سحر داشتیم با زهرا درباره حبیبنا امام حسین علیهالسّلام حرف میزدیم. حرف تو حرف اومد، رسیدیم به تکبر نفس و خصلت محوری شیطان لعین و ماجراش با بنیآدم. یادم اومد از کتاب فوق. باز کردم و کلمات معصوم رو مستقیم خوندیم و فهممون از بعضیش رو شرح دادیم. ورق زدم و قسمتهایی مثل تصویری که گذاشتم، رزقگونه صاف نشست وسط قلبم. گفتم سالهاست این کتابهارو بهخاطر ملاحظه بزرگترِ صاحبنظر داشتن نخوندم. کاش برای این کتاب استادی داشتیم و با حفظ تداوم میخوندیمش، مفاهیمش حیفه تکی خونده بشه، علم نداریم و وسعت دانستههامون چقدره مگه که بسنده کنیم بهشون؟ بعض دوگانههارو اصلاً فکر نمیکنی در تضاد با هم باشن! تو ببین چقدر فهم ما از معانی ضعیفه و بر اساس همین فهم داغون زندگی میکنیم و تصمیم میگیریم. انقدر نیاز داریم به ارتباط نزدیک و همیشگی به معارف، انقدر نیاز داریم به کلام معصوم. گفتم دوست دارم یه حلقه مطالعه کتابهای معرفتی داشتم با دوستانم که پایه باشن، محدود ولی منظم، آدمایی که واقعاً احساس نیاز میکنن و جدین تو مسیر مطالعه جمعی. گفتم فلانی چندساله که گعده کتابخوانی دارن، هفتهای یکبار جمع میشن و پایدار بوده چون اولاً هممسیرن بعد هم با شرایط سختگیرانهای عضو قبول میکنن و قوانین خوبی برای شیوه مطالعه دارن. یادم اومد قبلا تو بچههای بسیج حلقه "شرح چهل حدیث امام" داشتیم ولی هم در باز بود و جمعیت زیاد و مباحثه شکل نمیگرفت، هم مسئول انقدر سرشلوغ بود که کار عملاً رها شد.
علاقه و احساس نیاز دارم اگر استاد مناسبی پیدا شد، یک حلقه مطالعه حول کتابهای معرفتی و مبنایی و اخلاقی برپا کنیم با جمعیت محدود حداکثر هفت نفر. شما هم اگر استاد خوب و روشنی سراغ داشتید معرفی کنید. منم اگر پیدا کردم اینجا اعلام میکنم که اگر مایل بودید، بگید ببینیم میشه با هم کتابهای خوب بخونیم :)
علاقه و احساس نیاز دارم اگر استاد مناسبی پیدا شد، یک حلقه مطالعه حول کتابهای معرفتی و مبنایی و اخلاقی برپا کنیم با جمعیت محدود حداکثر هفت نفر. شما هم اگر استاد خوب و روشنی سراغ داشتید معرفی کنید. منم اگر پیدا کردم اینجا اعلام میکنم که اگر مایل بودید، بگید ببینیم میشه با هم کتابهای خوب بخونیم :)
اژهای با تبلیغ تابلوش برای پزشکیان حالمو بهم زد. ولی مشارکت بیشتر کمی خوشحالم کرد. که البته یعنی این یه هفته دو طرف خوب تونستن بقیه رو از همدیگه بترسونن و از خجالت هم دربیان.
بههرحال از خودکشی شنبه صرفنظر کردم.
[١۴٠٣/٠۴/١۵ - ۴۴]
بههرحال از خودکشی شنبه صرفنظر کردم.
[١۴٠٣/٠۴/١۵ - ۴۴]
وقتی ٣٠سالم رو تموم میکنم، پزشکیان هنوز چندماه دیگه رئیس جمهور خواهد بود. درد و نفرین.
Forwarded from 🔻پیتـوســ 🇮🇷
بسم اللّه الرحمن الرحیم. از حسین ابن علی ابن ابیطالب به سوی بنیهاشم: اما بعد، هرکس به من ملحق شود، شهید گردد و هرکس تخلف کند، به رستگاری نرسد.
