثل شعرهایی که ۵ فروردین و ١٨ شهریور نوشته بودند. بعضی‌ها هم به غایت نوستالژیک و زیبا بودند. مثل شعرهایی که ٢٨ فروردین و ٢۶مهر نوشته بودند. شعرهایی که ١٢مرداد و ٢٠ مرداد نوشته بودند. شعری که ٣ آذر نوشت. بعضی شعرها را هم معلوم نبود چه روزهایی نوشته‌اند. بیشتر از همه ٢۵ آبان نوشته بود. انگار این روز برای آن خلق شده است که همیشه می‌خواهد چیزی به من بدهد، اما در ازایش چیزی را هم از من می‌گیرد. در نهایت چیزی را از من می‌گیرد... آخرین شعر را کدام روز برایم خواهد نوشت؟ [٢۵ آبان ١٣٩٧]

عباس پژمان
@apjmn
3
وقتی زندگی آسان می‌شود

آخرسر، آن جانِ بی‌قرار را با خودم بردم باغ. زیر آلاچیق کنارِ هم نشستیم. زنبورهای عسل توی رُزهای رَوَنده در پرواز بودند. خوابم می‌آمد و عجیب احساس خشنودی داشتم. با خودم فکر می‌کردم وقتی آدم واقعاً کسی را دوست دارد زندگی چقدر آسان می‌شود!

دزیره
آن ماری سلینکو
ترجمهٔ عباس پژمان
telegram: t.me/apjmn
telegram: t.me/Quantum_by_Abbas_Pejman
instagram.com/pejman_abbas
عکس ها

عکس های قدیمی¬مان خیلی گول زننده اند، آدم فکر می کند در آن عکس ها زندگی می کند در صورتی که این طور نیست، شخصی که ما در این عکس ها نگاهش می کنیم دیگر وجود ندارد، و او هم اگر می توانست ما را ببیند خودش را در ما نمی شناخت، می گفت، این کیست که این جور غمگین مرا نگاه می کند.

همۀ نام ها
#ژوزه_ساراماگو
ترجمه¬ی عباس پژمان

@apjmn
مرگِ من روزی فرا خواهد رسید

خاک می‌خوانَد مرا هر دم به خویش
می‌رسند از ره که در خاکم نهند
آه، شاید عاشقانم نیمه شب
گُل به رویِ گورِ غمناکم نهند

فروغ این شعر را با الهام از شعری از اُسیپ کالِنْتِر Ossip Kalenter، شاعرِ آلمانی، سروده بود. دکتر مسعود فرخزاد، یکی از برادران فروغ، در مصاحبه‌ای گفت یک شب که فروغ برای اولین بار این شعر را خواند ناگهان منقلب شد. بعد رفت اتاقِ خودش در را به رویش بست. تا صبح نتوانست بخوابد و همین طور گریه کرد.

شعرِ اُسیپ کالِنْتِر، که اسمش است «وقتی که مرگِ من فرا می‌رسد»، این است [با ترجمهٔ خود فروغ و برادرش]:

وقتی که مرگِ من فرا می‌رسد
هنوز کتاب‌های زیادی در گنجه‌ام خواهند بود
که می‌خواستم آن‌ها را بخوانم
وقتی که مرگِ من فرا می‌رسد
هنوز داستان‌های زیادی خواهد بود
که می‌خواستم آن‌ها را بنویسم
اما دیگر نرسیدم بنویسم
تابستان‌های تازه خواهند آمد و همه چیز ادامه خواهد یافت
صبح و عصر، هفته و ماه، و سال‌های سال
آخر این چه معنی دارد؟
بعد دیگر در دنیا هیچ کس نخواهد بود
که من زمانی دوستش داشتم...

عباس پژمان

@apjmn
نزدیک‌های نیمه‌شب بود. هر کس در گروه چیزی می‌نوشت و می‌رفت بخوابد. شب به خیر. شب خوش. خواب‌های زیبا ببینید. سوئیت دریمز. برویم دیگر بخوابیم. خواستم من هم چیزی بنویسم. باید چیزی می‌نوشتم. ناگهان پایانِ داستانی از ابراهیم گلستان یادم آمد که در ایام نوجوانی خوانده بودم:

اما تو چه خواهی نوشت؟ بنویس رفتم تماشای آتش‌بازی، باران آمد باروت‌ها نم برداشت.

