🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
108 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
🔻پیتـوســ 🇮🇷
می‌خواهیم اندازه کوچکی خودمان برای تو کاری کنیم
من چند ملاحظه به ذهنم می‌رسه که باهاتون به اشتراک می‌ذارم (اندازه فهم خودمه):

- لطفاً روضه مکشوف نگذارید، روضه محل داره، مقدمه داره، خوب نیست همینجوری کف مجازی ریخته بشه، هم حیفه و هدر می‌ره هم اثر خوبی روی مخاطب نداره.

- اگر دوست دارید بذارید، از قبل هشدار بدید. مخاطب حق داره بدونه و انتخاب کنه. مثل اینکه سوای رزق، حق داره انتخاب کنه پای کدوم منبر بشینه و به چه روضه‌خونی گوش بسپاره.

- اگر هشدار کلی نمی‌دید، از قابلیت "اسپویلر" استفاده کنید که باز آدما یهو مواجه نشن و انتخاب کنن که می‌خوان یا تو شرایطی هستن که بخونن یا خیر.

- مهم‌تر از همه ادبه، ادب رو نسبت به امام و اهل بیتش رعایت کنیم. بزرگای ما به هر جا رسیدن از ادب رسیدن. بگیم من غلام ادب عباسم و به او اقتدا کنیم.
عبدالله میاندار شد و شبیه ژنرالی که فرمان آتش بدهد، دستش را بالا برد و پایین آورد و علی‌محمد خواند:
به بالینت اگر دیر آمدم اینک مرنج از من
که دورت کوفیان از چهارسو بستند راه من

تازه داشتیم با نوحه‌ی سه‌ضرب علی‌محمد هماهنگ می‌شدیم تا حلقه‌های زنجیر را سر ضرب به شانه‌ها بنشانیم که چیزی باعث شد برگردیم و زل بزنیم به نوحه‌خوان. علی‌محمد بود که می‌خواند ولی انگار صدا از او نبود. رگ گردنش می‌خواست پوست را بدرد و بزند بیرون. اعتیاد به پشتش قوز داده بود و دیگر، جز همان شب‌های محرم که با سماجت میکروفون را می‌قاپید و چند دقیقه نوحه می‌خواند، ارج و قربی میان‌مان نداشت، ولی حالا تمام نگاه‌ها به او بود. انگار مهمان خاص آن سال باعث شده بود همه‌چیز عوض شود. شرم و اندوه عجیبی در صدای علی‌محمد بود. دلمان می‌خواست دسته‌ی زنجیر را میان کمربند جا بدهیم و دست‌مان را بگیریم جلوی صورتمان تا کسی اشکمان را نبیند. زن علی‌محمد که خانه را برایش قدغن کرده بود، بچه‌به‌بغل، چنان مبهوت نوحه‌خوانی شوهرش شده بود که زنی دیگر بازویش را گرفت تا زمین نخورد. گویی همه‌ی مشقت و فلاکتی را که با انتخاب این مرد نصیبش شده بود، فراموش کرده بود.

#مهمان‌گاه🍃
روایتِ "غایب سال ملخ"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
دعای ١۶ام #صحیفه_حضرت_سجاد_علیه‌السلام (٣۴ فراز) وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا اسْتَقَالَ مِنْ ذُنُوبِهِ، أَوْ تَضَرَّعَ فِي طَلَبِ الْعَفْوِ عَنْ عُيُوبِهِ دعای آن حضرت است هنگامی که از خداوند برای گناهانش درخواست آمرزش می‌کرد یا برای…
دعای ١٧ام #صحیفه_حضرت_سجاد_علیه‌السلام
(١۶ فراز)

وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا ذُكِرَ الشَّيْطَانُ فَاسْتَعَاذَ مِنْهُ وَ مِنْ عَدَاوَتِهِ وَ كَيْدِهِ
دعای آن حضرت است هنگامی که از شیطان یاد می‌شد و از او و دشمنیش و نیرنگش به خدا پناه می برد.


﴿۶﴾ اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْ لَهُ فِي قُلُوبِنَا مَدْخَلًا وَ لَا تُوطِنَنَّ لَهُ فِيما لَدَيْنَا مَنْزِلاً.
﴿٨﴾ اللَّهُمَّ وَ أَشْرِبْ قُلُوبَنَا إِنْكَارَ عَمَلِهِ، وَ الْطُفْ لَنَا فِي نَقْضِ حِيَلِهِ.


