🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
نام هیئت‌شان "دستان کوچک" بود. 🤲🏻✨
همیشه فکر می‌کردم خواستنی‌ترین چیز برام تابوتی با پرچم وطن باشه، با پرچم سه رنگ ایران. اما بعد این عکس فکر کردم مگه رنگ‌ها وطن مارو محدود می‌کنن؟ وطن ما مگه به وسعت آرمان‌هامون نیست؟ چه فرقی می‌کنه زبان من فارسی باشه و زبان شهید و شهیده‌ای در کیلومترها دورتر از مرزهای سرزمینی من، عربی، وقتی قلب‌هامون به هم نزدیکه و از حنجره‌ی هر دومون یک حقیقت با واژه‌هایی متفاوت بیرون میاد؟
چقدر این تابوت زیبا و خواستنی و پرمعناست.
و چقدر شما بزرگ و آزاده و غبطه‌برانگیز بودید...
روز جمعه اومدم سرکار با تمرکز کار کنم و حدس بزنید چی شد؟ مدیر سرخوشمم پاشده اومده.
[هدف از این حمله بیدار کردن مردم برای نماز صبح بود.]

- خاک بر سرشون، اونم که ملت بیدار نشدن.
صبحی از مکالمات مردم تو مترو فهمیدم چی شده، یه خانومی معرکه گرفته بود و مسخره می‌کرد که دیدی زدن و همچین خوشحالم بود انگار. گفتم فرقش اینه که الان تو پناهگاه نیستی، داری عین یه روز عادی تو ازدحام مترو، می‌ری سرکارت.
الان فهمیدم دیشب و امروزی که برامون آب از آب تکون نخورد، شهید دادیم. آه چه جوانانی...
Forwarded from 🎓وصله پینه️🔻
تو رو خدا دعا کنید...
به عمرم انقدر در لحظه استیصال نداشتم...
SNN.ir|خبرگزاری دانشجو
کسی که به عملیات استشهادی تل اویو دست زد از اهالی قدس بود
به‌به. اینکه دنیا دیگه دنیای ٨٠ سال پیش نیست امیدوارکننده‌ست. خیلی امیدوارکننده.
امروز در اتاقم باز بود و تمام وقت از بیرون صدای زمزمه‌ی آهنگین و زیبای قرآن رو می‌شنیدم. رفتنی به پیرمرد نگهبان گفتم حاج‌آقا شما قرآن می‌خوندین؟ گفت صداش میومد تا اونجا؟ ببخشید مزاحمتون شدم. گفتم نه نه مزاحمت کدومه؟ می‌خواستم بگم بازم اینکارو بکنید، خیلی زیبا قرآن می‌خونید.
نگفتم چقدر تشویشمو برد، چقدر آرامش گرفتم، چقدر قلبم پر نور شد. از در اومدم بیرون و انقدر رقیق شده بودم از این تجربه که اشکام ریختن.
Hanway𓂆
زينت و آبروى ما باشيد نه باعث بى‌آبرويى ما.
مولای ما، حضرت صادق علیه‌السلام فرمودند. ✨
🔻پیتـوســ 🇮🇷
جز حسین کسی منو نخواست
من اوّل کردم از تو احتراز امّا اسیری هم
که کرد آخِر سرِ خود در سر و کار تو من بودم...