عباس پژمان
١٧ دی ١٣٩٧

@apjmn
استیون هاوکینگ

[امروز، ٨ ژانویه، زادروز استیون هاوکینگ است. او در ٨ ژانویه ١٩۴٢ به دنیا آمده بود و پارسال در ۱۴ مارس ۲۰۱۸ از دنیا رفت. امروز اولین روز تولد اوست که او دیگر در آن حضور ندارد.]

داستایوسکی در توصیف شادی‌ای که هنگام حمله‌ی صرعش از سر می‌گذرانده است، از قول یکی از شخصیت‌های مصروع در یکی از رمان‌هایش، این‌طور نوشت: «این اگر بیش از  پنج ثانیه طول بکشد، جان نمی‌تواند آن را تحمل کند و نابود می‌شود. در آن پنج ثانیه من تمام زندگی‌ام را از سر می‌گذرانم، و حاضرم کل زندگی‌ام را  در برابر آن بدهم، چون ارزشش را دارد. اگر قرار باشد آدم ده تا از این ثانیه‌ها را تحمل کند باید از لحاظ جسمانی تغییر کند.»

استیون هاوکینگ مصروع نبود. بیماریِ او  بیماری‌ای از نوع دیگر بود. اما هر بار تصویری از او را هر جا دیدم یاد این گفته‌ی داستایوسکی افتادم. جسم او همیشه آن جسمی را به یادم می‌آرد که داستایوسکی توصیفش می‌کرد. جسم اگر ده تا از آن ثانیه‌های مخصوص در هنگام صرع و شادی مخصوص آن‌ها را تحمل کند دگرگون می‌شود. درک رازهایی هم که دیگران قادر به درک آن‌ها نیستند نباید شادی‌اش شادی عادی باشد. او نشان داد رازهای بسیاری از از کهکشان‌ها، زمان و مکان را درک کرده است. از قضا شادی بیرحمش را هم همیشه نشان داد.

این‌ها همه کار تخیل است، که با یاد استیون هاوکینگ فعال شده است. از وقتی که کتابی از او را خواندم، دیگر نتوانسته‌ام جسم او را جسمی ببینم که بر اثر بیماری دگرگون گشته است. حتی اگر بیماری‌اش بیماری‌ای باشد که ماهیتش برای دنیای طب کاملاً شناخته شده است. همیشه تصویر آن جسم را تصویری از یکی از آن ایزدانی دیده‌ام که یونانی‌های قدیم به وجود آن‌ها اعتقاد داشتند و  خصوصیات جسمانی هر کدام را هم مشخص می‌کردند، که صور‌ت‌های تغییر یافته‌ای از جسم انسانی بود. بعد از آن‌که با  افکار و نظریات هاوکینگ آشنا شدم، او برایم به صورت یکی از آن ایزدان یونان در آمد. او ایزد درک راز کیهان و شادی آن بود.

عباس پژمان

@apjmn
تنهایی

تنهایی‌ها گوناگون هستند. شاید رایج‌ترین آنها تنهایی‌ای است که به مردن مربوط می‌شود. هر کس مرگ خود را باید به تنهایی بمیرد. حتی آن‌هایی که میان وابستگان و دوستان خود آخرین نفس هایشان را می‌کشند، یا در حالی می‌میرند که پزشک یا پرستاری بر بالینشان است، مرگ خود را به تنهایی می‌میرند. هیچ کس نمی‌تواند مقداری از مرگ آن‌ها را برایشان بمیرد. فرقی که این‌ها با آن‌هایی دارند که وقتی می‌میرند هیچ کس در کنارشان یا بر بالینشان نیست، در چیز دیگری است. فرقشان فقط در این است که این‌ها آن آخرین لحظه‌های قبل از مرگشان را هم در تنهایی زندگی می‌کنند، اما آن‌های دیگر آن لحظه هایشان با حضور دوستان و وابستگانشان می‌گذرد، یا در حالی می‌گذرد که کسی بر بالینشان است. وگرنه هر کس مرگش را باید به تنهایی بمیرد. در زندگی یک نفر می‌شود با او شریک شد، اما در مرگش نمی‌شود.

