آنقدر سکوت بعد واقعه سنگینه که انگار تمام زمان و مکان و آنچه در اونهاست در خلائی فرو میره که فقط خلقت از هم نپاشه. اگر دنیا بعد تو تمام میشد، کی فرصت میداشتیم که با تو آشنا شیم حسین عزیز؟
🔻پیتـوســ 🇮🇷
امشب که داری شهادتنامه عشاقو امضا میکنی
امروز هیئتی بودم که یکی از سینهزناش تو تجاوز رژیم مجروح شده و تو کما بود. و همین ظهری خبر اومد بالاخره شهید شد. دیشب جرأت نکردم بگم، ولی عاشورای تو جون میده برای رفتن عزیزم :)
تو میآیی و از نزدیک میبینم تو را آخر
همان وقتی که میمیرم، عجب میمیرم خوبی...
تو میآیی و از نزدیک میبینم تو را آخر
همان وقتی که میمیرم، عجب میمیرم خوبی...
بس کن پزشکیان. چرا شبیه احمقا حرف میزنی؟ چرا آبروی مارو میکنی زیر گل؟ چرا عزتی که با خون مردم بیگناه رنگ گرفته رو به باد میدی؟ آمریکا مگه به ما حمله مستقیم نکرد؟ مگه فریبتون نداد؟ بذار چهلم این شهدای مظلوم بگذره بعد بگو آماده مذاکرهایم. چرا انقدر بدبختید آخه؟ تو مگه همین دیروز تو هیئتای عاشورا برای امام حسین سینه نمیزدی؟ مشکل ما با آمریکا به سادگی با گفتوگو حل میشه؟ مگه مشکل اباعبدالله با یزید با گفتوگو حل میشد؟ مگه یزید لعنتالله از تخت آقاییش پایین میومد که آمریکا بياد؟ دیپلماسی و چهارچوبای بینالمللی میتونن مبنا باشن؟ کوری یا خری؟ مگه دو ساله نهادهای بینالمللی کاری برای کشتار مردم بیپناه غزه کردن؟ جلوی روزبهروز اضافه شدن به ۵٨ هزار شهید غزه رو گرفتن؟ مرگ بر آمریکای ما مرگ بر تمام سیاستمدارای خونریزشه و تمام مردمی که به سیاستهای خونریز ایالات متحده رای دادن و میدن. توروخدا ساکت شو و آنقدر مایه خفت این مملکت آزاده نشو.
ما که میدونیم تو اون کلههای فرورفته تو کثافت حلقههای دوست و مشاور و تصمیمسازتون چی میگذره. ما که حالیمونه با شکمای پرشده از رانت و پروژه و مال حرومتون چه خوابی واسه عادیسازی دیدین که برای بعد آقا (زبونم لال و الهی آرزوشو به گور ببرید) گزینه معرفی میکنید. به خدا قسم بیشتر از آمریکا و اسرائیل، از شما متنفریم.
Forwarded from چون شد؟ شهید شد.
درس محرم امسال هم این بود که: نامردا دروغ میگن.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
حنظله باعث شد دلم بخواد هکر باشم.
داشتم فایلی که حنظله از حدود ٧٠ هزار اکانتی که برای ایران اینترنشنال گزارش میفرستادنو میدیدم، یهو اتفاقی تو لیست چشمم خورد به یه ردیف که اسم اکانتش "اللهم عجل لولیک الفرج" بود. کثافت :)
«قربون شیشماههی امام. اميرحسين تا محرم شیش ماهش میشه. سیاه آقارو تنش کنی، دلش هیچ کدورت و سیاهی و غمی رو از دنیا جدی نمیگیره. هرچی پیش بیاد، ته دلش یه صدایی میگه لایوم کیومک یا اباعبدالله.»
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "از خواب پریدم"
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "از خواب پریدم"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
گفتم همین، تا خود اربعین همین
تمام خوف عالم ریخته تو قلبم. ولی تو حسینی...
