🔻پیتـوســ 🇮🇷
272 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
DAY 16:

مدت‌هاست قدرت ریسکم اومده پایین. جرأت‌مندیم کم شده. به‌خاطر بی‌اعتمادی شدید نمی‌تونم خیلی کارها رو بکنم. از تجربه‌های جدید، از چالش و از دردسرهای احتمالی فراریم. سبک سنگین می‌کنم و می‌گم نه انرژی‌تو اینجا و اینجوری صرف نکن. نگهش دار. حالا انگار با انرژی‌های ذخیره‌شده، که اگه مصرف می‌شد نهایتا هدر می‌رفت دیگه، قراره برم فضا. می‌خوام رو این کار کنم. می‌خوام جرأت‌مندیم رو بهتر کنم. به قول نگار فوقش از این باتلاق درمیای و میفتی تو اون‌یکی باتلاق. حداقلش اینه که حرکت کردی و نگندیدی. آره همینه، خیالشم قلقلکم می‌ده :)
DAY 17:

تعریف از خود نباشه حالا ولی بهترین خصوصیتم رو یادگیرندگی و یاددهندگی می‌دونم. یک ولع عجیبی نسبت به آموختن دارم، خسته نمی‌شم از یادگرفتن کار و مهارت جدید. دونستن به وجدم میاره. البته که سمت هرچیزی هم نمی‌رم. مشخصا می‌تونم بفهمم چیو تا چه حد دوست دارم و تا فلان جا ازش سر در بیارم کافیه. از اون‌طرف عاشق یاددادنم. یاددادن چیزایی که یادگرفتم یا توشون ماهر شدم. یاد ندارم هیچ زمانی بخیل بوده باشم تو این قضیه. معتقدم همه تجربه‌های ما، از بهترین تا بدترین، اگه خوب نگاه کنیم مهمترین آورده‌ش برامون اینه که به‌هرحال یه چیزی یادگرفتیم اندازه ظرفیت خودمون. و تجربه‌ها برای همین ارزشمندن. خلاصه که اگه یادندی دیگه چیزی برای یادگرفتن گیر خودتم نمیاد.
سپاه پاسداران انقلاب اسلامی
ملت شریف و عزیز ایران اسلامی از شما متشکر است.
{فَلَم تَقتُلوهُم وَلٰكِنَّ اللَّهَ قَتَلَهُم وَ ما رَمَيتَ إِذ رَمَيتَ وَلٰكِنَّ اللَّهَ رَمىٰ}
مبارکهٔ انفال-شریفهٔ ١٧
DAY 18:

هدف کوتاه‌مدتم که همانا ارشدخوندن سال دیگه‌ست. امان از اهداف بلندمدت، یه روز تو پارسال آیلا بهم گفت سال ١٣٩٧ تو معنا ویدئو گرفتیم از همه بچه‌ها که پنج سال دیگه این‌موقع کجایی و یهو با مژگان زدن زیر خنده که یادته جوابامونو؟ ما هنوزم همینجاییم. حالا زهره تو پنج سال دیگه فکر می‌کنی کجایی؟
به طرق مختلف از آدمای مختلفی همین روایتو شنیدم که جداً ترسناکه. ۵سال دیگه که نه ولی ١٠سال دیگه (به‌شرط حیات) من قطعا خارج از تهران زندگی می‌کنم و کسب‌وکار خودمو تو حوزه موردعلاقه‌م دارم. ان‌شاءاللّه 🍃
این‌طور فرمایش کرد در باب صداقت🍃
DAY 19:

اون منو یاد همه خاطرات و روزهای خوب میندازه. تمام سال‌هایی که باهم بزرگ شدیم. باهم خندیدیم. باهم گریه کردیم. باهم زمین خوردیم و باهم پاشدیم. مریم برام مثل حس برگشتن به خونه‌ست.
همه آدما یه رفیقی لازم دارن که بیشتر از بیست سال از عمر رفاقتشون گذشته باشه. که همه زندگیشون باهم بزرگ شده باشن و قبل اونو یادشون نیاد. که همو بلد باشن.
خدا به قلب آدما نگاه می‌کنه دیگه؟
هر یک نفری که از دشمنای پست اسلام و متجاوز به امنیتمون با این موشک‌ها هلاک بشه، قلب مؤمنین کیلو کیلو غرق شادی می‌‌شه.
حالا از درهم‌کوبیدن دشمنای اسلام و انسانیت اگه خوشحال و کیفوری و ذوق می‌کنی که خوش‌به‌حالت، من این‌طور می‌فهمم که بردی. اگه داری فشار می‌خوری و تیکه میندازی هم که انقدر فشار بخور تا بترکی و با همونا محشور شی.
روحت شاد حاج حسن آقای طهرانی‌مقدم💙
DAY 20:

اصلاً وقت این سؤال امشبِ جمعه است. که من از سپاس‌گزاری بگم. که کوچکترین دلدادهٔ تو از تو بگه که زیبایی و بزرگ. که "اگرچه حسن‌فروشان به جلوه آمده‌اند/کسی به حسن و ملاحت به یار ما نرسد" که حتی بلد نیستم چجوری باید ممنون باشم از اینکه فرصت آشنایی با تو رو پیدا کردم. چجوری باید حق تشکر رو به‌جا آورد برای کسی که بهت نیازی نداره و از سر لطف و مرحمت بهت پناه می‌ده و اجازه می‌ده دوستش داشته باشی. من بی‌هنرم و چیزی برای پیش‌کشی و عرض ارادت و تشکر ندارم جز این قلبی که همه‌ش مال خودته و محبت کسایی که دوستت ندارن، جایی توش پیدا نمی‌کنه. ممنونم که گذاشتی این‌همه بیام به دیدارت و منو به آرزوم رسوندی. ممنونم نظر کردی که به دنیا با تو نگاه کنم و صدات رو بشنوم. اصلاً سپاس‌گزاری برای وجود پرمحبت تو خیلی حقیره اگه شبیه خودت نباشه. تو بذار ما خون تو رگ‌هامون رو فدات کنیم حسینِ عزیزِ خدا. تو ما رو این‌طور وساطت کن که با خوب به دیدارت اومدن از پس تشکر بربیایم عزیز قلب من.💙
DAY 21:

خدایا الان می‌فهمم من کلا تو یه لول دیگه به‌سر می‌برم. قرار رؤیایی نمی‌دونم چه کوفتیه. فقط می‌دونم کیک تمام شکلاتی و گل می‌تونه حوصله‌مو سر نبره. 🚶🏻‍♀
DAY 22:

من عاشق طبیعتم. قبلاً فکر می‌کردم رویامه کتاب‌فروش باشم و سخت بود بین دو تا علاقه جدی (کتاب‌فروشی/مزرعه‌داری) انتخاب کنم. ولی تسکینی که طبیعت و لمسش می‌ده، چشم‌بسته از تسکین کتاب بیشتره برام. ولی منطقی که باشم، با همه انزجارم از شهر، من همین‌جا تو همین شلوغی و کثیفی بزرگ شدم و باید دید تحمل تغییر به این بزرگی رو دارم یا نه. کشش و تسکین طبیعت زورش به امکانات و عادات می‌رسه؟ فکر می‌کنم برسه.
تخصصی ندارم و نظر خاصی هم نمی‌دم و به ساختار نظامی‌ای که حاج قاسم‌ها توش بودن و هستن اعتماد می‌کنم.
از جایی که من ایستادم و نگاه می‌کنم هم همه‌چیز منطقی و امیدوارکننده‌ست. (با حفظ غصه خوردن از این‌همه خون پاک به ناحق ریخته‌شده‌ی مظلوم و بی‌گناه)
فهمش سخت نیست که جامعه ما کشش هزینه سنگین جنگ بزرگ رو نداره.
ولی "قلباً" به جنگ بزرگی که نابودی اسرائیل رو به‌همراه داره، مایلم.
DAY 23:

گر خون دلی بیهوده خوردم، خوردم
چندان که شب و روز شمردم،‌ مردم
آری، همه باخت بود سرتاسر عمر
دستی که به گیسوی تو بردم، بردم...
Forwarded from 🍃 ویلو 🍃
کاش امشب پای ستون باب الجواد به امام رضا تبریک می‌گفتم...
دلمون تنگ شده‌ها امام جواد جان
وقتی برمی‌گردم و به حسب اتفاق، تو پیامای قبلی کانال سیر می‌کنم خیلی برای خودم جالبه یادآوری حس و حالم و تجربه‌هام موقع نوشتن اون کلمات. این ٢٣روز تونستم مداوم و پی‌درپی بنویسم. چالش جالبی بود. و در آخر امروز انجام وظیفه کردم و همه خودم رو گذاشتم تا برای حسینِ عزیز متنی بنویسم و تحویل بدم. راستش مدت‌ها بود این‌طور ننوشته بودم. آخرش راضی بودم نه چون خودم نوشتم که معتقد بودم خودش اومد و من فقط تایپش کردم، نه چون خوششون اومد، فقط به این دلیل که موقع نوشتن و پشت هم گذاشتن تک‌تک کلماتش اشک ریختم. بارها با وسواس خوندمش و گفتم از این بی‌هنر بپذیر.
نوشتن و حرف زدن درباره تو همه شکستگی‌هام رو تسکین می‌ده. فکر کردن به تو حالم رو بهتر می‌کنه.
کاش نیمه شعبان برای من هم پایین پات جایی در نظر بگیری...
بارون میاد. هوا کمی سرخه. رفتم تو حیاط خلوت، همون جایی که سقف ایرانتی نداره و از برخورد قطره‌های درشتش به پوست تنم احساس عجیبی پیدا کردم. روزهای زیادیه که بهش فکر نکردم. گاهی دلم تنگ می‌شه. و نمی‌دونم دقیقا برای کی یا چی. برای خودم و حال و هوایی که تجربه کردم؟ برای او که نمی‌شناسمش؟ نمی‌دونم. فقط گاهی چیزی در قلبم احساس می‌کنم که اگه درست تشخیص بدم، اسمش دلتنگیه. بارون که میاد یادم میفته هستی، حفره قلبم باز می‌شه گویی. دلتنگ می‌شم. باید بذارم بری.

راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکستر گرمی، جایی؟
در اجاقی طمع شعله نمی‌بندم
خردک شرری هست هنوز؟
قاصدک
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم می‌گریند...
[ هِـزار ماهـیِ تَنهـا ، فَدایِ آبـیِ دَریـا ]
به نظرم بزرگترین لحظه تاریخ، وقتیه که حضرت امیر متولد شدن. بزرگه این روز. یه احساس فراتر از شادی وجود داره؛ مثل وقتی که میرم نجف و تو حرم هستم و نمی‌دونم از بزرگی این شخصی که تو محضرش هستم باید چی کار کنم. حتی بزرگ و با عظمت هم برای نشون دادن این اتفاق کوچیکه. خوش به حال مادرشون که عزیزترین مولود تاریخ رو به دنیا آوردن اونم تو مقدس‌ترین مکان.
آه. آدم نمی‌دونه مقابل این عظمت چطور رفتار کنه، چطور زبون باز کنه، وای که اگر خود شما کمک نمی‌کردید، وقت خاکساری قالب تهی می‌کردیم از این شکوه و ابهت. ما ختم روزگار هم که باشیم جلوی شما دستپاچگی محضیم.
خوش‌به‌حالِ ما که نام عزیز و عظیم شمارو تو گوشمون خوندن و با محبت شما شیر خوردیم.
خوش‌به‌حالِ ما که مفتخریم به شیعه‌ی شما بودن حضرت سرسلسله💙🍃
[لطف تو بود شامل ما از قدیم‌ها
دستی بکش به روی سر ما یتیم‌ها]