حسین منصور حلاج
۲- در موردِ کارهایی که حلاج کرده است گفته ها و نوشته ها بسیار ضد و نقیض است. از خودِ او هم آثارِ اندکی باقی مانده است. می گویند وقتی جسدش را می خواستند بسوزانند کتاب هایش را هم ریختند روی جسدش سوزاندند. دستور داده بودند هر کس کتابی از حسین ابنِ منصورِ حلاج را خریداری کرده است آن را بیاورد به مأموران خلیفه تحویل دهد. این بود که آثارش را هم جمع کردند و با خودِ او سوزاندند. کتابی هست به نام اَلْفِهْرِسْت، که آن را یک ایرانی به نام ابنِ ندیم در قرن چهارمِ هجریِ قمری نوشته است. اَلْفِهْرِسْت دربارۀ کتابها و خطهای دورانِ ساساسانی و همچنین دربارۀ کتابهایی است که تا قرنِ چهارمِ هجری در کشورهای اسلامی نوشته شده بود. دراین کتاب است که اسامیِ آثار حلاج هم آمده است، و تعدادشان ۴٩ تاست. همه هم به زبانِ عربی بودهاند. از این میان، فقط چند تای آنها باقی مانده، که لوئی ماسینیون، محققِ مشهورِ زندگی و افکارِ حلاج، آن ها را در کتابخانهها پیدا کرد و به چاپ رساتد. یکی از اینها دیوانِ اشعار اوست که به فارسی هم ترجمه شده. اما از روی همان حرف های ضد و نقیضی که دربارهاش گفته اند و نوشتهاند، و با همان آثارِ اندکی که از او باقی مانده است، میتوان فهمید چه شخصیتی داشته و افکارش چه بوده است. مخصوصاً که در هر حال حکومتی فرمانِ قتلش را صادر کرد که دست کم به ظاهرِ دین بسیار اهمیت میداد.
آن چنان که نوشته اند بیش از هشتاد تن از عُلمای اسلام و حتی بعضی از عُرَفا و صوفیان هم حکمِ ارتدادش را امضا کرده بودند. با این توضیح که فقط هم علما و عُرَفای سُنّی مذهب نبودند که عقایدِ او را مُغایر با روحِ دین می دیدند و مرتدش می دانستند. در میانِ آنها افرادی از عُلما و عُرَفای شیعی مذهب هم بودند. حتی پدرزنِ خودش هم که عارفی شیعی مذهب بود او را طرد کرده بود.
حسینِ منصورِ حلاج ظاهرِ دین را مهم نمی دانسته است. میگویند سه بار به مکه رفت. هرچند که ظاهراً بیشتر هم برای تبلیغِ عقایدِ خودش بوده که به آنجا میرفته. در هر حال، بعد از آن که از سومین حجِ خود برگشت، و آن موقع۵٠ سالش شده بود، دیگر به مکه نرفت. بلکه خودش کعبۀ کوچکی در خانهاش برای خودش ساخت. در سخنرانیهایش هم از اصطلاحاتِ همۀ دینها و فرقهها استفاده میکرد. آن چنان که از شرحِ حالش میتوان فهمید تقریباً به همۀ الحادهایِ ممکن متهم شده بود. اصلاً میگفته انسان باید بدون واسطۀ هر دین و آیینی خدا را در درونِ خود تجربه کند. اما مسئلۀ مهمش، از لحاظ اعتقادی، اَنَاالحق مشهورش بوده که در همه جا آن را میگفته. حق در اصطلاحِ صوفیه به معنیِ ذاتِ خدا بوده است. بنابراین وقتی حلاج میگفت اَنَاالْحَق، که معنیاش میشود من «حق» هستم، هم توجیهش برای دوستدارانش کمی سخت بوده است، هم هضمش برای کسانی که در موردِ این مسائل تعصب داشتند آسان نبوده.
عباس پژمان
@apjmn
۲- در موردِ کارهایی که حلاج کرده است گفته ها و نوشته ها بسیار ضد و نقیض است. از خودِ او هم آثارِ اندکی باقی مانده است. می گویند وقتی جسدش را می خواستند بسوزانند کتاب هایش را هم ریختند روی جسدش سوزاندند. دستور داده بودند هر کس کتابی از حسین ابنِ منصورِ حلاج را خریداری کرده است آن را بیاورد به مأموران خلیفه تحویل دهد. این بود که آثارش را هم جمع کردند و با خودِ او سوزاندند. کتابی هست به نام اَلْفِهْرِسْت، که آن را یک ایرانی به نام ابنِ ندیم در قرن چهارمِ هجریِ قمری نوشته است. اَلْفِهْرِسْت دربارۀ کتابها و خطهای دورانِ ساساسانی و همچنین دربارۀ کتابهایی است که تا قرنِ چهارمِ هجری در کشورهای اسلامی نوشته شده بود. دراین کتاب است که اسامیِ آثار حلاج هم آمده است، و تعدادشان ۴٩ تاست. همه هم به زبانِ عربی بودهاند. از این میان، فقط چند تای آنها باقی مانده، که لوئی ماسینیون، محققِ مشهورِ زندگی و افکارِ حلاج، آن ها را در کتابخانهها پیدا کرد و به چاپ رساتد. یکی از اینها دیوانِ اشعار اوست که به فارسی هم ترجمه شده. اما از روی همان حرف های ضد و نقیضی که دربارهاش گفته اند و نوشتهاند، و با همان آثارِ اندکی که از او باقی مانده است، میتوان فهمید چه شخصیتی داشته و افکارش چه بوده است. مخصوصاً که در هر حال حکومتی فرمانِ قتلش را صادر کرد که دست کم به ظاهرِ دین بسیار اهمیت میداد.
آن چنان که نوشته اند بیش از هشتاد تن از عُلمای اسلام و حتی بعضی از عُرَفا و صوفیان هم حکمِ ارتدادش را امضا کرده بودند. با این توضیح که فقط هم علما و عُرَفای سُنّی مذهب نبودند که عقایدِ او را مُغایر با روحِ دین می دیدند و مرتدش می دانستند. در میانِ آنها افرادی از عُلما و عُرَفای شیعی مذهب هم بودند. حتی پدرزنِ خودش هم که عارفی شیعی مذهب بود او را طرد کرده بود.
حسینِ منصورِ حلاج ظاهرِ دین را مهم نمی دانسته است. میگویند سه بار به مکه رفت. هرچند که ظاهراً بیشتر هم برای تبلیغِ عقایدِ خودش بوده که به آنجا میرفته. در هر حال، بعد از آن که از سومین حجِ خود برگشت، و آن موقع۵٠ سالش شده بود، دیگر به مکه نرفت. بلکه خودش کعبۀ کوچکی در خانهاش برای خودش ساخت. در سخنرانیهایش هم از اصطلاحاتِ همۀ دینها و فرقهها استفاده میکرد. آن چنان که از شرحِ حالش میتوان فهمید تقریباً به همۀ الحادهایِ ممکن متهم شده بود. اصلاً میگفته انسان باید بدون واسطۀ هر دین و آیینی خدا را در درونِ خود تجربه کند. اما مسئلۀ مهمش، از لحاظ اعتقادی، اَنَاالحق مشهورش بوده که در همه جا آن را میگفته. حق در اصطلاحِ صوفیه به معنیِ ذاتِ خدا بوده است. بنابراین وقتی حلاج میگفت اَنَاالْحَق، که معنیاش میشود من «حق» هستم، هم توجیهش برای دوستدارانش کمی سخت بوده است، هم هضمش برای کسانی که در موردِ این مسائل تعصب داشتند آسان نبوده.
عباس پژمان
@apjmn
👍3
حسین منصور حلاج
۳- توجیهاتِ دوستدارانِ او بعد از مرگش هم ادامه یافت. کسانی مثل ابو حامدْ محمدِ غزّالی، سُهْرْوَردی، خواجه نصیرالدینِ طوسی، مولوی، شیخ محمودِ شبستری، ابنِ عربی، هر یک سعی کردند اَنَاالْحَقِ حلاجی را به شیوهای توجیه کنند. شمسِ تبریزی اما آن را توجیه نکرد، بلکه نشانۀ خامی و توهّمِ حلاج دانست. حافظ هم هرچند بزرگترین احترامها را به حلاج ادا کرد، و بالاترین مرتبه و جایگاه را برای او قائل شد، با زیرکیِ تمام هیچ چیزی در توجیهِ اَنَاالْحَقِ او نگفت.
