ارباب حلقههارو با اکراه شروع کردم و حدس میزنید چی شد؟ بین من و او فقط سردرد فاصله میندازه. نمیتونم بذارمش زمین :)))))
سخته بعد یک سال رو به ۴٢٠٠٠ جان عزیز از دست رفته بایستی و بگی پیروزی بود. حالا ضربدر چند کن و بشه تعداد آرزوهای دفنشده، بشه عدد آوارهها... ولی یک روز در سال ۶١ هم کی باورش میشد اون کشتهی فتاده به هامون پیروز اون نبرد نابرابر شده باشه...؟ واقعیت اینه دیدن نور از بین دود و خون سخته ولی اون نور هیچوقت خاموش نشده و اگر فرصت بروز نداشته، همیشه تو قلبهای مجاهدین زنده بوده. پس به قول سید شهید ما، قطعا پیروزیم.🇵🇸🕊
در چند سال گذشته، کمکم احساس کردم که انگار دیگر نمیتوانیم بدون اینکه با کلمات همدیگر را برنجانیم با هم حرف بزنیم. با این حال، حرفهایی بود که هیچکدام از ما هرگز به زبان نیاورده بودیم.
[دختری با قلب اژدها - استفانی برجِس]وقتی کسی پیدا میشه که بهش از زخمهایی بگی که خیلی وقته خودتو خسته نمیکنی با کسی دربارهشون حرف بزنی و مطمئن باشی عمیقاً میفهمه، احساس خوشایندی داره.
یه شاگرد اوتیسم دارم. انقدر این بچه با استعداد و دقیق و اهل جزئیات و باهوش و مؤدب و مهربونه که اصلاً نمیتونی بهخاطر تفاوتش بهش توجه کنی، فقط بهخاطر خودش متوجهش میشی.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
-یحیی سنوار-
من به خواب نمیدیدم سرنوشت انسانهایی دور تا این حد برام مهم باشه. اونها خودشون رو تسلیم حقیقت کردن و خدا براشون عزت خواست که سرنوشتشون به معنای آزادگی گره خورده و فکر میکنم ما چه کردیم که خواست به قلبهامون وسعتی بده تا برای سرنوشت آزادگی در دنیا نگران باشیم؟ ما تو رو دوست داشتیم مقتدای آزادگان جهان، کار ما در پی تو اومدنه حسین شهید ما 🍃
نظر غالب بر این بود که باید به میدان آمد و هر کسی به نوعی میگفت دیگر چه چیزی برای از دست دادن داریم؟ فقط خانهای آن هم زیر ساطور دشمن، پس چرا باید بترسیم؟[خار و میخک
- یحیی السنوار]دوست داشتم واقعیت را بشنوم، حتی اگر واقعیت خوشحالکنندهای نباشد.
[پاستیلهای بنفش - کاترین اَپلگِیت]