DAY 19:
اون منو یاد همه خاطرات و روزهای خوب میندازه. تمام سالهایی که باهم بزرگ شدیم. باهم خندیدیم. باهم گریه کردیم. باهم زمین خوردیم و باهم پاشدیم. مریم برام مثل حس برگشتن به خونهست.
همه آدما یه رفیقی لازم دارن که بیشتر از بیست سال از عمر رفاقتشون گذشته باشه. که همه زندگیشون باهم بزرگ شده باشن و قبل اونو یادشون نیاد. که همو بلد باشن.
اون منو یاد همه خاطرات و روزهای خوب میندازه. تمام سالهایی که باهم بزرگ شدیم. باهم خندیدیم. باهم گریه کردیم. باهم زمین خوردیم و باهم پاشدیم. مریم برام مثل حس برگشتن به خونهست.
همه آدما یه رفیقی لازم دارن که بیشتر از بیست سال از عمر رفاقتشون گذشته باشه. که همه زندگیشون باهم بزرگ شده باشن و قبل اونو یادشون نیاد. که همو بلد باشن.
خدا به قلب آدما نگاه میکنه دیگه؟
هر یک نفری که از دشمنای پست اسلام و متجاوز به امنیتمون با این موشکها هلاک بشه، قلب مؤمنین کیلو کیلو غرق شادی میشه.
حالا از درهمکوبیدن دشمنای اسلام و انسانیت اگه خوشحال و کیفوری و ذوق میکنی که خوشبهحالت، من اینطور میفهمم که بردی. اگه داری فشار میخوری و تیکه میندازی هم که انقدر فشار بخور تا بترکی و با همونا محشور شی.
روحت شاد حاج حسن آقای طهرانیمقدم💙
هر یک نفری که از دشمنای پست اسلام و متجاوز به امنیتمون با این موشکها هلاک بشه، قلب مؤمنین کیلو کیلو غرق شادی میشه.
حالا از درهمکوبیدن دشمنای اسلام و انسانیت اگه خوشحال و کیفوری و ذوق میکنی که خوشبهحالت، من اینطور میفهمم که بردی. اگه داری فشار میخوری و تیکه میندازی هم که انقدر فشار بخور تا بترکی و با همونا محشور شی.
روحت شاد حاج حسن آقای طهرانیمقدم💙
🔻پیتـوســ 🇮🇷
هرسال موکبدارا رو نگاه که میکردم راستی راستی آرزوم میشد یروزی دیگه زائر خالی نباشم. پذیرایی کنم از زائرا.
اینو که قرار نیست برام بنویسن وصول شدن آرزو...؟
اینو که قرار نیست برام بنویسن وصول شدن آرزو...؟
داشتم آرزو رو سرچ میکردم تو کانال که ببینید به چی رسیدم :)))))
آه. من به آرزوم رسیدم.
آه. من به آرزوم رسیدم.
DAY 20:
اصلاً وقت این سؤال امشبِ جمعه است. که من از سپاسگزاری بگم. که کوچکترین دلدادهٔ تو از تو بگه که زیبایی و بزرگ. که "اگرچه حسنفروشان به جلوه آمدهاند/کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد" که حتی بلد نیستم چجوری باید ممنون باشم از اینکه فرصت آشنایی با تو رو پیدا کردم. چجوری باید حق تشکر رو بهجا آورد برای کسی که بهت نیازی نداره و از سر لطف و مرحمت بهت پناه میده و اجازه میده دوستش داشته باشی. من بیهنرم و چیزی برای پیشکشی و عرض ارادت و تشکر ندارم جز این قلبی که همهش مال خودته و محبت کسایی که دوستت ندارن، جایی توش پیدا نمیکنه. ممنونم که گذاشتی اینهمه بیام به دیدارت و منو به آرزوم رسوندی. ممنونم نظر کردی که به دنیا با تو نگاه کنم و صدات رو بشنوم. اصلاً سپاسگزاری برای وجود پرمحبت تو خیلی حقیره اگه شبیه خودت نباشه. تو بذار ما خون تو رگهامون رو فدات کنیم حسینِ عزیزِ خدا. تو ما رو اینطور وساطت کن که با خوب به دیدارت اومدن از پس تشکر بربیایم عزیز قلب من.💙