چو منصور، از مُراد، آنان که بَر دارند، بَر دارند
بدین درگاهْ حافظ را چو میخوانند میرانند
آنهایی که مثلِ منصورِ حلاج حاصلی از مُراد یا آرزویِ خود دارند، بالایِ دار هستند. آن درگاه یا مَقامی که حلاج به آن رسید، وقتی حافظ را آنجا دعوت میکنند، میبینند به دردِ آنجا نمیخورَد، پس بیرونش میاندازند. «بَر دارند»ِ اول، که در مصرعِ اول آمده است، یعنی حاصل داشتن. بَر، یعنی بار یا حاصل، بَر داشتن هم یعنی بار داشتن یا حاصل داشتن. «بَر دارند»ِ دوم هم یعنی بَر دار اند، بالایِ دار هستند.
وقتی شخصیتی را دوست داریم، معمولاً چیزهایی در او میبینیم که ایدهآلهای ما هستند. دوست نداریم یک روز ببینیم آن ایدهآلها غیرواقعی یا حتی برعکس بودهاند. گاهی هم حتی ایدهآلهایی را به او نسبت میدهیم که فقط برای ما ایدهآل هستند، و برای او نیستند. دوست نداریم مخصوصاً شخصیتهایی که بزرگ و پرآوازه هستند عقاید و ایدهآلهای ما را قبول نداشته باشند. شاید توجیهاتی هم که بعضی دوستدارانِ حلاج از اَنَاالْحَقِ او کردهاند یک چنین چیزی بوده است. نمیتوانستهاند بپذیرند شخصیتی مثلِ حلاج میتوانسته است کسی باشد که چنین چیزی بگوید. آن هم در سرزمینی که مهمترین اصلِ دیانتش اصلِ توحید است، یعنی همان مفهومِ حق یا ذاتِ خدا، که انسان در برابر او در واقع هیچ به حساب میآید. چه رسد به این که بتواند خود او باشد. چنان ذاتی داشته باشد. اما مسئله این است که توجیهاتشان هم هیچ کدام قانع کننده نبود. آنها، بر خلافِ مخالفان حلاج، او را متهم به ادعای دروغ نکردند. آن چنان که از حرف هایشان بر میآید او را در ادعای خود صادق دانستند. فقط گفتند نورِ حق بوده که گاهبهگاهی در وجودِ او تَجَلّی میکرده و این او را به اشتباه میانداخته است، به طوری که گمان می کرده خودِ اوست که چنان حالتی از او سر میزند، و خودش را حق یا خدا میدانسته. تقریباً همۀ آنها یک چنین چیزی را گفتند. منتهی هر کس با روشِ خاصِ خودش گفت. واقعاً هم بعید است حلاج شخص شیّادی بوده باشد، آن چنان که بعضیها چنین اتهامی هم به او زدند. امروزه که علمِ طب و نوروساینس رازِ این نوع پدیده ها را کشف کرده است میتوان فهمید مسئله از چه قرار بوده است.
اما مشکلِ حلاج فقط اَنَاالْحَقِ او نبود. مشکلاتِ دیگری هم داشت که هر کدام آنها به تنهایی میتواند گناهی نابخشودنی تلقی شود. عطار در کتابش تذکرة الاولیا گفته است یک روز عَمْرِ بْنِ عثمان او را دید که چیزی مینوشت. گفت چه مینویسی، حلاج. حلاج گفت چیزی مینویسم که با قرآن مُقابله کنم. اَنَاالْحَق میگفت. ظاهرِ دین را، که برای فُقَها بسیار مهم است، قبول نداشت. روابطش با پیروانِ همۀ دینها و مذاهبِ دیگر بسیار خوب بود، و هیچ کدامِ آنها را نجس نمیدانست. از شیطان دفاع میکرد و او را موجودِ عاشق و مظلومی میدانست...
یکی از کتاب هایی که از حلاج باقی مانده است کتابی است به نامِ اَلطَّواسین. در این کتاب است که او از شیطان دفاع میکند. حرفهایی که دربارۀ شیطان میگوید به این صورت است: وقتی خدا به شیطان گفت باید آدم را سجده کنی، او اول نمیدانست منظورِ خدا از این کار چیست. اما بعد فهمید قصدِ اصلیِ خدا این نیست که او واقعاً آدم را سجده کند. بلکه دارد او را امتحان میکند. این بود که از فرمانِ خدا سرپیچی کرد و آدم را سجده نکرد. اصلاً اگر خدا ارادهاش این بود که شیطان آدم را سجده کند چطور امکان داشت او بتواند این کار را نکند. چون خدا هر طور بخواهد همانطور میشود. آن وقت میگوید شیطان خدا را عاشقانه دوست داشت و به خاطرِ این عشق بود که خواستِ اصلیِ او را بر فرمانش ترجیح داد. عشق بود که باعث شد شیطان لعنتِ ابدی را برای خودش خرید. بعد هم میگوید شیطان با این سرکشیای که کرد عاشقِ مهجور یا عاشقِ از معشوق دور افتادهای شد که حاضر شده است لعنتِ ابدی را برای خود بخرد تا این که معشوق را بگذارد و به کسی غیر از او نگاه کند. آخرسر هم میگوید شیطان سردستۀ تمامِ جوانمردان و پاکبازانِ عالم است.
عباس پژمان
@apjmn
۳- توجیهاتِ دوستدارانِ او بعد از مرگش هم ادامه یافت. کسانی مثل ابو حامدْ محمدِ غزّالی، سُهْرْوَردی، خواجه نصیرالدینِ طوسی، مولوی، شیخ محمودِ شبستری، ابنِ عربی، هر یک سعی کردند اَنَاالْحَقِ حلاجی را به شیوهای توجیه کنند. شمسِ تبریزی اما آن را توجیه نکرد، بلکه نشانۀ خامی و توهّمِ حلاج دانست. حافظ هم هرچند بزرگترین احترامها را به حلاج ادا کرد، و بالاترین مرتبه و جایگاه را برای او قائل شد، با زیرکیِ تمام هیچ چیزی در توجیهِ اَنَاالْحَقِ او نگفت.
چو منصور، از مُراد، آنان که بَر دارند، بَر دارند
بدین درگاهْ حافظ را چو میخوانند میرانند
آنهایی که مثلِ منصورِ حلاج حاصلی از مُراد یا آرزویِ خود دارند، بالایِ دار هستند. آن درگاه یا مَقامی که حلاج به آن رسید، وقتی حافظ را آنجا دعوت میکنند، میبینند به دردِ آنجا نمیخورَد، پس بیرونش میاندازند. «بَر دارند»ِ اول، که در مصرعِ اول آمده است، یعنی حاصل داشتن. بَر، یعنی بار یا حاصل، بَر داشتن هم یعنی بار داشتن یا حاصل داشتن. «بَر دارند»ِ دوم هم یعنی بَر دار اند، بالایِ دار هستند.