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
#مقتلخوانی
📚کتابِ آه
حاج محمود کریمی;
snntv
سلام بر تو و ماه عزای تو عزیز قلبم.
من زندهام و بیشتر از قبل دوستت دارم.
با چه رویی گلایه کنم از سختیها و ناکامیها؟
امسال هم این کوچک را بپذیر. ببین که تلاش میکنم. میخورم زمین و تلاش میکنم. نمیرسم و تلاش میکنم. میدوم به امید ذرهای حس ناب شباهت. شباهت به آنهایی که دوستشان داشتی، فدایت شدند و تو آمدی و سرشان را به بغل گرفتی. ببین که این حبّ تمام قلب و روحم را در پناه گرفته.
سلام بر تو و ماه عزای تو حسین...
[امسال دلم خیلی برای آقای وفاکننده به عهدها تنگ شده. امسال را بعد از مولایش با نام او آغاز میکنم. امید که وعده دیدار و اذن خدمت اربعین را از او بگیرم.]
من زندهام و بیشتر از قبل دوستت دارم.
با چه رویی گلایه کنم از سختیها و ناکامیها؟
امسال هم این کوچک را بپذیر. ببین که تلاش میکنم. میخورم زمین و تلاش میکنم. نمیرسم و تلاش میکنم. میدوم به امید ذرهای حس ناب شباهت. شباهت به آنهایی که دوستشان داشتی، فدایت شدند و تو آمدی و سرشان را به بغل گرفتی. ببین که این حبّ تمام قلب و روحم را در پناه گرفته.
سلام بر تو و ماه عزای تو حسین...
[امسال دلم خیلی برای آقای وفاکننده به عهدها تنگ شده. امسال را بعد از مولایش با نام او آغاز میکنم. امید که وعده دیدار و اذن خدمت اربعین را از او بگیرم.]
یک پوشه دارم که یک چیزهایی توش جمع کردم. وقت نامگذاری بی هیچ فکری نوشتم "محتوای محرم". انگار که برای تولیدمحتوای محرم قراردادی بسته باشم. اینطور نیست. نه مسئولیتی دارم، نه قلمی، نه زبان و نه هنری. فقط یک چیز من و دیگران شبیه به من را وادار میکند؛ "نصیب". میخواهیم بعدها ما را با تو به یاد بیاورند، میخواهیم اندازه کوچکی خودمان برای تو کاری کنیم. صاحبهنرهای غبطهانگیز یکی سر میدهد برایت، یکی آن را به تصویر میکشد، یکی شعر میگوید، یکی آن شعر را با سوز دل میخواند و هزاران قطره اشک برایش مینویسند. گناه بیهنرها چیست؟ ما که هیچ نصیبی جز عشق و خون رگها و تپش قلبها و اشک چشمها نداریم. روضهخوان مصیبت عظیم تو که نشدیم. میخواهیم امیدوار باشیم یکی از این کلمات، فقط یکی از این همه، دلِ سوختهای را بیشتر بسوزاند. اندازه قطرهی اشکی نصیب. میدانیم که صاحب این دلهای پارهپاره طور دیگری معامله میکندها. میدانیم که بزرگتر از این حرفهایی. فقط دلمان اینطوری خوش است دیگر. ما به تو و انتخابت خیلی بدهکاریم حسین عزیز...
🔻پیتـوســ 🇮🇷
میخواهیم اندازه کوچکی خودمان برای تو کاری کنیم
من چند ملاحظه به ذهنم میرسه که باهاتون به اشتراک میذارم (اندازه فهم خودمه):
- لطفاً روضه مکشوف نگذارید، روضه محل داره، مقدمه داره، خوب نیست همینجوری کف مجازی ریخته بشه، هم حیفه و هدر میره هم اثر خوبی روی مخاطب نداره.
