در طول مسیر هم بسته به ظرفیت و شخصیتت تلاشهایی میکنی، گاهی شبیه به جون کندن، برای حفظ رشتههای باریکی که هنوز بریده نشدن. چه میدونم؟ مثلا اینطور نیست که خودت بلد نباشی موهاتو ببافی، بلدنباشی هم یاد میگیری دیگه. اگه صبح به صبح کشو میگیری سمتش که موهاتو ببافه فقط میخوای یه رشته ظریفو هرطور که بلدی حتی به شکلی احمقانه حفظ کنی. ولی نمیشه. آدما تلاش تو رو محتاجِ "بودن"شون معنی میکنن. ناامیدکنندهست.
Solitude
اندر این گوشهی خاموشِ فراموششده...
یاد رنگینی در خاطر من، گریه میانگیزد.
یاد رنگینی در خاطر من، گریه میانگیزد.
آیا بعدها بچههای ما هم آدمهای دوری رو دوست خواهند داشت که وقتی علاقهمون به او و غم بزرگ از دست دادنش رو تعریف میکنیم، بفهمن چی میگیم؟
گریه میانگیزد...
گریه میانگیزد...
با بندبند وجودم از دست دادن آدمهایی که چراغ راههای تاریک و ترسناکمون بودن رو حس میکنم.
https://t.me/cellardoor_thechannel/6091
https://t.me/cellardoor_thechannel/6091
Telegram
Hanway𓂆
https://t.me/cellardoor_thechannel/6090
درود بر شرفت
ضمنا خدا رحمت کنه سید عزیز و بزرگوار حاج اقا فاطمی نیا رو
برای شادی روح بزرگوارشون صلوات هدیه کنید
درود بر شرفت
ضمنا خدا رحمت کنه سید عزیز و بزرگوار حاج اقا فاطمی نیا رو
برای شادی روح بزرگوارشون صلوات هدیه کنید
«حبل به ریسمانی میگن که از بالا به پایین انداخته میشه و طرفی که بالاست محکم گرفته شده.»✨
خسته شدم. میدونم نباید دل بست، یا شاید دل کندن باید راحت باشه، ولی راستی راستی قراره تا میام یکم لذت کارهایی که بهشون علاقه دارم رو بچشم، اینجوری به روم بیاری مجبورم دست بکشم؟ مغزم ترکید انقدر فکر کردم بابت کدوم خطای گندهای، داری مدام با دل کندن ادبم میکنی. تو دیدی امروز که باز گفتم مجبورم خداحافظی کنم و یکیو جایگزین کنید، صدام میلرزید. همه این سالا که اول بهم دادی و بعد مجبورم کردی دست بکشم، خودت دیدی سختم بود ولی صدام درنیومد. نمیشد یکم باهام راه بیای؟ نمیشه راهو یکم هموار کنی که تنها با جونی که تو تنم مونده بتونم؟ آدمیزادی که خلق کردی مگه به چی وصله؟ خوشحال نیستم خدا.
امروز که مثل هربار موقع سلام به جای فاطمه معصومه گفتم فاطمه زهرا و بعد زیارت حضرت صدیقه سلاماللهعلیها رو خوندم، احساس کردم صدای تقه قلبم رو شنیدم، چیزی درونم میگفت شاید اینجایی که ببینی حواسشون هست، مثل همیشه، همون وقت که نیاز داری. بعد که آقا نریمان روضه خوند و بعد مدتها بلندبلند گریه کردم، احساس کردم قلبم شکست اما توأمان فشاری از روش برداشته شد. بعد موقع خروج این جمعو دیدیم. زیباترین و واقعیترین عزاداری جمعی دنیا. به مریم گفتم خیلی عجیبن این مردم. جز اسامی مقدس چیزی از اونچه میخونن نمیفهمیم ولی اندوهشون تو وجودمون میشه. انگار رنج سالهای سال شیعه بودن تو کشوریه که براش آزاد نیستی و باید با خودنت تاوانش رو بدی. یادمون میره چقدر همه نسبت به نظافتشون اخ و پیف میکنیم تو اربعین و چقدر دوستشون داریم و دلهامون به هم نزدیکه. بعد تماشای عزاداریشون و همراه شدن با غم و رنجهای عمیقشون، بالاخره احساس کردم میتونم نفس بکشم...