وقتی شخصیتی را دوست داریم، معمولاً چیزهایی در او میبینیم که ایدهآلهای ما هستند. دوست نداریم یک روز ببینیم آن ایدهآلها غیرواقعی یا حتی برعکس بودهاند. گاهی هم حتی ایدهآلهایی را به او نسبت میدهیم که فقط برای ما ایدهآل هستند، و برای او نیستند. دوست نداریم مخصوصاً شخصیتهایی که بزرگ و پرآوازه هستند عقاید و ایدهآلهای ما را قبول نداشته باشند. شاید توجیهاتی هم که بعضی دوستدارانِ حلاج از اَنَاالْحَقِ او کردهاند یک چنین چیزی بوده است. نمیتوانستهاند بپذیرند شخصیتی مثلِ حلاج میتوانسته است کسی باشد که چنین چیزی بگوید. آن هم در سرزمینی که مهمترین اصلِ دیانتش اصلِ توحید است، یعنی همان مفهومِ حق یا ذاتِ خدا، که انسان در برابر او در واقع هیچ به حساب میآید. چه رسد به این که بتواند خود او باشد. چنان ذاتی داشته باشد. اما مسئله این است که توجیهاتشان هم هیچ کدام قانع کننده نبود. آنها، بر خلافِ مخالفان حلاج، او را متهم به ادعای دروغ نکردند. آن چنان که از حرف هایشان بر میآید او را در ادعای خود صادق دانستند. فقط گفتند نورِ حق بوده که گاهبهگاهی در وجودِ او تَجَلّی میکرده و این او را به اشتباه میانداخته است، به طوری که گمان می کرده خودِ اوست که چنان حالتی از او سر میزند، و خودش را حق یا خدا میدانسته. تقریباً همۀ آنها یک چنین چیزی را گفتند. منتهی هر کس با روشِ خاصِ خودش گفت. واقعاً هم بعید است حلاج شخص شیّادی بوده باشد، آن چنان که بعضیها چنین اتهامی هم به او زدند. امروزه که علمِ طب و نوروساینس رازِ این نوع پدیده ها را کشف کرده است میتوان فهمید مسئله از چه قرار بوده است.
اما مشکلِ حلاج فقط اَنَاالْحَقِ او نبود. مشکلاتِ دیگری هم داشت که هر کدام آنها به تنهایی میتواند گناهی نابخشودنی تلقی شود. عطار در کتابش تذکرة الاولیا گفته است یک روز عَمْرِ بْنِ عثمان او را دید که چیزی مینوشت. گفت چه مینویسی، حلاج. حلاج گفت چیزی مینویسم که با قرآن مُقابله کنم. اَنَاالْحَق میگفت. ظاهرِ دین را، که برای فُقَها بسیار مهم است، قبول نداشت. روابطش با پیروانِ همۀ دینها و مذاهبِ دیگر بسیار خوب بود، و هیچ کدامِ آنها را نجس نمیدانست. از شیطان دفاع میکرد و او را موجودِ عاشق و مظلومی میدانست...
یکی از کتاب هایی که از حلاج باقی مانده است کتابی است به نامِ اَلطَّواسین. در این کتاب است که او از شیطان دفاع میکند. حرفهایی که دربارۀ شیطان میگوید به این صورت است: وقتی خدا به شیطان گفت باید آدم را سجده کنی، او اول نمیدانست منظورِ خدا از این کار چیست. اما بعد فهمید قصدِ اصلیِ خدا این نیست که او واقعاً آدم را سجده کند. بلکه دارد او را امتحان میکند. این بود که از فرمانِ خدا سرپیچی کرد و آدم را سجده نکرد. اصلاً اگر خدا ارادهاش این بود که شیطان آدم را سجده کند چطور امکان داشت او بتواند این کار را نکند. چون خدا هر طور بخواهد همانطور میشود. آن وقت میگوید شیطان خدا را عاشقانه دوست داشت و به خاطرِ این عشق بود که خواستِ اصلیِ او را بر فرمانش ترجیح داد. عشق بود که باعث شد شیطان لعنتِ ابدی را برای خودش خرید. بعد هم میگوید شیطان با این سرکشیای که کرد عاشقِ مهجور یا عاشقِ از معشوق دور افتادهای شد که حاضر شده است لعنتِ ابدی را برای خود بخرد تا این که معشوق را بگذارد و به کسی غیر از او نگاه کند. آخرسر هم میگوید شیطان سردستۀ تمامِ جوانمردان و پاکبازانِ عالم است.
عباس پژمان
@apjmn
👍2❤1
تالار فرهاد را یک آشنا ساخته است
من و تالار فرهاد- عصرِ یک روز در شروعِ بهار. دیدارِ عید. یک عیدی: تالارِ فرهاد. رمانی که شوقِ خواندنِ آن باعث می شود کتاب های دیگر را که در دست خواندن دارم، کنار بگذارم.
هنوز اوایلِ رمان است که ناگهان زمانی در دوردست به یادم میآید. بیش از سی سال از آن روزها گذشته است. ظهرِ یک روز در اوایلِ پاییز. دانشکدۀ پزشکیِ دانشگاه تهران. چند قدم مانده به تالارِ فرهاد، کاغذی در تابلوی اعلانات. و فصلی که فصلِ دیگری است که شروع شده.
در رمان صحبت از جاودانگی است. من در خیالم از دانشکدۀ پزشکی دانشگاه تهران به خیابان آمدهام. به سمت خیابانهای جنوبی می روم. یک خیابانِ درازِ شرقی-غربی است که همچون خطی مرزی شمال و جنوب شهر را از هم جدا میکند. گروهی نوجوان، که پرچمهایی به رنگِ سبز و سرخ و سیاه به دست گرفتهاند. تقریبا دارند میدوند. انگار جانهای خود را به دست گرفتهاند. آنها دارند به سوی جبهههای جنگ میروند. از بلندگویی، که بر خودرویی نصب است که پیشاپیش آنها حرکت میکند، آهنگ و سرودی هیجانانگیز پخش میشود. سمفونی مرگ است یا آهنگِ جاودانگی است؟
در جای دیگری از رمان هستم. صحبت از تکرار است. خاطرۀ دیگری در یادم سر بر میدارد. در خانۀ یکی از آشنایان هستم. آشنایم میگوید: این زمانها میگذرد. تب و تاب ها جای خود را به آرامش میدهد. همیشه زمانه تکرار میشود. من که خود را مستأصل یافتهام میگویم: واقعاً همیشه به یک شکل تکرار میشود؟ نگاهِ مبهوتِ آشنا حاکی از آن است که او هم جوابی ندارد. چند سالی قبلتر به یادم میآید. زمانی که بعضی دیگر از جوانانِ این شهر، که گمان میکردند میتوانند دنیا را آن گونه که میخواهند تغییر دهند، بعد از پی بردن به این که رویایشان تحقق نیافتنی است، با چه احساسِ شکستی شعرِ ترانه ای را بر دیوارهای آن شهر نوشتند: از ما گذشت ای روزگار / وایَم به حال دیگری...نه، نمیخواهم به تکراری دیگر بیندیشم. چشمهایم را میبندم.
دخترِ رمان، کودکی و نوجوانیاش را در کنارۀ نیل گذرانده است. آنجا که فرعونهای مصر فکری عجیب در سر پروراندند. دنیای شگفت انگیزی در زیر زمین ساختند تا بعد از مرگ بتوانند آنجا از تجزیۀ خود جلوگیری کنند. میخواستند خود را جاودانه سازند. هم خود را و هم آن کسی را که دوست داشتند. باری، آن دختر تصادفاً با زنی آشنا میشود که از جایی در شرق دور آمده است، خاستگاهِ دیگری برای اندیشههای جاودانگی. این زن اما کاتولیک است. یعنی در عین حال که نمیتواند از اندیشۀ جاودانگیِ بودا و نیروانای او بی نصیب بوده باشد، نمایندۀ نوع دیگری از جاودانگی است که مسیحیت آن را روایت کرد. جاودانگیِ جفتهای این جهان که در فردوسِ برین اتفاق خواهد افتاد و آنها آنجا تا ابد با هم خواهند بود. آنگاه کم کم آخرین اندیشۀ جاودانگی هم در رمان ظاهر میشود. جاودانگی ای که یکی از فیلسوفان بزرگ در اواخر نوزده از آن سخن گفت: اندیشۀ بازگشتِ ابدی. از خودم میپرسم آیا دلم میخواهد دوباره این زندگی عیناً تکرار شود؟ هر چه فکر میکنم میبینم نه میتوانم بگویم آری، نه میتوانم بگویم نه می توانم بگویم نه!
صفحههای آخر رمان است. چند هفته پیش به یادم میآید. در ساحل دانوب ایستادهام. نُتهای والسی زیبا را «میبینم» که چون قوهای سفید بر سطح آبیِ آن میخرامند. یوهان اشتراوس دستهایش را باز کرده و قوها را به هماهنگی میخوانَد. قوها بالهاشان را به گونهای عشوهآمیز باز میکنند و میبندند. آنگاه به رنگهای مختلف در میآیند، گاه نارنجی و زرد هستند، گاه قرمز و سفید، گاه سبز و قرمز و سفید... و وقتی بسیار دور میشوند، زرد و آبی میشوند. نا گاه صدایی فضا را پر میکند. صدای همان والس زیباست، دانوبِ آبی. پس چرا هراکلیتوس گفت هیچ چیز نمیتواند تکرار شود؟ من که دیدم یوهان اشتراوس تکرار شد!
