🔻پیتـوســ 🇮🇷
دسته اول اون دوستیه که حرفش با تو رو، احساسش رو، ناراحتیش از موضوعی رو جای اینکه مستقیما بهت بگه میبره پیش یه دوست دیگهتون اونم وقتی هم فرصت و فضاشو داشته که به خودت بگه هم تو آدم پذیرایی بودی براش. تازه نه تنها صادقانه روایت نکرده حتی احتمالم نداده این…
دسته دوم دوستیه که تو تعیین حد ارتباطش باهات روراست نیست. انقدری که تو بهش اهمیت میدی، براش مهم نیستی و اولویت بهزور دستهچندمش محسوب میشی. حتماً دیدید اینایی که برای همه وقت دارن جز شما و همیشه میگن سرشون شلوغه درحالیکه شاهد وقت گذروندنشون با آدمای دیگهاید. لطفاً به خودتون احترام بذارید و از آدمایی که براشون صرفاً یه جایگزین ردهپایینید فاصله بگیرید. دنبالشون نیفتید چون آدمی که انقدر بالغ نیست تکلیف تو رو با خودش و مدل رابطهتون مشخص کنه، ضربههای شکنندهای میتونه بهتون بزنه.
آیا این به معنای اولویت اول بودن برای همهست؟ معلومه که نه! اصلاً نمیشه با همه در یه حد صمیمی بود، برای همه به یه اندازه وقت گذاشت. طبیعت ارتباط همینه. ولی وقتی تو رابطه با کسی که همیشه اولین نفرته، تو آبنمک خوابونده شدی که اگه پنج نفر قبل تو نشد بیاد سراغ تو، معلومه که این وسط یه چیزی درست نیست دیگه، با خودت صادق باش.
آیا این به معنای اولویت اول بودن برای همهست؟ معلومه که نه! اصلاً نمیشه با همه در یه حد صمیمی بود، برای همه به یه اندازه وقت گذاشت. طبیعت ارتباط همینه. ولی وقتی تو رابطه با کسی که همیشه اولین نفرته، تو آبنمک خوابونده شدی که اگه پنج نفر قبل تو نشد بیاد سراغ تو، معلومه که این وسط یه چیزی درست نیست دیگه، با خودت صادق باش.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[ MusicViral.ir ] – Alnas Ala Don Mamlok Hoseyn az Mohamad Bagher Khaleghi [ MusicViral.ir…
ذخيره گرچه ندارم متاع دنيی و عقبی
همين بس است كه در سينه آرزوى تو دارم...
همين بس است كه در سينه آرزوى تو دارم...
عزیز غریب ما.
دوست ندارم بمیرم درحالیکه برای سوالام جوابی ندارم. و جز پیش تو کجا ببرمشون؟
دوست ندارم بمیرم درحالیکه برای سوالام جوابی ندارم. و جز پیش تو کجا ببرمشون؟
Forwarded from [ متوهّمِ وحده ] (•Mohadese)
عید قربان؟
هرچه جان است به قربان اباعبدالله.
هرچه جان است به قربان اباعبدالله.
تا چنددقیقه پیش شد چهار ساعت که داشتیم درباره حقیقت عالم و راه رسیدن بهش بحث میکردیم و میدونی چی شد عزیز من؟ نشونیتو نداریم که بیایم از تنها کسی که جواب سوالارو میدونه بپرسیم و مطمئن باشیم یه جواب واقعی و درست داریم.
غم بزرگ این روزهام همینه راستش و نگم چقدر میترسم از دستوپا زدن تا آخر عمر تو این بیجوابیها و شاید و انگارها.
غم بزرگ این روزهام همینه راستش و نگم چقدر میترسم از دستوپا زدن تا آخر عمر تو این بیجوابیها و شاید و انگارها.
[ متوهّمِ وحده ]
هرچه جان است به قربان اباعبدالله.
