اصلا فرقی نداره کی و چجوری بخوابم.
١٢ بخوابم هم ۵ بیدارم. ١٠ بخوابم هم ۵ بیدارم. قرص بخورم و نخورم هم ۵ بیدارم. خسته باشم هم ۵ بیدارم. و واقعاً سیرخواب نمیشم. و امان از آشفتهخوابایی که از ۵ تا ٨ تو خواب و بیداری میبینم. بهسان یه آدم کتکخورده از جام بلند میشم. دیگه همه راهکارارو امتحان کردم. دکمه انصراف از زندگی رو بهم نشون بدید.
١٢ بخوابم هم ۵ بیدارم. ١٠ بخوابم هم ۵ بیدارم. قرص بخورم و نخورم هم ۵ بیدارم. خسته باشم هم ۵ بیدارم. و واقعاً سیرخواب نمیشم. و امان از آشفتهخوابایی که از ۵ تا ٨ تو خواب و بیداری میبینم. بهسان یه آدم کتکخورده از جام بلند میشم. دیگه همه راهکارارو امتحان کردم. دکمه انصراف از زندگی رو بهم نشون بدید.
Forwarded from ماجآن (مریم ̆̈)
«اَللَّهُمَّ لاَ تُعْيِنِي فِي طَلَبِ مَا لاَ تُقَدِّرُ لِي
وَ مَا قَدَّرْتَهُ عَلَيَّ فَاجْعَلْهُ مُيَسَّراً سَهْلاً»
"خدایا مرا در طلب چیزی که قسمتم نیست خسته و درمانده نکن و چیزی را که قسمتم هست آسان نصیبم گردان."
وَ مَا قَدَّرْتَهُ عَلَيَّ فَاجْعَلْهُ مُيَسَّراً سَهْلاً»
"خدایا مرا در طلب چیزی که قسمتم نیست خسته و درمانده نکن و چیزی را که قسمتم هست آسان نصیبم گردان."
از مناجاتهای حضرت زهرا-س
🔻پیتـوســ 🇮🇷
چرا احساس بیپناهی میکنی؟
چرا مثل کسی که هیچکیو نداره
خودش باید مشکلاتشو حل کنه میدویی؟
چرا مثل کسی که هیچکیو نداره
خودش باید مشکلاتشو حل کنه میدویی؟
برای بار صدم گوش دادم و مچاله شدم و گریه کردم.
دستم انقدر ازش کوتاهه که انگار دورترین خلق به او منم.
دستم انقدر ازش کوتاهه که انگار دورترین خلق به او منم.
انقدر نشده که دست از خواستن کشیدم و لال شدم. سرمو انداختم پایین و سکوت کردم. بعد به دستهای خالیم نگاه کردم و دیدم انقدر کوتاهن که دیگه دست دراز نمیکنم.
🚩|در فلق بود|
تمام مدت سرم بالا بود و به ماه خیره بودم. سعدی بود که میخواند:
گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست
من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار
گر دگری را شکیب هست ز دیدار دوست
من نتوانم گرفت بر سر آتش قرار
کاش منم این شبا ماه رو از جایی که تو میبینی نگاه میکردم.
نمیدونم چی بگم. فقط با تکتک این کلمات زهرا اشک میریزم. احساس میکنم روحم از بدنم کنده میشه و جایی میره که انگار هیچوقت قرار نیست نصیب خودم شه.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
✨🍃
هفتهای که گذشت شاید روزی چهارساعت خوابیدم، آشفتهخوابی کنار تا دیروقت کار کردن و هیئت و صبح بعد باز رفتن سرکار. دیگه دیشب یه ظرف بزرگ سالادماکارونی درست کردم که برای سهتا ناهار غذا داشته باشم، بعدم شوفاژو روشن کردم که از سرما مثل شبای قبل بیدار نشم، همه آلارمارو خاموش کردم و قرص خوردم که تخت بخوابم. صبح قبل اذان بیدار بودم و به خدا گفتم الان منظورت اینه پاشم نماز بخونم؟ بعد هرچی کلنجار رفتم خوابم نبرد و پاشدم وضو گرفتم و نماز خوندم و برگشتم خوابیدم و اینبار که چشمامو باز کردم ساعت یازده بود. گفتم ایول و پاشدم به خونهی یه ماه تمیزنشدهم نگاه کردم و حالم مثل بیست روز گذشته بهم خورد. خط قرمزم ظرف نشستهست، پس چیزی از قبل تو سینک نمونده بود. لباسارو انداختم ماشین. دستکش دست کردم و گاز و هودو سابیدم و بعد رفتم سراغ کابینتا. خونه رو جارو زدم و پیازو گذاشتم روی گاز که تفت بخوره و همون حین لباسارو پهن کردم و بند رختو بردم تو اتاق خواب و درو بستم که بوی قرمهسبزی نگیرن. همه موادو ریختم و گذاشتم رو شعله عقب که برای خودش بپزه و جا بیفته. دستمالارو شستم و تو سرویس پودر ریختم و رفتم سراغ گردگیری. طبقه به طبقه کتابخونه رو بیرون کشیدم و حسابی گردگیری کردم. بعدم میزتحریر و میزتلویزیون و اتاق خواب. تختو مرتب کردم، سرویسو شستم و دوش گرفتم و نماز خوندم و دراز کشیدم وسط خونه تمیز. عود حرم که شهریور از مشهد خریدم تو جاعودی روشنه و دلم تنگ امام رضاست و به روضه آخر ماه و نورانی شدن این خونه فکر میکنم.