تالار فرهاد تمام میشود. اما ناگهان سطرهایی از آغاز کتاب، یکی پس از دیگری شروع میکنند به تکرار شدن. واقعاً در خود کتاب تکرار می شوند یا در ذهن من تکرار میشوند؟ بعد هم حتی تکرار در تایِ جلدِ کتاب ادامه پیدا میکند. در تایِ جلد دایرههایی میبینی که تکرار میشوند و نقشی از لوتوس را تداعی میکنند. گل ِ مقدس بودا را. حتی وقتی تای جلد کتاب بسته میشود، و دایرههای تکرار شونده در زیر جلد پنهان میشوند، هنوز بعضی از آنها روی جلد هم میخواهند تکرار شوند. انگار راوی میانسالِ رمان نمیخواهد بپذیرد آن اتفاقِ زیبایی که برایش افتاده است دیگر نمیتواند تکرار شود و یک روز حتی برای همیشه فراموش خواهد شد. پس آمده و تمام آئینهای جاودانگی را شاهد گرفته است تا شاید دلش را تسلّایی بدهد.
تالار فرهاد را یک آشنا ساخته است.
دکتر جواد محمدی
@apjmn
من و تالار فرهاد- عصرِ یک روز در شروعِ بهار. دیدارِ عید. یک عیدی: تالارِ فرهاد. رمانی که شوقِ خواندنِ آن باعث می شود کتاب های دیگر را که در دست خواندن دارم، کنار بگذارم.
هنوز اوایلِ رمان است که ناگهان زمانی در دوردست به یادم میآید. بیش از سی سال از آن روزها گذشته است. ظهرِ یک روز در اوایلِ پاییز. دانشکدۀ پزشکیِ دانشگاه تهران. چند قدم مانده به تالارِ فرهاد، کاغذی در تابلوی اعلانات. و فصلی که فصلِ دیگری است که شروع شده.
در رمان صحبت از جاودانگی است. من در خیالم از دانشکدۀ پزشکی دانشگاه تهران به خیابان آمدهام. به سمت خیابانهای جنوبی می روم. یک خیابانِ درازِ شرقی-غربی است که همچون خطی مرزی شمال و جنوب شهر را از هم جدا میکند. گروهی نوجوان، که پرچمهایی به رنگِ سبز و سرخ و سیاه به دست گرفتهاند. تقریبا دارند میدوند. انگار جانهای خود را به دست گرفتهاند. آنها دارند به سوی جبهههای جنگ میروند. از بلندگویی، که بر خودرویی نصب است که پیشاپیش آنها حرکت میکند، آهنگ و سرودی هیجانانگیز پخش میشود. سمفونی مرگ است یا آهنگِ جاودانگی است؟
در جای دیگری از رمان هستم. صحبت از تکرار است. خاطرۀ دیگری در یادم سر بر میدارد. در خانۀ یکی از آشنایان هستم. آشنایم میگوید: این زمانها میگذرد. تب و تاب ها جای خود را به آرامش میدهد. همیشه زمانه تکرار میشود. من که خود را مستأصل یافتهام میگویم: واقعاً همیشه به یک شکل تکرار میشود؟ نگاهِ مبهوتِ آشنا حاکی از آن است که او هم جوابی ندارد. چند سالی قبلتر به یادم میآید. زمانی که بعضی دیگر از جوانانِ این شهر، که گمان میکردند میتوانند دنیا را آن گونه که میخواهند تغییر دهند، بعد از پی بردن به این که رویایشان تحقق نیافتنی است، با چه احساسِ شکستی شعرِ ترانه ای را بر دیوارهای آن شهر نوشتند: از ما گذشت ای روزگار / وایَم به حال دیگری...نه، نمیخواهم به تکراری دیگر بیندیشم. چشمهایم را میبندم.
دخترِ رمان، کودکی و نوجوانیاش را در کنارۀ نیل گذرانده است. آنجا که فرعونهای مصر فکری عجیب در سر پروراندند. دنیای شگفت انگیزی در زیر زمین ساختند تا بعد از مرگ بتوانند آنجا از تجزیۀ خود جلوگیری کنند. میخواستند خود را جاودانه سازند. هم خود را و هم آن کسی را که دوست داشتند. باری، آن دختر تصادفاً با زنی آشنا میشود که از جایی در شرق دور آمده است، خاستگاهِ دیگری برای اندیشههای جاودانگی. این زن اما کاتولیک است. یعنی در عین حال که نمیتواند از اندیشۀ جاودانگیِ بودا و نیروانای او بی نصیب بوده باشد، نمایندۀ نوع دیگری از جاودانگی است که مسیحیت آن را روایت کرد. جاودانگیِ جفتهای این جهان که در فردوسِ برین اتفاق خواهد افتاد و آنها آنجا تا ابد با هم خواهند بود. آنگاه کم کم آخرین اندیشۀ جاودانگی هم در رمان ظاهر میشود. جاودانگی ای که یکی از فیلسوفان بزرگ در اواخر نوزده از آن سخن گفت: اندیشۀ بازگشتِ ابدی. از خودم میپرسم آیا دلم میخواهد دوباره این زندگی عیناً تکرار شود؟ هر چه فکر میکنم میبینم نه میتوانم بگویم آری، نه میتوانم بگویم نه می توانم بگویم نه!
صفحههای آخر رمان است. چند هفته پیش به یادم میآید. در ساحل دانوب ایستادهام. نُتهای والسی زیبا را «میبینم» که چون قوهای سفید بر سطح آبیِ آن میخرامند. یوهان اشتراوس دستهایش را باز کرده و قوها را به هماهنگی میخوانَد. قوها بالهاشان را به گونهای عشوهآمیز باز میکنند و میبندند. آنگاه به رنگهای مختلف در میآیند، گاه نارنجی و زرد هستند، گاه قرمز و سفید، گاه سبز و قرمز و سفید... و وقتی بسیار دور میشوند، زرد و آبی میشوند. نا گاه صدایی فضا را پر میکند. صدای همان والس زیباست، دانوبِ آبی. پس چرا هراکلیتوس گفت هیچ چیز نمیتواند تکرار شود؟ من که دیدم یوهان اشتراوس تکرار شد!
تالار فرهاد تمام میشود. اما ناگهان سطرهایی از آغاز کتاب، یکی پس از دیگری شروع میکنند به تکرار شدن. واقعاً در خود کتاب تکرار می شوند یا در ذهن من تکرار میشوند؟ بعد هم حتی تکرار در تایِ جلدِ کتاب ادامه پیدا میکند. در تایِ جلد دایرههایی میبینی که تکرار میشوند و نقشی از لوتوس را تداعی میکنند. گل ِ مقدس بودا را. حتی وقتی تای جلد کتاب بسته میشود، و دایرههای تکرار شونده در زیر جلد پنهان میشوند، هنوز بعضی از آنها روی جلد هم میخواهند تکرار شوند. انگار راوی میانسالِ رمان نمیخواهد بپذیرد آن اتفاقِ زیبایی که برایش افتاده است دیگر نمیتواند تکرار شود و یک روز حتی برای همیشه فراموش خواهد شد. پس آمده و تمام آئینهای جاودانگی را شاهد گرفته است تا شاید دلش را تسلّایی بدهد.
تالار فرهاد را یک آشنا ساخته است.
دکتر جواد محمدی
@apjmn
👍1
تالار فرهاد ما را به فکر وا می دارد
همۀ انسان ها عشق را به طور واقعی تجربه نمی کنند بلکه عده ای تنها در ذهن خود عاشق می شوند و آن را زندگی می کنند.
