تقریباً هر روز صبح که بیدار میشم میگم دیگه نمیتونم و دست کم دو ساعت تقلا میکنم و با خودم کلنجار میرم که چرا میتونی، چیزی نمونده، بالاخره میخوای بسازیش. و بلند میشم. سخت کار میکنم. به از دست دادنهام فکر میکنم و میگم اشکال نداره، امیدوار باش چیزی که به دست میاری به همهش بیارزه. بخش زیادی از این روزهام، صرف جراحی زندگیم میشه. ساختن از اینجا به بعدش من رو وادار به ادامه میکنه. دیزاینهای آبی پینترست رو زیرورو میکنم و کنارش سبزهاش رو برای زهرا میفرستم. فکر میکنم شاید نشه همین اول با این پول و قیمتهای ترسناک، اونچیزی رو پیدا کنم که دلم میخواد، ولی آرومآروم میشه حتماً. وقتی یازده سال پیش شروع کردم، زیر صفر بودم. دارم به هر ترتیبی ادامه میدم تا بتونم زندگی کنم. همین.
خبر کوتاه بود: جمعآوری مهر و پرچم از حرم حضرت رقیه!
گیرم مُهرهای حرمهامون رو جمع کردید، با مِهر اهل بیت تو دلهامون چه میکنید؟
گیرم اسماء مبارکشون رو جمع کردید، با اسم علی در اذانمون چه میکنید؟
خدای علی روتون رو سیاه کنه که از بدبختی به نسل معاویه بودنتون افتخار میکنید.
گیرم مُهرهای حرمهامون رو جمع کردید، با مِهر اهل بیت تو دلهامون چه میکنید؟
گیرم اسماء مبارکشون رو جمع کردید، با اسم علی در اذانمون چه میکنید؟
خدای علی روتون رو سیاه کنه که از بدبختی به نسل معاویه بودنتون افتخار میکنید.
بعد سه روز استراحت و خستگی درکردن، آماده بودم یه هفته طوفانی رو شروع کنم. خب خیلی طوفانی شروع کردم و خواب موندم :)))))
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اولین برف پاییزی حرم
حرم برف که میاد دلم میخواد اونجا باشم. خیلی زیبا و خیالانگیزه. همیشه یاد اون خواب میفتم. هنوز با همه جزئیات جلو چشمامه...
دلم برات تنگ شده آقاعلیموسیالرضا جان🍃
دلم برات تنگ شده آقاعلیموسیالرضا جان🍃
امروز شیرینی خریدم برای همکارای محل کار جدیدم. برای اینکه بالاخره بعد از یکسال دوندگی (خاک بر سر سیستم قضایی کشور که ظالم پاشو میندازه رو پاش و مظلوم باید دنبال حقش بدوعه) پولم اومد به حسابم.
فردا کارای مدرسه رو جمع میکنم و تحویل میدم و با بغض و دلتنگی از بچهها خداحافظی میکنم.
فکر میکنم فاصله غم و شادی خیلی کمه. امروز رو به خوشی میگذرونی و فردا غم چشمبهراهته.
چرا امروز زهرمارم نشد؟ خب دیگه از حوصلهم خارجه. تن سپردم به جبر. خودم که نخواستم، شرایط مجبورم کرد و من چارهای جز پذیرش نداشتم.
پس امروز مهمان زودگذر خوشیام و فردا غمو با مهربانی به آغوش میکشم. که دنیا همینه.
فردا کارای مدرسه رو جمع میکنم و تحویل میدم و با بغض و دلتنگی از بچهها خداحافظی میکنم.
فکر میکنم فاصله غم و شادی خیلی کمه. امروز رو به خوشی میگذرونی و فردا غم چشمبهراهته.
چرا امروز زهرمارم نشد؟ خب دیگه از حوصلهم خارجه. تن سپردم به جبر. خودم که نخواستم، شرایط مجبورم کرد و من چارهای جز پذیرش نداشتم.
پس امروز مهمان زودگذر خوشیام و فردا غمو با مهربانی به آغوش میکشم. که دنیا همینه.
امروز روشن بود. برای روز خداحافظی رسمی با جایی که انقدر حالم توش خوب بود، زیادی هم روشن بود. امروز غمو به آغوش کشیدم و قبول کردم که تلخه و ناراحتکننده که نخواد برای نشون دادن خودش سوار هرچیزی و احساسی بشه که دارم یا میتونم داشته باشم. پس با بچهها آواز خوندیم. خوردیم و خندیدیم. از سرما یخ زدیم. تجربه کردیم. و در پایان با دل و خاطره خوش خداحافظی کردیم.