🚩|در فلق بود|
از کنار شکاف کعبه که پوشانده بودندش رد شدیم و بلند گفتیم الحمدلله الذی جعلنا من المتمسکین بولایه علی بن ابی طالب.
تمام دلخوشی زندگی من این است
که وقت مرگ میآیی و مرگ شیرین است...
که وقت مرگ میآیی و مرگ شیرین است...
برای پیاده کردن دورهم دنبال یه سررسید خالی میگشتم. دست انداختم و سررسید محبوبمو برداشتم. یادم بود از همون موقع که حمیده بهم هدیه دادش چیزی توش ننوشتم. داشتم ورق میزدم که اون وسطا چندتا برگ نوشتهشده به چشمم خورد، باز ورق زدم و خوندم. تو تاریخای مشخصی نوشته شده بود. همه اون روزها جلوی چشمام زنده شدن. چقدر دور و غریبه بودن. انگار هیچوقت به اون کلمات فکر و اون احساسات رو تجربه نکرده بودم. خوندم و با خودم گفتم واقعاً اینارو من نوشتم؟ چه حوصله و دل گرمی داشتم. شک کردم و برگشتم اول سررسید که ببینم برای چه سالیه. ٩٧ بود. اون سال عاشق شدم و بهدستنیاورده از دست دادم و نپذیرفتم و تو این نپذیرفتن ۶ سال سوختم و رنجش استخوانهامو خرد کرد و به روزی رسیدم که با آدمی که این کلمههارو نوشته انقدر غریبهام. روزی که خوندن این کلمات و یادآوری اون روزها قلبمو روشن و احساسی رو تو دلم بیدار نمیکنه. دیر پذیرفتن اینکه نصیبم نیست، بخشی از منو تغییر داد که نمیدونستم میتونه تغییر کنه یا دیگه نباشه. دوست داشتم دلم براش تنگ بشه ولی چیزی در من، از اون شور و اشتیاق و امیدی که در تکتک روزهای اون سالها حس میکردم، فقط تعجب میکنه...
🚩|در فلق بود|
فقط به ادامه دادن فکر میکردم.
بیاید برای عافیت زهرا حمد بخونیم.✨
🔻پیتـوســ 🇮🇷
...
هر شب برمیگردم به روز پنجم زهرا و با این بند از نو میشکنم و اشک میریزم.
🚩|در فلق بود|
که تو متوجه شدی من چقدر اذیت شدم.
تو فهمیدی چقدر همهچیز سخت بوده. تو حواست بود آن شبها که صبح نمیشد را من چطور سر کردم
تو فهمیدی چقدر همهچیز سخت بوده. تو حواست بود آن شبها که صبح نمیشد را من چطور سر کردم
تو دیدی که حتی با تو هم صحبت نمیکردم و باز حواست به من بود...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
دلم برات تنگ شده. انگار هزارساله ندیدمت.
هیچوقت لازم نبود سرمو بیارم بالا که بفهمم داری نگاهم میکنی و لبخند میزنی. ولی اینطوریم نبود که بتونم راحت سرمو بالا بگیرم. اینطوری سربهزیر بودنمم چیزی نیست که بقیه دیده باشن. فرق تو با بقیه همینه اصلاً. هیچوقت نترسیدم پیشت. هیچوقت نگران نشدم که یه روزی دست بکشی ازم. هیچوقت دلم نلرزید که اگه شکستنمو ببینی چی میشه. اینو خیلی گفتم که امام حسین تنها کسیه که زشتیاتو نمیزنه تو سرت و جوری به روت نمیاره انگار زشت نیستی. با گریه گفتم هربار و تو میدونی چرا نمیتونم وقتی ازت حرف میزنم گریه نکنم. تو چیزی رو دیدی که هیچکس ندید. تو باور داشتی که میتونم زشت نباشم. تو دیدی که براش جون کندم و اگه خدا ازم بپرسه چرا، میگم چون فقط نمیخواستم ناامیدش کنم. نزدیکه بمیرم عزیزدلم. دوری استخونامو شکونده. دوست دارم بیام و به پرچمت نگاه کنم که تو باد میرقصه. بعد نسیم شم و همیشه پیشت بمونم.
پرسیده بود اگه روز عاشورا بودی، دوست داشتی چی باشی؟ گفته بودم نسیم؛ نسیمی که صورت حسین رو نوازش میکرد...