نویسندۀ «تالار فرهاد» در قالب این رمان و قهرمان آن سه عشق را با هم تلفیق می کند. یکی عشقی که در دوران کودکی برای او اتفاق می افتد و دیگری وقتی است که در یک شهر غریبه عاشق می شود و یک عشقِ دیگر. اما در شرح آنها ترتیبِ زمانیِ اتفاقات را رعایت نمی کند. بعد از پایان رمان می توان فهمید برای چه ترتیب طبیعی آن ها رعایت نمی شود. در یکی از این ها، که با یک نگاه برای قهرمانِ رمان شروع می شود و او از این عشق فقط به دیدنِ معشوق خود و شنیدن صدایش بسنده می کند عشق به والاترین و متعالی ترین صورتِ خود در می آید. عشقی یک طرفه که سخت ترینِ آن هم می باشد. این مرحله از داستان آن قدر در زندگی قهرمانش مهم و تاثیر گذار بوده که محل به وقوع پیوستن و جرقۀ اولیه اش، که تالاری بوده است، اسمش را به کتاب می بخشد. عشقی که با یک لحظه خیره شدن به دو چشم زیبا شروع می شود و بعد از سال ها همچنان در دل راوی باقی می ماند. عشق دیگری که بعداً در زندگیِ راوی اتفاق می افتد ظاهراً عشق دیگری است، اما کم کم معلوم می شود تماماً تکرار حالاتی است که می خواهد عشق قبلی را تکرار کند. ظاهراً معشوق هم متوجه این مسئله شده است که در موقعیت خاصی سرنوشت خاصی را برای خود رقم می زند. سرنوشتی که قبلاً هم یک بار آن را با ایجاد یک تصادف تجربه کرده بود!
فردی که یک بار عشقِ والایی را تجربه کرده است انگار دیگر هیچ گاه نمی تواند آن طور که باید و شاید عشقِ دیگری را تجربه کند. بلکه تنها می تواند خاطراتِ آن عشقِ والا را در عشق های دیگر ببیند. شاید عاشق هم تا عشق یکطرفه را تجربه نکند نمی تواند نام عاشق بر خود بگذارد و مدعی شود عاشق بوده . چرا که تنها در این نوع است که عشق می تواند خود را به صورتِ کامل متجلی کند. تالار فرهاد ما را به فکر کردن وامی دارد.
رحیم جانزاده
[١١ خرداد ١٣٩۵]
همۀ انسان ها عشق را به طور واقعی تجربه نمی کنند بلکه عده ای تنها در ذهن خود عاشق می شوند و آن را زندگی می کنند.
نویسندۀ «تالار فرهاد» در قالب این رمان و قهرمان آن سه عشق را با هم تلفیق می کند. یکی عشقی که در دوران کودکی برای او اتفاق می افتد و دیگری وقتی است که در یک شهر غریبه عاشق می شود و یک عشقِ دیگر. اما در شرح آنها ترتیبِ زمانیِ اتفاقات را رعایت نمی کند. بعد از پایان رمان می توان فهمید برای چه ترتیب طبیعی آن ها رعایت نمی شود. در یکی از این ها، که با یک نگاه برای قهرمانِ رمان شروع می شود و او از این عشق فقط به دیدنِ معشوق خود و شنیدن صدایش بسنده می کند عشق به والاترین و متعالی ترین صورتِ خود در می آید. عشقی یک طرفه که سخت ترینِ آن هم می باشد. این مرحله از داستان آن قدر در زندگی قهرمانش مهم و تاثیر گذار بوده که محل به وقوع پیوستن و جرقۀ اولیه اش، که تالاری بوده است، اسمش را به کتاب می بخشد. عشقی که با یک لحظه خیره شدن به دو چشم زیبا شروع می شود و بعد از سال ها همچنان در دل راوی باقی می ماند. عشق دیگری که بعداً در زندگیِ راوی اتفاق می افتد ظاهراً عشق دیگری است، اما کم کم معلوم می شود تماماً تکرار حالاتی است که می خواهد عشق قبلی را تکرار کند. ظاهراً معشوق هم متوجه این مسئله شده است که در موقعیت خاصی سرنوشت خاصی را برای خود رقم می زند. سرنوشتی که قبلاً هم یک بار آن را با ایجاد یک تصادف تجربه کرده بود!
فردی که یک بار عشقِ والایی را تجربه کرده است انگار دیگر هیچ گاه نمی تواند آن طور که باید و شاید عشقِ دیگری را تجربه کند. بلکه تنها می تواند خاطراتِ آن عشقِ والا را در عشق های دیگر ببیند. شاید عاشق هم تا عشق یکطرفه را تجربه نکند نمی تواند نام عاشق بر خود بگذارد و مدعی شود عاشق بوده . چرا که تنها در این نوع است که عشق می تواند خود را به صورتِ کامل متجلی کند. تالار فرهاد ما را به فکر کردن وامی دارد.
رحیم جانزاده
[١١ خرداد ١٣٩۵]
Liked by
sharifi_shideh
and others
آها! اون کتابه.
خواندنِ کتاب جوانی را دو سه شب پیش شروع کردم و اونقدر خوندم که یک سومش باقی مونده بود. دو سه روز اخیر سرم خیلی شلوغ بود و موند... الان تونستم برم سراغش و تمومش کنم.
چقدر برام جالب بود ...اینکه من متولد و بزرگ شدهٔ همین دور و بر"سبزه میدون" قزوینم و از بچگی عاشق "عمارت چهل ستون " و ساختمون "مدرسه امیرکبیر" و حالا هم بعد از بیست سال دور بودن از این محلهٔ قزوین، با چه اشتیاقی دوباره به اینجا برگشتهام. و دقیقاً حالا باید کتابی بخونم با توصیف دقیق جزئیات این محله! اون هم با دیدی اینقدر احساسی و لطیف! اشکم رو درآورد این کتاب .
شکایتش رو به خالقش میکنم ...به استاد عزیز، آقای دکتر پژمان . تا حالا توی کتابی زندگی نکرده بودم! اون هم کتابی به این زیبایی. حالا میتونم بگم این زیباترین کتابی بود که خوندهام ...چه به موقع خوندم . عجیب به موقع خوندم!
اگر همین الان درست در فاصلهٔ صد یا دویست متری سبزه میدون نبودم، اگر همین دیروز به مخابرات سبزه میدون نرفته بودم ...شاید بدجوری دلم تنگ اینجا میشد . گرچه الانم دلم گرفته ...از اون کتابایی بود که چند روز توی غمش باقی میمونی و هر چندی از خودت میپرسی چرا حالم اینجوریه؟ و بعد یادت میآد : آها! اون کتابه!
دکتر افسانه کاظمی
بیست دی ۱۴۰۱
توضیح- دکتر افسانه کاظمی، روانپزشک ساکن قزوین است. بخش اول جوانی در قزوین و در قسمتی از شهر میگذرد که قبلاً محل تولد و زندگی او بوده، و حالا هم مطبش آنجا واقع است.
@apjmn
sharifi_shideh
and others
آها! اون کتابه.
خواندنِ کتاب جوانی را دو سه شب پیش شروع کردم و اونقدر خوندم که یک سومش باقی مونده بود. دو سه روز اخیر سرم خیلی شلوغ بود و موند... الان تونستم برم سراغش و تمومش کنم.
چقدر برام جالب بود ...اینکه من متولد و بزرگ شدهٔ همین دور و بر"سبزه میدون" قزوینم و از بچگی عاشق "عمارت چهل ستون " و ساختمون "مدرسه امیرکبیر" و حالا هم بعد از بیست سال دور بودن از این محلهٔ قزوین، با چه اشتیاقی دوباره به اینجا برگشتهام. و دقیقاً حالا باید کتابی بخونم با توصیف دقیق جزئیات این محله! اون هم با دیدی اینقدر احساسی و لطیف! اشکم رو درآورد این کتاب .
شکایتش رو به خالقش میکنم ...به استاد عزیز، آقای دکتر پژمان . تا حالا توی کتابی زندگی نکرده بودم! اون هم کتابی به این زیبایی. حالا میتونم بگم این زیباترین کتابی بود که خوندهام ...چه به موقع خوندم . عجیب به موقع خوندم!
اگر همین الان درست در فاصلهٔ صد یا دویست متری سبزه میدون نبودم، اگر همین دیروز به مخابرات سبزه میدون نرفته بودم ...شاید بدجوری دلم تنگ اینجا میشد . گرچه الانم دلم گرفته ...از اون کتابایی بود که چند روز توی غمش باقی میمونی و هر چندی از خودت میپرسی چرا حالم اینجوریه؟ و بعد یادت میآد : آها! اون کتابه!