از سرکار دیر رسیدم خونه و تا به خودم بیام دیدم شد یه ربع به یازده. تازه شام گذاشتم بپزه.🫠
دختر به دختر؟
زندگی مستقل واقعی همین شکلیه عزیز من. خزعبلات بلاگرارو بریز تو توالت و سیفونم بکش. ممکنه مجبور شی برای ادامه دوبرابر کار کنی که بتونی سال بعد متراژ و محله خونهتو شاید همین حدود نگه داری. اگه آدم سردی نباشی احتمالاً بعضی وقتا سختترین لحظه اون موقعیه که میرسی پشت در و زنگ نمیزنی؛ کلید میندازی و وارد ساکتترین جای دنیا میشی. ممکنه فکر کنی یه کار فنیِ ساده، پیشپاافتادهست ولی بزنی برق اتاقتو قطع کنی و غرورت اجازه نده به آشنا رو بندازی و مجبور شی تا سر ماه صبر کنی تا بتونی کسیو بیاری درستش کنه. باید حواست به موجودی وسایل خونه از داخل یخچال گرفته تا شویندهها باشه چون کاملاً محتمله مثل الان من در یخچالو باز کنی و هیچ چیز آمادهای برای خوردن پیدا نکنی و کسی نیست که فکر شکم گرسنهت و صبح سر کار رفتنت باشه و مجبوری تازه آخر شب خودت دستبهکار شی یا گرسنه بمونی. راستی قبضا رو اصلاً عقب ننداز. هزینههات رو بنویس و بهشون بودجه اختصاص بده و رو برنامه خرج کن و باور کن نظم مالی همهچیت رو از این رو به اون رو میکنه. برای کارای خونه برنامه هفتگی، ماهانه و فصلی بنویس که خونهزندگیت تبدیل به طویله نشه ولی با همه اینا بازم ممکنه واقعاً شرایط طوری پیش بره که حسوحال رسیدن به سر و روی خونه رو نداشته باشی. میفهممت اما لطفاً عقبش ننداز، حالتو وحشتناکتر میکنه. به یاد بیار چرا خواستی مستقل بشی. اگه محض کلکل و لجبازی با خانوادهست، فراموشش کن، قول میدم سرافکنده شی و چیزایی که از دست میدی از چیزایی که به دست میاری به مراتب بیشتر باشه. ولی اگه آگاهانه انتخابش کردی، یه مسیر نو و یه دنیای جدیده. سخته ولی بسته به دلایلت آوردههای خودشو داره. من پشیمونم؟ این انتخاب بعد تغییر مسیر اعتقادیم، دومین تصمیم درست زندگیم بود و حالا بعد پنج ماه با اطمینان میگم تا الان از همه چیش راضیم. ولی اگه اینو میخونی به خودت، مسیرت، چیزایی که میخوای و راه رسیدن بهشون خوب فکر کن و واقعی ببینش و بعد تصمیم بگیر. ببین چی میدی و چی به دست میاری.
زندگی مستقل واقعی همین شکلیه عزیز من. خزعبلات بلاگرارو بریز تو توالت و سیفونم بکش. ممکنه مجبور شی برای ادامه دوبرابر کار کنی که بتونی سال بعد متراژ و محله خونهتو شاید همین حدود نگه داری. اگه آدم سردی نباشی احتمالاً بعضی وقتا سختترین لحظه اون موقعیه که میرسی پشت در و زنگ نمیزنی؛ کلید میندازی و وارد ساکتترین جای دنیا میشی. ممکنه فکر کنی یه کار فنیِ ساده، پیشپاافتادهست ولی بزنی برق اتاقتو قطع کنی و غرورت اجازه نده به آشنا رو بندازی و مجبور شی تا سر ماه صبر کنی تا بتونی کسیو بیاری درستش کنه. باید حواست به موجودی وسایل خونه از داخل یخچال گرفته تا شویندهها باشه چون کاملاً محتمله مثل الان من در یخچالو باز کنی و هیچ چیز آمادهای برای خوردن پیدا نکنی و کسی نیست که فکر شکم گرسنهت و صبح سر کار رفتنت باشه و مجبوری تازه آخر شب خودت دستبهکار شی یا گرسنه بمونی. راستی قبضا رو اصلاً عقب ننداز. هزینههات رو بنویس و بهشون بودجه اختصاص بده و رو برنامه خرج کن و باور کن نظم مالی همهچیت رو از این رو به اون رو میکنه. برای کارای خونه برنامه هفتگی، ماهانه و فصلی بنویس که خونهزندگیت تبدیل به طویله نشه ولی با همه اینا بازم ممکنه واقعاً شرایط طوری پیش بره که حسوحال رسیدن به سر و روی خونه رو نداشته باشی. میفهممت اما لطفاً عقبش ننداز، حالتو وحشتناکتر میکنه. به یاد بیار چرا خواستی مستقل بشی. اگه محض کلکل و لجبازی با خانوادهست، فراموشش کن، قول میدم سرافکنده شی و چیزایی که از دست میدی از چیزایی که به دست میاری به مراتب بیشتر باشه. ولی اگه آگاهانه انتخابش کردی، یه مسیر نو و یه دنیای جدیده. سخته ولی بسته به دلایلت آوردههای خودشو داره. من پشیمونم؟ این انتخاب بعد تغییر مسیر اعتقادیم، دومین تصمیم درست زندگیم بود و حالا بعد پنج ماه با اطمینان میگم تا الان از همه چیش راضیم. ولی اگه اینو میخونی به خودت، مسیرت، چیزایی که میخوای و راه رسیدن بهشون خوب فکر کن و واقعی ببینش و بعد تصمیم بگیر. ببین چی میدی و چی به دست میاری.
براش نوشتم:«هیچوقت جایی کار کردی که بعد رفتنت ازش، دلتنگیش اشک به چشمات بیاره و هر روز آرزو کنی کاش بهش برگردی؟»
آبوآینه محل کارم نبود، خونهم بود، تکتک لحظههاشو زندگی کردم، بزرگ شدم، حمایتگرترین و آدمحسابیترینا رو توش پیدا کردم. و حالا منتظرم که خدا با دلم راه بیاد و برگردم. امروز که خاله شیما زنگ زد و دعوتم کرد و با همه اشتیاقم به سمتش پرواز کردم، فهمیدم چقدر کم دارمش.✨
آبوآینه محل کارم نبود، خونهم بود، تکتک لحظههاشو زندگی کردم، بزرگ شدم، حمایتگرترین و آدمحسابیترینا رو توش پیدا کردم. و حالا منتظرم که خدا با دلم راه بیاد و برگردم. امروز که خاله شیما زنگ زد و دعوتم کرد و با همه اشتیاقم به سمتش پرواز کردم، فهمیدم چقدر کم دارمش.✨