🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
🔻پیتـوســ 🇮🇷
-یحیی سنوار-
من به خواب نمی‌دیدم سرنوشت انسان‌هایی دور تا این حد برام مهم باشه. اون‌ها خودشون رو تسلیم حقیقت کردن و خدا براشون عزت خواست که سرنوشتشون به معنای آزادگی گره خورده و فکر می‌کنم ما چه کردیم که خواست به قلب‌هامون وسعتی بده تا برای سرنوشت آزادگی در دنیا نگران باشیم؟ ما تو رو دوست داشتیم مقتدای آزادگان جهان، کار ما در پی تو اومدنه حسین شهید ما 🍃
نظر غالب بر این بود که باید به میدان آمد و هر کسی به نوعی می‌گفت دیگر چه چیزی برای از دست دادن داریم؟ فقط خانه‌ای آن هم زیر ساطور دشمن، پس چرا باید بترسیم؟

[خار و میخک - یحیی السنوار]
دیگه کی می‌تونستیم این همه قهرمان بشناسیم؟
خیلی حماسی و باشکوه بودی آقای سنوار 🖤
دوست داشتم واقعیت را بشنوم، حتی اگر واقعیت خوشحال‌کننده‌ای نباشد.

[پاستیل‌های بنفش - کاترین اَپلگِیت]
نام هیئت‌شان "دستان کوچک" بود. 🤲🏻✨
همیشه فکر می‌کردم خواستنی‌ترین چیز برام تابوتی با پرچم وطن باشه، با پرچم سه رنگ ایران. اما بعد این عکس فکر کردم مگه رنگ‌ها وطن مارو محدود می‌کنن؟ وطن ما مگه به وسعت آرمان‌هامون نیست؟ چه فرقی می‌کنه زبان من فارسی باشه و زبان شهید و شهیده‌ای در کیلومترها دورتر از مرزهای سرزمینی من، عربی، وقتی قلب‌هامون به هم نزدیکه و از حنجره‌ی هر دومون یک حقیقت با واژه‌هایی متفاوت بیرون میاد؟
چقدر این تابوت زیبا و خواستنی و پرمعناست.
و چقدر شما بزرگ و آزاده و غبطه‌برانگیز بودید...
روز جمعه اومدم سرکار با تمرکز کار کنم و حدس بزنید چی شد؟ مدیر سرخوشمم پاشده اومده.
[هدف از این حمله بیدار کردن مردم برای نماز صبح بود.]

- خاک بر سرشون، اونم که ملت بیدار نشدن.
صبحی از مکالمات مردم تو مترو فهمیدم چی شده، یه خانومی معرکه گرفته بود و مسخره می‌کرد که دیدی زدن و همچین خوشحالم بود انگار. گفتم فرقش اینه که الان تو پناهگاه نیستی، داری عین یه روز عادی تو ازدحام مترو، می‌ری سرکارت.
الان فهمیدم دیشب و امروزی که برامون آب از آب تکون نخورد، شهید دادیم. آه چه جوانانی...
Forwarded from 🎓وصله پینه️🔻
تو رو خدا دعا کنید...
به عمرم انقدر در لحظه استیصال نداشتم...
SNN.ir|خبرگزاری دانشجو
کسی که به عملیات استشهادی تل اویو دست زد از اهالی قدس بود
به‌به. اینکه دنیا دیگه دنیای ٨٠ سال پیش نیست امیدوارکننده‌ست. خیلی امیدوارکننده.
امروز در اتاقم باز بود و تمام وقت از بیرون صدای زمزمه‌ی آهنگین و زیبای قرآن رو می‌شنیدم. رفتنی به پیرمرد نگهبان گفتم حاج‌آقا شما قرآن می‌خوندین؟ گفت صداش میومد تا اونجا؟ ببخشید مزاحمتون شدم. گفتم نه نه مزاحمت کدومه؟ می‌خواستم بگم بازم اینکارو بکنید، خیلی زیبا قرآن می‌خونید.
نگفتم چقدر تشویشمو برد، چقدر آرامش گرفتم، چقدر قلبم پر نور شد. از در اومدم بیرون و انقدر رقیق شده بودم از این تجربه که اشکام ریختن.
Hanway𓂆
زينت و آبروى ما باشيد نه باعث بى‌آبرويى ما.
مولای ما، حضرت صادق علیه‌السلام فرمودند. ✨
🔻پیتـوســ 🇮🇷
جز حسین کسی منو نخواست
من اوّل کردم از تو احتراز امّا اسیری هم
که کرد آخِر سرِ خود در سر و کار تو من بودم...
این یک هفته اخیر تعریفی نداشت. پرت شدم تو خاطرات اربعین. بالاخره آدما پناهگاه‌هایی دارن. نفسم سنگینه و قلبم از دلتنگی آزرده‌ست.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
نجات
چیزهای زیادی از تو با من زندگی می‌کنن. خاطرات همه لحظات در تک‌تک سلول‌هام زنده‌ان. اما چیزی که بیشتر از همه دلگرمم می‌کنه، اینه که پایانی برای نجات داده شدن به دست تو نیست و چی از این امن‌تر؟
برای امروز گل‌هارو آوردم تو اتاقم که بهشون بیشتر برسم. خاک روی برگ‌هاشون رو آروم تمیز کردم. چشمم به طبقه‌های خاک‌گرفته کتابخونه افتاد. کی آخرین بار درست درمون تمیزش کردم؟ حافظ ناظری با صدای بلند می‌خونه آمدمت که بنگرم، گریه نمی‌دهد امان. می‌افتم به جون اتاقم، فکر می‌کنم چه‌جور آدمی با همچین آهنگی نظافت می‌کنه؟ چه اهمیتی داره؟ کتابارو می‌کشم بیرون و همه خاکا رو می‌گیرم. صندلی می‌ذارم و حتی بالای کتابخونه رو هم می‌سابم. آخر سر میز تحریرم که تموم می‌شه می‌شینم و نگاه می‌کنم. دارم دنبال یه حس آشنا می‌گردم. نیست. فکر می‌کنم احساس تعلق که نباشه، دیگه آدم حتی تو اتاقی که تک‌تک وسایلش رو خودش ساخته و عاشق تمام جزئیاتش بوده هم جا نمی‌شه.
نمی‌دونم چرا احساس کردم به درد الانم می‌خوره که بابت وقایع پارسال مغزم داره له می‌شه، اما همه شماره‌هایی که با واژه‌های دانش‌آموز، معلم، مدرسه فلان ذخیره شده بود و اسم کوفتی مدیر روانیش رو از تلگرام و گوشیم پاک کردم و الان که انقدر تو کانتکتای تلگرامم بالا نمیان احساس بهتری دارم.