دکتر افسانه کاظمی
بیست دی ۱۴۰۱
توضیح- دکتر افسانه کاظمی، روانپزشک ساکن قزوین است. بخش اول جوانی در قزوین و در قسمتی از شهر میگذرد که قبلاً محل تولد و زندگی او بوده، و حالا هم مطبش آنجا واقع است.
@apjmn
آن پیرمرد که در #بوف_کور ناخنِ انگشت سبابۀ چپش را می جود و می خندد، #شیطان است. آن صحنه را راوی خواب می بیند و «شیطانی» می شود. #هدایت این را با الهام از فیلم #دانشجوی_پراگ نوشته.
@apjmn
@apjmn
تالار فرهاد
طولی نمی کشد از در بیرون می آید. با لبخندی بر چهره ای که اجزایش همگی در هماهنگیِ کامل با یکدیگر است. چشم های زیبا و باهوش به رنگِ قهوه ای. ابروهایی که مثل بال های پرنده ای هستند که هر یک قوسی را از پیشانی به سمت پایین طی کرده و حالا تقریباً در امتدادِ هم قرار گرفته اند. لب های خوش طرح با دندان های کوچکِ سفید و کاملاً قرینه. و همۀ این ها در قابِ موهایی لخت و صاف، به رنگِ قهوه ای. لبخندی که انگار با خودش برای این از سالن بیرون می آوَرَد که من آن را برای همیشه در حافظه ام نگه دارم.
عباس پژمان
@apjmn
طولی نمی کشد از در بیرون می آید. با لبخندی بر چهره ای که اجزایش همگی در هماهنگیِ کامل با یکدیگر است. چشم های زیبا و باهوش به رنگِ قهوه ای. ابروهایی که مثل بال های پرنده ای هستند که هر یک قوسی را از پیشانی به سمت پایین طی کرده و حالا تقریباً در امتدادِ هم قرار گرفته اند. لب های خوش طرح با دندان های کوچکِ سفید و کاملاً قرینه. و همۀ این ها در قابِ موهایی لخت و صاف، به رنگِ قهوه ای. لبخندی که انگار با خودش برای این از سالن بیرون می آوَرَد که من آن را برای همیشه در حافظه ام نگه دارم.
عباس پژمان
@apjmn
تالار فرهاد
هنوز هم تصویرِ آن نگاهِ پرخنده اش را می بینم که انگار از دو تا چشمۀ زیبا و آرام می جوشد و فضای دانشکده را پر می کند. حتی از دانشکده هم لبریز کرده دانشگاه را پر می کند، خیابانِ انقلاب را پر می کند. خودِ انقلاب را پر می کند. وقتی از آن دانشکده فارغ التحصیل شدم آن نگاه هم با من آمد. فقط در سال های انقلاب و قبل از انقلابِ فرهنگی بود که می دیدمش. بعد از انقلابِ فرهنگی دیگر خیلی کم می دیدمش، اما دائم به یادم می آمد. بعد هم که دورانِ دانشگاه تمام شد هیچ وقت از یادم نرفت. حتی دانشکده مان، هر وقت به آن فکر می کردم، اول شروع می کرد با تصویرِ او به یادم می آمد. وقتی آمد همۀ این خاطره ها هم دوباره آمدند.
عباس پژمان
@apjmn
هنوز هم تصویرِ آن نگاهِ پرخنده اش را می بینم که انگار از دو تا چشمۀ زیبا و آرام می جوشد و فضای دانشکده را پر می کند. حتی از دانشکده هم لبریز کرده دانشگاه را پر می کند، خیابانِ انقلاب را پر می کند. خودِ انقلاب را پر می کند. وقتی از آن دانشکده فارغ التحصیل شدم آن نگاه هم با من آمد. فقط در سال های انقلاب و قبل از انقلابِ فرهنگی بود که می دیدمش. بعد از انقلابِ فرهنگی دیگر خیلی کم می دیدمش، اما دائم به یادم می آمد. بعد هم که دورانِ دانشگاه تمام شد هیچ وقت از یادم نرفت. حتی دانشکده مان، هر وقت به آن فکر می کردم، اول شروع می کرد با تصویرِ او به یادم می آمد. وقتی آمد همۀ این خاطره ها هم دوباره آمدند.
عباس پژمان
@apjmn
برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد
ژوزه ساراماگو، نویسندۀ بزرگ پرتغالی، در یکی از مصاحبه هایش گفته است: «...همۀ حقیقت های جا افتاده مشکوک است. در تالارِ تئاترِ ملی سائو کارلوش در لیسبون تاج طلاییِ بزرگی هست که برای تماشاچی هایی که در تالار نشسته اند تاج کاملی به نظر می آید. اما آنهایی که در قسمت خاصی از لژ می نشینند، و برای رفتن به آنجا باید تاج را دور بزنند، می دانند که این تاج تاجِ کاملی نیست، بلکه فقط سه چهارمِ یک تاج است. تویش هم پر است از گرد و خاک و تار عنکبوت....» بعد هم گفته است: «... من در بهشتِ تئاترِ سائو کارلوش بود که یاد گرفتم برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد، و این را هنوز نوجوان بودم که آموختم.»
ژوزه ساراماگو به تصویرسازی متوسل شده است تا چیزی را به طور ملموس و مؤثری بگوید که خیلی های دیگر هم کم و بیش آن را احساس می کنند. هر چه بیشتر زندگی می کنیم و زندگی را بهتر می شناسیم، ممکن است با آن چیزی که او می گوید بیشتر آشنا شویم. اما یک چیز دیگر هم هست که شاید تاج ساراماگو آن را نمی تواند بگوید. فقط حقایق جا افتاده نیستند که مشکوک هستند، یا همین طور قهرمان ها و اسطوره های جا افتاده، که ممکن است فقط اشخاص معمولی بوده باشند، یا حتی کم¬تر از آن بوده باشند! گاهی ممکن است دروغ های جا افتاده هم مشکوک باشند! همچنان که گاهی ممکن است بعضی ضد قهرمان های جا افتاده و بدنامان جا افتاده اشخاص چندان بدی نبوده باشند. یا حتی اشخاص بزرگی باشند. اما مغز انسان متأسفانه وسیلۀ چندان خوبی برای شناخت نیست. این مغز خصلتی دارد که می تواند هر دروغی را به عنوان حقیقت بشناسد، یا هر حقیقتی را دروغ تشخیص دهد! بنابراین باید گاهی در تشخیص هایش شک کرد. حتی اگر برایش برخورنده باشد. تاریخ پر است از مقدس های نامقدس و قهرمان هایی دارد که قهرمان های دروغینی بیش نیستند. گاهی هم بدنامانی در آن هست که به غلط بدنام شده¬اند. خود تاریخ از بزرگ¬ترین دروغ هایی است که بشر ساخته است. خیلی وقت است فهمیدم تاریخ زیاد دروغ می گوید.
عباس پژمان
٢٨ مرداد ١٣٩٧
@apjmn
ژوزه ساراماگو، نویسندۀ بزرگ پرتغالی، در یکی از مصاحبه هایش گفته است: «...همۀ حقیقت های جا افتاده مشکوک است. در تالارِ تئاترِ ملی سائو کارلوش در لیسبون تاج طلاییِ بزرگی هست که برای تماشاچی هایی که در تالار نشسته اند تاج کاملی به نظر می آید. اما آنهایی که در قسمت خاصی از لژ می نشینند، و برای رفتن به آنجا باید تاج را دور بزنند، می دانند که این تاج تاجِ کاملی نیست، بلکه فقط سه چهارمِ یک تاج است. تویش هم پر است از گرد و خاک و تار عنکبوت....» بعد هم گفته است: «... من در بهشتِ تئاترِ سائو کارلوش بود که یاد گرفتم برای شناختن هر چیز باید آن را دور زد، و این را هنوز نوجوان بودم که آموختم.»