- اگر دوست دارید بذارید، از قبل هشدار بدید. مخاطب حق داره بدونه و انتخاب کنه. مثل اینکه سوای رزق، حق داره انتخاب کنه پای کدوم منبر بشینه و به چه روضهخونی گوش بسپاره.
- اگر هشدار کلی نمیدید، از قابلیت "اسپویلر" استفاده کنید که باز آدما یهو مواجه نشن و انتخاب کنن که میخوان یا تو شرایطی هستن که بخونن یا خیر.
- مهمتر از همه ادبه، ادب رو نسبت به امام و اهل بیتش رعایت کنیم. بزرگای ما به هر جا رسیدن از ادب رسیدن. بگیم من غلام ادب عباسم و به او اقتدا کنیم.
- لطفاً روضه مکشوف نگذارید، روضه محل داره، مقدمه داره، خوب نیست همینجوری کف مجازی ریخته بشه، هم حیفه و هدر میره هم اثر خوبی روی مخاطب نداره.
- اگر دوست دارید بذارید، از قبل هشدار بدید. مخاطب حق داره بدونه و انتخاب کنه. مثل اینکه سوای رزق، حق داره انتخاب کنه پای کدوم منبر بشینه و به چه روضهخونی گوش بسپاره.
- اگر هشدار کلی نمیدید، از قابلیت "اسپویلر" استفاده کنید که باز آدما یهو مواجه نشن و انتخاب کنن که میخوان یا تو شرایطی هستن که بخونن یا خیر.
- مهمتر از همه ادبه، ادب رو نسبت به امام و اهل بیتش رعایت کنیم. بزرگای ما به هر جا رسیدن از ادب رسیدن. بگیم من غلام ادب عباسم و به او اقتدا کنیم.
عبدالله میاندار شد و شبیه ژنرالی که فرمان آتش بدهد، دستش را بالا برد و پایین آورد و علیمحمد خواند:
به بالینت اگر دیر آمدم اینک مرنج از من
که دورت کوفیان از چهارسو بستند راه من
تازه داشتیم با نوحهی سهضرب علیمحمد هماهنگ میشدیم تا حلقههای زنجیر را سر ضرب به شانهها بنشانیم که چیزی باعث شد برگردیم و زل بزنیم به نوحهخوان. علیمحمد بود که میخواند ولی انگار صدا از او نبود. رگ گردنش میخواست پوست را بدرد و بزند بیرون. اعتیاد به پشتش قوز داده بود و دیگر، جز همان شبهای محرم که با سماجت میکروفون را میقاپید و چند دقیقه نوحه میخواند، ارج و قربی میانمان نداشت، ولی حالا تمام نگاهها به او بود. انگار مهمان خاص آن سال باعث شده بود همهچیز عوض شود. شرم و اندوه عجیبی در صدای علیمحمد بود. دلمان میخواست دستهی زنجیر را میان کمربند جا بدهیم و دستمان را بگیریم جلوی صورتمان تا کسی اشکمان را نبیند. زن علیمحمد که خانه را برایش قدغن کرده بود، بچهبهبغل، چنان مبهوت نوحهخوانی شوهرش شده بود که زنی دیگر بازویش را گرفت تا زمین نخورد. گویی همهی مشقت و فلاکتی را که با انتخاب این مرد نصیبش شده بود، فراموش کرده بود.
