🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
بعد می‌گه وقت می‌خواید فکر کنید؟
به چی؟ به اینکه کدوم پیشنهادت رو بپذیرم مستقیما اتهام پشتشم پذیرفتم؟
منم صاف تو چشماش نگاه کردم و گفتم همه اینایی که گفتید خیلی توهین‌آمیزه. نه. نمی‌مونم.
به‌مناسبت روز جهانی کتاب‌خوانی، این ٣٠ صفحه پایانی آنا کارنینا رو هم خوندم و با ده‌ها جلد کتابِ نخونده‌ی منتظر در کتابخونه‌م آشتی کردم.
-اللَّهُمَّ اكْشِفْ هٰذِهِ الْغُمَّةَ عَنْ هٰذِهِ الْأُمَّةِ بِحُضُورِهِ-
من خیلی با این فراز گریه
اول. شب قبل این عکس، قدر بود. تفتیش ورودی بودیم که حامد کاشانی وسط سخنرانی خبرو خوند. نمی‌دونستم آدمارو بگردم، گریه کنم یا بخندم. همه حال همو می‌فهمیدیم. چشمای همه برق می‌زد، بعد روزها که برق زندگی از چشمامون رفته بود.

دوم. بارون تندی میامد. هنوز نفت تو آسمون بود. مراسم که تموم شد با مامان اومدیم بیرون دانشگاه و بین بوق بوق ماشینا راه افتادیم سمت میدون انقلاب. تو باد و بارونی که سرعتمونو کم می‌کرد میون گریه می‌خندیدم و الله اکبر می‌گفتم. برام مهم نبود بارون نفتی داره مستقیم وارد دهنم می‌شه. خدای خامنه‌ای زنده بود. تا دیروقت کنار مردم بودیم. خیس آب شدم و وقتی رسیدیم خونه یه لایه روغنی سیاه از صورتم شستم.

سوم. اینجا اومدیم با شما بیعت کنیم. خیلی زود راه افتادم. خیلی زود رسیدم. من خیلی قبل‌تر می‌شناختمت. از ٩٩ که دروازه‌غار بودم و با همسر شهیدت آشنا شدم و می‌دونستم نمی‌تونی بیای ولی همیشه پیگیر کارامون و اوضاع بچه‌های محله هستی. مهرت تو دلم جوونه زد. از ته دلم خواستم فدات بشم. غرش جنگنده‌ها رو بالای سرمون می‌شنیدیم و برات دعا می‌کردیم.
چهارم. احساسم خیلی عجیبه به همه اینا. چشمم به اینه که پیامات بیاد. برای اون قلم شاهکار ادیبانه‌ت، برای متنای بلند و پرجزئیاتت، برای دقت نظر و توجهت می‌میرم. تا حالا انقدر منتظر شنیدن صدای یه نفر نبودم. اون فیلم کوتاه که از درس خارجت بیرون اومد و داشتی می‌گفتی ممکنه به واسطه عمل ما این سلب توفیق از درک حضور ولی طولانی‌تر بشه، هزاربار دیدمش و هزاربار گریه کردم و هزاربار از خدا خواستم که حفظت کنه.
