خیلی زود اسمش را گذاشتم «شعر موعود». آهنگی که انگار در خواب به من تلقین شده بود تا در اولین لحظهی تنها شدنم در فضای پر از تشویش و اضطراب آنجا روی لبم بنشیند. آمده بود و نشسته بود و از ذهنم نمیرفت، مثل همهی آهنگهایی که روی مغزت میروند و بیاعصابت میکنند. اما این یکی رام بود. هر جا که تنهایی تنگنا میشد، هر جا که همدمی میخواستم، هر جا که کم میآوردم و هر جا که باید حواس دلم را پرت میکردم، کاربرد داشت:«حسین جان ای آبروی دو عالم / نگین سلیمان به حلقهی خاتم.»
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "و واعدنا"
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "و واعدنا"
یا حسین ما تحمل نداشتیم گلمون یه ساعت با کفن زیر آفتاب باشه اونم وقتی دورشو گرفته بودیم. بمیرم برای تن بیکفنت که سه روز تنها و غریب زیر آفتاب بود. لا یوم کیومک یا اباعبداللّه 💔
روی سنگ مزار آقاجان، بعد اسمش توی پرانتز نوشتهاند «مداح». هر وقت این کلمه را میبینم یاد دههی اول محرم میافتم که آقاجان با لباس سیاه و چشمهای سرخ، دیروقت به خانه برمیگشت. انگار کن که از خمار مستی برگشته باشد. مامانبزرگ هر شب دمکردهها و خوراکیهای مختلفی برای باز شدن صدای آقاجان رو میکرد. ظهر روز دهم آقاجان دیگر صدا نداشت. مثل کسی که عزیزی از دست داده و در فراقش آنقدر شیون کرده باشد که تارهای صوتیاش تا چند روز از کار بیفتند.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "رند خام"
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "رند خام"
چند روز در عمرت هست که دوست داری تکرار شوند؟ برای من، بیتردید، یکیشان آن روزی است که رسیدیم شاهمیلرزان. مردهای ده رسیده بودند به درخت اُرس کنار امامزاده. یکیشان با همان لهجه غریب مرد راننده - که فهمیدم تالشی است - به ترکی توی بلندگوی سبزیفروشها میخواند و گریه میکرد. گریه نه، یکجور ضجه؛ صدایی که آدم فقط موقعی که جگرش سوخته باشد میتواند از خودش دربیاورد؛ مثل حنجرهی آقاجان، صدایی که به صدای آدمیزاد نمیمانَد، نمیدانی از کجا میآید.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "رند خام"
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "رند خام"
به حساب اراده خودم، امشب باید تو خونهم روضه شب هشتم میداشتم. به حساب اراده خدا اما، امشب تو مجلس سوم و هفتم گل پرپرمون بودم. اربعین و محرم بعدی چیه؟ کی میدونه عاشورا رو میبینه یا نه...
پس برای همین امشب که انگار هزارمین شبی بود که به روضه نرسیدم، آقای عزیز ما آقای اباعبداللّه، ما دوستت داریم. بچههامون فدای بچههات. دلای شکستهمون فدای دل شکستهت.
پس برای همین امشب که انگار هزارمین شبی بود که به روضه نرسیدم، آقای عزیز ما آقای اباعبداللّه، ما دوستت داریم. بچههامون فدای بچههات. دلای شکستهمون فدای دل شکستهت.
Forwarded from مصارع العشاق ☫
کیست این سروقد تشنهلب مشکبهدوش
اینکه بی اوست چراغ شب مستان خاموش
اینکه بی اوست چراغ شب مستان خاموش
بهتزده عقبعقب رفتم تا لب رود که تمام دیوار را از دور تماشا کنم. درست میدیدم. روی دیوار برلین، عکسهای بزرگی از عراق جنگزده نصب کرده بودند. در عکسها، پرچم عزای امام حسین (ع) روی دیوار خانهای بود و روی دیواری دیگر هم نوشته بودند «ان الحسين مصباح الهدى.» همانجا نشستم. انگار صدایی میگفت «دلت برای سیاهی عزای محرم تنگ شده؟ برای دلِ تنگ، دیوار برلین را سیاهپوش میکنیم.» صدای گریهام بلند شد. چنان هقهق میزدم از دلتنگی که انگار دیوار برلین شده سیاهپوش روضه و من نشستهام در عزای او. یادم نیست چند ساعت آنجا ماندم. فقط میدانم دلم آنچنان گرم شده بود که اگر تمام دنیا مقابلم میایستاد تا نگذارد ترک فرنگ کنم، نظرم برنمیگشت. حجت تمام شده بود. باید میرفتم جایی که نام و پرچم او را ببینم و زیر سیاهیاش نفس بکشم.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "لو ما عشت عاشورک"
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "لو ما عشت عاشورک"
Forwarded from 🔻پیتـوســ 🇮🇷
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و عباس ابن علی بانگ زد: «دستت بریده باد! چه بدامانی است اینکه آوردی، ای دشمنِ خدا! آیا میگویی برادر و سرورِ خود، حسین ابن فاطمه، را رها کنیم و به زینهارِ لعینان و لعینزادگان درآییم؟ ما را امانِ خدا از امانِ ابن سمیّه بهتر.»
دنبال نوحهای میگشتم که رسیدم به محرم پارسال، به اعلام ظرفیت اربعین پارسال و مصاحبهها، به شهادت هنیه و کارهای فلسطین، به بدوبدوها و تلاش کردنا، به احساس زنده بودن بهخاطر تو. نمیدونم فردا صبح عزات رو میبینم یا نه. نمیدونم اربعینت رو میبینم یا نه. نمیدونیم تو این چهل روز چی برامون مقدر شده. آدما کنار گوشم فدات شدن، آدمیزادِ زیادهخواهم که حریص میشه. ولی بذار قبل اینکه چشم رو هم بذارم بگم چقدر دلم تنگ شده برات کاری کنم. دلم تنگ شده فکر و ذکرم تو باشی. میخوابم تو فکر تو باشم، بیدار میشم با فکر تو پاشم. من خیلی غصهدار و دلتنگ اربعینم عزیزدلم، اینکه باشم و کاری نکنم ارکان وجودمو میشکنه. امشب که داری شهادتنامه عشاقو امضا میکنی، یه لیست دیگه رو هم تایید کن؛ اذن خادمی امسال ما...
Forwarded from 🔻پیتـوســ 🇮🇷
و جمعه بود، دهمِ محرّمِ سالِ شصتویکم، مابینِ نمازِ ظهر و عصر.
و حسین پنجاهوهشت سال داشت.
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
و حسین پنجاهوهشت سال داشت.
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
آنقدر سکوت بعد واقعه سنگینه که انگار تمام زمان و مکان و آنچه در اونهاست در خلائی فرو میره که فقط خلقت از هم نپاشه. اگر دنیا بعد تو تمام میشد، کی فرصت میداشتیم که با تو آشنا شیم حسین عزیز؟