خدایا! برای او در دل‌های ما راه وارد شدن قرار مده و در شئون زندگی ما برای او جایگاه اقامت فراهم نکن.
خدایا! دل‌های ما را از رد کردن و انکار عملش، سرشار ساز. و به ما برای درهم شکستن حیله‌اش، مهربان باش.
من حسین (ع) را از برق چشم‌های دیگران می‌شناسم. از تعداد نفس‌های عمیق از ته دلم، وقتی به آن‌هایی که می‌شناسندش و دوستش دارند برمی‌خورم. من حسین (ع) را از دیدن آن دسته از دوستان قابل‌اعتمادش که بار روی شانه‌هایم را سبک‌تر می‌کنند، می‌شناسم. تنها آیین محرمی که برای خودم دارم هم از یک لبخند یکی از دوستانش می‌آید، از لبخند مامانم.
من محرم حسین (ع) را نه به خاطر داستان پر از اشک و آهش، نه به خاطر آزادی و آزادگی، که به خاطر همین روح جمعی و به خاطر استمرار ساده‌ی «دوست داشتن» دوست دارم. به خاطر آدم‌های مهربانی که به یک درد مشترک ایمان دارند و دلشان از ظلم می‌شکند. به خاطر همه‌ی آدم‌هایی که نزدیک هزار سال داستان این ۷۲ نفر را برای همدیگر تعریف کرده‌اند. زور دکترها و معجزه‌ها و توسل‌ها به زنده نگه داشتن لبخند مامان من نرسید اما من، بعد از مامان، به چیزهای خیلی کوچک اما محسوس تکیه می‌دهم تا شبح وجودم را ذره ذره زنده‌تر کنم. در نماز ظهر عاشورا گره می‌خورم به بدن بی‌جان مامانم، به ایمانش که هنوز زیر سنگ و خاک نپوسیده و به سبحان‌الله‌ها و الله‌اکبرها و کلمه‌های مشترکی که انگار از گلوی او و من، با هم، درمی‌آیند. من در نماز ظهر عاشورا گره می‌خورم به همه‌ی جاهایی که نیستم و همه‌ی آدم‌هایی که نمی‌شناسم.

#مهمان‌گاه 🍃
روایتِ "او را به نداشتنش می‌شناختم"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
ما با شما نسبتی دیرینه داریم، جناب حرّ...
من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی...

و گفت: «چون من نخست به جنگِ تو آمدم، خواهم پیش از همه نزدِ تو کشته شوم...»
با مادربزرگ که می‌رفتم، هربار چیزی با خودمان می‌بردیم. هر کس خوراکی‌ای می‌آورد و می‌گذاشت توی سینی‌های سکوی جلوی در. مردم هم موقع رفتن چیزی برمی‌داشتند و کنار دیوار کوچه‌ی بن‌بست روی چهارپایه‌های چوبی می‌خوردند و می‌رفتند پی کارشان. روضه زنانه مردانه نداشت. هر کس فقط چند دقیقه جایی از خانه می‌نشست و بعد می‌رفت. آن خانه را دوست داشتم. به مادربزرگ می‌گفتم «ما هم تو خونه‌مون هرروز روضه بگیریم. چرا فقط ده روز باشه؟» می‌گفت «همین یه جا برای یه شهر بسه. بشه دوتا، خراب می‌شه. یه جا باشه برای آدمای دل‌گرفته، کافیه.» نمی‌دانم هنوز سماور روضه توی خانه‌ی حاجی هست یا نه. شاید باشد و مثل بشقاب‌های استیل توی آشپزخانه‌ی هیئت شده باشد وبال گردن.

#مهمان‌گاه 🍃
روایتِ "مثل همه‌ی خیابان‌ها"
[در رگ و ریشه‌ی او خون حسن می‌جوشد]
استاد علوی تهرانی
@Fares_ir – سینه زنی
[هرکی حرفاشو یه جایی زد
من حرفامو بردم کربلا...]

به خوف و رجا افتادم. نوش جونم.
ولی بگو صدای کربلا گفتنامون به گوشِت رسید. بگو دیشب خوف قلبامونو دیدی.
ما را غریب و بی‌کس و بی‌آشنا ببین عزیز قلبم...
ای حسین عزیز
ای طریقِ نجات...
با پسرخاله‌ها و دخترخاله‌ها حرف زدم. گفتم بیایید روی پشت‌بام خانه تعزیه‌ی خودمان را اجرا کنیم. پیراهنم را توی شلوار کردم. روسری مهمانی خواهرم را پیچاندم و گذاشتم به جای دم. حرمله و شمر و یزید و عمر سعد و زعفر جنی هم بودند. از آدم‌خوب‌ها فقط حضرت عباس را داشتیم که سرش دعوا شد و دست آخر رسید به کسی که زورش از همه بیشتر بود و توی تعزیه هم تا می‌توانست دشمن را تارومار کرد و کسی هم نتوانست حتی یک تار مو از سرش بکند، چه رسد به قطع کردن دست. هیچ‌کدام جرئت نکردیم امام بشویم. توی عالم بچگی هم او از بازی ما بزرگ‌تر بود. تعزیه‌ی ما تعزیه‌گردان و ترکه‌ی توت نداشت. هرکس هر آرزو و تصوری را که از نقش خودش داشت، به کمال بازی می‌کرد. زیر تیغ آفتاب توی خاک‌وخلِ بلندشده از تاخت‌وتاز دشمنان امام، حرمله و شمر به جان هم افتاده بودند. خودشان با هم می‌جنگیدند. حرمله‌مان می‌خواست جلوی شمر را بگیرد اما شمر بدجور توی نقشش فرو رفته بود و پشیمانی هم نداشت. زعفرجنی تلاش می‌کرد بچه‌هایی را که نقش سیاهی‌لشگر سپاه دشمن را بازی می‌کردند، بترساند. پیش خودش حساب کرده بود امام با حمله‌ی او و لشکر اجنه به سپاه یزید موافقت کرده است. من هی می‌غریدم و از این سر تا آن سر پشت‌بام چهاردست‌وپا می‌دویدم. جوراب پوشیده بودم و دمپایی‌هام را دستم کرده بودم. عمرسعد از عمل زشتش پشیمان شده بود و سعی می‌کرد یزید را از دایره‌ی تعزیه بیرون بیندازد. تشویقم می‌کرد که به یزید حمله کنم و یزید پسرخاله‌ی کوچکم بود با لپ‌های گل‌انداخته از گرمای آفتاب.
ما یاران امام داشتیم پیروز می‌شدیم.

