در چند سال گذشته، کمکم احساس کردم که انگار دیگر نمیتوانیم بدون اینکه با کلمات همدیگر را برنجانیم با هم حرف بزنیم. با این حال، حرفهایی بود که هیچکدام از ما هرگز به زبان نیاورده بودیم.
[دختری با قلب اژدها - استفانی برجِس]وقتی کسی پیدا میشه که بهش از زخمهایی بگی که خیلی وقته خودتو خسته نمیکنی با کسی دربارهشون حرف بزنی و مطمئن باشی عمیقاً میفهمه، احساس خوشایندی داره.
یه شاگرد اوتیسم دارم. انقدر این بچه با استعداد و دقیق و اهل جزئیات و باهوش و مؤدب و مهربونه که اصلاً نمیتونی بهخاطر تفاوتش بهش توجه کنی، فقط بهخاطر خودش متوجهش میشی.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
-یحیی سنوار-
من به خواب نمیدیدم سرنوشت انسانهایی دور تا این حد برام مهم باشه. اونها خودشون رو تسلیم حقیقت کردن و خدا براشون عزت خواست که سرنوشتشون به معنای آزادگی گره خورده و فکر میکنم ما چه کردیم که خواست به قلبهامون وسعتی بده تا برای سرنوشت آزادگی در دنیا نگران باشیم؟ ما تو رو دوست داشتیم مقتدای آزادگان جهان، کار ما در پی تو اومدنه حسین شهید ما 🍃
نظر غالب بر این بود که باید به میدان آمد و هر کسی به نوعی میگفت دیگر چه چیزی برای از دست دادن داریم؟ فقط خانهای آن هم زیر ساطور دشمن، پس چرا باید بترسیم؟[خار و میخک
- یحیی السنوار]دوست داشتم واقعیت را بشنوم، حتی اگر واقعیت خوشحالکنندهای نباشد.
[پاستیلهای بنفش - کاترین اَپلگِیت]همیشه فکر میکردم خواستنیترین چیز برام تابوتی با پرچم وطن باشه، با پرچم سه رنگ ایران. اما بعد این عکس فکر کردم مگه رنگها وطن مارو محدود میکنن؟ وطن ما مگه به وسعت آرمانهامون نیست؟ چه فرقی میکنه زبان من فارسی باشه و زبان شهید و شهیدهای در کیلومترها دورتر از مرزهای سرزمینی من، عربی، وقتی قلبهامون به هم نزدیکه و از حنجرهی هر دومون یک حقیقت با واژههایی متفاوت بیرون میاد؟
چقدر این تابوت زیبا و خواستنی و پرمعناست.
و چقدر شما بزرگ و آزاده و غبطهبرانگیز بودید...
چقدر این تابوت زیبا و خواستنی و پرمعناست.
و چقدر شما بزرگ و آزاده و غبطهبرانگیز بودید...
روز جمعه اومدم سرکار با تمرکز کار کنم و حدس بزنید چی شد؟ مدیر سرخوشمم پاشده اومده.
صبحی از مکالمات مردم تو مترو فهمیدم چی شده، یه خانومی معرکه گرفته بود و مسخره میکرد که دیدی زدن و همچین خوشحالم بود انگار. گفتم فرقش اینه که الان تو پناهگاه نیستی، داری عین یه روز عادی تو ازدحام مترو، میری سرکارت.
الان فهمیدم دیشب و امروزی که برامون آب از آب تکون نخورد، شهید دادیم. آه چه جوانانی...
الان فهمیدم دیشب و امروزی که برامون آب از آب تکون نخورد، شهید دادیم. آه چه جوانانی...
Forwarded from 🎓وصله پینه️🔻
تو رو خدا دعا کنید...
به عمرم انقدر در لحظه استیصال نداشتم...
به عمرم انقدر در لحظه استیصال نداشتم...
SNN.ir|خبرگزاری دانشجو
کسی که به عملیات استشهادی تل اویو دست زد از اهالی قدس بود
بهبه. اینکه دنیا دیگه دنیای ٨٠ سال پیش نیست امیدوارکنندهست. خیلی امیدوارکننده.
امروز در اتاقم باز بود و تمام وقت از بیرون صدای زمزمهی آهنگین و زیبای قرآن رو میشنیدم. رفتنی به پیرمرد نگهبان گفتم حاجآقا شما قرآن میخوندین؟ گفت صداش میومد تا اونجا؟ ببخشید مزاحمتون شدم. گفتم نه نه مزاحمت کدومه؟ میخواستم بگم بازم اینکارو بکنید، خیلی زیبا قرآن میخونید.
نگفتم چقدر تشویشمو برد، چقدر آرامش گرفتم، چقدر قلبم پر نور شد. از در اومدم بیرون و انقدر رقیق شده بودم از این تجربه که اشکام ریختن.
نگفتم چقدر تشویشمو برد، چقدر آرامش گرفتم، چقدر قلبم پر نور شد. از در اومدم بیرون و انقدر رقیق شده بودم از این تجربه که اشکام ریختن.
Hanway𓂆
زينت و آبروى ما باشيد نه باعث بىآبرويى ما.
مولای ما، حضرت صادق علیهالسلام فرمودند. ✨
🔻پیتـوســ 🇮🇷
جز حسین کسی منو نخواست
من اوّل کردم از تو احتراز امّا اسیری هم
که کرد آخِر سرِ خود در سر و کار تو من بودم...
که کرد آخِر سرِ خود در سر و کار تو من بودم...