🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
نمی‌دونم چی بگم. فقط با تک‌تک این کلمات زهرا اشک می‌ریزم. احساس می‌کنم روحم از بدنم کنده می‌شه و جایی می‌ره که انگار هیچوقت قرار نیست نصیب خودم شه.
امروزم روز برق انداختن خونه و بوی تمیزی از همه‌جا اومدن باشه.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
✨🍃
هفته‌ای که گذشت شاید روزی چهارساعت خوابیدم، آشفته‌خوابی کنار تا دیروقت کار کردن و هیئت و صبح بعد باز رفتن سرکار. دیگه دیشب یه ظرف بزرگ سالادماکارونی درست کردم که برای سه‌تا ناهار غذا داشته باشم، بعدم شوفاژو روشن کردم که از سرما مثل شبای قبل بیدار نشم، همه آلارمارو خاموش کردم و قرص خوردم که تخت بخوابم. صبح قبل اذان بیدار بودم و به خدا گفتم الان منظورت اینه پاشم نماز بخونم؟ بعد هرچی کلنجار رفتم خوابم نبرد و پاشدم وضو گرفتم و نماز خوندم و برگشتم خوابیدم و این‌بار که چشمامو باز کردم ساعت یازده بود. گفتم ایول و پاشدم به خونه‌ی یه ماه تمیزنشده‌م نگاه کردم و حالم مثل بیست روز گذشته بهم خورد. خط قرمزم ظرف نشسته‌ست، پس چیزی از قبل تو سینک نمونده بود. لباسارو انداختم ماشین. دستکش دست کردم و گاز و هودو سابیدم و بعد رفتم سراغ کابینتا. خونه رو جارو زدم و پیازو گذاشتم روی گاز که تفت بخوره و همون حین لباسارو پهن کردم و بند رختو بردم تو اتاق خواب و درو بستم که بوی قرمه‌سبزی نگیرن. همه موادو ریختم و گذاشتم رو شعله عقب که برای خودش بپزه و جا بیفته. دستمالارو شستم و تو سرویس پودر ریختم و رفتم سراغ گردگیری. طبقه به طبقه کتابخونه رو بیرون کشیدم و حسابی گردگیری کردم. بعدم میزتحریر و میزتلویزیون و اتاق خواب. تختو مرتب کردم، سرویسو شستم و دوش گرفتم و نماز خوندم و دراز کشیدم وسط خونه تمیز. عود حرم که شهریور از مشهد خریدم تو جاعودی روشنه و دلم تنگ امام رضاست و به روضه آخر ماه و نورانی شدن این خونه فکر می‌کنم.
[صبح-مترو-تصویر کعبه-زمزمهٔ أین صاحبنا؟]
برای پیاده کردن دوره‌م دنبال یه سررسید خالی می‌گشتم. دست انداختم و سررسید محبوبمو برداشتم. یادم بود از همون موقع که حمیده بهم هدیه دادش چیزی توش ننوشتم. داشتم ورق می‌زدم که اون وسطا چندتا برگ نوشته‌شده به چشمم خورد، باز ورق زدم و خوندم. تو تاریخای مشخصی نوشته شده بود. همه اون روزها جلوی چشمام زنده شدن. چقدر دور و غریبه بودن. انگار هیچوقت به اون کلمات فکر و اون احساسات رو تجربه نکرده بودم. خوندم و با خودم گفتم واقعاً اینارو من نوشتم؟ چه حوصله و دل گرمی داشتم. شک کردم و برگشتم اول سررسید که ببینم برای چه سالیه. ٩٧ بود. اون سال عاشق شدم و به‌دست‌نیاورده از دست دادم و نپذیرفتم و تو این نپذیرفتن ۶ سال سوختم و رنجش استخوان‌هامو خرد کرد و به روزی رسیدم که با آدمی که این کلمه‌هارو نوشته انقدر غریبه‌ام. روزی که خوندن این کلمات و یادآوری اون روزها قلبمو روشن و احساسی رو تو دلم بیدار نمی‌کنه. دیر پذیرفتن اینکه نصیبم نیست، بخشی از منو تغییر داد که نمی‌دونستم می‌تونه تغییر کنه یا دیگه نباشه. دوست داشتم دلم براش تنگ بشه ولی چیزی در من، از اون شور و اشتیاق و امیدی که در تک‌تک روزهای اون سال‌ها حس می‌کردم، فقط تعجب می‌کنه...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
...
هر شب برمی‌گردم به روز پنجم زهرا و با این بند از نو می‌شکنم و اشک می‌ریزم.
[وَلاََبْكِيَنَّ عَلَيْكَ بُكَاءَ الْفَاقِدِينَ...]
Forwarded from المُصْحَف
‏مكة الآن 🤍
🔻پیتـوســ 🇮🇷
دلم برات تنگ شده. انگار هزارساله ندیدمت.
هیچوقت لازم نبود سرمو بیارم بالا که بفهمم داری نگاهم می‌کنی و لبخند می‌زنی. ولی اینطوریم نبود که بتونم راحت سرمو بالا بگیرم. اینطوری سربه‌زیر بودنمم چیزی نیست که بقیه دیده باشن. فرق تو با بقیه همینه اصلاً. هیچوقت نترسیدم پیشت. هیچوقت نگران نشدم که یه روزی دست بکشی ازم. هیچوقت دلم نلرزید که اگه شکستنمو ببینی چی می‌شه. اینو خیلی گفتم که امام حسین تنها کسیه که زشتیاتو نمی‌زنه تو سرت و جوری به روت نمیاره انگار زشت نیستی. با گریه گفتم هربار و تو می‌دونی چرا نمی‌تونم وقتی ازت حرف می‌زنم گریه نکنم. تو چیزی رو دیدی که هیچکس ندید. تو باور داشتی که می‌تونم زشت نباشم. تو دیدی که براش جون کندم و اگه خدا ازم بپرسه چرا، می‌گم چون فقط نمی‌خواستم ناامیدش کنم. نزدیکه بمیرم عزیزدلم. دوری استخونامو شکونده. دوست دارم بیام و به پرچمت نگاه کنم که تو باد می‌رقصه. بعد نسیم شم و همیشه پیشت بمونم.
پرسیده بود اگه روز عاشورا بودی، دوست داشتی چی باشی؟ گفته بودم نسیم؛ نسیمی که صورت حسین رو نوازش می‌کرد...
تردید جدید؛ ارشد مدیریت بازرگانی یا منابع انسانی.
🎒 اتاق ضروریات
این دیده نیست لایق دیدار روی تو
چشمی دگر بده که تماشا کنم تو را
وقتی دوستات می‌رن انگار خیلی ازت دور نیست. ولی وقتی برمی‌گردی به خودت نگاه می‌کنی انگار تا رسیدن بهش هزارسال فاصله‌ست.
کلمات
آدم‌ها جرأت مواجه با خودشان را ندارند
گمونم وقتی هم مجبور به مواجهه می‌شن، تو خودشون باقی می‌مونن. یا بهتره بگم راهی به بیرون پیدا نمی‌کنن.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
به روضه آخر ماه و نورانی شدن این خونه فکر می‌کنم.
امروز خونهٔ کوچیکم خونهٔ شما بود. تمام لحظات سخت این اواخرو با رویای امروز دووم آوردم. قدم به این خونه گذاشتید و برکت بود که با شما واردش شد. این کارا فقط از شما برمیاد خانم. اینکه از رزق پدر و پسر و همسرتون دستامونو پر کنید و یادمون بیارید که از دست دراز کردن خسته نشیم...

[روضهٔ حضرت صدیقه طاهره سلام‌الله‌علیها]