شاید نادرترین و خاص‌ترین تنهایی هم تنهایی دانشمندان باشد: کسانی که چیزهایی را می‌دانند که حتی در کل دنیا کمتر کسی آن ها را می‌داند. گاهی این‌ها مظلوم‌ترین اشخاص هستند. شاید تنهاییِ کسانی هم که گاهی رازی در دل دارند و نمی‌توانند آن را به کسی بگویند، از همین نوع باشد. یا همین طور تنهاییِ آن‌هایی که هیچ گاه نمی‌توانند بعضی حرف‌ها را به کسی بگویند. چون می‌دانند کسی آن حرف‌ها را نخواهد فهمید، و احساسی که در آن حرف‌ها هست به هیچ کس منتقل نخواهد شد.

همچنین شاید بدترین تنهایی هم آن باشد که کسی احساس کند هیچ کس دوستش ندارد. شعرها و داستان‌های همۀ زبان‌ها پر از این نوع تنهایی است.

باری، تنهایی با احساس بیگانگی هم ارتباط تنگاتنگی دارد. حتی می‌شود گفت یکی هستند. می گویند یعقوب به پسرش یوسف گفت تو قلب تنها را می‌شناسی چراکه در سرزمین مصر بیگانه بوده ای.

و اینک شروع پرونده‌ای کوچک برای تنهایی. برای آن‌هایی که تنهایی را می‌شناسند. برای کسانی که گاهی احساس بیگانگی کرده‌اند.

عباس پژمان
٢۴ دی ١٣٩٧

@apjmn
تنهایی دانشمندان

یکی از کشف‌های باعظمت این بود که معلوم می‌کرد منشأ آن انرژی چیست که ستاره‌ها را روشن نگه می‌دارد. یکی از مردانی که این را کشف کرد، یک شب بعد از آن که فهمیده بود باید در ستاره‌ها واکنش‌های هسته‌ای در حال وقوع باشد که آن‌ها را به درخشش وا می‌دارد، با معشوقه‌اش بیرون رفته بود. دختر گفت: «ستاره‌ها را نگاه! چه زیبا می‌درخشند!» مرد گفت: «بله، و در این لحظه، در کل دنیا، من تنها کسی هستم که می‌داند چرا ان‌ها می‌درخشند.» دختر فقط به او خندید. برایش مهم نبود با مردی آمده است بیرون که در آن لحظه می‌دانست چرا ستاره‌ها می‌درخشند. بله، تنها بودن غم‌انگیز است، اما رسم این دنیا است که بعضی‌ها تنها باشند. ریچارد فاینمن [فیزیکدان آمریکایی و دانشمند کوانتوم]

ریچارد فاینمن تنهایی را به یک شکل دیگر هم تجربه کرده بود. وقتی ٢٧ سالش بود، همسرش آرلین را که دو سال از خودش کوچک‌تر و مبتلا به سل بود از دست داد. آن طور که از بعضی نوشته‌های خود فاینمن می‌شود فهمید، بعد از مرگ همسرش به طرز وحشتناکی احساس تنهایی می‌کرده است. عباس پژمان ٢۶ دی ١٣٩٧
@apjmn
بیگانه

[بیگانه، رمان مشهور آلبر کامو و از شاهکارهای ادبی قرن بیستم، داستانِ مردی به نام مورسو است که به پوچی رسیده است. همۀ آن چیزهایی که برای دیگران معناهایی دارند برای او بی معنی شده است. او نمی تواند مثل آنها فکر کند. بنابراین در میانشان احساس بیگانگی و تنهایی می کند. یک روز در کنار دریا مردی عرب را در دعوا می کشد، بدون این که هیچ انگیزۀ خاصی داشته باشد. تنها انگیزه¬اش، آن چنان که خودش می گوید، این بوده که گرما کلافه¬اش کرده بود. در صحنه های پایانی رمان، کشیشِ زندان چندین بار به دیدارِ او می آید تا بلکه امیدش را نجات دهد. سطرهایِ زیر، که از زبانِ خودِ مورسو نقل می شود، دربارۀ یکی از همین دیدارهاست.]

پرسید چرا من او را «آقا» صدا می کنم . چرا «پدر» صدا نمی کنم. پاک از کوره دررفتم. گفتم برای این که پدرِ من نیست. حتی طرفِ من هم نیست . طرفِ آن بقیه است.

