روایتِ "شب اعظم" کتاب زانتشنگان
تو حال و هوای حادثه اتش سوزی مسجد ارک روایت میشه
درباره پسری که مادرش تو اون حادثه سوخت و از دنیا رفت
اخراش میگه مسجد بوی تند سوختگی میداد و همونجور مراسم محرم برگزار شد
حاج منصور گفت شب پنجمو ششمو باهم میخونم
بعد یکم فکر کرد گفت نه امشب باید روضه آتیش بخونم...
یا امام حسن...
تو حال و هوای حادثه اتش سوزی مسجد ارک روایت میشه
درباره پسری که مادرش تو اون حادثه سوخت و از دنیا رفت
اخراش میگه مسجد بوی تند سوختگی میداد و همونجور مراسم محرم برگزار شد
حاج منصور گفت شب پنجمو ششمو باهم میخونم
بعد یکم فکر کرد گفت نه امشب باید روضه آتیش بخونم...
یا امام حسن...
از حسین اینهمه اصرار، حسن حرف بزن
از حسن بغض پی بغض برادر سخت است
مجلسِ روضه گرفتیم برایت مادر
روضهات را حسنت خواند و حسینت غش کرد...
از حسن بغض پی بغض برادر سخت است
مجلسِ روضه گرفتیم برایت مادر
روضهات را حسنت خواند و حسینت غش کرد...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
روایتِ "شب اعظم" کتاب زانتشنگان تو حال و هوای حادثه اتش سوزی مسجد ارک روایت میشه درباره پسری که مادرش تو اون حادثه سوخت و از دنیا رفت اخراش میگه مسجد بوی تند سوختگی میداد و همونجور مراسم محرم برگزار شد حاج منصور گفت شب پنجمو ششمو باهم میخونم بعد یکم فکر کرد…
اگرچه بال و پرم سوخت لانهام اینجاست...
یادمه دوسال و اندی پیش
تو فاطمیه دست بلند کردم و نالون گفتم مادر منو ببین، دستام خالین
بعد اون دستام خالی موندن و دلم نه.
تو فاطمیه دست بلند کردم و نالون گفتم مادر منو ببین، دستام خالین
بعد اون دستام خالی موندن و دلم نه.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
مگه میشه مادر حواسشو از بچههاش برداره؟
الا ای حال همین هم بسه هم کافی 🌱
فکر کردن ذهن ادمو باز میکنه
گاهی باید به همه چیزایی که فکر کردی و جواب گرفتی سروقت از اول بشینی فکر کنی.
گاهی باید به همه چیزایی که فکر کردی و جواب گرفتی سروقت از اول بشینی فکر کنی.
اولین باری که برای فعالیت کتابخوانی رفتم با یکی از کتابفروشیا همکاری کنم
دو سال و نیم پیش حدودا
همینجور داشتم طرح و ایده هامونو برای مدیر کتابفروشی کیهان توضیح میدادم.
یه مرد میانسال سراسر سفیدپوش و مرتب و خوشچهرهای وارد شد با دوتا پسر جوون همراه که از مدل اون دوتا برخلاف خودش خوشم نیومد. جوری منبع انرژی بود که همه حواسم معطوف بهش شد و منم که میخوام از همه چی سردربیارم دوستداشتم ببینم دنبال چه کتابیه. اهالی کیهان به احترامش بلند شذن. شبیه این عارفا بود که مرید داشتن. منم که کنجکاو، برام جذاب بود.
حرفامون که تموم شد و قرار یه جلسه گذاشتیم یه کتاب ریزی برداشتم که حساب کنم صدام زد دخترم. آهنگ صداشم خیلی قشنگ بود و من کلا به پرواز درومدم. برگشتم و عین ادمای مسخ شده یجوری گفتم جانم که اون دوتا جوون همراهش چشاشون گرد شد. گفت من اتفاقی شنیدم صحبتاتون رو، میخوای کار فرهنگی کنی؟ گفتم اگه خدا قبول کنه. گفت خیلی خوبه افرین به شما که فهمیدی از کجا شروع کنی، این کتابو از قفسه کتابای اخلاق برداشت و داد دستم و گفت این کتابو همراه کارت بخون که هم خودت قوی شی هم تو مسیر کاری که میخوای انجام بدی دچار انحراف نشی. گفتم خیلی ممنونم از لطف و توجه شما. همین که خواستم ببینم چقد دیگه باید پیاده شم گذاشت رو پیشخون و به فروشنده گفت اینو من برای خانم حساب میکنم مهمان منن. ضمن اینکه چشمام😍🥺😳 باهم شد گفتم حاج اقا اینطوری که نمیشه همینکه معرفی کردین لطف بزرگی بود و گفت چرا نمیشه یعنی نمیخوای از من هدیه قبول کنی تو ثواب کارت شریک شم. اینجا بود که درونم زمزمه کردم "مهر کردی و دهانم دوختی" و گفتم جسارت نمیکنم. خیلی ممنونم ازتون.
انقددددر خوشحال بودم که تمام مسیر تا کارگر جنوبی کتاب تو دستم بود و نیشم تا بناگوش باز و جمع ناشدنی😁💃🏻
دو سال و نیم پیش حدودا
همینجور داشتم طرح و ایده هامونو برای مدیر کتابفروشی کیهان توضیح میدادم.
یه مرد میانسال سراسر سفیدپوش و مرتب و خوشچهرهای وارد شد با دوتا پسر جوون همراه که از مدل اون دوتا برخلاف خودش خوشم نیومد. جوری منبع انرژی بود که همه حواسم معطوف بهش شد و منم که میخوام از همه چی سردربیارم دوستداشتم ببینم دنبال چه کتابیه. اهالی کیهان به احترامش بلند شذن. شبیه این عارفا بود که مرید داشتن. منم که کنجکاو، برام جذاب بود.
