دستهای خالیمو به دستهات میرسونم
و دستهای تو هیچوقت دور نیست.
[مدیون دستاتم علمدار]✨
و دستهای تو هیچوقت دور نیست.
[مدیون دستاتم علمدار]✨
Forwarded from سید حمیدرضا برقعی
Media is too big
VIEW IN TELEGRAM
به ساحت امام حسن عسکری علیه السلام
@hamidrezaborgheii
@hamidrezaborgheii
اون سالی که هر صبح جمعه چشمامو تو جمکران باز میکردم و سر سفرهی او مینشستم، واقعاً چه انسان سعادتمندی بودم. افسوس.
حرکتهای جهانی | ائتلاف برای مقاومت
نیروهای اسرائیلی اعضای روی دو کشتی آلما و سیرس را بازداشت کردند
راستش اینبار امیدم ناامید نشد. صمود یعنی مقاومت بسیار ادامهدهندهست.✨
زندگی کردن تو دنیایی که اسرائیل و آمریکا داره دوستداشتنی نیست، ولی زندگی کردن بهعنوان آدمی که از هردوشون متنفره و طرف درستی ایستاده چرا.
دیدید یهسری چیزارو از بچگی هزاربار شنیدی و دیدی ولی یک جایی از زندگیت انگار بار اوله باهاش مواجه میشی؟
صبح سیدحسین مومنی میگفت چرا درداتو به امام زمان نمیگی؟ چرا سفره دلتو پیش تنها کسی که رازدار و امینه باز نمیکنی؟ انگار اولین بار بود این جملاتو میشنیدم.
نمیدونم رابطه آدما با امام زمان چه شکلیه و چه تفسیری براش دارن. دیدید از بعضی آدما انگار عطر امام زمان به مشام میرسه؟ خیلی به ارتباطشون غبطه میخورم. برای خودم تو این عالم تنها کسی که ازش شرمم میشه امام زمانه. نمیدونم چطور باید توضیحش بدم ولی در عین اینکه دلم و عقلم میگن باید تو زندگیم پررنگتر باشن، همواره این احساس شرم نمیذاره بخوام نزدیکتر بشم. در عین اینکه با خونم شهادت میدم تکتک گشایشهای زندگیم و نصیبهام بهخاطر نظر امام زمانه، نمیتونم از یه حدی جلوتر برم. انگار کن پشت در خونهش ایستادی و این شرم نمیذاره پاتو بذاری تو، بيچارهی دیدنشی ولی به شنیدن صداش از پشت در بسنده میکنی. هر صبحی که تو جمکران با اشک حلیم خوردم، مطمئن بودم او لقمه تو دهانم میذاره و او علاقهمند به حضورمه و حساس به سرنوشتمه ولی این شرم فقط میگفت نمیتونی پا جلوتر بذاری. انگار بگه این بزم جای دیگرانه و جای تو نه...
صبح سیدحسین مومنی میگفت چرا درداتو به امام زمان نمیگی؟ چرا سفره دلتو پیش تنها کسی که رازدار و امینه باز نمیکنی؟ انگار اولین بار بود این جملاتو میشنیدم.
نمیدونم رابطه آدما با امام زمان چه شکلیه و چه تفسیری براش دارن. دیدید از بعضی آدما انگار عطر امام زمان به مشام میرسه؟ خیلی به ارتباطشون غبطه میخورم. برای خودم تو این عالم تنها کسی که ازش شرمم میشه امام زمانه. نمیدونم چطور باید توضیحش بدم ولی در عین اینکه دلم و عقلم میگن باید تو زندگیم پررنگتر باشن، همواره این احساس شرم نمیذاره بخوام نزدیکتر بشم. در عین اینکه با خونم شهادت میدم تکتک گشایشهای زندگیم و نصیبهام بهخاطر نظر امام زمانه، نمیتونم از یه حدی جلوتر برم. انگار کن پشت در خونهش ایستادی و این شرم نمیذاره پاتو بذاری تو، بيچارهی دیدنشی ولی به شنیدن صداش از پشت در بسنده میکنی. هر صبحی که تو جمکران با اشک حلیم خوردم، مطمئن بودم او لقمه تو دهانم میذاره و او علاقهمند به حضورمه و حساس به سرنوشتمه ولی این شرم فقط میگفت نمیتونی پا جلوتر بذاری. انگار بگه این بزم جای دیگرانه و جای تو نه...