#مهمانگاه🍃
روایتِ "غایب سال ملخ"
به بالینت اگر دیر آمدم اینک مرنج از من
که دورت کوفیان از چهارسو بستند راه من
تازه داشتیم با نوحهی سهضرب علیمحمد هماهنگ میشدیم تا حلقههای زنجیر را سر ضرب به شانهها بنشانیم که چیزی باعث شد برگردیم و زل بزنیم به نوحهخوان. علیمحمد بود که میخواند ولی انگار صدا از او نبود. رگ گردنش میخواست پوست را بدرد و بزند بیرون. اعتیاد به پشتش قوز داده بود و دیگر، جز همان شبهای محرم که با سماجت میکروفون را میقاپید و چند دقیقه نوحه میخواند، ارج و قربی میانمان نداشت، ولی حالا تمام نگاهها به او بود. انگار مهمان خاص آن سال باعث شده بود همهچیز عوض شود. شرم و اندوه عجیبی در صدای علیمحمد بود. دلمان میخواست دستهی زنجیر را میان کمربند جا بدهیم و دستمان را بگیریم جلوی صورتمان تا کسی اشکمان را نبیند. زن علیمحمد که خانه را برایش قدغن کرده بود، بچهبهبغل، چنان مبهوت نوحهخوانی شوهرش شده بود که زنی دیگر بازویش را گرفت تا زمین نخورد. گویی همهی مشقت و فلاکتی را که با انتخاب این مرد نصیبش شده بود، فراموش کرده بود.
#مهمانگاه🍃
روایتِ "غایب سال ملخ"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
دعای ١۶ام #صحیفه_حضرت_سجاد_علیهالسلام (٣۴ فراز) وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا اسْتَقَالَ مِنْ ذُنُوبِهِ، أَوْ تَضَرَّعَ فِي طَلَبِ الْعَفْوِ عَنْ عُيُوبِهِ دعای آن حضرت است هنگامی که از خداوند برای گناهانش درخواست آمرزش میکرد یا برای…
دعای ١٧ام #صحیفه_حضرت_سجاد_علیهالسلام
(١۶ فراز)
وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا ذُكِرَ الشَّيْطَانُ فَاسْتَعَاذَ مِنْهُ وَ مِنْ عَدَاوَتِهِ وَ كَيْدِهِ
دعای آن حضرت است هنگامی که از شیطان یاد میشد و از او و دشمنیش و نیرنگش به خدا پناه می برد.
﴿۶﴾ اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْ لَهُ فِي قُلُوبِنَا مَدْخَلًا وَ لَا تُوطِنَنَّ لَهُ فِيما لَدَيْنَا مَنْزِلاً.
﴿٨﴾ اللَّهُمَّ وَ أَشْرِبْ قُلُوبَنَا إِنْكَارَ عَمَلِهِ، وَ الْطُفْ لَنَا فِي نَقْضِ حِيَلِهِ.
خدایا! برای او در دلهای ما راه وارد شدن قرار مده و در شئون زندگی ما برای او جایگاه اقامت فراهم نکن.
خدایا! دلهای ما را از رد کردن و انکار عملش، سرشار ساز. و به ما برای درهم شکستن حیلهاش، مهربان باش.
(١۶ فراز)
وَ كَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَيْهِ السَّلَامُ إِذَا ذُكِرَ الشَّيْطَانُ فَاسْتَعَاذَ مِنْهُ وَ مِنْ عَدَاوَتِهِ وَ كَيْدِهِ
دعای آن حضرت است هنگامی که از شیطان یاد میشد و از او و دشمنیش و نیرنگش به خدا پناه می برد.
﴿۶﴾ اللَّهُمَّ لَا تَجْعَلْ لَهُ فِي قُلُوبِنَا مَدْخَلًا وَ لَا تُوطِنَنَّ لَهُ فِيما لَدَيْنَا مَنْزِلاً.
﴿٨﴾ اللَّهُمَّ وَ أَشْرِبْ قُلُوبَنَا إِنْكَارَ عَمَلِهِ، وَ الْطُفْ لَنَا فِي نَقْضِ حِيَلِهِ.
خدایا! برای او در دلهای ما راه وارد شدن قرار مده و در شئون زندگی ما برای او جایگاه اقامت فراهم نکن.
خدایا! دلهای ما را از رد کردن و انکار عملش، سرشار ساز. و به ما برای درهم شکستن حیلهاش، مهربان باش.