حرفامون که تموم شد و قرار یه جلسه گذاشتیم یه کتاب ریزی برداشتم که حساب کنم صدام زد دخترم. آهنگ صداشم خیلی قشنگ بود و من کلا به پرواز درومدم. برگشتم و عین ادمای مسخ شده یجوری گفتم جانم که اون دوتا جوون همراهش چشاشون گرد شد. گفت من اتفاقی شنیدم صحبتاتون رو، میخوای کار فرهنگی کنی؟ گفتم اگه خدا قبول کنه. گفت خیلی خوبه افرین به شما که فهمیدی از کجا شروع کنی، این کتابو از قفسه کتابای اخلاق برداشت و داد دستم و گفت این کتابو همراه کارت بخون که هم خودت قوی شی هم تو مسیر کاری که میخوای انجام بدی دچار انحراف نشی. گفتم خیلی ممنونم از لطف و توجه شما. همین که خواستم ببینم چقد دیگه باید پیاده شم گذاشت رو پیشخون و به فروشنده گفت اینو من برای خانم حساب میکنم مهمان منن. ضمن اینکه چشمام😍🥺😳 باهم شد گفتم حاج اقا اینطوری که نمیشه همینکه معرفی کردین لطف بزرگی بود و گفت چرا نمیشه یعنی نمیخوای از من هدیه قبول کنی تو ثواب کارت شریک شم. اینجا بود که درونم زمزمه کردم "مهر کردی و دهانم دوختی" و گفتم جسارت نمیکنم. خیلی ممنونم ازتون.
انقددددر خوشحال بودم که تمام مسیر تا کارگر جنوبی کتاب تو دستم بود و نیشم تا بناگوش باز و جمع ناشدنی😁💃🏻
از گفتن اینکه نزدیک میدون درحالیکه نیشم باز بود کیو دیدم اجتناب میکنم که حواشیه اما شیش ماه قبل
یهو رفت تو فکرم که پیداش کنم کی بوده اصلا این مرد جذاب. رفتم کتابفروشی کیهان و بعد خرید از فروشندههای جدیدش گرس و جو کردم و کار سخت تر بود چون اونموقع اونا اونجا نبودن. گفتم من قبلا اینجا از یه اقای سفیدپوشی که محاسن بلندی داشتن و صورت قشنگی یه کتاب اخلاق هدیه گرفتم ولی اونروز انقدر خوشحال و هول بودم که یادم رفت اسمشونو بپرسم دنبال ایشون میگردم شما میشناسید؟ گفت نمیدونم والا گفتم از مشتریای مهم و شناس بودن انگار چون همه همکاراتون میشناختنشون و باهاشون خوش و بش میکردن. گفت پس بیاید. تو لپتاپ وسط فروشگاه رفت تو گالری و بالا و پایین کرد و گفت ایشونن؟ نگاه کردم دیدم خودشه و با همون گشاده رویی که سراغ داشتم. با ذوقی که هیچوقت سعی نمیکنم مخفی نگهش دارم گفتم ارهههه خودشه و باز 😍. گفتم اسمشون چیه؟ پرسید از دوستش گفت شیخ حسینه، شیخ حسین اصلانی. پرام ریخت و فهمیدم طرف اخوند بوده و من اونجوری بهش گفتم جانم، البته خوب خیلی مهربون بود دیگه خودشم🙄
بگذریم! با پررویی خاص همیشگیم گفتم شمارشونم دارید؟ یه نگاه بهم کرد گفت شمارهشونو که نه گفتم آدرسشون چی کجا میشه پیداشون کرد؟ از دوستش پرسید اونم نمیدونست ولی از اونجا که من سمجم مجبور شدن زنگ بزنن از یکی دیگه که بهتر میشناختش بپرسن و آدرسشو بهم دادن و گفتن جمعهها ٧ صبح اونجا کلاس اخلاق داره ولی نمیدونن برای خانوماهم هست یا نه.
واقعا نگم براتون از اینکه چقدر دلم خواست برم ولی بازم از اونجایی که بین اراده تا عمل ما ممکنه خیلی فاصله باشه هنوز که هنوزه نتونستم برم پای درسش☹️
بگذریم! با پررویی خاص همیشگیم گفتم شمارشونم دارید؟ یه نگاه بهم کرد گفت شمارهشونو که نه گفتم آدرسشون چی کجا میشه پیداشون کرد؟ از دوستش پرسید اونم نمیدونست ولی از اونجا که من سمجم مجبور شدن زنگ بزنن از یکی دیگه که بهتر میشناختش بپرسن و آدرسشو بهم دادن و گفتن جمعهها ٧ صبح اونجا کلاس اخلاق داره ولی نمیدونن برای خانوماهم هست یا نه.
واقعا نگم براتون از اینکه چقدر دلم خواست برم ولی بازم از اونجایی که بین اراده تا عمل ما ممکنه خیلی فاصله باشه هنوز که هنوزه نتونستم برم پای درسش☹️
از قضا تو یه مجلسی از تک و توک توفیقای پارسال که رفتم سخنران خودش بود. نمیدونید چه ذوقی منو فرا گرفت. اصلا یجور بدجوری مهر بعضی ادما به دلم میفته و قطعا یه دلیلش رفتار خودشونه. خلاصه به دخترای پرشور کتاب هدیه بدید که از ذوق بمیرن براتون😬