یک بخشی از آدمها همراه با تمام چیزهایی که به اجبار از دست دادن، از دست میره. اینکه بفهمی چهطور با خود نصفهونیمهت به باقی زندگی ادامه بدی، اون نقطهی کلافهکنندهی رشده. تازه اگر بهش برسی.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اینکه دل بیقرار عباس است کار دل نیست کار عباس است...
اسم طفل عباسه، عباس محمد.✨
🔻پیتـوســ 🇮🇷
نمیشد یکم باهام راه بیای؟
آدم گاهی سؤالی میپرسه که جوابشو میدونه ولی سیستمی که خلق کردی اینجوریه که هربار امید حماقتباری داره نتیجه متفاوت باشه. مهرههام داره از هم باز میشه واسه فشار کوههایی که رو شونهم گذاشتی و کوتاه نمیای که یکم سبکش کنی و میپرسم آخه چی میبینی که داری بیشترش میکنی وقتی تن و روحم دیگه فرسودهتر از اونه که بتونم جابهجاشون کنم و کمرم راست باشه و لبخند بزنم انگار که درد نداره. دیشب سومین شبی بود که با قرص خوابیدم و انقدر خوابیدن و خاموش شدن صداهای سرم جالب بود که کاش میشد ندونم اگه همه رو بخورم چی میشه. هر روزی که بیدار میشم میگم اشکالی نداره تلاش کن، امیدت رو حفظ کن و مثل بازی Die Again هی زیر پام خالی میشه، هی میخورم تو دیوار، هی یه چیز رو سرم فرود میاد و من فردا صبح باز امید دارم و نمیدونم چرا؟ رنج امید داشتن و کوبیده شدن خیلی بیشتره. متنفرم از اینکه دارم بلندبلند بهت غر میزنم چون رابطهمون مثل قبل نیست. من اصلاً فرصت نمیکنم به حکمتت فکر کنم و شکرگزار باشم. فقط همش حالم بده که همش دارم دنبال نور میگردم و هی ازم دورتر میشه یا من هی کورتر میشم یا سیاهی هی بیشتر احاطهم میکنه. خیلی وضعیت ترسناکیه و خیلی میترسم وقتی دووم پنجشنبهای که کنار آدمهای آشنا و امن و روضهی درد و پای عکس سید نصرالله، اشک ریختم انقدر کم بود. کنار همه اینا بذار خجالت از ناتوانیم رو تو اوضاع جهانت که میگم من غم چه میفهمم چیه؟ کنار همه اینا بذار رنج تنها به دوش کشیدن همه این فشارهای بزرگتر از قد و قوارهمو. کنار همه اینا ببین که هیچکسو ندارم و تو رو سخت میبینم. آنقدر رنجورم که از خودم بیزارم. جایی برای یکم نفس کشیدن میخوام و سراغ دارم و دستم ازش کوتاهه.
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
صبح امروز، دیدن خانوادهای لبنانی تو مترو، این ویدئو رو یادم آورد. همون موقع بارها باهاش گریه کردم. خیلی باشکوه و استعاری بود. آدمهایی که دست و چشمهاشون رو از دست دادن و اینطور با مقتداشون که دستها و چشمهاش و وجودش رو فدا کرد عاشقانه نجوا میکنن. به خانواده نگاه کردم و آروم اشک ریختم.
عزیز من، سالهاست پناهنده دستهای توام. این روزها که مرتب زمین میخورم به دستهات بیشتر از همیشه نیاز دارم...
عباسُ یا سندي💔
عزیز من، سالهاست پناهنده دستهای توام. این روزها که مرتب زمین میخورم به دستهات بیشتر از همیشه نیاز دارم...
عباسُ یا سندي💔
اخبار تخلیه نبل و الزهرا رو که دیدم خیلی برام تلخ بود. بعد چهارسال محاصره، چقدر شهید دادیم اونجا که حصر شکست...