🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
🔻پیتـوســ 🇮🇷
نمی‌شد یکم باهام راه بیای؟
آدم گاهی سؤالی می‌پرسه که جوابشو می‌دونه ولی سیستمی که خلق کردی این‌جوریه که هربار امید حماقت‌باری داره نتیجه متفاوت باشه. مهره‌هام داره از هم باز می‌شه واسه فشار کوه‌هایی که رو شونه‌م گذاشتی و کوتاه نمیای که یکم سبکش کنی و می‌پرسم آخه چی می‌بینی که داری بیشترش می‌کنی وقتی تن و روحم دیگه فرسوده‌تر از اونه که بتونم جابه‌جاشون کنم و کمرم راست باشه و لبخند بزنم انگار که درد نداره. دیشب سومین شبی بود که با قرص خوابیدم و انقدر خوابیدن و خاموش شدن صداهای سرم جالب بود که کاش می‌شد ندونم اگه همه رو بخورم چی می‌شه. هر روزی که بیدار می‌شم می‌گم اشکالی نداره تلاش کن، امیدت رو حفظ کن و مثل بازی Die Again هی زیر پام خالی می‌شه، هی می‌خورم تو دیوار، هی یه چیز رو سرم فرود میاد و من فردا صبح باز امید دارم و نمی‌دونم چرا؟ رنج امید داشتن و کوبیده شدن خیلی بیشتره. متنفرم از اینکه دارم بلندبلند بهت غر می‌زنم چون رابطه‌مون مثل قبل نیست. من اصلاً فرصت نمی‌کنم به حکمتت فکر کنم و شکرگزار باشم. فقط همش حالم بده که همش دارم دنبال نور می‌گردم و هی ازم دورتر می‌شه یا من هی کورتر می‌شم یا سیاهی هی بیشتر احاطه‌م می‌کنه. خیلی وضعیت ترسناکیه و خیلی می‌ترسم وقتی دووم پنجشنبه‌ای که کنار آدم‌های آشنا و امن و روضه‌ی درد و پای عکس سید نصرالله، اشک ریختم انقدر کم بود. کنار همه اینا بذار خجالت از ناتوانیم رو تو اوضاع جهانت که می‌گم من غم چه می‌فهمم چیه؟ کنار همه اینا بذار رنج تنها به دوش کشیدن همه این فشارهای بزرگ‌تر از قد و قواره‌مو. کنار همه اینا ببین که هیچکسو ندارم و تو رو سخت می‌بینم. آنقدر رنجورم که از خودم بیزارم. جایی برای یکم نفس کشیدن می‌خوام و سراغ دارم و دستم ازش کوتاهه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح امروز، دیدن خانواده‌ای لبنانی تو مترو، این ویدئو رو یادم آورد. همون موقع بارها باهاش گریه کردم. خیلی باشکوه و استعاری بود. آدم‌هایی که دست و چشم‌هاشون رو از دست دادن و اینطور با مقتداشون که دست‌ها و چشم‌هاش و وجودش رو فدا کرد عاشقانه نجوا می‌کنن. به خانواده نگاه کردم و آروم اشک ریختم.
عزیز من، سال‌هاست پناهنده دست‌های توام. این روزها که مرتب زمین می‌خورم به دست‌هات بیشتر از همیشه نیاز دارم...
عباسُ یا سندي💔
اخبار تخلیه نبل و الزهرا رو که دیدم خیلی برام تلخ بود. بعد چهارسال محاصره، چقدر شهید دادیم اونجا که حصر شکست...
امروز دفترش رو باز کردم و دیدم خانواده یادداشتم رو ندیده (چون خیلی پیگیر و آگاهن، حتی احتمال بی‌توجهی نمی‌دم). صندلی رو گذاشتم کنار میزش و ازش توجه گرفتم و براش توضیح دادم و هر مرحله با تکرار "آروم‌تر" و "فشار کمتر" و "مراقب باش خیلی از خط بیرون نزنی" هدایتش کردم. فرای توقعم انجام داد و جلو اومد و حیرت‌زده شدم. قسمت بالای رنگ قرمز رو خودم براش به‌عنوان الگو سایه روشن زده بودم. و می‌بینید که تفاوت مشهودی به چشم نمیاد. خیلی دوست ندارم مدام در مقایسه باشم ولی نمی‌تونم نادیده بگیرم ٧٠درصد بچه‌های دیگه‌ بعد از دو جلسه تمرین، به فهم درست سایه‌روشن رسیدن و هنوز در رنگ‌آمیزی چالش زیادی داریم و این گلم در یک جلسه فقط با تسهیلگری تونست به خوبی از پس فهم و اجراش بربیاد. نقاشیش رو ندیدید حالا :)
قصه به اونجا رسید که برای مردی که در خیبر رو
از جا کنده، تابوتش سنگین بود.🍂
Hanway𓂆
.#به_راستی_چرا زن اصرار دارد در جامعه باشد
من کاری به صحبت‌های مطرح‌شده و موضع‌گیری‌ها ندارم. موضعم به هر حرف غیردقیق و سلیقه‌ای از سیره اهل‌بیت علیهم‌السّلام رو امروز تو استوری اینستام گفتم.
حرفم اینه که زن شاید قرار نباشه سنگی جابه‌جا کنه که البته اینم دقیق نیست و یک‌سویه‌ست و با وضع اقتصادی حال حاضر زنی که سرپرست خانوار نیست هم مجبوره کار کنه، ولی همه این‌ها رو در کانسپت "پاسخ" می‌شه فهمید.
مواجهه اینطوری با اصرار زن به حضور در جامعه ساده‌انگارانه‌ست اگر یک تاریخ سرکوب و تعریف مردانه از نقش زن رو نادیده بگیریم.
حالا آیا این بدیل مردانه نیست؟ بله هست ولی هوشمندانه هم هست چون نیروی کار ارزان با بهره‌وری بالا رو در اختیار بازار قرار داده و از اون طرف حس سرکوب رو در زن‌ها کمتر کرده و احساس آزادی‌شون رو بالا برده. شاید من به این آزادی بگم کاذب چون قیدهای عمیق و بندهای ضخیمش رو می‌بینم ولی نمی‌تونم منکر احساس کمرنگ شدن خشونت‌ها و قیدهای خشن مردانه بشم. می‌گم احساس چون ممکنه واقعی نباشه؛ یعنی من اگر مردی سرش به تنش بیارزه و آدم باشه احتمالاً موافقم موقعیت اجتماعیم رو که طی سال‌ها ساختم کنار بذارم و مرد تأمین مالی رو به‌عهده بگیره ولی تو خیابون راه برو و از دخترها و زن‌ها بپرس، اصلاً تیکه اول حرفت رو نمی‌شنون یا باور ندارن و ترجیح می‌دن تحت هر شرایطی حتی تجرد دائم یا بهره‌کشی همسر از اون‌ها به‌عنوان وظیفه (نه مشارکت حمایتی و همدلانه) در تأمین مخارج، دستشون تو جیب خودشون باشه و مستقل باشن.
جامعه آسیب دیده، خانواده آسیب دیده، زن‌ها و مردها و بچه‌ها آسیب دیدن، ارزش‌ها آسیب دیدن. از اول این مسیر هم قرار بوده آسیب ببینن ولی قانونی که براساسش با زن‌ها رفتار می‌شه و قرائتی که از فقه وجود داره خیلی ضدخانواده‌تر از این حرف‌هاست که زن امروز گوشش بدهکار این آپشن‌های زندگی به سبک اسلامی باشه.
خیلی به خون‌های ریخته‌شده در اون خاک فکر می‌کنم. خیلی به قصه زن‌ها و دخترهایی که بارها و بارها هتک حرمت شدن فکر می‌کنم. خیلی به شهدای مدافع حرم و قصه تک‌تکشون فکر می‌کنم. به نگاه محسن حججی و اون تصویر عاشوراییش. بغض تا پشت چشم‌هام میاد که اشک شه و سعی می‌کنم توسل کنم به بانوی صبور ساکن دمشق و امیدوار باشم که دستی از غیب، غفلت‌ها و کم‌کاری‌هایی که وضعیت سوریه رو به اینجا کشونده، جبران کنه ولی انگار هنوز خیلی برای امیدهای بزرگ کم‌جونم.
جبران نمی‌شوی...
رفتار صداوسیما براتون عجیبه؟
جریان تسلط طالبان رو مرور کنید.
بیا به غارت حرم فکر نکنیم.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
زینب از همه ما
از همه دنیا بیشتر دوست داشت...
حس می‌کنم این غصه‌ای رو که هیچ‌کدوم ازش حرف نمی‌زنیم. کنار نگرانی برای جبهه مقاومت، کنار سؤال حالا چی می‌شه، حس می‌کنم بغض تو گلومون برای زینبیه رو. یه حال عجیبیه انگار جلو چشمامون به خیمه‌های امام حمله کردن و کاری ازمون برنمیاد. یه طوریه که به غیرتم برخورده و خبر غارت حرم رو می‌بینم ولی فیلمشو دانلود نمی‌کنم که بفهمم راسته یا نه. ولی می‌دونم که اینا حرمت نمی‌فهمن چیه.
معلوم نیست حسرت به دلمون بمونه.
بیا به یاد غصه‌های خانمی که آقای ما رو از همه دنیا بیشتر دوست داشت گریه کنیم.
ماله‌کشید باشه، ولی تو رو قرآن جوری
حرف نزنید که انگار اصلنم درد نداشت.
خیلی مهمه که سر کار نزنی زیر گریه.
یه‌طوری می‌نویسن تهاجم جدی رژیم صهیونیستی، انگار مقاومتی هم جلوشون هست.
خاک بر سرتون دستی‌دستی کشورتونو دادید دست گرگا که تیکه و پاره‌ش کنن. حالا برقصید.
- مناطق تصرف‌شده‌ی سوریه به وسیله‌ی جوانان غیور سوری آزاد خواهد شد؛ شک نکنید این اتفاق خواهد افتاد.