من حسین (ع) را از برق چشمهای دیگران میشناسم. از تعداد نفسهای عمیق از ته دلم، وقتی به آنهایی که میشناسندش و دوستش دارند برمیخورم. من حسین (ع) را از دیدن آن دسته از دوستان قابلاعتمادش که بار روی شانههایم را سبکتر میکنند، میشناسم. تنها آیین محرمی که برای خودم دارم هم از یک لبخند یکی از دوستانش میآید، از لبخند مامانم.
من محرم حسین (ع) را نه به خاطر داستان پر از اشک و آهش، نه به خاطر آزادی و آزادگی، که به خاطر همین روح جمعی و به خاطر استمرار سادهی «دوست داشتن» دوست دارم. به خاطر آدمهای مهربانی که به یک درد مشترک ایمان دارند و دلشان از ظلم میشکند. به خاطر همهی آدمهایی که نزدیک هزار سال داستان این ۷۲ نفر را برای همدیگر تعریف کردهاند. زور دکترها و معجزهها و توسلها به زنده نگه داشتن لبخند مامان من نرسید اما من، بعد از مامان، به چیزهای خیلی کوچک اما محسوس تکیه میدهم تا شبح وجودم را ذره ذره زندهتر کنم. در نماز ظهر عاشورا گره میخورم به بدن بیجان مامانم، به ایمانش که هنوز زیر سنگ و خاک نپوسیده و به سبحاناللهها و اللهاکبرها و کلمههای مشترکی که انگار از گلوی او و من، با هم، درمیآیند. من در نماز ظهر عاشورا گره میخورم به همهی جاهایی که نیستم و همهی آدمهایی که نمیشناسم.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "او را به نداشتنش میشناختم"
من محرم حسین (ع) را نه به خاطر داستان پر از اشک و آهش، نه به خاطر آزادی و آزادگی، که به خاطر همین روح جمعی و به خاطر استمرار سادهی «دوست داشتن» دوست دارم. به خاطر آدمهای مهربانی که به یک درد مشترک ایمان دارند و دلشان از ظلم میشکند. به خاطر همهی آدمهایی که نزدیک هزار سال داستان این ۷۲ نفر را برای همدیگر تعریف کردهاند. زور دکترها و معجزهها و توسلها به زنده نگه داشتن لبخند مامان من نرسید اما من، بعد از مامان، به چیزهای خیلی کوچک اما محسوس تکیه میدهم تا شبح وجودم را ذره ذره زندهتر کنم. در نماز ظهر عاشورا گره میخورم به بدن بیجان مامانم، به ایمانش که هنوز زیر سنگ و خاک نپوسیده و به سبحاناللهها و اللهاکبرها و کلمههای مشترکی که انگار از گلوی او و من، با هم، درمیآیند. من در نماز ظهر عاشورا گره میخورم به همهی جاهایی که نیستم و همهی آدمهایی که نمیشناسم.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "او را به نداشتنش میشناختم"
🔻پیتـوســ 🇮🇷
ما با شما نسبتی دیرینه داریم، جناب حرّ...
من آمدم که تو را با سپاه و تیغ بگیرم
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی...
و گفت: «چون من نخست به جنگِ تو آمدم، خواهم پیش از همه نزدِ تو کشته شوم...»
مرا به تیر نگاهی تو بی سپاه گرفتی...
و گفت: «چون من نخست به جنگِ تو آمدم، خواهم پیش از همه نزدِ تو کشته شوم...»
با مادربزرگ که میرفتم، هربار چیزی با خودمان میبردیم. هر کس خوراکیای میآورد و میگذاشت توی سینیهای سکوی جلوی در. مردم هم موقع رفتن چیزی برمیداشتند و کنار دیوار کوچهی بنبست روی چهارپایههای چوبی میخوردند و میرفتند پی کارشان. روضه زنانه مردانه نداشت. هر کس فقط چند دقیقه جایی از خانه مینشست و بعد میرفت. آن خانه را دوست داشتم. به مادربزرگ میگفتم «ما هم تو خونهمون هرروز روضه بگیریم. چرا فقط ده روز باشه؟» میگفت «همین یه جا برای یه شهر بسه. بشه دوتا، خراب میشه. یه جا باشه برای آدمای دلگرفته، کافیه.» نمیدانم هنوز سماور روضه توی خانهی حاجی هست یا نه. شاید باشد و مثل بشقابهای استیل توی آشپزخانهی هیئت شده باشد وبال گردن.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "مثل همهی خیابانها"
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "مثل همهی خیابانها"
استاد علوی تهرانی
@Fares_ir – سینه زنی
[هرکی حرفاشو یه جایی زد
من حرفامو بردم کربلا...]