ژوزه ساراماگو به تصویرسازی متوسل شده است تا چیزی را به طور ملموس و مؤثری بگوید که خیلی های دیگر هم کم و بیش آن را احساس می کنند. هر چه بیشتر زندگی می کنیم و زندگی را بهتر می شناسیم، ممکن است با آن چیزی که او می گوید بیشتر آشنا شویم. اما یک چیز دیگر هم هست که شاید تاج ساراماگو آن را نمی تواند بگوید. فقط حقایق جا افتاده نیستند که مشکوک هستند، یا همین طور قهرمان ها و اسطوره های جا افتاده، که ممکن است فقط اشخاص معمولی بوده باشند، یا حتی کم¬تر از آن بوده باشند! گاهی ممکن است دروغ های جا افتاده هم مشکوک باشند! همچنان که گاهی ممکن است بعضی ضد قهرمان های جا افتاده و بدنامان جا افتاده اشخاص چندان بدی نبوده باشند. یا حتی اشخاص بزرگی باشند. اما مغز انسان متأسفانه وسیلۀ چندان خوبی برای شناخت نیست. این مغز خصلتی دارد که می تواند هر دروغی را به عنوان حقیقت بشناسد، یا هر حقیقتی را دروغ تشخیص دهد! بنابراین باید گاهی در تشخیص هایش شک کرد. حتی اگر برایش برخورنده باشد. تاریخ پر است از مقدس های نامقدس و قهرمان هایی دارد که قهرمان های دروغینی بیش نیستند. گاهی هم بدنامانی در آن هست که به غلط بدنام شده¬اند. خود تاریخ از بزرگ¬ترین دروغ هایی است که بشر ساخته است. خیلی وقت است فهمیدم تاریخ زیاد دروغ می گوید.
عباس پژمان
٢٨ مرداد ١٣٩٧
@apjmn
👍4
چشمهایی هست که به همهٔ سلاحهای این دنیا میارزند
یکدفعه یک خنجر در دستِ رعنا برق زد... باری، خنجری که در دستِ ظریف یک زن بود، حتی زنی که به کار کردن در مزرعه و مراقبت از حیواناتِ اهلی عادت داشت، تهدیدی نبود که یک جنگجویِ تُتُن را از اقدام ِخودش منصرف کند، جنگجویی که بدونِ شک از برتریِ آریانیِ خود اطلاع داشت، اما چشم هایی هست که به همۀ سلاح های این دنیا می ارزد، و اگر سلاح ها نتوانسته بودند به قلبِ این مردِ پلید نوری بتابانند، چشم ها توانستند او را از فاصلۀ سه قدمی بترسانند، و پیامشان دیگر واضح¬تر از آن نمی توانست باشد، رعنا گفت، اگر دستت به من بخورد، یا تو را می کُشم یا خودم را، و مرد خودش را عقب کشید، که بیشتر به خاطرِ این بود که ترسید متهم به قتلِ رعنا شود تا این که از مرگِ خودش بترسد، هر چند که می توانست ادعا کند که زنِ بدبخت، از فرطِ غم و اندوه، خودش را در برابر چشم هایِ او کشته است. باری، ترجیح داد خودش را عقب بکشد، و از خدا خواست کاری کند که اگر از این جنگ جان سالم بدر بُرد، یک روز در سرزمینِ دوردستش آلمان، یا اگر در اینجا مانده بود در همین جا، به زنی مثلِ این رعنا بربخورد، که اگر از نژادِ آریان هم نباشد، با جان و دل قبولش می کند. [تاریخ محاصرۀ لیسبون]
@apjmn
یکدفعه یک خنجر در دستِ رعنا برق زد... باری، خنجری که در دستِ ظریف یک زن بود، حتی زنی که به کار کردن در مزرعه و مراقبت از حیواناتِ اهلی عادت داشت، تهدیدی نبود که یک جنگجویِ تُتُن را از اقدام ِخودش منصرف کند، جنگجویی که بدونِ شک از برتریِ آریانیِ خود اطلاع داشت، اما چشم هایی هست که به همۀ سلاح های این دنیا می ارزد، و اگر سلاح ها نتوانسته بودند به قلبِ این مردِ پلید نوری بتابانند، چشم ها توانستند او را از فاصلۀ سه قدمی بترسانند، و پیامشان دیگر واضح¬تر از آن نمی توانست باشد، رعنا گفت، اگر دستت به من بخورد، یا تو را می کُشم یا خودم را، و مرد خودش را عقب کشید، که بیشتر به خاطرِ این بود که ترسید متهم به قتلِ رعنا شود تا این که از مرگِ خودش بترسد، هر چند که می توانست ادعا کند که زنِ بدبخت، از فرطِ غم و اندوه، خودش را در برابر چشم هایِ او کشته است. باری، ترجیح داد خودش را عقب بکشد، و از خدا خواست کاری کند که اگر از این جنگ جان سالم بدر بُرد، یک روز در سرزمینِ دوردستش آلمان، یا اگر در اینجا مانده بود در همین جا، به زنی مثلِ این رعنا بربخورد، که اگر از نژادِ آریان هم نباشد، با جان و دل قبولش می کند. [تاریخ محاصرۀ لیسبون]
@apjmn
عقاب
عقاب وقتی احساس کرد دیگر پیر شده است و مرگش نزدیک است، به فکر افتاد بلکه چارهای بیندیشد و آنقدر زود نمیرد. عمرِ چندانی نکرده بود. یک روز صبحِ زود از خواب برخاست و سوار بر باد از بالای کوه به سوی دشت روان شد. گله، وقتی آمدنش را احساس کرد، ولولهای در میانش افتاد و پراکنده شد. چوپان با نگرانی دنبالِ بَرّهی نوزاد دوید. کبک به بوتهی خاری پناه برد و دست به دامنِ آن شد. مار پیچید و به سوراخ گریخت.آهو یک لحظه ایستاد و وقتی فهمید چه خبر است با تمامِ قُوا پا به فرار گذاشت. اما شکارچی آن روز دنبالِ شکار نبود.
آن روز سراغِ زاغی میرفت که در آن دشت لانه داشت. زاغِ زشت و پیری که سنگها از دستِ کودکان خورده بود. عقاب زاغ را بر سرِ شاخهای دید و رفت کنارش نشست. گفت ای که از ما فراوان بدیها دیدهای، امروز کارم به تو افتاده است. مشکلی برایم پیش آمده است. اگر آن را برایم حل کنی، هر چه بفرمایی میکنم. راغ گفت ما بندی شما هستیم. هر امری باشد در خدمتیم. اما در دلش گفت این ظالم چون الان کارش به من افتاده است این طور خودش را زار و زبون نشان میدهد. اگر یکدفعه عصبانی شود، حسابم پاک است. بهتر است احتیاط کنم. این بود که پرید آنور تر نشست. عقاب گفت من به آخرِ عمرم رسیدهام. هرچند از زندگی سیر نشدهام، اما مرگم هر لحظه ممکن است به سراغم بیاید و من هم هیچ کاری از دستم بر نمیآید. چرا من با این بالهای نیرومند و این شوکت و جاهم عمرم این قدر کوتاه است؟ اما تو با این ریختِ توسریخوردهای که داری عمرت این قدر دراز است؟ تو ظاهراً صد بار از دستِ پدر بزرگِ من در رفته بودی. این را از پدرم شنیدم. پدرم وقتی میمرد تو را که سرِ شاخهای نشسته بودی به من نشان داد و گفت، این همان زاغِ پلیدی است که گفتم صد بار از دستِ پدرم در رفته بود. آن وقت پدرم هم مرد. حالا خودم هم عمرم دارد تمام میشود، اما تو هنوز یک گُل از صد گُلت نشکفته است.بگو ببینم! رازِ این عمرِ درازت در چیست؟
زاغ گفت، اگر میخواهی عمرت دراز شود باید حرف مرا گوش کنی. این را که میخواهم بگویم پدرم به من گفت. پدری که بعد از سیصد سال زندگی معدنِ دانش و اندرز بود. گفت این چیزها زیرِ سرِ این بادهایی است که میوزند. بادهایی که در نزدیکیِ سطحِ زمین میوزند ضرری برای تن و جان ندارند. اما هر چقدر از زمین دور شوی و بالاتر بروی ضررِ آنها بیشتر میشود. ما زاغها اگر زیاد عمر میکنیم، به خاطرِ این است که هیچ وقت آن بالاها نمیرویم. یکی به خاطرِ این است، یکی هم به خاطرِ این که از مُردار و لاشه تغذیه میکنیم. مُردار خواری عمر را دراز میکند، جناب عقاب.
