🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
یه سری مرد دقیقا پشت ما صف بسته بودن تو سایه و هرچی راهنمای مصلی بهشون می‌گفت اینجا صف خانوماس مگه نمی‌بینید جلوتون خانم ایستاده، خب نمازتون درست نیست، به خرجشون نرفت و تا آخرم پشت ما بودن و به هیچ جام وصل نبودن و همون‌جا نماز خوندن :)))
بعد یه دوست قدیمی رندوم که بعد ازدواج با همه ما قطع رابطه کرد و یهو موقع رفتن، نمی‌دونم از کجا تو صف منو دید و اومد پیشم، برگشته می‌گه تو ضرر می‌کنی ازدواج نمی‌کنی. صف آقایونو بهش نشون دادم و می‌گم دقیقا کجاش ضرره؟ 🙄
دعای سال تحویلو تو جام خوندم و به مامانینا زنگ زدم و باز خوابیدم. برای افطار بیدار شدم، داشتم به خونه زندگیم نگاه می‌کردم که یک‌باره چشمم به پاجوش خیلی کوچیک گلدون زاموفیلیا افتاد. با ذوق و خنده گفتم سلام بچه، خوش اومدی. بعد بزرگ‌تر که می‌شد فکر می‌کردم چقدر به‌موقع بود. این گلدون سال‌هاست با منه. روزهایی زرد و خشک شدن تک‌تک شاخه‌هاش رو با چشم دیدم و با غصه جداشون کردم. انگار گیاه مریض شده بود. خاکشو عوض کردم و باز از بین رفتنشو تماشا کردم. ولی سبزی بی‌جون همون چهارتا شاخه می‌گفت هنوز زنده‌س. شاید حالش باز خوب شه. خاک روی برگاشو آروم و با نوازش می‌گرفتم و بهش می‌رسیدم. فکر کردم چقدر شبیه یک سال و نیم آخر خودمه که با جون کندن ادامه دادم وقتی امید سخت‌ترین چیزی بود که دستم بهش می‌رسید. با همه بی‌رمقی ادامه دادم چون اگه ادامه نمی‌دادم کامل از پا درمیومدم. هرچی توم می‌خشکیدو جدا می‌کردم با یه احتمال ضعیف که باز سبز می‌شم. و تو یک ماه آخر سال، زندگیم از بیخ تغییر کرد. دیشب از سفر برگشتم و دیدم برگای سبز و جوون و امیدوارش بیرون اومدن. حالا این پاجوش کوچیک خودمم که همه توانمو جمع کردم برای زندگی کردن و سبز شدن.🌱✨
وقتی با دوستاتی و انقدر خوش می‌گذره که جز برای ثبت لحظات گوشی دست نمی‌گیری، خیلی چیز جذاب و باحالیه.
برای بار هزارم صدای استغاثهٔ امام مسجد غزه رو گوش می‌دم و می‌پرسم یعنی اینم نباید اون نقطه‌ای از زمان باشه که آدما ندای أنا المهدی رو می‌شنون...؟
رفقا من دنبال یه شرکت حرفه‌ای هستم که به‌صورت متمرکز و فشرده یه دوره کارآموزی منابع انسانی بگذرونم. اگر سراغ دارید برام بفرستید لطفاً 🍃

https://t.me/BChatBot?start=sc-14261-wLNpshN
🔻پیتـوســ 🇮🇷
وَلَا تَخَافِي وَلَا تَحْزَنِي
امشب موسی رو دیدم و موقعی که خدا به مادر موسی می‌گفت "نترس" به یاد آوردم که چقدر همیشه با این آیه اشک ریختم. تو تاریکی سینما هم.
نمی‌تونی از رنج‌هات با همه حرف بزنی. اصلاً ایده‌ای ندارم که حرف زدن درباره سهمت از رنج کار درستیه یا نه. فقط می‌دونم رنج آدم مال خودشه. نه از کسی بیشتره نه کمتر. مال خودشه و قدر وجودش. تنها کاری که باید کرد اینه که بپذیریش و در آغوش بگیریش. البته که این تنها کار، ممکنه به قدر ٢٧سال عمرت طول بکشه...
اشک شو
اما نه تو غم؛
تو اوج خنده...
دیشب دلم هوای اربعینو کرد و ترسیدم.
فهمیدم دلتنگی و حال خوف و رجا شروع شده.
پس خوش‌به‌حال من و مبارک‌غمی که تو در دلم نهادی حبیب قلب کوچکم.
ماجآن
بگذارید مرا با حبیب من تا هرچه خواهد کند
بسوزان هر طریقی می‌پسندی
که آتش از تو و خاکستر از من...
[دلم می‌خواد زندگی کنم.]
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[دلم می‌خواد زندگی کنم.]
این جمله‌ایه که دو ماهه می‌گم و بهش فکر می‌کنم. و چالش بزرگم تو همه این ساعت‌هایی که از خلوت و سکوت سهم می‌برم فکر کردن به این سواله که مگه تو این ٢٧سال چیکار می‌کردی؟ نمی‌دونم راستش. انگار فقط می‌دوییدم که برسم به چیزی که حتی نمی‌دونم دقیقا چیه! حالا که کار سختو انجام دادم و پای تصمیمم ایستادم و نقل محافل خاله‌زنکای فامیل شدنو به جون خریدم، حالا که سرعتمو کم کردم، بیشتر می‌تونم به گذشته نگاه و فکر کنم، بهتر ارزیابیش کنم و مسیر پیش رومو تصور کنم، برام شبیه مزه‌مزه کردن طعم زیستنه. معنی لذت از مسیرو تازه دارم درک می‌کنم. از یه طرف غممه که اجبارهای زندگی نمی‌ذاشتن بفهمم زندگی کردن چجوریه، از یه طرف رضایتی که حالا از پس پذیرفتن رنج‌هام حس می‌کنم، هیچوقت تجربه نکرده بودم. چراهای گذشته تموم شدن و چطورهای روبه‌رو شروع شدن. دوست دارم تمام ظرفیت مغزم صرف ساختن چیزی بشه که همیشه جایی در من زنده بود و لای جون کندنا و دوندگیا فراموش شد.
خیلی دارم باهاش گریه می‌کنم. خود زندگیه💔
#نارنگی ✨
مصارع العشاق ☫
بخونیم
یه لحظه به این فکر کن وقتی کارت تو این دنیا تموم شه خانواده‌ای داری که برات قرآن پخش می‌کنن، نماز و فاتحه می‌خونن، خیرات می‌دن و احسان می‌فرستن. جای شکر نداره؟
فکر کنم بعد شش سال، این اولین ساله که اردیبهشت باز ماه محبوبمه.
زندگی از خرِ پیچیدگی پایین نمیاد.