☫ lumière | نور ☫
پس کِی بریم نجف؟
یا مرتضیٰ، به جانب ما نیز درنگر
این عبد سرسپرده سزاوار ناز نیست...
این عبد سرسپرده سزاوار ناز نیست...
[ متوهّمِ وحده ]
امامِ انسانهای ساکت هم هست. دوستِ خوبِ آدمهایی که بلد نیستن باهاش حرف بزنن هم..
چیزی نداشتم که بگویم
گریستم...
گریستم...
کسی از بچههای ارشد مدیریت منابع انسانی دانشگاه تهران میشناسید؟
https://t.me/BChatBot?start=sc-14261-wLNpshN
https://t.me/BChatBot?start=sc-14261-wLNpshN
مشتری گفت میتونم حضوری خدمت برسم؟
گفتم بله حتماً میتونید حضوری خدمت برس...
چیزه تشریف بیارید.
کاش روزایی که فرسودهام کار نکنم کلا 🤦🏻♀🚶🏻♀
گفتم بله حتماً میتونید حضوری خدمت برس...
چیزه تشریف بیارید.
کاش روزایی که فرسودهام کار نکنم کلا 🤦🏻♀🚶🏻♀
دیشب خیلی به چندسال گذشته فکر کردم. با یادآوری اینکه سال ۴٠٢ روزی ١٧ ساعت و نیمه دوم ۴٠٣ روزی ١٣ ساعت کار میکردم، پر از حیرت شدم.
بعد باز یادم اومد سال ٩٧ صبح از شهرری میرفتم ونک سرکار و ظهر با بیآرتی میومدم ولیعصر و از اونجا پیاده میرفتم دانشگاه و بعد از دوتا کلاس دوباره برمیگشتم ونک سرکار و ٨ شب از اونجا میومدم راهآهن و بعدم شهرری و تا برسم ١٠ شب بود و این هر روز تکرار میشد و تو بسیجم فعالیت میکردم و اصلاً چطوری میتونستم؟ اصلاً چطوری همه اونها منی بودم که الان باید به زور از خونه بیرونم برد؟
خلقت آدمیزاد واقعاً عجیبه. وقتی مجبوری ظرفیتت اندازه ۴ تا مرد جنگی کش میاد که فقط دووم بیاری و ادامه بدی. وگرنه کی بدش میاد زیر باد کولر تا لنگ ظهر بخوابه :)
بعد باز یادم اومد سال ٩٧ صبح از شهرری میرفتم ونک سرکار و ظهر با بیآرتی میومدم ولیعصر و از اونجا پیاده میرفتم دانشگاه و بعد از دوتا کلاس دوباره برمیگشتم ونک سرکار و ٨ شب از اونجا میومدم راهآهن و بعدم شهرری و تا برسم ١٠ شب بود و این هر روز تکرار میشد و تو بسیجم فعالیت میکردم و اصلاً چطوری میتونستم؟ اصلاً چطوری همه اونها منی بودم که الان باید به زور از خونه بیرونم برد؟
خلقت آدمیزاد واقعاً عجیبه. وقتی مجبوری ظرفیتت اندازه ۴ تا مرد جنگی کش میاد که فقط دووم بیاری و ادامه بدی. وگرنه کی بدش میاد زیر باد کولر تا لنگ ظهر بخوابه :)
از ریشهها نمیشه برید. دهها نفر تو جای خودشون انتخابهای غلط و درستی کردن که تو الان تو این نقطه از این مسیری.
امروز با زهرا از نازیآباد تا خونه مامانبزرگ آرومآروم پیاده رفتیم و به جریان و جنبوجوش تمومنشدنی و رو دور تند آدما نگاه کردیم و گپ زدیم. از جلوی مغازهها و فستفودیا و رستورانا که رد میشدیم (سر نازیآباد برای خودش یک قطب اقتصاد خوراکیه، لوتوس مالم که اون وسط علم کردن دیگه سگ صاحبشو نمیشناسه :) گفتم قبلا فکر میکردم خیلی هیجانانگیزه که هی بری کافه و رستورانگردی و هی چیزای مختلف جاهای مختلفو امتحان کنی، خیلی هم پست تو اینستا سیو کرده بودم، راستش واقعاً هم غذا خوردن کیف میده و باحاله و شاید چون پول این سبک زندگی مصرفزده رو ندارم (خوشبختانه) اینجوری فکر میکنم ولی الان که نگاه میکنم عمیقاً بهم لذت نمیده. این کاملا از جنس ترشح دوپامینه، عین اسکرول کردن و سیریناپذیره. و واسه اینجای زندگیم فکر میکنم حتی اگه پولشو داشته باشم هم علاقه ندارم بریزم تو حلق کسایی که از لذت آنی من سود میکنن. قرارم نیست اون پول رو نگهش دارما، ولی میلم به ترشح سروتونینه، دوست دارم لذت پایدار داشته باشم. دوست دارم ارزش افزودهی رضایت درونی از خود و اینکه همه چی جای درستش قرار گرفته برام داشته باشه، دوست دارم با آدمایی که حال خوبشون برام مهمه و حال خوبم براشون مهمه وقت بگذرونم، دوست دارم طبیعتو بیشتر لمس کنم، وقتی حتی از دیدن حرکت آهستهی یه سورتمه ریلی وسط جنگلای شمال پر از حس زندگی میشم چرا نرم و تجربهش نکنم؟ لغت مصرفزدگی خیلی کلیشه شده ولی واقعیت اینه تهش احساس بیهودگی و خب حالا که چی ولت نمیکنه. الان از اینکه میشینیم با دوستام برنامهی پیکنیک میچینم و صبح زود با ذوق از جام پا میشم، برنامه سفر میچینم و چندروز جوری خوش میگذرونم که انگار آخرین روزای عمرمه، برای رفتن به جاهایی که حالمو خوب میکنه مثل زیارت و طبیعت برنامه میریزم و فکر میکنم و پول کنار میذارم، خیلی احساس زندگی میکنم. نمیدونم که چرا دلم خواست بنویسمش ولی امیدوارم شما هم به تله دوپامین زیادی نیفتاده باشین.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
پیکنیک صبحانه با دوست تا ابد >>>>>
قانون دوم. چای فراوان و لیوان شیشهای.