روزهایی هست که نمیدونم باید با خودم و زندگیم چیکار کنم. ممکنه دست به کارهای جالبی بزنم. مثلا امروز مثل همه این سالها قبل پیدا کردن کار جدید، استعفا دادم.
اصلاً مغزم دیگه واسه هیچی جا نداره. ظرفیت مغزم از حرفای گفته نشده، تلاشای به نتیجه نرسیده و سوگهای تمامنشده کاملاً پر شده. بعد آقا هم که عملاً زمین خوردم. کاری که میکنم حتی اسمش ادامه دادن هم نیست. من اینطوری ادامه نمیدادم. رغبتمو به همه چیز از دست دادم و حرف نزدن دربارهش قویم نمیکنه و حتی نمیدونم باید چطوری ازش گفت. بلایی که به سرمون اومد خیلی برای توان من زیاد بود. نمیدونم باید چجوری همه اینارو تحمل کرد. کاملاً سپر انداختم و هیچی حس نمیکنم.
شب تولدت از ظلمهایی که به امتت شد به تو شکایت میبرم و حالا که عزیز دل خدایی لطفاً بخواه به ما رحم کنه و اماممون رو بهمون برگردونه.
پست آخر لپشاپو دیدید؟
اگه مثل من پول ندارید و منتظر تخفیفید همیشه، الان وقتشه🚶🏻♀
اگه مثل من پول ندارید و منتظر تخفیفید همیشه، الان وقتشه🚶🏻♀
🔻پیتـوســ 🇮🇷
همش نگاهم به ماهه.
هرشب دنبال ماه میگردم.
هرشب دلم برات تنگ میشه.
هرشب دلم برات تنگ میشه.
ترسناکترین تصاویر امروز، پر شدن جاهای خالی قطعه شهدا یا یه قطعه کامل جدید روبهروی مزار ٧٢تن برای شهدای جنگ تحمیلی دوم نبود. دیدن عکسات تو قابهای بالای سر شهدا بود که قلبمو تیکهتیکه کرد. ما همیشه عکس امامو تو اون قابا میدیدیم. عادت داشتیم منتظر بمونیم یه روز از سال بیای و به بچههات سر بزنی. من همهش منتظر بودم عکسای استثنایی دیدار تازه کردنتو ببینم. راه رفتن و سر زدنت به رفقای قدیمی خیلی قشنگ بود. حالا تو اینجا توی این قابا چیکار میکنی عزیزدلم؟ همه شهدا منتظرن با شال سبزت بیای...