#مهمان‌گاه 🍃
روایتِ "من شیر بودم"
کشتنش تیر نمی‌خواست، نسیمی بس بود...
یا رازق الطفل الصغیر💔
بمیریم برای دل شکسته‌ت حسین
بمیریم برای حیرون شدنت عزیز داغ‌دار ما...
[Bala Boland Baba Giso Kamand Baba] [SevilMusic.Com]
[Mahmoud Karimi]
ای باغ گلِ خزونم...🍂

[داغ جوان، قلب پدرو پاره‌پاره می‌کنه. برای جوانِ امام نه، برای پدرِ جوان ازدست‌داده بلندبلند گریه کنید...]
اصل مراسم مال ظهر عاشورا بود. روضه‌ی زنانه‌ی خانه‌ی بزرگ آباجان از صبح زود شروع می‌شد. شیخ علی می‌آمد و سرش را می‌انداخت پایین و روضه‌ی زنان کربلا را برای زن‌ها می‌خواند. از همه‌ی روضه‌های سوزناکش روضه‌هایی بهتر در خاطرم مانده‌اند که در آن‌ها، مادرها و همسرها بدن خونین عزیزشان را به رسم وداع در آغوش می‌گرفتند. به گمانم آغوش، دستور زبان بسیاری از زن‌هاست. زن‌ها سر و سِرّ بیشتری با آغوش دارند. بیشتر آن را بلدند و بیشتر به کارش می‌گیرند. به آن روزهای دور کودکی هم که برمی‌گردم، می‌بینم وقتی جنازه‌ی شهیدی را می‌گذاشتند وسط حیاط مجتمع، اغلب آن‌هایی که تن چندتکه‌ی شهیدی را از تابوت بیرون می‌آوردند تا در آغوشش بگیرند، مادر یا دخترش بودند.

#مهمان‌گاه 🍃
روایتِ "کتیبه‌ای که زمین نماند"
[در خداحافظی‌ات بود که من افتادم...]
🔻پیتـوســ 🇮🇷
[Mahmoud Karimi] – [Bala Boland Baba Giso Kamand Baba] [SevilMusic.Com]
زخمِ قلب پدر از جسم پسر بدتر بود
ارباًاربا دل بابای علی‌اکبر بود... 🥀
جگر سوخته‌ام را ز حرم پوشاندم
مانده‌ام زار که با قد کمانم چه کنم...
آخ حسین💔
پس نقش حسین بن علی چیست؟ تماشای کاروانی که با جلال و شکوه آمد و با غربت و اندوه رفت کدام معرفت و آموزه را در ما زنده می‌کند؟ همراهی هزاروچهارصدساله با روایتی سرشار از شجاعت و دلاوری و مبارزه با ظلم و تباهی از ما چه می‌سازد؟ برای من امروز، برای منی که سال‌ها میان امواج شریعتی زیستم و بعد به روایت بی‌تفسیر مقاتل دست اول پناه بردم، برای من همین بس که اگر می‌خواهم در برابر ظلم و ستم و تباهی بایستم، و اگر لحظه‌ای نزدیک بود گرفتار چاه ویل ستمگری و ظلم به انسانی و حتی حیوانی و نباتی شوم و لحظه‌ای به شک و تردید بیفتم، به حسین بن علی نگاهی بیندازم و ببینم آیا به او و یارانش بیشتر شبیه و نزدیکم یا به آن‌ها که در برابرش ایستاده‌اند. و چه دلخوشی‌ای بهتر از این‌که شبیه او باشم حتی اگر نه پا جا پای او گذاشته باشم؟ کم نیست و زیاد است.

#مهمان‌گاه 🍃
روایتِ "جست‌وجوگری در مسیر نیافتن"
به سینه‌زنی که می‌رسه، خیلی‌ها پا می‌شن که به شلوغی اتمام جلسه نخورن. مخصوصاً سینه‌زنی که طولانی می‌شه آدمای بیشتری می‌رن. ولی می‌بینی یه تعدادی همین‌جور نشستن، سینه‌زنی که تموم می‌شه بازم نشستن، سلام آخرو می‌دن بازم نشستن، دارن جمع می‌کنن بازم نشستن، این آدمای آخرای مجلس نهم جایی رو ندارن که برن. این بیچاره‌ترینا و بی‌پناه‌ترین آدمای عالم، نمی‌دونن بعد عباس چیکار کنن و کجا برن. همین.