اصلاً وقت این سؤال امشبِ جمعه است. که من از سپاسگزاری بگم. که کوچکترین دلدادهٔ تو از تو بگه که زیبایی و بزرگ. که "اگرچه حسنفروشان به جلوه آمدهاند/کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد" که حتی بلد نیستم چجوری باید ممنون باشم از اینکه فرصت آشنایی با تو رو پیدا کردم. چجوری باید حق تشکر رو بهجا آورد برای کسی که بهت نیازی نداره و از سر لطف و مرحمت بهت پناه میده و اجازه میده دوستش داشته باشی. من بیهنرم و چیزی برای پیشکشی و عرض ارادت و تشکر ندارم جز این قلبی که همهش مال خودته و محبت کسایی که دوستت ندارن، جایی توش پیدا نمیکنه. ممنونم که گذاشتی اینهمه بیام به دیدارت و منو به آرزوم رسوندی. ممنونم نظر کردی که به دنیا با تو نگاه کنم و صدات رو بشنوم. اصلاً سپاسگزاری برای وجود پرمحبت تو خیلی حقیره اگه شبیه خودت نباشه. تو بذار ما خون تو رگهامون رو فدات کنیم حسینِ عزیزِ خدا. تو ما رو اینطور وساطت کن که با خوب به دیدارت اومدن از پس تشکر بربیایم عزیز قلب من.💙
DAY 21:
خدایا الان میفهمم من کلا تو یه لول دیگه بهسر میبرم. قرار رؤیایی نمیدونم چه کوفتیه. فقط میدونم کیک تمام شکلاتی و گل میتونه حوصلهمو سر نبره. 🚶🏻♀
خدایا الان میفهمم من کلا تو یه لول دیگه بهسر میبرم. قرار رؤیایی نمیدونم چه کوفتیه. فقط میدونم کیک تمام شکلاتی و گل میتونه حوصلهمو سر نبره. 🚶🏻♀
DAY 22:
من عاشق طبیعتم. قبلاً فکر میکردم رویامه کتابفروش باشم و سخت بود بین دو تا علاقه جدی (کتابفروشی/مزرعهداری) انتخاب کنم. ولی تسکینی که طبیعت و لمسش میده، چشمبسته از تسکین کتاب بیشتره برام. ولی منطقی که باشم، با همه انزجارم از شهر، من همینجا تو همین شلوغی و کثیفی بزرگ شدم و باید دید تحمل تغییر به این بزرگی رو دارم یا نه. کشش و تسکین طبیعت زورش به امکانات و عادات میرسه؟ فکر میکنم برسه.
من عاشق طبیعتم. قبلاً فکر میکردم رویامه کتابفروش باشم و سخت بود بین دو تا علاقه جدی (کتابفروشی/مزرعهداری) انتخاب کنم. ولی تسکینی که طبیعت و لمسش میده، چشمبسته از تسکین کتاب بیشتره برام. ولی منطقی که باشم، با همه انزجارم از شهر، من همینجا تو همین شلوغی و کثیفی بزرگ شدم و باید دید تحمل تغییر به این بزرگی رو دارم یا نه. کشش و تسکین طبیعت زورش به امکانات و عادات میرسه؟ فکر میکنم برسه.
تخصصی ندارم و نظر خاصی هم نمیدم و به ساختار نظامیای که حاج قاسمها توش بودن و هستن اعتماد میکنم.
از جایی که من ایستادم و نگاه میکنم هم همهچیز منطقی و امیدوارکنندهست. (با حفظ غصه خوردن از اینهمه خون پاک به ناحق ریختهشدهی مظلوم و بیگناه)
فهمش سخت نیست که جامعه ما کشش هزینه سنگین جنگ بزرگ رو نداره.
ولی "قلباً" به جنگ بزرگی که نابودی اسرائیل رو بههمراه داره، مایلم.
از جایی که من ایستادم و نگاه میکنم هم همهچیز منطقی و امیدوارکنندهست. (با حفظ غصه خوردن از اینهمه خون پاک به ناحق ریختهشدهی مظلوم و بیگناه)
فهمش سخت نیست که جامعه ما کشش هزینه سنگین جنگ بزرگ رو نداره.