[پایان آذر دشوار - آب و آینه]✨
[پایان آذر دشوار - آب و آینه]✨
اصلاً هیچ ایدهای ندارم با طوفانهای یکی پس از دیگری چه باید کنم؟
خوشبین بودم و امیدوار یا احمق که فکر کردم میتونم یه نفس آسوده بکشم؟
همه چیز دود شد رفت هوا و من بین زمین و آسمون معلق شدم باز تا کی یه نخ نازک دیگه پیدا کنم که بهش چنگ بندازم.
خوشبین بودم و امیدوار یا احمق که فکر کردم میتونم یه نفس آسوده بکشم؟
همه چیز دود شد رفت هوا و من بین زمین و آسمون معلق شدم باز تا کی یه نخ نازک دیگه پیدا کنم که بهش چنگ بندازم.
راستش مشکل از باورهای ماست، نه که ندونم و یهو بهش رسیده باشما، میدونم و یادم میره، میدونیم و یادمون میره. دنبال نخ نازکی برای چنگ زدن میگردی ولی حبل محکمی که همیشه کنارت بوده رو نمیبینی؟ نمیبینی هیچوقت از تو دست نکشید؟ یادت نمیاد هربار که امیدهای کوچیکت دونه دونه خاموش شدن و کار به جاهای باریک کشید، خودشو نشون داد و همه وجودت غرق نور شد؟ چه مرگته که هی یادت میره حسینو داری؟ دیگه باید چیکار کنه که باور کنی اون که هیچوقت تنهات نذاشته از این به بعدم نمیذاره؟
پس وقتی زور ناامیدیها زیاد میشه
تکرار میکنیم:
نجاتدهنده اینجاست...
[این قاب رو دیروز بعد از اینکه فهمیدم همه چیز به شکلی غیرمنتظره زیرورو شده، هدیه گرفتم. نام زیبا و مبارک حبیبنا امام حسین علیهالسّلام که از مشهد اومده. انگار بگن چیزی برای نگرانی وجود نداره. من هستم.]
پس وقتی زور ناامیدیها زیاد میشه
تکرار میکنیم:
نجاتدهنده اینجاست...
[این قاب رو دیروز بعد از اینکه فهمیدم همه چیز به شکلی غیرمنتظره زیرورو شده، هدیه گرفتم. نام زیبا و مبارک حبیبنا امام حسین علیهالسّلام که از مشهد اومده. انگار بگن چیزی برای نگرانی وجود نداره. من هستم.]
دیروز حوصله نداشتم مثل کل هفتهای که گذشت. پاشدم اتاق و وسایلامو جمعوجور و خاک گلهارو عوض کردم. داشتن خراب میشدن. بعد همین من میگم چقدر دلم میخواد از همه مسئولیتهام انصراف بدم. آخه تو که نمیتونی از مسئولیت مراقبت از چهار تا گلدون انصراف بدی :)))
فکر اینکه آرومآروم باید دوباره همه چیزو بکنم تو کارتن و اسبابکشی کنم پیرم میکنه. درحالیکه هنوز پولم جور نشده و براش فکری به ذهنم نمیرسه. هنوز یه خونه هم نرفتم ببینم و البته که ایدهای ندارم.
شنبه که جلسه داشتیم یه صدی که همون موقع یکی از مهمانها بهشون عیدی داده بودن رو بهم هدیه دادن و گذاشتم لای دفتر کارم. دوشنبه از تغییر یکباره مدیرعامل تو شوک و بهت فرو رفتیم. چهارشنبه مدیرم گفت عه یه صدتومنی تو دفترت میبینم. من یهو با یادآوریش نتونستم جلوی اشکامو بگیرم. پشتمو کردم و اشکامو پاک کردم و گفتم تاب بیاحترامی به آدمای خیلی محترمو ندارم. خیلی حالم بد میشه. برگشتم و دیدم چشمای مدیرمم پر شده...
آدم به بعضیا بر میخوره که حیرت میکنه تو این زمونه چطور اینقدر خوب و بزرگوار و سلیمالنفسن. حاجآقا از این آدماست. خوشبهحال من که برای مدت کوتاهی شناختمش و باهاش کار کردم و وای بر مجموعهای که همچین گوهری رو اینجوری از دست میده 🍂
آدم به بعضیا بر میخوره که حیرت میکنه تو این زمونه چطور اینقدر خوب و بزرگوار و سلیمالنفسن. حاجآقا از این آدماست. خوشبهحال من که برای مدت کوتاهی شناختمش و باهاش کار کردم و وای بر مجموعهای که همچین گوهری رو اینجوری از دست میده 🍂
امشب طی صحبتی یک دور سریع زندگی پرپیچوخمم رو برای دوستی تعریف کردم. به تو رسیدم. به حضورت در زندگیم. به اینکه چطور هوام رو داشتی.