رفت حاجی به طواف حرم و باز آمد
ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم
ما به قربان تو رفتیم و همانجا ماندیم
میدونید که از بین کارهای سفارششده در عید غدیر، بافضیلتتر از اطعام اون هم با بهترین کیفیت وجود نداره. در گروه خدام امینالله قصد داریم سفرهای برای اطعام مهمانان امیرالمؤمنین در عید غدیر پهن کنیم، انگار کنید میزبان خودتونید و به عددی که در توانتون هست مشارکت کنید.
صاحب سفره خود امیرالمؤمنین هستن و انشاءالله نگاه ویژهای به کوچکترین سهمها دارن و هزاران برابر برکتش رو به زندگیهاتون برمیگردونن.
صاحب سفره خود امیرالمؤمنین هستن و انشاءالله نگاه ویژهای به کوچکترین سهمها دارن و هزاران برابر برکتش رو به زندگیهاتون برمیگردونن.
انشاءالله هر کمکی به رنگینتر شدن سفره اطعام امیرالمؤمنین، نجاتبخشتون باشه و به زودی به خاکبوسی حضرتش مشرف شید.
• نوشتن محبوب منه. نه اونقدر که بگم معشوق عاشقکش. نه اونقدر که باهاش سخت و زمخت و مجبوری شم. نه طوری که مدعی باشم. قبلترها بیشتر منو درگیر خودش میکرد. قبلترها قد حوصلهم بلندتر بود. قبلترها آسودهخاطرتر هم به خوانده شدن میرسیدن.
علیایحال آخرین بار که جونم رو گذاشتم برای نوشتن، وقت نگارش مرامنامه موکب شریف امینالله بود. خیلی دستدست کردم که نرم سروقتش و دست آخر با هر کلمهش که اشک ریختم، کلمهی بعدی از پیش اومد و شکل گرفت و پیشکش عزیز قلبم شد.
علیایحال آخرین بار که جونم رو گذاشتم برای نوشتن، وقت نگارش مرامنامه موکب شریف امینالله بود. خیلی دستدست کردم که نرم سروقتش و دست آخر با هر کلمهش که اشک ریختم، کلمهی بعدی از پیش اومد و شکل گرفت و پیشکش عزیز قلبم شد.
• چی شد که امشب ذکر خیر ساحت قلم شد؟ گفتم برای کارهای آینده جمعِ زیر علَم این خیمه بهتر بود متنی مینوشتم، چاپشده بدیم دست مهمانان سفره که ابتر نمونه و بشه پیگیریش کرد ولی وقت نکردم و کار زیاد بود و خسته بودم و الان هم مغزم خوابه و دیگه هم که تعطیله و فلان. گفت اول باید بنویسی و گفتم اول باید دو ساعت بخوابم. خلاصه یاد رزق نوشتن مرامنامه افتادم. خوابآلوده نشستم پای میز و ذهنی که نظام پیدا نمیکنه رو مجبور کردم ایده محوریشو از لابهلای تحلیلای اصول عقایدیم بیرون بکشه. چندوقت پیش که داشتیم درباره گروههای دوستیمون حرف میزدیم گفته بودم آقا اصلاً گفتن «يَدُ اللهِ مَعَ الجَمَاعَة» و خیر تو جمعه و فلان. گشتم و چیز بیشتری برای فراخوانی پیدا نکردم. بدبختوار و فکری از اینکه مگه الان بیداری که چیزی بخونی، دست انداختم و کتابِ نخوندهی جمعها و حاصل جمعها رو از قفسه عین.صاد بیرون کشیدم. پشت جلد با «يَدُ اللهِ مَعَ الجَمَاعَة» شروع شده بود. به فال نیک گرفتم و به نیت تورق تفأل زدم. سرفصلش تو مغزم جرقه زد؛ اساس و بنیاد جمعهای الهی. بند رو خوندم، هر دو رو عکس گرفتم و تبدیل به متن کردم و گفتم تا ننویسمش نمیخوابم.🪄