ولی "قلباً" به جنگ بزرگی که نابودی اسرائیل رو بههمراه داره، مایلم.
DAY 23:
گر خون دلی بیهوده خوردم، خوردم
چندان که شب و روز شمردم، مردم
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم...
گر خون دلی بیهوده خوردم، خوردم
چندان که شب و روز شمردم، مردم
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم...
Forwarded from 🍃 ویلو 🍃
کاش امشب پای ستون باب الجواد به امام رضا تبریک میگفتم...
وقتی برمیگردم و به حسب اتفاق، تو پیامای قبلی کانال سیر میکنم خیلی برای خودم جالبه یادآوری حس و حالم و تجربههام موقع نوشتن اون کلمات. این ٢٣روز تونستم مداوم و پیدرپی بنویسم. چالش جالبی بود. و در آخر امروز انجام وظیفه کردم و همه خودم رو گذاشتم تا برای حسینِ عزیز متنی بنویسم و تحویل بدم. راستش مدتها بود اینطور ننوشته بودم. آخرش راضی بودم نه چون خودم نوشتم که معتقد بودم خودش اومد و من فقط تایپش کردم، نه چون خوششون اومد، فقط به این دلیل که موقع نوشتن و پشت هم گذاشتن تکتک کلماتش اشک ریختم. بارها با وسواس خوندمش و گفتم از این بیهنر بپذیر.
نوشتن و حرف زدن درباره تو همه شکستگیهام رو تسکین میده. فکر کردن به تو حالم رو بهتر میکنه.
کاش نیمه شعبان برای من هم پایین پات جایی در نظر بگیری...
نوشتن و حرف زدن درباره تو همه شکستگیهام رو تسکین میده. فکر کردن به تو حالم رو بهتر میکنه.
کاش نیمه شعبان برای من هم پایین پات جایی در نظر بگیری...
بارون میاد. هوا کمی سرخه. رفتم تو حیاط خلوت، همون جایی که سقف ایرانتی نداره و از برخورد قطرههای درشتش به پوست تنم احساس عجیبی پیدا کردم. روزهای زیادیه که بهش فکر نکردم. گاهی دلم تنگ میشه. و نمیدونم دقیقا برای کی یا چی. برای خودم و حال و هوایی که تجربه کردم؟ برای او که نمیشناسمش؟ نمیدونم. فقط گاهی چیزی در قلبم احساس میکنم که اگه درست تشخیص بدم، اسمش دلتنگیه. بارون که میاد یادم میفته هستی، حفره قلبم باز میشه گویی. دلتنگ میشم. باید بذارم بری.
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند...
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمیبندم
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند...
[ هِـزار ماهـیِ تَنهـا ، فَدایِ آبـیِ دَریـا ]
به نظرم بزرگترین لحظه تاریخ، وقتیه که حضرت امیر متولد شدن. بزرگه این روز. یه احساس فراتر از شادی وجود داره؛ مثل وقتی که میرم نجف و تو حرم هستم و نمیدونم از بزرگی این شخصی که تو محضرش هستم باید چی کار کنم. حتی بزرگ و با عظمت هم برای نشون دادن این اتفاق کوچیکه. خوش به حال مادرشون که عزیزترین مولود تاریخ رو به دنیا آوردن اونم تو مقدسترین مکان.
آه. آدم نمیدونه مقابل این عظمت چطور رفتار کنه، چطور زبون باز کنه، وای که اگر خود شما کمک نمیکردید، وقت خاکساری قالب تهی میکردیم از این شکوه و ابهت. ما ختم روزگار هم که باشیم جلوی شما دستپاچگی محضیم.
خوشبهحالِ ما که نام عزیز و عظیم شمارو تو گوشمون خوندن و با محبت شما شیر خوردیم.
خوشبهحالِ ما که مفتخریم به شیعهی شما بودن حضرت سرسلسله💙🍃
خوشبهحالِ ما که نام عزیز و عظیم شمارو تو گوشمون خوندن و با محبت شما شیر خوردیم.
