🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
برای مصاحبه رفتم یه جایی که فقط پول داشتن، عقل و شعور و دانش و تخصص هیچ. منم نداشتن همه اینارو به روشون آوردم و اومدم بیرون.😕
صاحب و سایه سرمون قدم به این دنیا گذاشتن.
عیدتون مبارک. ✨🍃
سرود ( امشب لبالب می شود دخل همه خمارها )
حاج محمود کریمی
داشتم یک دل و آن هم به تو کردم تقدیم
دل ندارم که دهم من به دل‌آرای دگر...✨

-١١٩١-
واقعاً معتقدم باید بابت تجربه‌های بسیار بد سفر شعبانمون به عتبات (کاش نبودم که روزی بخوام تجربه بد رو کنار سفر عتبات بذارم :) که رو اعتبار چند تن از ادمینای مذهبی و معروف تلگرام رقم خورد، افشاگری کنم. وقتی وقاحت بی‌حد عوامل تبلیغ‌کننده و ادمین اصلی و مدیر بی‌وجدان کاروان و قصدشون واسه ادامه فعالیت، اونم بدون ذره‌ای تجربه و کاربلدی رو می‌بینم، بیشتر به خودم واجب می‌دونم که ملاحظاتمو بذارم کنار و علنی بیام تمام ماجرا رو از اول تا همین الان واسه همه رو کنم که آدم دیگه‌ای گول این گوگولیای شارلاتانو نخوره.
یعنی تو ببین اقرار به اشتباه و یه عذرخواهی ساده، چقدر برای فرزندان آدم سخته.
رعایت انصاف و تقوا تو این بحثا واقعاً سخته. وقتی آدمای دیگه‌ای میان وسط که هرکس برداشت خاص خودشو داره، ممکنه علایق و انگیزه‌های شخصی خودشو داشته باشه که ازش اطلاعی نداریم، سخت‌ترم می‌شه.
هدف ما فقط و فقط پذیرش مسئولیت نقشی که در اعتبار دادن به یک کاروان فاقد صلاحیت داشتن و عذرخواهی عمومی برای جبران نقششون در این تجربه بود برای همینم از ابتدا تو کانال‌های خودمون عمومی نکردیم ماجرا رو. چند مرتبه اقدام کردیم و در نهایت محقق شد. کاش همون بار اول که مسئله تا همین حد هم عمومی نشده بود رقم می‌خورد.
به‌هرحال هیچ‌کدوم علاقه نداریم کش پیدا کنه و آبروی آدما ناخواسته هدف گرفته بشه. حوصله جنجال‌های مجازی و نقل محافل شدن رو هم نداریم و اخلاقی نمی‌دونیمش.
امیدوارم آدما درباره کاری که مربوط به اسماء مقدس معصومینه دقیق و حساس باشن و تو خاطر هیچ‌کس از سفر عتبات جز خوشی نباشه.
خدا عاقبت همه‌مونو به خیر کنه.🍃✨
وای مرد تو مگه امیر قطر نیستی؟ چرا شلوار پات نیست؟ این دمپاییا چیه دیگه؟ (الان می‌بینی صندلاش دو میلیارده :)))

https://t.me/snntv/362896?single
-جبران نمی‌شوی-
الله کریم...
[مرگ برای من زندگی است.]
-سیدنا الشهید-
من هیچ کوه ندیده بودم
که این چنین بر سر دست‌ها برود.
Forwarded from 🚩|در فلق بود| (زهرا)
برای آقای جاودان حمد شفا بخونیم.
من سال‌هاست که با فلسفه رجعت مشکل دارم و هیچوقت نشد بشینم با یه عالم یا آدم آگاه حلش کنم.
دیشب بعد همه این سال‌ها به تنها چیزی که امید داشتم رجعت بود :)
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
و عباس ابن علی بانگ زد: «دستت بریده باد! چه بدامانی است این‌که آوردی، ای دشمنِ خدا! آیا می‌گویی برادر و سرورِ خود، حسین ابن فاطمه، را رها کنیم و به زینهارِ لعینان و لعین‌زادگان درآییم؟ ما را امانِ خدا از امانِ ابن سمیّه بهتر.»
مرگ بر خرده‌ریزهایی که جمع کردنشون هیچوقت تمام نمی‌شه.
خونه رو چیدم، تابلوهارو زدم و تموم شد. حالا جای قاب عکسی که روی دیوار خالی گذاشتم خیلی آزارم می‌ده 💔
ماجآن تو کانالش سؤال منحصربه‌فردی پرسیده.
بیدار شدم. نیم ساعت به سقف زل زدم تا لود شم. گوشی رو از سایلنت درآوردم. اومدم بیرون از اتاق و پذیرایی غرق نورو دیدم و به نور سلام کردم. بین تخم‌مرغ و نودل اولی رو انتخاب کردم، نهار خوردم و ظرفاشو شستم. نگاه کردم به کارهای باقی‌مونده که تصمیم بگیرم از کجا شروع کنم. مستأجرای قبلی بسیار چرک بودن. دستکش دستم کردم و با اسکاچ زبر سرامیکای پشت گازو سابیدم، روی هودو سابیدم. زمین زیر کابینتارو سابیدم و آخر سر دستمالو نگاه کردم و گفتم حتی دلم نمیاد با بقیه دستمالا بندازمت ماشین. تو دیگه واقعا قابل استفاده نیستی و انداختمش دور. گوشیمو زدم به شارژ. چندتا لگن چیدم روی اوپن. دونه‌دونه ادویه‌ها و محتویات شیشه‌هارو خالی کردم تو پیاله‌ها و ظرف‌های خالی رو چیدم تو لگن‌ها. بعد روشون تاید ریختم و آب داغو باز کردم تا خوب خیس بخورن که وقتی می‌رم بشورمشون صدای تمیزی بدن. لباسارو از ماشین درآوردم و نم‌گیر و دستمال‌ها و دستگیره‌هارو ریختم تو ماشین و چک کردم شلنگ ماشین آب می‌ده یا نه. به چرخش و تمیز شدنشون نگاه کردم. گوشی رو برداشتم و دیدم همه اینا فقط دو ساعت طول کشیده. این نظم و رسیدگی و حساب کتاب، اینکه هر چیز سر جای خودش باشه، همه چیزی بود که همیشه می‌خواستم و الان دارمش حتی اگه فعلا حال نداشته باشم برم بیرون پیاز بخرم که غذا درست کنم.✨
دیشب حرم آقام ابالفضل بودم بعد رفتم مشهد.
چه خواب شیرینی بود. ✨
🔻پیتـوســ 🇮🇷
دیشب حرم آقام ابالفضل بودم
داشتن گنبدو درست می‌کردن. بعد بالای حرمش باز بود. من از بالا نگاه می‌کردم ضریح و آدمای دورشو می‌دیدم. انگار تو کارگاه مرمت بودم. به اون آقاهه‌ی تو خواب گفتم من وضو گرفتم می‌شه دست بزنم؟ گفت استغفرالله دختر (انگار که مثلا این چه حرفیه)، بیا جلو. و بعد بهم یه سنگ داد که خیلی قشنگ و خوش‌رنگ بود. نمی‌تونم بگم دقیقا چه رنگی بود. و گفت این مال خودت :)))
هی خوابمو برای خودم تکرار کردم که یادم بمونه، و از وقتی بیدار شدم حالم اینه:
«به خواب دوش چنان دیدمی که زلفینش
گرفته بودم و دستم هنوز غالیه‌بوست»...