🔻پیتـوســ 🇮🇷
ما با شما نسبتی دیرینه داریم، جناب حرّ...
من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی...
و گفت: «چون من نخست به جنگِ تو آمدم، خواهم پیش از همه نزدِ تو کشته شوم...»
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی...
و گفت: «چون من نخست به جنگِ تو آمدم، خواهم پیش از همه نزدِ تو کشته شوم...»
با مادربزرگ که میرفتم، هربار چیزی با خودمان میبردیم. هر کس خوراکیای میآورد و میگذاشت توی سینیهای سکوی جلوی در. مردم هم موقع رفتن چیزی برمیداشتند و کنار دیوار کوچهی بنبست روی چهارپایههای چوبی میخوردند و میرفتند پی کارشان. روضه زنانه مردانه نداشت. هر کس فقط چند دقیقه جایی از خانه مینشست و بعد میرفت. آن خانه را دوست داشتم. به مادربزرگ میگفتم «ما هم تو خونهمون هرروز روضه بگیریم. چرا فقط ده روز باشه؟» میگفت «همین یه جا برای یه شهر بسه. بشه دوتا، خراب میشه. یه جا باشه برای آدمای دلگرفته، کافیه.» نمیدانم هنوز سماور روضه توی خانهی حاجی هست یا نه. شاید باشد و مثل بشقابهای استیل توی آشپزخانهی هیئت شده باشد وبال گردن.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "مثل همهی خیابانها"
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "مثل همهی خیابانها"
استاد علوی تهرانی
@Fares_ir – سینه زنی
[هرکی حرفاشو یه جایی زد
من حرفامو بردم کربلا...]
به خوف و رجا افتادم. نوش جونم.
ولی بگو صدای کربلا گفتنامون به گوشِت رسید. بگو دیشب خوف قلبامونو دیدی.
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین عزیز قلبم...
من حرفامو بردم کربلا...]
به خوف و رجا افتادم. نوش جونم.
ولی بگو صدای کربلا گفتنامون به گوشِت رسید. بگو دیشب خوف قلبامونو دیدی.
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین عزیز قلبم...
با پسرخالهها و دخترخالهها حرف زدم. گفتم بیایید روی پشتبام خانه تعزیهی خودمان را اجرا کنیم. پیراهنم را توی شلوار کردم. روسری مهمانی خواهرم را پیچاندم و گذاشتم به جای دم. حرمله و شمر و یزید و عمر سعد و زعفر جنی هم بودند. از آدمخوبها فقط حضرت عباس را داشتیم که سرش دعوا شد و دست آخر رسید به کسی که زورش از همه بیشتر بود و توی تعزیه هم تا میتوانست دشمن را تارومار کرد و کسی هم نتوانست حتی یک تار مو از سرش بکند، چه رسد به قطع کردن دست. هیچکدام جرئت نکردیم امام بشویم. توی عالم بچگی هم او از بازی ما بزرگتر بود. تعزیهی ما تعزیهگردان و ترکهی توت نداشت. هرکس هر آرزو و تصوری را که از نقش خودش داشت، به کمال بازی میکرد. زیر تیغ آفتاب توی خاکوخلِ بلندشده از تاختوتاز دشمنان امام، حرمله و شمر به جان هم افتاده بودند. خودشان با هم میجنگیدند. حرملهمان میخواست جلوی شمر را بگیرد اما شمر بدجور توی نقشش فرو رفته بود و پشیمانی هم نداشت. زعفرجنی تلاش میکرد بچههایی را که نقش سیاهیلشگر سپاه دشمن را بازی میکردند، بترساند. پیش خودش حساب کرده بود امام با حملهی او و لشکر اجنه به سپاه یزید موافقت کرده است. من هی میغریدم و از این سر تا آن سر پشتبام چهاردستوپا میدویدم. جوراب پوشیده بودم و دمپاییهام را دستم کرده بودم. عمرسعد از عمل زشتش پشیمان شده بود و سعی میکرد یزید را از دایرهی تعزیه بیرون بیندازد. تشویقم میکرد که به یزید حمله کنم و یزید پسرخالهی کوچکم بود با لپهای گلانداخته از گرمای آفتاب.
ما یاران امام داشتیم پیروز میشدیم.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "من شیر بودم"
ما یاران امام داشتیم پیروز میشدیم.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "من شیر بودم"
یا رازق الطفل الصغیر💔
بمیریم برای دل شکستهت حسین
بمیریم برای حیرون شدنت عزیز داغدار ما...
[Bala Boland Baba Giso Kamand Baba] [SevilMusic.Com]
[Mahmoud Karimi]
ای باغ گلِ خزونم...🍂
[داغ جوان، قلب پدرو پارهپاره میکنه. برای جوانِ امام نه، برای پدرِ جوان ازدستداده بلندبلند گریه کنید...]
[داغ جوان، قلب پدرو پارهپاره میکنه. برای جوانِ امام نه، برای پدرِ جوان ازدستداده بلندبلند گریه کنید...]