یاد مرگ پیام افتادم. خیلی وقته سر خاکش نرفتم ولی هنوز قلبم با یادآوری از دست دادن عزیزم فشرده میشه. یادم افتاد که برای اولین بار غیر خودت چیزی ازت خواستم. خواستم بیای و مطمئن بودم میای و وقتی مرد بهتزده پرسیدم چرا؟ یادمه انقدر اطمینان داشتم که تو همه چیو درست میکنی که حتی وقتی میذاشتنش تو قبر منتظر بودم برگرده. یادم اومد که تو واقعاً اومده بودی. تو هواشو داشتی همونجور که اطمینان داشتم. تو دست از حمایتم برنداشتی و یادم اومد اتفاقا بعد پیام من بیشتر از قبل بهت اطمینان پیدا کردم. یادگرفتم از خودخواهیمه که میخوام اونجوری که من میلمه هوامو داشته باشی ولی تو همیشه برنامه بهتر و متفاوتتری داری. یادم اومد همیشه هر طرف زندگیمو که نگاه کردم تو بودی و خودتو نشون دادی.
یادم اومد وقتایی که از بیچارگی قایم میشدم تو پیدام میکردی. خیلی زشته که بگم دلم میخواد قایم بشم و لذت اطمینان به اینکه تو باز پیدام میکنی رو از نو بچشم؟
خلاصه که بدجوری دوستت دارم آقای اباعبدالله...
حتم دارم خدا هرکیو خیلی دوست داره دچار تو میکنه که باارزشترین چیزو داشته باشه. از فکر اینکه خدا دوستم داره هم قلقلکم میاد :)
یاد مرگ پیام افتادم. خیلی وقته سر خاکش نرفتم ولی هنوز قلبم با یادآوری از دست دادن عزیزم فشرده میشه. یادم افتاد که برای اولین بار غیر خودت چیزی ازت خواستم. خواستم بیای و مطمئن بودم میای و وقتی مرد بهتزده پرسیدم چرا؟ یادمه انقدر اطمینان داشتم که تو همه چیو درست میکنی که حتی وقتی میذاشتنش تو قبر منتظر بودم برگرده. یادم اومد که تو واقعاً اومده بودی. تو هواشو داشتی همونجور که اطمینان داشتم. تو دست از حمایتم برنداشتی و یادم اومد اتفاقا بعد پیام من بیشتر از قبل بهت اطمینان پیدا کردم. یادگرفتم از خودخواهیمه که میخوام اونجوری که من میلمه هوامو داشته باشی ولی تو همیشه برنامه بهتر و متفاوتتری داری. یادم اومد همیشه هر طرف زندگیمو که نگاه کردم تو بودی و خودتو نشون دادی.
یادم اومد وقتایی که از بیچارگی قایم میشدم تو پیدام میکردی. خیلی زشته که بگم دلم میخواد قایم بشم و لذت اطمینان به اینکه تو باز پیدام میکنی رو از نو بچشم؟
خلاصه که بدجوری دوستت دارم آقای اباعبدالله...
حتم دارم خدا هرکیو خیلی دوست داره دچار تو میکنه که باارزشترین چیزو داشته باشه. از فکر اینکه خدا دوستم داره هم قلقلکم میاد :)
On the Nature of Daylight
Max Richter
تو اشتباه نبودی...
حالا خیلی وقته که آخرش ایستادم و میدونم چی میشه و از اینجا میگم اگه هزار بار برگردم و تهشو بدونم، باز با اطمینان انتخابت میکنم چون تو اشتباه نبودی.
حالا خیلی وقته که آخرش ایستادم و میدونم چی میشه و از اینجا میگم اگه هزار بار برگردم و تهشو بدونم، باز با اطمینان انتخابت میکنم چون تو اشتباه نبودی.
در توضیح قطعه نوشته بود که «آهنگ محیط تاریکی دارد، نشانه چندانی از امید در آن نمیبینیم، مگر احساسی شبیه به دستوپازدن و مبارزه در تاریکی و تلاش برای رسیدن به روزنهای از نور که با لحظهای فراموشی و کنار آمدن با خودمان رقم میخورد، ولی زیبایی و آرامشی در کل آهنگ وجود دارد که پس از پایان آن بر شما تاثیر میگذارد و کمی احساس سبکی میکنید.»
استاد علوی تهرانی
دستورالعمل برای توبه از گناهان
شاید اینجا کسی مثل من نیازمند توبه باشد.