🔻پیتـوســ 🇮🇷
جز حسین کسی منو نخواست
من اوّل کردم از تو احتراز امّا اسیری هم
که کرد آخِر سرِ خود در سر و کار تو من بودم...
که کرد آخِر سرِ خود در سر و کار تو من بودم...
این یک هفته اخیر تعریفی نداشت. پرت شدم تو خاطرات اربعین. بالاخره آدما پناهگاههایی دارن. نفسم سنگینه و قلبم از دلتنگی آزردهست.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
نجات
چیزهای زیادی از تو با من زندگی میکنن. خاطرات همه لحظات در تکتک سلولهام زندهان. اما چیزی که بیشتر از همه دلگرمم میکنه، اینه که پایانی برای نجات داده شدن به دست تو نیست و چی از این امنتر؟
برای امروز گلهارو آوردم تو اتاقم که بهشون بیشتر برسم. خاک روی برگهاشون رو آروم تمیز کردم. چشمم به طبقههای خاکگرفته کتابخونه افتاد. کی آخرین بار درست درمون تمیزش کردم؟ حافظ ناظری با صدای بلند میخونه آمدمت که بنگرم، گریه نمیدهد امان. میافتم به جون اتاقم، فکر میکنم چهجور آدمی با همچین آهنگی نظافت میکنه؟ چه اهمیتی داره؟ کتابارو میکشم بیرون و همه خاکا رو میگیرم. صندلی میذارم و حتی بالای کتابخونه رو هم میسابم. آخر سر میز تحریرم که تموم میشه میشینم و نگاه میکنم. دارم دنبال یه حس آشنا میگردم. نیست. فکر میکنم احساس تعلق که نباشه، دیگه آدم حتی تو اتاقی که تکتک وسایلش رو خودش ساخته و عاشق تمام جزئیاتش بوده هم جا نمیشه.
نمیدونم چرا احساس کردم به درد الانم میخوره که بابت وقایع پارسال مغزم داره له میشه، اما همه شمارههایی که با واژههای دانشآموز، معلم، مدرسه فلان ذخیره شده بود و اسم کوفتی مدیر روانیش رو از تلگرام و گوشیم پاک کردم و الان که انقدر تو کانتکتای تلگرامم بالا نمیان احساس بهتری دارم.
خیلی دوست دارم قسمتهایی از ارباب حلقههارو مثل بقیه کتابها اینجا بذارم. ولی میدونید؟ تا کلمهبهکلمه کتاب رو نخونده باشید و باهاش تو سرمای زمستون از شایر تا موردور نرفته باشید، نمیتونید متوجه اون قسمتها بشید و حیف میشه.
چطور باید درباره بازگشت پادشاهی با شمشیر شکسته ندونست و توصیف لحظههای باشکوه رسیدن آراگورن به گوندور رو درک کرد؟
معلومه با مرگ برومیر اشک نخواهی ریخت وقتی او رو نمیشناسی.
آه! نور به قبرت بباره تالکین عزیز و نابغه🫂🍃
چطور باید درباره بازگشت پادشاهی با شمشیر شکسته ندونست و توصیف لحظههای باشکوه رسیدن آراگورن به گوندور رو درک کرد؟
معلومه با مرگ برومیر اشک نخواهی ریخت وقتی او رو نمیشناسی.
آه! نور به قبرت بباره تالکین عزیز و نابغه🫂🍃
دل کندن و دل بریدن یکباره اتفاق نمیفته. آره در یک لحظه برمیگردی به پشت سر نگاه میکنی و همه اتفاقاتی رو میبینی که پشت هم قطار شدن تا تو به آنِ دل بریدن برسی، ولی اون لحظه هیچوقت یکباره و از ناکجاآباد سر نمیرسه؛ در طول مسیر همراهت بوده فقط هنوز جا داشته تا حدش کامل بشه.