اصل مراسم مال ظهر عاشورا بود. روضهی زنانهی خانهی بزرگ آباجان از صبح زود شروع میشد. شیخ علی میآمد و سرش را میانداخت پایین و روضهی زنان کربلا را برای زنها میخواند. از همهی روضههای سوزناکش روضههایی بهتر در خاطرم ماندهاند که در آنها، مادرها و همسرها بدن خونین عزیزشان را به رسم وداع در آغوش میگرفتند. به گمانم آغوش، دستور زبان بسیاری از زنهاست. زنها سر و سِرّ بیشتری با آغوش دارند. بیشتر آن را بلدند و بیشتر به کارش میگیرند. به آن روزهای دور کودکی هم که برمیگردم، میبینم وقتی جنازهی شهیدی را میگذاشتند وسط حیاط مجتمع، اغلب آنهایی که تن چندتکهی شهیدی را از تابوت بیرون میآوردند تا در آغوشش بگیرند، مادر یا دخترش بودند.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "کتیبهای که زمین نماند"
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "کتیبهای که زمین نماند"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[Mahmoud Karimi] – [Bala Boland Baba Giso Kamand Baba] [SevilMusic.Com]
زخمِ قلب پدر از جسم پسر بدتر بود
ارباًاربا دل بابای علیاکبر بود... 🥀
پس نقش حسین بن علی چیست؟ تماشای کاروانی که با جلال و شکوه آمد و با غربت و اندوه رفت کدام معرفت و آموزه را در ما زنده میکند؟ همراهی هزاروچهارصدساله با روایتی سرشار از شجاعت و دلاوری و مبارزه با ظلم و تباهی از ما چه میسازد؟ برای من امروز، برای منی که سالها میان امواج شریعتی زیستم و بعد به روایت بیتفسیر مقاتل دست اول پناه بردم، برای من همین بس که اگر میخواهم در برابر ظلم و ستم و تباهی بایستم، و اگر لحظهای نزدیک بود گرفتار چاه ویل ستمگری و ظلم به انسانی و حتی حیوانی و نباتی شوم و لحظهای به شک و تردید بیفتم، به حسین بن علی نگاهی بیندازم و ببینم آیا به او و یارانش بیشتر شبیه و نزدیکم یا به آنها که در برابرش ایستادهاند. و چه دلخوشیای بهتر از اینکه شبیه او باشم حتی اگر نه پا جا پای او گذاشته باشم؟ کم نیست و زیاد است.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "جستوجوگری در مسیر نیافتن"
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "جستوجوگری در مسیر نیافتن"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
زیرِ علمت امنترین جایِ جهان است🍃
[دینِ ما تحت لوای عَلم عبــاس است]
به سینهزنی که میرسه، خیلیها پا میشن که به شلوغی اتمام جلسه نخورن. مخصوصاً سینهزنی که طولانی میشه آدمای بیشتری میرن. ولی میبینی یه تعدادی همینجور نشستن، سینهزنی که تموم میشه بازم نشستن، سلام آخرو میدن بازم نشستن، دارن جمع میکنن بازم نشستن، این آدمای آخرای مجلس نهم جایی رو ندارن که برن. این بیچارهترینا و بیپناهترین آدمای عالم، نمیدونن بعد عباس چیکار کنن و کجا برن. همین.
[ متوهّمِ وحده ]
همه دنیا دارن میگن فدات شیم حسین؛ ولی حسین میگه فدات شم عباس
[بنفسی انتَ یا عباس]🍃
از میان پلکهای خیسم چشم میدوزم به منظرهای که اهالی این روستای کوچک و کویری مقابلم ترسیم کردهاند. نمایشی بیبدیل از دود و آتش و فریاد و همهمه. تابلویی بینظیر از روضهای مصور و سوزناک. تازه میفهمم که از روضهی ظهر عاشورا گریزی نیست. هرجا که باشی روضه دنبالت میآید و خودش را جلوی چشمهایت به نمایش میگذارد. خواه در شکل واژههای مقتل باشد، خواه در شمایل نمایشی شورانگیز. گاه در قامت یک تابلوی نقاشی جانسوز است، گاه در قالب یک برنامهی تلویزیونی ساده. فرقی نمیکند کجا و در چه حالی هستی. کافی است دلبستهی روضه باشی. او خودش را به تو میرساند.
شاید عاشورا روز خانهنشینی نباشد؛ نه برای من، نه برای کودک سهماههام. شاید خیلی بد نباشد ظهر عاشورا از خانه بیرون زدن و در ظل آفتاب مثل اهالی دشت نینوا در میانهی دود و خاک ایستادن و گریستن. شاید بد نباشد در گرماگرم لحظات حادثه، این تشنگی را، این خستگی را، این چادرهای به خاک نشسته و پیشانیهای عرقکرده و لبهای خشکیده را تجربه کردن. شاید عزای من پیش خدای حسین مقبولتر باشد وقتی در همان ساعتی که او دلشورهی تشنگی ششماههاش را داشت، من هم دلشورهای مشابه داشته باشم. دیگر چندان حسرت نمیخورم که چرا خانه نماندهام. چشمهای خیسم میگوید سهمم را از عاشورای حسین (ع) گرفتهام.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "روضه خودش را به آدم میرساند"
شاید عاشورا روز خانهنشینی نباشد؛ نه برای من، نه برای کودک سهماههام. شاید خیلی بد نباشد ظهر عاشورا از خانه بیرون زدن و در ظل آفتاب مثل اهالی دشت نینوا در میانهی دود و خاک ایستادن و گریستن. شاید بد نباشد در گرماگرم لحظات حادثه، این تشنگی را، این خستگی را، این چادرهای به خاک نشسته و پیشانیهای عرقکرده و لبهای خشکیده را تجربه کردن. شاید عزای من پیش خدای حسین مقبولتر باشد وقتی در همان ساعتی که او دلشورهی تشنگی ششماههاش را داشت، من هم دلشورهای مشابه داشته باشم. دیگر چندان حسرت نمیخورم که چرا خانه نماندهام. چشمهای خیسم میگوید سهمم را از عاشورای حسین (ع) گرفتهام.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "روضه خودش را به آدم میرساند"
بنیاد خیریه خدیجة الکبری سلام الله علیها
آجرک الله یا بقیه الله...
امشب قلب امام در فشاره...
صدقه بدیم برای ذخیرهی خدا.
صدقه بدیم برای ذخیرهی خدا.
502229132967404661043389268968346037997599838944