این یک هفته اخیر تعریفی نداشت. پرت شدم تو خاطرات اربعین. بالاخره آدما پناهگاه‌هایی دارن. نفسم سنگینه و قلبم از دلتنگی آزرده‌ست.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
نجات
چیزهای زیادی از تو با من زندگی می‌کنن. خاطرات همه لحظات در تک‌تک سلول‌هام زنده‌ان. اما چیزی که بیشتر از همه دلگرمم می‌کنه، اینه که پایانی برای نجات داده شدن به دست تو نیست و چی از این امن‌تر؟
برای امروز گل‌هارو آوردم تو اتاقم که بهشون بیشتر برسم. خاک روی برگ‌هاشون رو آروم تمیز کردم. چشمم به طبقه‌های خاک‌گرفته کتابخونه افتاد. کی آخرین بار درست درمون تمیزش کردم؟ حافظ ناظری با صدای بلند می‌خونه آمدمت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان. می‌افتم به جون اتاقم، فکر می‌کنم چه‌جور آدمی با همچین آهنگی نظافت می‌کنه؟ چه اهمیتی داره؟ کتابارو می‌کشم بیرون و همه خاکا رو می‌گیرم. صندلی می‌ذارم و حتی بالای کتابخونه رو هم می‌سابم. آخر سر میز تحریرم که تموم می‌شه می‌شینم و نگاه می‌کنم. دارم دنبال یه حس آشنا می‌گردم. نیست. فکر می‌کنم احساس تعلق که نباشه، دیگه آدم حتی تو اتاقی که تک‌تک وسایلش رو خودش ساخته و عاشق تمام جزئیاتش بوده هم جا نمی‌شه.
نمی‌دونم چرا احساس کردم به درد الانم می‌خوره که بابت وقایع پارسال مغزم داره له می‌شه، اما همه شماره‌هایی که با واژه‌های دانش‌آموز، معلم، مدرسه فلان ذخیره شده بود و اسم کوفتی مدیر روانیش رو از تلگرام و گوشیم پاک کردم و الان که انقدر تو کانتکتای تلگرامم بالا نمیان احساس بهتری دارم.
خیلی دوست دارم قسمت‌هایی از ارباب حلقه‌هارو مثل بقیه کتاب‌ها اینجا بذارم. ولی می‌دونید؟ تا کلمه‌به‌کلمه کتاب رو نخونده باشید و باهاش تو سرمای زمستون از شایر تا موردور نرفته باشید، نمی‌تونید متوجه اون قسمت‌ها بشید و حیف می‌شه.
چطور باید درباره بازگشت پادشاهی با شمشیر شکسته ندونست و توصیف لحظه‌های باشکوه رسیدن آراگورن به گوندور رو درک کرد؟
معلومه با مرگ برومیر اشک نخواهی ریخت وقتی او رو نمی‌شناسی.
آه! نور به قبرت بباره تالکین عزیز و نابغه🫂🍃
دل کندن و دل بریدن یک‌باره اتفاق نمیفته. آره در یک لحظه برمی‌گردی به پشت سر نگاه ‌می‌کنی و همه اتفاقاتی رو می‌بینی که پشت هم قطار شدن تا تو به آنِ دل بریدن برسی، ولی اون لحظه هیچوقت یک‌باره و از ناکجاآباد سر نمی‌رسه؛ در طول مسیر همراهت بوده فقط هنوز جا داشته تا حدش کامل بشه.
در طول مسیر هم بسته به ظرفیت و شخصیتت تلاش‌هایی می‌کنی، گاهی شبیه به جون کندن، برای حفظ رشته‌های باریکی که هنوز بریده نشدن. چه می‌دونم؟ مثلا اینطور نیست که خودت بلد نباشی موهاتو ببافی، بلدنباشی هم یاد می‌گیری دیگه. اگه صبح به صبح کشو می‌گیری سمتش که موهاتو ببافه فقط می‌خوای یه رشته ظریفو هرطور که بلدی حتی به شکلی احمقانه حفظ کنی. ولی نمی‌شه. آدما تلاش تو رو محتاجِ "بودن"شون معنی می‌کنن. ناامیدکننده‌ست.
تلاشای بزرگ و کوچیک آدما رو ببینید.
دل بریدن نه راحته نه اصلاً خواستنی.
Solitude
اندر این گوشه‌ی خاموشِ فراموش‌شده...
یاد رنگینی در خاطر من، گریه می‌انگیزد.
آیا بعدها بچه‌های ما هم آدم‌های دوری رو دوست خواهند داشت که وقتی علاقه‌مون به او و غم بزرگ از دست دادنش رو تعریف می‌کنیم، بفهمن چی می‌گیم؟
گریه می‌انگیزد...