«قربون شیشماههی امام. اميرحسين تا محرم شیش ماهش میشه. سیاه آقارو تنش کنی، دلش هیچ کدورت و سیاهی و غمی رو از دنیا جدی نمیگیره. هرچی پیش بیاد، ته دلش یه صدایی میگه لایوم کیومک یا اباعبدالله.»
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "از خواب پریدم"
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "از خواب پریدم"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
گفتم همین، تا خود اربعین همین
تمام خوف عالم ریخته تو قلبم. ولی تو حسینی...
از سرکار دیر رسیدم خونه و تا به خودم بیام دیدم شد یه ربع به یازده. تازه شام گذاشتم بپزه.🫠
دختر به دختر؟
زندگی مستقل واقعی همین شکلیه عزیز من. خزعبلات بلاگرارو بریز تو توالت و سیفونم بکش. ممکنه مجبور شی برای ادامه دوبرابر کار کنی که بتونی سال بعد متراژ و محله خونهتو شاید همین حدود نگه داری. اگه آدم سردی نباشی احتمالاً بعضی وقتا سختترین لحظه اون موقعیه که میرسی پشت در و زنگ نمیزنی؛ کلید میندازی و وارد ساکتترین جای دنیا میشی. ممکنه فکر کنی یه کار فنیِ ساده، پیشپاافتادهست ولی بزنی برق اتاقتو قطع کنی و غرورت اجازه نده به آشنا رو بندازی و مجبور شی تا سر ماه صبر کنی تا بتونی کسیو بیاری درستش کنه. باید حواست به موجودی وسایل خونه از داخل یخچال گرفته تا شویندهها باشه چون کاملاً محتمله مثل الان من در یخچالو باز کنی و هیچ چیز آمادهای برای خوردن پیدا نکنی و کسی نیست که فکر شکم گرسنهت و صبح سر کار رفتنت باشه و مجبوری تازه آخر شب خودت دستبهکار شی یا گرسنه بمونی. راستی قبضا رو اصلاً عقب ننداز. هزینههات رو بنویس و بهشون بودجه اختصاص بده و رو برنامه خرج کن و باور کن نظم مالی همهچیت رو از این رو به اون رو میکنه. برای کارای خونه برنامه هفتگی، ماهانه و فصلی بنویس که خونهزندگیت تبدیل به طویله نشه ولی با همه اینا بازم ممکنه واقعاً شرایط طوری پیش بره که حسوحال رسیدن به سر و روی خونه رو نداشته باشی. میفهممت اما لطفاً عقبش ننداز، حالتو وحشتناکتر میکنه. به یاد بیار چرا خواستی مستقل بشی. اگه محض کلکل و لجبازی با خانوادهست، فراموشش کن، قول میدم سرافکنده شی و چیزایی که از دست میدی از چیزایی که به دست میاری به مراتب بیشتر باشه. ولی اگه آگاهانه انتخابش کردی، یه مسیر نو و یه دنیای جدیده. سخته ولی بسته به دلایلت آوردههای خودشو داره. من پشیمونم؟ این انتخاب بعد تغییر مسیر اعتقادیم، دومین تصمیم درست زندگیم بود و حالا بعد پنج ماه با اطمینان میگم تا الان از همه چیش راضیم. ولی اگه اینو میخونی به خودت، مسیرت، چیزایی که میخوای و راه رسیدن بهشون خوب فکر کن و واقعی ببینش و بعد تصمیم بگیر. ببین چی میدی و چی به دست میاری.
زندگی مستقل واقعی همین شکلیه عزیز من. خزعبلات بلاگرارو بریز تو توالت و سیفونم بکش. ممکنه مجبور شی برای ادامه دوبرابر کار کنی که بتونی سال بعد متراژ و محله خونهتو شاید همین حدود نگه داری. اگه آدم سردی نباشی احتمالاً بعضی وقتا سختترین لحظه اون موقعیه که میرسی پشت در و زنگ نمیزنی؛ کلید میندازی و وارد ساکتترین جای دنیا میشی. ممکنه فکر کنی یه کار فنیِ ساده، پیشپاافتادهست ولی بزنی برق اتاقتو قطع کنی و غرورت اجازه نده به آشنا رو بندازی و مجبور شی تا سر ماه صبر کنی تا بتونی کسیو بیاری درستش کنه. باید حواست به موجودی وسایل خونه از داخل یخچال گرفته تا شویندهها باشه چون کاملاً محتمله مثل الان من در یخچالو باز کنی و هیچ چیز آمادهای برای خوردن پیدا نکنی و کسی نیست که فکر شکم گرسنهت و صبح سر کار رفتنت باشه و مجبوری تازه آخر شب خودت دستبهکار شی یا گرسنه بمونی. راستی قبضا رو اصلاً عقب ننداز. هزینههات رو بنویس و بهشون بودجه اختصاص بده و رو برنامه خرج کن و باور کن نظم مالی همهچیت رو از این رو به اون رو میکنه. برای کارای خونه برنامه هفتگی، ماهانه و فصلی بنویس که خونهزندگیت تبدیل به طویله نشه ولی با همه اینا بازم ممکنه واقعاً شرایط طوری پیش بره که حسوحال رسیدن به سر و روی خونه رو نداشته باشی. میفهممت اما لطفاً عقبش ننداز، حالتو وحشتناکتر میکنه. به یاد بیار چرا خواستی مستقل بشی. اگه محض کلکل و لجبازی با خانوادهست، فراموشش کن، قول میدم سرافکنده شی و چیزایی که از دست میدی از چیزایی که به دست میاری به مراتب بیشتر باشه. ولی اگه آگاهانه انتخابش کردی، یه مسیر نو و یه دنیای جدیده. سخته ولی بسته به دلایلت آوردههای خودشو داره. من پشیمونم؟ این انتخاب بعد تغییر مسیر اعتقادیم، دومین تصمیم درست زندگیم بود و حالا بعد پنج ماه با اطمینان میگم تا الان از همه چیش راضیم. ولی اگه اینو میخونی به خودت، مسیرت، چیزایی که میخوای و راه رسیدن بهشون خوب فکر کن و واقعی ببینش و بعد تصمیم بگیر. ببین چی میدی و چی به دست میاری.
براش نوشتم:«هیچوقت جایی کار کردی که بعد رفتنت ازش، دلتنگیش اشک به چشمات بیاره و هر روز آرزو کنی کاش بهش برگردی؟»
آبوآینه محل کارم نبود، خونهم بود، تکتک لحظههاشو زندگی کردم، بزرگ شدم، حمایتگرترین و آدمحسابیترینا رو توش پیدا کردم. و حالا منتظرم که خدا با دلم راه بیاد و برگردم. امروز که خاله شیما زنگ زد و دعوتم کرد و با همه اشتیاقم به سمتش پرواز کردم، فهمیدم چقدر کم دارمش.✨
آبوآینه محل کارم نبود، خونهم بود، تکتک لحظههاشو زندگی کردم، بزرگ شدم، حمایتگرترین و آدمحسابیترینا رو توش پیدا کردم. و حالا منتظرم که خدا با دلم راه بیاد و برگردم. امروز که خاله شیما زنگ زد و دعوتم کرد و با همه اشتیاقم به سمتش پرواز کردم، فهمیدم چقدر کم دارمش.✨
Killed by Israel
حسین جعفرآبادی
فکرشو میکردی صاحب کانالی که تو اسپانسرای پروکسی بالا میومد شهید بشه؟ :)
#اسرائیل_او_را_کشت
#اسرائیل_او_را_کشت