- گستره مقاومت بیش از گذشته منطقه را فراخواهد گرفت.

- نه از پیروزی‌ها مغرور شوید نه از شکست‌ها مأیوس.

#ره_بر ✨
من از این ایمان سهم می‌خوام :)
تقریباً هر روز صبح که بیدار می‌شم می‌گم دیگه نمی‌تونم و دست کم دو ساعت تقلا می‌کنم و با خودم کلنجار می‌رم که چرا می‌تونی، چیزی نمونده، بالاخره می‌خوای بسازیش. و بلند می‌شم. سخت کار می‌کنم. به از دست دادن‌هام فکر می‌کنم و می‌گم اشکال نداره، امیدوار باش چیزی که به دست میاری به همه‌ش بیارزه. بخش زیادی از این روزهام، صرف جراحی زندگیم می‌شه. ساختن از این‌جا به بعدش من رو وادار به ادامه می‌کنه. دیزاین‌های آبی پینترست رو زیرورو می‌کنم و کنارش سبز‌هاش رو برای زهرا می‌فرستم. فکر می‌کنم شاید نشه همین اول با این پول و قیمت‌های ترسناک، اون‌چیزی رو پیدا کنم که دلم می‌خواد، ولی آروم‌آروم می‌شه حتماً. وقتی یازده سال پیش شروع کردم، زیر صفر بودم. دارم به هر ترتیبی ادامه می‌دم تا بتونم زندگی کنم. همین.