خوشبهحالِ ما که مفتخریم به شیعهی شما بودن حضرت سرسلسله💙🍃
چه شود ز راه وفا اگر، نظری به جانب ما کنی؟
که به کیمیای نظر مگر، مس قلب تیره طلا کنی
یمن از عقیق تو آیتی، چمن از رخ تو رقابتی
شکر از لب تو حکایتی، اگرش چو غنچه تو واکنی
به شکنج طرّهی عنبرین، که به مِهرِ چهر تو شد قرین
شب و روز تیرهی این حزین، تو بدل به نور و ضیا کنی
بنما ز پسته تبسّمی، بنما ز غنچه تکلّمی
به تبسّمی و تکلّمی، همه دردها تو دوا کنی
تو مراد من، تو نجات من، به حیات من، به ممات من
چه زیان کنی؟ چه ضرر بری؟ چو برآوری، چو عطا کنی
تو شهِ سریر ولایتی، تو مَهِ منیر هدایتی
چه شود گهی به عنایتی، نظری به سوی گدا کنی؟
تو چرا "اَلَستُ بِرَبّکم" نزنی؟ بزن! که اگر زنی
ازل و ابد همه ذرّه ذرّه پر از صدای "بَلی" کنی
ز غمم چرا نکنی رها، و اگر کنی "فَمَتی، مَتی"
که ز بطن حوت، بسی رها، تو چو یونس بن متی کنی
تو شهی و شهان همه چاکرت، تو مَهی و مهان همه بر درت
که شوند قنبرِ قنبرت، تو قبول اگر ز وفا کنی
تو به شهر علم نبی دری، تو ز انبیا همه بهتری
تو غضنفری و تو صفدری، چو میان معرکه جا کنی
تو چه صادری؟ تو چه مصدری؟ تو چه جلوه یی؟ تو چه مظهری؟
که هم اوّلی و هم آخری، همهجا تو کار خدا کنی؟!
تو تمیز مؤمن و کافری، تو قسیمِ جنّت و آذری
که سعید را تو جزا دهی، که عبید را تو جزا کنی
شب و روز را تو مقدِری، تو مدیری و تو مدبّری
که مساء را تو کنی صباح، و صباح را تو مسا کنی
به خدا "وفاییِ" با خطا، همه خوف او بوَد از بدا
که مباد دست رجای او، ز عطای خود تو رها کنی
عرض ارادت عشاق امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام
-میرزا عبدالرحیم سابلاغی وفایی-
که به کیمیای نظر مگر، مس قلب تیره طلا کنی
یمن از عقیق تو آیتی، چمن از رخ تو رقابتی
شکر از لب تو حکایتی، اگرش چو غنچه تو واکنی
به شکنج طرّهی عنبرین، که به مِهرِ چهر تو شد قرین
شب و روز تیرهی این حزین، تو بدل به نور و ضیا کنی
بنما ز پسته تبسّمی، بنما ز غنچه تکلّمی
به تبسّمی و تکلّمی، همه دردها تو دوا کنی
تو مراد من، تو نجات من، به حیات من، به ممات من
چه زیان کنی؟ چه ضرر بری؟ چو برآوری، چو عطا کنی
تو شهِ سریر ولایتی، تو مَهِ منیر هدایتی
چه شود گهی به عنایتی، نظری به سوی گدا کنی؟
تو چرا "اَلَستُ بِرَبّکم" نزنی؟ بزن! که اگر زنی
ازل و ابد همه ذرّه ذرّه پر از صدای "بَلی" کنی
ز غمم چرا نکنی رها، و اگر کنی "فَمَتی، مَتی"
که ز بطن حوت، بسی رها، تو چو یونس بن متی کنی
تو شهی و شهان همه چاکرت، تو مَهی و مهان همه بر درت
که شوند قنبرِ قنبرت، تو قبول اگر ز وفا کنی
تو به شهر علم نبی دری، تو ز انبیا همه بهتری
تو غضنفری و تو صفدری، چو میان معرکه جا کنی
تو چه صادری؟ تو چه مصدری؟ تو چه جلوه یی؟ تو چه مظهری؟
که هم اوّلی و هم آخری، همهجا تو کار خدا کنی؟!