در طول مسیر هم بسته به ظرفیت و شخصیتت تلاشهایی میکنی، گاهی شبیه به جون کندن، برای حفظ رشتههای باریکی که هنوز بریده نشدن. چه میدونم؟ مثلا اینطور نیست که خودت بلد نباشی موهاتو ببافی، بلدنباشی هم یاد میگیری دیگه. اگه صبح به صبح کشو میگیری سمتش که موهاتو ببافه فقط میخوای یه رشته ظریفو هرطور که بلدی حتی به شکلی احمقانه حفظ کنی. ولی نمیشه. آدما تلاش تو رو محتاجِ "بودن"شون معنی میکنن. ناامیدکنندهست.
Solitude
اندر این گوشهی خاموشِ فراموششده...
یاد رنگینی در خاطر من، گریه میانگیزد.
یاد رنگینی در خاطر من، گریه میانگیزد.
آیا بعدها بچههای ما هم آدمهای دوری رو دوست خواهند داشت که وقتی علاقهمون به او و غم بزرگ از دست دادنش رو تعریف میکنیم، بفهمن چی میگیم؟
گریه میانگیزد...
گریه میانگیزد...
با بندبند وجودم از دست دادن آدمهایی که چراغ راههای تاریک و ترسناکمون بودن رو حس میکنم.
https://t.me/cellardoor_thechannel/6091
https://t.me/cellardoor_thechannel/6091
Telegram
Hanway𓂆
https://t.me/cellardoor_thechannel/6090
درود بر شرفت
ضمنا خدا رحمت کنه سید عزیز و بزرگوار حاج اقا فاطمی نیا رو
برای شادی روح بزرگوارشون صلوات هدیه کنید
درود بر شرفت
ضمنا خدا رحمت کنه سید عزیز و بزرگوار حاج اقا فاطمی نیا رو
برای شادی روح بزرگوارشون صلوات هدیه کنید
«حبل به ریسمانی میگن که از بالا به پایین انداخته میشه و طرفی که بالاست محکم گرفته شده.»✨
خسته شدم. میدونم نباید دل بست، یا شاید دل کندن باید راحت باشه، ولی راستی راستی قراره تا میام یکم لذت کارهایی که بهشون علاقه دارم رو بچشم، اینجوری به روم بیاری مجبورم دست بکشم؟ مغزم ترکید انقدر فکر کردم بابت کدوم خطای گندهای، داری مدام با دل کندن ادبم میکنی. تو دیدی امروز که باز گفتم مجبورم خداحافظی کنم و یکیو جایگزین کنید، صدام میلرزید. همه این سالا که اول بهم دادی و بعد مجبورم کردی دست بکشم، خودت دیدی سختم بود ولی صدام درنیومد. نمیشد یکم باهام راه بیای؟ نمیشه راهو یکم هموار کنی که تنها با جونی که تو تنم مونده بتونم؟ آدمیزادی که خلق کردی مگه به چی وصله؟ خوشحال نیستم خدا.
امروز که مثل هربار موقع سلام به جای فاطمه معصومه گفتم فاطمه زهرا و بعد زیارت حضرت صدیقه سلاماللهعلیها رو خوندم، احساس کردم صدای تقه قلبم رو شنیدم، چیزی درونم میگفت شاید اینجایی که ببینی حواسشون هست، مثل همیشه، همون وقت که نیاز داری. بعد که آقا نریمان روضه خوند و بعد مدتها بلندبلند گریه کردم، احساس کردم قلبم شکست اما توأمان فشاری از روش برداشته شد. بعد موقع خروج این جمعو دیدیم. زیباترین و واقعیترین عزاداری جمعی دنیا. به مریم گفتم خیلی عجیبن این مردم. جز اسامی مقدس چیزی از اونچه میخونن نمیفهمیم ولی اندوهشون تو وجودمون میشه. انگار رنج سالهای سال شیعه بودن تو کشوریه که براش آزاد نیستی و باید با خودنت تاوانش رو بدی. یادمون میره چقدر همه نسبت به نظافتشون اخ و پیف میکنیم تو اربعین و چقدر دوستشون داریم و دلهامون به هم نزدیکه. بعد تماشای عزاداریشون و همراه شدن با غم و رنجهای عمیقشون، بالاخره احساس کردم میتونم نفس بکشم...