پنجم و آخر. من خیلی دوستت دارم و فکر می‌کنم این دوست داشتن فقط به‌عنوان یادگار آقا نیست. دارم فکر می‌کنم خودت و همه چیزای خیلی خفنی که داریو دوست دارم. اینکه انقدر فاضل و عمیق و دانشمندی رو دوست دارم. اینکه چقدر روحت بزرگه که خدا مناسب دید اینجوری امتحانت کنه رو دوست دارم. عزیزترین کساتو دیگه نداری و سخت‌ترین مسئولیت حال حاضر دنیارم می‌ذارم رو دوشت. همه این چیزارو درباره‌ت دوست دارم و خودم می‌دونم برای دوست داشتنت خیلی کوچیکم. برای دوست داشتن آقا هم کوچیک بودم. ولی باور کن هر روز از خدا می‌خواستم بذاره خون رگ‌هامو فداش کنم. این دوست‌دار کوچیکت خیلی منتظر روزیه که صداتو بشنوه. با همه جونش بهت باور داره و ممنونه که همه این سال‌ها طوری عالی زندگی کردی و قدم برداشتی که خدا نذاره صبح تاریک ٩ اسفند، اتفاقی برات بیفته و آقای عزیز ما شدی.🍃
دیگه فقط زهرارو دوست دارم 🫂
دارم به‌خاطر تو با همه جونم ادامه می‌دم. به‌خاطر شیرین‌ترین خنده‌هایی که تو همه عمرم تونستم ببینم. همه این‌ها برای اینه که نمی‌خوام ببینی زمین خوردم و پا نشدم. رو سر زانوهای زخمیم رفتم و همه فکرم تو بودی. دارم سخت‌ترین تلاشامو می‌کنم کاراییو کنم که همیشه دوست داشتم. من به‌خاطر تو دارم زنده می‌مونم و هر روز یاد خودم میارم می‌خوای که زندگی کنم عزیزم. فقط تو بخند.
شاخهٔ نور ✨️
فقط یک پرسش باقی می‌ماند:
وقتی کودکی بی‌گناه مقابل چشمانت کشته شد، تو کجا ایستاده بودی و چه گفتی؟
یکی تو کانالش پرسیده بود مشغول خوندن چه کتابی هستید؟ رفتم کامنت بذارم دیدم ماشالا چقدر همه فرهیخته‌ان و دارن کتابای خفنی می‌خونن. هیچی دیگه با شرم اون وسط نوشتم پارسیان و من.
از شانس چند روز پیش آنا کارنینا رو تموم کردم و فقط دلم می‌خواست یه کتاب سبک بخونم.
دیشب داشتم تو پک استیکرای قدیمی تلگرامم دنبال یه استیکر می‌گشتم. به پک استیکرای آقا رسیدم. یه دور با تک‌تک استیکرا تو اشکام غرق شدم.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
می‌دونست که بعد او همه انگیزه‌م برای ادامه دادنو از دست می‌دم. از خندیدن، خوابیدن و بیدار شدن، از زندگی کردن بدون او متنفر شدم. هر روز برای همه این کارهای معمولی از خودم بیشتر متنفر شدم. ده روز پیش نشستم و به دوست داشتنش فکر کردم. به اینکه درسمو به‌خاطر او تمام کردم. به اینکه ١١ سال پیش کلمات او دلمو برد که باحجاب شدم. به اینکه اگه الان شرافت و حب وطنی در من هست به‌خاطر تلاش‌ها و خستگی‌ها و بی‌خوابی‌های اوست. معلومه که بدون او همه بندهام بریده شده. نشستم و فکر کردم باید کارهایی رو بکنم که او دوست داشت و بهشون سفارش می‌کرد. دوست داشت قرآن بخونیم پس هر روز برای او قرآن خوندم و قلبم آروم شد. دوست داشت کتابخون باشیم پس با کتابخونه‌م آشتی کردم. دوست داشت ادامه بدیم و مبارزه کنیم و ناامید نشیم. حالا هر روز دارم زیر آوارهای به‌جامونده از رفتن او تو وجودم دنبال جوونه‌های امید می‌گردم و می‌خوام که باز هم امیدوار باشم و مبارزه کنم. همونجوری که او دوست داشت.🍃
قدم بعدی اینه که اگه ترسات از گوشه‌وکنار سرک کشیدن و اومدن سراغت، یادت نره که توکل کردی.
واقعاً حاضرم با زحمت و تلاش زیاد یه تومن یه تومن درارم ولی دیگه کارمند نباشم. از فکرشم حالم خوب می‌شه :)))
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
زآن جا که رسم و عادتِ عاشق‌کشی توست
با دشمنان، قَدَح کَش و با ما عِتاب کُن
باور کن هی می‌خوام یه قدم پیش برم
هی سیلی نبودنت محکم می‌خوره تو گوشم
چرا مارو با خودت نبردی؟
قربون چشمای قشنگت برم
بمیرم برای تن کوچیکت ماکان
بمیرم برای دل مادر و پدرت💔