دستش را بر شانه¬ام گذاشت و گفت: «نه، فرزندم.من طرفِ تو هستم. اما تو نمی بینی. چون دلت کور است. برایت دعا می کنم.»

آن وقت، نمی دانم چرا، چیزی در درونم ترکید. با تمامِ نیرو فریاد زدم. فحش دادم. گفتم لازم نکرده برایم دعا کند. یقۀ ردایش را چسبیدم و در فورانی از خشم و شادی هر چه در دلم بود و در گلویم گیر کرده بود بیرون ریختم. چه مطمئن بود از هر چیزی که می گفت! در حالی که هیچ چیزی در این اطمینانش نبود که به یک مویِ زن بیرزد. حتی با قطعیت نمی شد گفت زنده است. چراکه مثل مرده زندگی می کرد...

#آلبر_کامو
ترجمه¬ی عباس پژمان

@apjmn
تنهاترین شخصیتی که در داستان‌ها دیدم

در رمان سیمون دوبوار به نام همه می‌میرند دو شخصیت اصلی هست: رُژین و فوسکا. رُژین زنی گوشه‌گیر و نامهربان است. دلش می‌خواهد همۀ دنیا دوستش داشته باشند. قبلاً می‌خواسته راهبه شود، اما وقتی فهمیده بود نمی‌تواند عشق خدا را تماماً به خود اختصاص دهد، به طوری که خدا فقط او را دوست داشته باشد و نه هیچ کس دیگر را، راهبگی را رها کرده و بازیگر شده بود. آخر، بعضی از تنهایی‌ها هم بد نیست. از جمله همین نوعش. این که کسی فقط تو را دوست داشته باشد و تو تنها معشوق یا معشوقۀ او باشی. رژین طالب چنین تنهایی‌ای است.

در شروع رمان، رُژین مردی را می‌بیند که ساعت‌هاست تاقباز روی زمین خوابیده است. چشم دوخته است به آسمان و به هیچ کس هیچ اعتنایی نمی‌کند! این باعث می‌شود رژین تصمیم بگیرد سر از کارِ این مرد در بیاورد. آن وقت کم کم به دنیای او وارد می‌شود. مرد، که همان فوسکاست، شروع می‌کند شرح حال خود را برای رژین گفتن. کم کم معلوم می شود او از سرداران ایتالیا در قرون وسطاست! اما با خوردن داروی خاصی که از گیاه عجیبی تهیه شده بود نامیرا شده است. بنابراین هیچ گاه نخواهد مرد. حتی روزی که دیگر هیچ اثری از زندگی در دنیا باقی نمی‌ماند، فوسکا همچنان زنده خواهد ماند. او و موشی که او آن دارو را اول روی آن امتحان کرد و بعد خودش خورد هیچ گاه نخواهند مرد.

آن وقت رُژین یک چیز مهمی می‌فهمد. این که فوسکا برای خودش یک جور خداست. چون بیمرگ است. او تا ابد باقی خواهد بود. بعد هم این که دیگر نمی‌خواهد هیچ کس را دوست بدارد. بنابراین اگر رُژین بتواند کاری کند که این مرد در حق او استثنا قائل شود و او را دوست داشته باشد او هم تا ابد در یاد این مرد باقی می‌ماند. و مهم‌تر این که تمامی آن عشق هم فقط به رُژین اختصاص می‌یابد. فوسکا ظاهراً از تنها چیزی که می‌ترسد همین عاشق شدن و کسی را دوست داشتن است. چه فایده دارد باز عاشق شود، وقتی می‌داند دوباره باید شاهدِ پیر شدن و مردنِ معشوقه‌اش باشد! او هر کس را دوست داشته است در نهایت او را از دست داده است.

فوسکا تنهاترین شخصیتی بود که در فیلم‌ها و داستان‌ها دیدم. چیزهایی دیده بود که هیچ کس از آن‌هایی که زنده بودند آن‌ها را ندیده بود. چیزهایی می‌دانست که هیچ کس آن‌ها را نمی‌دانست. هر چیزی که برای دیگران مهم بود برای او دیگر هیچ معنایی نداشت. و هر کس را که دوست داشته بود از دست داده بود! یک روزی هم می‌آمد که دیگر حتی هیچ کس نمی‌ماند تا با او در دنیا باشد.