به خوف و رجا افتادم. نوش جونم.
ولی بگو صدای کربلا گفتنامون به گوشِت رسید. بگو دیشب خوف قلبامونو دیدی.
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین عزیز قلبم...
من حرفامو بردم کربلا...]
به خوف و رجا افتادم. نوش جونم.
ولی بگو صدای کربلا گفتنامون به گوشِت رسید. بگو دیشب خوف قلبامونو دیدی.
ما را غریب و بیکس و بیآشنا ببین عزیز قلبم...
با پسرخالهها و دخترخالهها حرف زدم. گفتم بیایید روی پشتبام خانه تعزیهی خودمان را اجرا کنیم. پیراهنم را توی شلوار کردم. روسری مهمانی خواهرم را پیچاندم و گذاشتم به جای دم. حرمله و شمر و یزید و عمر سعد و زعفر جنی هم بودند. از آدمخوبها فقط حضرت عباس را داشتیم که سرش دعوا شد و دست آخر رسید به کسی که زورش از همه بیشتر بود و توی تعزیه هم تا میتوانست دشمن را تارومار کرد و کسی هم نتوانست حتی یک تار مو از سرش بکند، چه رسد به قطع کردن دست. هیچکدام جرئت نکردیم امام بشویم. توی عالم بچگی هم او از بازی ما بزرگتر بود. تعزیهی ما تعزیهگردان و ترکهی توت نداشت. هرکس هر آرزو و تصوری را که از نقش خودش داشت، به کمال بازی میکرد. زیر تیغ آفتاب توی خاکوخلِ بلندشده از تاختوتاز دشمنان امام، حرمله و شمر به جان هم افتاده بودند. خودشان با هم میجنگیدند. حرملهمان میخواست جلوی شمر را بگیرد اما شمر بدجور توی نقشش فرو رفته بود و پشیمانی هم نداشت. زعفرجنی تلاش میکرد بچههایی را که نقش سیاهیلشگر سپاه دشمن را بازی میکردند، بترساند. پیش خودش حساب کرده بود امام با حملهی او و لشکر اجنه به سپاه یزید موافقت کرده است. من هی میغریدم و از این سر تا آن سر پشتبام چهاردستوپا میدویدم. جوراب پوشیده بودم و دمپاییهام را دستم کرده بودم. عمرسعد از عمل زشتش پشیمان شده بود و سعی میکرد یزید را از دایرهی تعزیه بیرون بیندازد. تشویقم میکرد که به یزید حمله کنم و یزید پسرخالهی کوچکم بود با لپهای گلانداخته از گرمای آفتاب.
ما یاران امام داشتیم پیروز میشدیم.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "من شیر بودم"
ما یاران امام داشتیم پیروز میشدیم.
#مهمانگاه 🍃
روایتِ "من شیر بودم"
یا رازق الطفل الصغیر💔
بمیریم برای دل شکستهت حسین
بمیریم برای حیرون شدنت عزیز داغدار ما...
[Bala Boland Baba Giso Kamand Baba] [SevilMusic.Com]
[Mahmoud Karimi]
ای باغ گلِ خزونم...🍂
[داغ جوان، قلب پدرو پارهپاره میکنه. برای جوانِ امام نه، برای پدرِ جوان ازدستداده بلندبلند گریه کنید...]
[داغ جوان، قلب پدرو پارهپاره میکنه. برای جوانِ امام نه، برای پدرِ جوان ازدستداده بلندبلند گریه کنید...]