آن وقت به عقاب میگوید من پشتِ این باغ در جایی آشیان دارم که سفرهی پهناوری با خوردنیهای رنگارنگ آنجا هست. بعد هم عقاب را میبَرَد آنجا. عقاب میبیند آن سفرهی رنگارنگی که زاغ میگوید یک گندزار بدبوی است. زاغ نگاهی به سفری خودش میاندازد و میگوید خوش آمدی. خدا را شکر که از روی مهمانی چون تو شرمنده نیستم. بفرما. و خودش شروع میکند به خوردن از آن گندهای بدبوی و مُهَوِّع.
عقاب، که عمری را در آسمانها به سر برده بود، و در هوای پاکِ سپیدهدم نفس کشیده بود، از سینهی کبک، آهو و تذرو تغذیه کرده بود، آیا حالا میبایست حرفِ زاغ را گوش کند و از این گندها بخورد؟ یادِ آسمان افتاد. یادِ زیباییهای سپیدهدم و نفسِ خوشبوی بادش افتاد، یادِ آن پیروزیهایش افتاد وقتی از شکار بر میگشت. دید اینجایی که الان هست هیچ خبری از آن چیزها نیست. بال هایش را بههم زد و از جایش بلند شد. گفت مرا ببخش، ای یار. خودت سالهای سال اینجا بمان و کیف کن. این مُردار و این عمرِ دراز به دردِ خودت میخورَد. من لیاقتِ این مهمانی را ندارم. گند و مُردار ارزانیِ خودت باد. من همان میروم در آسمان بمیرم، تا این که اینجا بمانم و در این گندزار زندگی کنم. آن گاه در برابرِ چشمهای شگفتزدهی زاغ اوج گرفت. آن قدر در آسمان بالا رفت که به صورتِ نقطهای درآمد. بعد هم ناپدید شد.
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گِردَش اثری زینها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا
گفت ای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مُردارِ تو و عمرِ دراز
من نِیَم در خورِ این مهمانی
گند و مُردارْ تو را ارزانی
گر بر اوجِ فلکم باید مُرد
عمر در گند به سر نتوان برد
عباس پژمان
١ شهریور ١٣٩٧
t.me/apjmn
عقاب وقتی احساس کرد دیگر پیر شده است و مرگش نزدیک است، به فکر افتاد بلکه چارهای بیندیشد و آنقدر زود نمیرد. عمرِ چندانی نکرده بود. یک روز صبحِ زود از خواب برخاست و سوار بر باد از بالای کوه به سوی دشت روان شد. گله، وقتی آمدنش را احساس کرد، ولولهای در میانش افتاد و پراکنده شد. چوپان با نگرانی دنبالِ بَرّهی نوزاد دوید. کبک به بوتهی خاری پناه برد و دست به دامنِ آن شد. مار پیچید و به سوراخ گریخت.آهو یک لحظه ایستاد و وقتی فهمید چه خبر است با تمامِ قُوا پا به فرار گذاشت. اما شکارچی آن روز دنبالِ شکار نبود.
آن روز سراغِ زاغی میرفت که در آن دشت لانه داشت. زاغِ زشت و پیری که سنگها از دستِ کودکان خورده بود. عقاب زاغ را بر سرِ شاخهای دید و رفت کنارش نشست. گفت ای که از ما فراوان بدیها دیدهای، امروز کارم به تو افتاده است. مشکلی برایم پیش آمده است. اگر آن را برایم حل کنی، هر چه بفرمایی میکنم. راغ گفت ما بندی شما هستیم. هر امری باشد در خدمتیم. اما در دلش گفت این ظالم چون الان کارش به من افتاده است این طور خودش را زار و زبون نشان میدهد. اگر یکدفعه عصبانی شود، حسابم پاک است. بهتر است احتیاط کنم. این بود که پرید آنور تر نشست. عقاب گفت من به آخرِ عمرم رسیدهام. هرچند از زندگی سیر نشدهام، اما مرگم هر لحظه ممکن است به سراغم بیاید و من هم هیچ کاری از دستم بر نمیآید. چرا من با این بالهای نیرومند و این شوکت و جاهم عمرم این قدر کوتاه است؟ اما تو با این ریختِ توسریخوردهای که داری عمرت این قدر دراز است؟ تو ظاهراً صد بار از دستِ پدر بزرگِ من در رفته بودی. این را از پدرم شنیدم. پدرم وقتی میمرد تو را که سرِ شاخهای نشسته بودی به من نشان داد و گفت، این همان زاغِ پلیدی است که گفتم صد بار از دستِ پدرم در رفته بود. آن وقت پدرم هم مرد. حالا خودم هم عمرم دارد تمام میشود، اما تو هنوز یک گُل از صد گُلت نشکفته است.بگو ببینم! رازِ این عمرِ درازت در چیست؟
زاغ گفت، اگر میخواهی عمرت دراز شود باید حرف مرا گوش کنی. این را که میخواهم بگویم پدرم به من گفت. پدری که بعد از سیصد سال زندگی معدنِ دانش و اندرز بود. گفت این چیزها زیرِ سرِ این بادهایی است که میوزند. بادهایی که در نزدیکیِ سطحِ زمین میوزند ضرری برای تن و جان ندارند. اما هر چقدر از زمین دور شوی و بالاتر بروی ضررِ آنها بیشتر میشود. ما زاغها اگر زیاد عمر میکنیم، به خاطرِ این است که هیچ وقت آن بالاها نمیرویم. یکی به خاطرِ این است، یکی هم به خاطرِ این که از مُردار و لاشه تغذیه میکنیم. مُردار خواری عمر را دراز میکند، جناب عقاب.
آن وقت به عقاب میگوید من پشتِ این باغ در جایی آشیان دارم که سفرهی پهناوری با خوردنیهای رنگارنگ آنجا هست. بعد هم عقاب را میبَرَد آنجا. عقاب میبیند آن سفرهی رنگارنگی که زاغ میگوید یک گندزار بدبوی است. زاغ نگاهی به سفری خودش میاندازد و میگوید خوش آمدی. خدا را شکر که از روی مهمانی چون تو شرمنده نیستم. بفرما. و خودش شروع میکند به خوردن از آن گندهای بدبوی و مُهَوِّع.
عقاب، که عمری را در آسمانها به سر برده بود، و در هوای پاکِ سپیدهدم نفس کشیده بود، از سینهی کبک، آهو و تذرو تغذیه کرده بود، آیا حالا میبایست حرفِ زاغ را گوش کند و از این گندها بخورد؟ یادِ آسمان افتاد. یادِ زیباییهای سپیدهدم و نفسِ خوشبوی بادش افتاد، یادِ آن پیروزیهایش افتاد وقتی از شکار بر میگشت. دید اینجایی که الان هست هیچ خبری از آن چیزها نیست. بال هایش را بههم زد و از جایش بلند شد. گفت مرا ببخش، ای یار. خودت سالهای سال اینجا بمان و کیف کن. این مُردار و این عمرِ دراز به دردِ خودت میخورَد. من لیاقتِ این مهمانی را ندارم. گند و مُردار ارزانیِ خودت باد. من همان میروم در آسمان بمیرم، تا این که اینجا بمانم و در این گندزار زندگی کنم. آن گاه در برابرِ چشمهای شگفتزدهی زاغ اوج گرفت. آن قدر در آسمان بالا رفت که به صورتِ نقطهای درآمد. بعد هم ناپدید شد.
دیده بگشود و به هر سو نگریست
دید گِردَش اثری زینها نیست
آنچه بود از همه سو خواری بود
وحشت و نفرت و بیزاری بود
بال بر هم زد و برجست از جا
گفت ای یار ببخشای مرا
سالها باش و بدین عیش بناز
تو و مُردارِ تو و عمرِ دراز
من نِیَم در خورِ این مهمانی
گند و مُردارْ تو را ارزانی
گر بر اوجِ فلکم باید مُرد
عمر در گند به سر نتوان برد
عباس پژمان
١ شهریور ١٣٩٧
t.me/apjmn
🔥1