عباس پژمان
@apjmn
من تنها بودم

[جنگ داخلی اسپانیاست. پابلو، که مرد جوانی از مبارزان ضد فاشیست است در زندان فاشیست‌ها به اعدام محکوم شده است. در شبی که شنیده است می‌خواهند اعدامش کنند به مرگش فکر می‌کند.]

کُنچا وقتی خبر مرگم را می‌شنید گریه می‌کرد. چند ماهی میلش به زندگی نمی‌کشید. اما هر چه بود این من بودم که می‌مردم نه او. یاد چشم‌های قشنگ گیرایش افتادم. هر گاه به من نگاه می‌کرد چیزی از او به من منتقل می‌شد. اما با خودم گفتم این دیگر تمام شده است: اگر حالا نگاهم می‌کرد نگاهش در چشم‌هایش می‌ماند و به من نمی‌رسید. من تنها بودم.

دیوار
ژان پل سارتر

[توضیح- «اگر حالا نگاهم می کرد نگاهش در چشم‌هایش می‌ماند و به من نمی‌رسید. من تنها بودم.» منظورش این است که هر کس مرگش را تنها می‌میرد. هیچ نگاهی نمی‌تواند این تنهایی را کاری بکند.]

عباس پژمان

@apjmn
👍1
ای حماقت مقدس

یان هُوس ( ١٣۶٩- ١۴١۵ میلادی) کشیشی بوهْمی و استاد دانشگاه پراگ بود که به جرمِ آزاداندیشی، و اعتراض به مال اندوزی‌های روحانیان، زنده زنده در آتش سوزانده شد. بوهْم اسمِ قدیمِ چکِ کنونی بوده است. می‌گویند برای سوزاندنش دست‌هایش را از پشت بستند، و در میانِ تَلّی از هیزم و کاه که تا گردنش بالا آمده بود از گردنش به تیرکی زنجیرش کردند. آنگاه هیزم‌ها را آتش زدند. اما آتش خوب گُر نمی‌گرفت.

در این هنگام پیرزنی روستایی، که میانِ تماشاچی‌ها بود، مشتی چوب‌جارو از زمین جمع کرد، و بُرد داخل آتش انداخت. هُوس وقتی این حرکت را از آن پیرزن دید کلماتی بر زبان آورد که آخرین کلماتِ او شد. آن‌ها را گفت و در آتش سوخت: ای حماقتِ مقدس!

عباس پژمان

@apjmn
خوشبختی

آن حس خوش که بعید است کسی باشد که هیچ گاه آن را تجربه نکرده است، در بعضی زبان‌ها اسم‌هایی برایش گذاشته‌اند که همان مفهومِ خوش‌بودن یا حس خوش‌تر داشتن را القا می‌کند. اما در بعضی زبان‌ها هم با ظرافت خاصی برایش اسم گذاشته‌اند. مثلاً در انگلیسی، فرانسه، فارسی...

در فرانسه آن را بُن‌اُر bonheur می‌گویند، که معنی شانس و بخت هم می‌دهد. در انگلیسی هپی‌نِس happiness می‌گویند، که از ریشه‌ی happ (از واژه‌‌های اسکاندیناوی قدیم) به معنی شانس و بخت گرفته شده است. در فارسی هم که اصلاً بخت خوش نام‌گذاری شده. خلاصه یعنی یک چیز تصادفی. چون شانس از چیزهایی است که ماهیت تصادف دارد. در واقع می‌خواهد بگوید حال خوشی اگر داری قدرش را بدان. برای این که همین می‌توانست نباشد. یا حتی به صورت عکسش باشد. چون هر چیزی که به طور تصادفی اتفاق افتاده است می‌توانسته اتفاق نیفتد، یا حتی به صورت عکسش اتفاق بیفتد.

مِیْ بی‌غش است بشتاب،
وقتی خوش است دریاب،
سالِ دگر که دارد
امّیدِ نوبهاری
[حافظ]

اگر میِ نابی هست، که حس خوشی برایت ایجاد می‌کند، شتاب کن (تا از دستش ندهی)، اگر وقتِ خوشی داری قدرش را بدان، چه کسی می‌تواند با قطعیت بگوید نوبهار دیگری هم، در سال بعد، برایش خواهد بود.

عباس پژمان
@apjmn
2