تو تمیز مؤمن و کافری، تو قسیمِ جنّت و آذری
که سعید را تو جزا دهی، که عبید را تو جزا کنی
شب و روز را تو مقدِری، تو مدیری و تو مدبّری
که مساء را تو کنی صباح، و صباح را تو مسا کنی
به خدا "وفاییِ" با خطا، همه خوف او بوَد از بدا
که مباد دست رجای او، ز عطای خود تو رها کنی
عرض ارادت عشاق امیرالمؤمنین علی علیهالسّلام
-میرزا عبدالرحیم سابلاغی وفایی-
تو پشت درِ شاه موندن هم حکمتی هست.
باید که بیشتر در بکوبیم.
علی امام من است و تمام عمرم را
شوم غلام کسی که بود گدای علی🍃
باید که بیشتر در بکوبیم.
علی امام من است و تمام عمرم را
شوم غلام کسی که بود گدای علی🍃
گفتم از کوه بگویم قدمم میلرزد
از تو دم میزنم اما قلمم میلرزد
هیبت نام تو یک عمر تکانم دادهست
رسم مردانِگیت راه نشانم دادهست
به شکوهت، به وقارت، به کلامت زینب
پی نبردیم به یکتایی نامت زینب
من در ادراک شکوه تو سرم میسوزد
جبرئیلم همهی بال و پرم میسوزد
من در اعماق خیالم چه بگویم از تو
من در این مرحله لالم چه بگویم از تو
چه بگویم که خداوند روایتگر توست
تاروپود همه افلاک نخِ معجر توست
چه بگویم به خدا از تو سرودن سخت است
هم علی بودن و هم فاطمه بودن سخت است
روبهروی تو که قرآن خدا وا میشد
لبِ آیات به تفسیر شما وا میشد
آمدی شمس و قمر پیش تو سوسو بزنند
تا که مردان خدا پیش تو زانو بزنند
چشم وا کردی و دنیای علی زیبا شد
باز تکرار همان سورهی "اعطینا" شد
جان عالم به تو از بوسه مکرر میگفت
به گمانم به تو آرام پیمبر میگفت
بیتو دنیای من از شور و شرر خالی بود
جای تو زیر عبایم چقدر خالی بود...
عرض ارادت خاکساران حضرت زینب سلاماللّهعلیها
-سیدحمیدرضا برقعی-
از تو دم میزنم اما قلمم میلرزد
هیبت نام تو یک عمر تکانم دادهست
رسم مردانِگیت راه نشانم دادهست
به شکوهت، به وقارت، به کلامت زینب
پی نبردیم به یکتایی نامت زینب
من در ادراک شکوه تو سرم میسوزد
جبرئیلم همهی بال و پرم میسوزد
من در اعماق خیالم چه بگویم از تو
من در این مرحله لالم چه بگویم از تو
چه بگویم که خداوند روایتگر توست
تاروپود همه افلاک نخِ معجر توست
چه بگویم به خدا از تو سرودن سخت است
هم علی بودن و هم فاطمه بودن سخت است
روبهروی تو که قرآن خدا وا میشد
لبِ آیات به تفسیر شما وا میشد
آمدی شمس و قمر پیش تو سوسو بزنند
تا که مردان خدا پیش تو زانو بزنند
چشم وا کردی و دنیای علی زیبا شد
باز تکرار همان سورهی "اعطینا" شد
جان عالم به تو از بوسه مکرر میگفت
به گمانم به تو آرام پیمبر میگفت
بیتو دنیای من از شور و شرر خالی بود
جای تو زیر عبایم چقدر خالی بود...
عرض ارادت خاکساران حضرت زینب سلاماللّهعلیها
-سیدحمیدرضا برقعی-
امشب آقای میرباقری تو مخاطب خاص (نقل به مضمون) میگفتن سیدالشهداء خودش رو به قرارش با معشوقش رسوند و از این نظر تو عظیمترین مصیبتها سیده زینب فرمود جز زیبایی ندیدم. میگفتن ما واژه عشقو خیلی دستکاری کردیم. این واژه رو بیآبرو کردیم و از این رو متوجه نمیشیم حقیقت شوق سیدالشهداء از رسیدن به قتلگاهش رو...