🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
ولی واقعا چه نام مرثیه‌واریست مادر پسران، برای مادر تنهای بی‌پسر شده‌ای
دست من گیر که این دست همانست که من
سال‌ها از غم هجران تو بر سر زده‌ام...
Forwarded from خُرده جآن (Fatemeh.Ghaf)
بیاید ماهم این چالشو شروع کنیم.
فعلا همین ۲۳ روز.
نظرتونه؟
DAY 1:

امروز شیرینی عمه شدن همکارمو خوردم. دوقولو دارن و خیلی ناز و خواستنی بودن، براشون ضعف کردم. بعدش جلسه موکب رو با تاخیر رسیدم، دقیقاً وقتی نقدم این بود پسرا هیچ جلسه‌ای رو سروقت شروع نمی‌کنن. هیچی دیگه کلاً دست گرفتن و سربه‌سرم گذاشتن. در نهایت هم ستاره بخت در آسمانشون نمایان شد و طفلکیا شاهد پدیده نادری بودن؛ روی انتقادپذیر خانم موسوی.
DAY 2:

امسال؟ نه خیلی کمه. احتمالاً بهترین خاطره برای سال‌ها بعد. اربعین امسال من آرزومو زندگی کردم. باورکردنی نبود ولی همسایه سیدالشهداء شدم. با فاصله مشخصی از او، زیر سایه‌ش، دو هفته زندگی کردم. کم دیدمش، کم بوییدمش، کم بوسیدمش، ولی همیشه لمسش کردم. اون همه جا بود. هرجا سر بر می‌گردوندم بود. چشمامو می‌بستم بود. چشمامو باز می‌کردم بود. بهم فرصت داده بود. بهش گفته بودم این زهره همونه که معمولاً خراب می‌کنه. این زهره همونه که سال‌هاست دربه‌در میاد پی تو، پی چیزی از تو که حتی نمی‌دونه چیه ولی می‌دونه تا الان به دستش نیاورده. ولی همون زهره خاطرتو خیلی می‌خواد. و او، عزیز دل همه ما، به همون زهره‌ی بدون روتوش اجازه داده بود سهمی داشته باشه از نوکری. سهمی داشته باشه از نفس کشیدن تو اون فضا و حال و هواش. زهره امسال بالاخره به دست آورد. با دست پر برگشت. پیدا کرد و پیدا شد. دوست داشتن او همیشه منو نجات داده. همه لحظات این اربعین هم من رو نجات می‌داد. خاطره نجات پیدا کردن، به دست آوردن و پیدا شدن اگه نتونه بهترین خاطره باشه، پس دیگه چی انقدر بزرگ و محبوبه؟ پس من قربونت برم عزیز قلب زهره.
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد...
DAY 3:

یک ١٢/٢١ که روز تولد ٢١سالگیم بود. گوشیمو تو بی‌آرتی زده بودن و نوکیای دکمه‌ای قبلیم دستم بود. اینستامو هم دی‌اکتیو کرده بودم. از خواب بیدار شدم و چشمامو باز کردم. همون‌طور درازکش گوشیمو چک کردم. پیامای تبریک تولدو می‌خوندم و تشکر می‌کردم. پیام سیدمریم رو باز کردم که تولدمو تبریک گفته بود. بعدش نوشته بود راستی، فلانی دیشب حالتو پرسید و سراغتو ازم گرفت. دو سه بار خوندم تا تونستم این دوتا جمله ساده رو بفهمم. انگار برق بهم وصل کرده بودن. پریدم و جیغ کشیدم. هیچوقت از خوشحالی این‌طور جیغ نکشیده بودم. انگار سید با اون پیام بهترین هدیه تولدو بهم داد. انگار همه دنیا و خوشبختی عالم سهم من شده بود. از ته دل خوشحال بودم. تا مدت‌ها بعد حواسم بود پیامای دیگه رو پاک کنم که حافظه پیام گوشی پر نشه و خودکار اونو پاک نکنه. آره! روز تولد ٢١سالگیم بود. هیچوقت اون روزو یادم نمی‌ره.
-ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت-
DAY 4:

بذار امشب شهادتت بگم که اگه سحرگاه هفدهم اردیبهشت ٩٩ بر من نمی‌گذشت، تا همیشه خاطره سخت‌ترین گریه برای اون صبح تلخ و اون خبر ترسناک می‌موند. قلبم اون صبح از جا کنده شد. انگار نامردا همه چیزمونو ازمون گرفتن. هنوز زخم شهادتت تازه‌س. هنوز اون زخم خون‌ریزی داره. هنوز جاش درد می‌کنه مرد. ببینمون که پیر شدیم از این داغ.
ولی برای اون سحرگاه ١٢ رمضان، کوتاه می‌گم؛ من سخت گریه کردم. درد کشیدم. دردش مثل شکستن هم‌زمان همه استخوان‌هام بود.
بعد سال‌ها از اسمت، از مزارت هم می‌ترسن.
تو مثل ارباب شهیدت، تا ابد لرزه به تنشون می‌اندازی عزیز ما💔
برای شهدا و مجروحین امروز و دل‌های همه‌مون دعایی، قرآنی، صلواتی هدیه کنیم.
صدای قاطع و محکمش تو گوشم می‌پیچه:
ما ملت شهادتیم
ما ملت امام حسینیم
بپرس
ما حوادث سختی را پشت سر گذاشتیم.
DAY 5:

بین پشیمونی‌های مکرر و متعدد، سخته بزرگترینش رو پیدا کردن. من آدم کم اشتباهی نیستم. ولی آدم درس گرفتن از اشتباهات، آدم توجه کردن و متوجه شدن چرا.
اول فکر کردم شاید بزرگترین پشیمونی هم باز مثل دو روز و موضوع قبل، مربوط به کسی باشه که دوستش دارم. شاید این باشه که حرف دلمو نزدم. شاید همه این سال‌ها این فکر با من بود که اگر اون لحظه آخر که منتظر بود حرفی بزنم، بهش می‌گفتم چقدر دوستش دارم و می‌خوام که باشه و بمونه، سرنوشت دیگه‌ای داشتم و سهمم از رنج این مقدار نبود.
اما اربعین سال ٩٨ و اشتباهاتم احتمالا بزرگترین پشیمونی تا آخر زندگیمه. اینو می‌گم چون بعدش سیلی سختی از واقعیت خوردم، چون اونجا به کلی تغییر کردم. من در حق عزیزترین آدم زندگیم بدی بزرگی کردم. انقدر بزرگ و عجیب که هیچوقت دست از سرزنش کردن خودم نمی‌کشم. هیچوقت از احساس شرمندگیم کم نمی‌شه. هربار که نگاهش می‌کنم یادم میفته چطور قلبشو شکوندم و من بودم که این‌کارو کردم. حتی ازش عصبانی‌ام که منو بخشید. ازش عصبانی‌ام که بزرگوار بود چون مستحق بخشش نبودم.
می‌گم تغییر کردم چون اونجا فهمیدم حتی از آدمی که همیشه از کارهای بد بقیه تعجب می‌کرده هم بدی‌های بزرگ برمیاد. و از اون موقع خیلی ترسیدم. از خودم و از همه آدما. بی‌اعتماد شدم به خودم و همه آدما. از اون به بعد ارتباطات گسترده‌م با شیب ملایمی کم شد. دایره دوستام تنگ‌تر شد. مکالماتم کوتاه و سرد شد. آدمای جدیدو سخت راه دادم. فکر نمی‌کنم چیزی باشه که بقیه تفاوت قبل و بعدم رو نفهمیده باشن. تو شوخی و خنده خواهرم با دوستام از خودم دوست‌تر شد که انصافاً خوشحالم وگرنه من تلاش نمی‌کردم این رشته نازکو حفظ کنم و رنج از دست رفتن روابط رو به جون می‌خریدم. من دیگه گرم نبودم و تمایلی به وقت گذاشتن نشون نمی‌دادم. جمله معمولم این شد که "می‌دونید؟ من خیلی معاشرتی نیستم." ولی خب این موجود دوپا فقط از کارهایی که از بشر برمیاد می‌ترسید و می‌ترسه. بیشتر از همه از خودش. دوست نداره آسیب بیشتری ببینه و بیشتر از اون دوست نداره آسیب بزنه و این ترس فوق‌العاده بزرگیه که نمی‌ذاره خیلی قدمارو برداره. من براش خیلی پشیمونم و با این پشیمونی در حالی که خودمو نبخشیدم، چشمامو برای آخرین بار می‌بندم.
این حرف شاید از حرص خوردنمون کم نکنه ولی قلب‌هامون آروم می‌شه...
بچه‌ها اونا هیچوقت نمی‌دونن برای چی زندگی می‌کنن برای همین از مردن می‌ترسن. ما برای زندگی و مرگمون دلیل داریم. خوش به حال ما که فرصت آشنایی با سیدالشهداء رو داشتیم و بدا به حال قومی که خدا می‌گه نمی‌فهمن.
دشمنا هزارساله نمی‌فهمن که شهادت، کسی رو که برای زندگی و مرگش دلیل داره، قوی‌تر و مصمم‌تر می‌کنه. کاش تا آخر عمر از آدمایی باشیم که می‌تونیم تشخیص بدیم این کارا از قدرت دشمنای اللّه نیست، از ترس و بیچارگیشونه. که این خون‌ها نشونه مظلومیته نه ضعف. و کاش ما هم زیبا بمیریم.
DAY 6:

نمی‌دونم این معنای دستاورد رو بده یا نه. نمی‌دونم حتی کاملاً معنای شکست رو هم می‌ده یا نه. می‌خوام درباره "مواساة" عزیزم براتون بگم. مسئله زندگیم بود. خلاصه‌اش اینه که کاری کردن برای آسیب‌های اجتماعی مخصوصاً کودک و نوجوان آسیب‌دیده همیشه برام دغدغه جدی‌ای بود. یه‌سری نقد به کارای خیریه‌ای و... هم به تجربه و مطالعه و بررسی به دست آورده بودم. یه زمانی هم فعالیت شخصی تو دروازه‌غار داشتم که مجموع همه این‌ها ایده مواساة رو متولد کرد؛ یاری دادن کسی را و به مال و تن با کسی غم‌خواری کردن...
اولش تو بسیج شکلش دادیم و خوب شروع کردیم، فشار کار خیلی زیاد بود و تحمل کردیم. الان این‌طور می‌فهمم بایسته‌هایی داشت که از طرفی کمال‌گرایی و از طرفی درگیری‌های متعدد زندگی همه‌مون نذاشت خودمون مواساة رو ادامه بدیم. ولی همون موقع چیزی رو می‌دونستم که اگه بین اون همه فشار براش یه وقت ویژه نمی‌ذاشتم، الان نمی‌تونستم از مواساة به‌عنوان دستاورد قابل افتخار حرف بزنم. اینکه ایده مواساة رو تکثیر کنم، ازش با آدمای مختلف حرف بزنم و به معنای مواساة دعوتشون کنم. نگاهم این بود اونی که باید میاد. و همین هم شد. بین آدما و گروه‌هایی که برای مشورت درباره فعالیت اجتماعی تو حوزه کودکان آسیب‌دیده میومدن پیشم، یکیشون بعد یک‌سال برگشت. یه گروه دانشجو-معلم جوون و پرشور و باانگیزه و مؤمن بودن. باهم چندماه جلو رفتیم و بالاخره با خیال راحت کار تو محله رو سپردم دستشون و خودم اومدم پشت کار. الان پانیذ منو به برنامه‌های مختلف بچه‌ها دعوت می‌کنه. سلام بچه‌هارو بهم می‌رسونه و می‌گه باران و بقیه همیشه سراغ خانم موسوی‌شون رو می‌گیرن. من خیلی وقته نتونستم برم پیششون ولی هربار که می‌بینم با انرژی ادامه می‌دن خیلی حالم خوب می‌شه. اول برای بچه‌های دروازه‌غار، دوم برای ایمان و اراده پانیذ و گروهش، سوم برای خودم که غرق انحصارطلبی معمول این کارا نشدم و از تکثیر غفلت نکردم. امید دارم خدا باز بهم توفیق بده که خودم هم مستقیم بهش برگردم. حالا با اسم مواساة کار نکنن، چه فرقی داره وقتی معنی مواساة این‌طور جاریه؟
DAY 7:

برای بیشتر از ده‌ها دقیقه فقط این به ذهنم میومد که آدما چقدر می‌تونن عجیب باشن. می‌تونن روایاتو، با حضور ذهن، عربی از بر باشن ولی بهش عمل نکنن. سال‌ها کنار عالم و کیمیا رشد کنن و رنگ و بویی ازش نگیرن. به راحتی حق آدما رو لگدمال کنن و از عدل علی برات ساعت‌ها سخن برونن. می‌تونن نمازشون رو بلند و باصوت و لحن بخونن در حالی که بی‌اخلاقن و این یعنی زیرآب ایمانشون مدت‌هاست زده شده. می‌تونن بارها و بارها همه این‌کارها رو بکنن و مفتضح و رقت‌انگیز بشن ولی هیچوقت نفهمن یا نخوان به روی خودشون بیارن چرا مفتضح و رقت‌انگیز شدن.
DAY 8:

نامه به خودِ پنج سالِ دیگه‌م؟ نه! واسه همه روزهای بقیه عمرم...
ممنون که ١۶دی١۴٠٢ از حقت کوتاه نیومدی زهره. تو به خودت لطف نکردی. به حقیقت خدمت کردی. اون‌روز و اون‌جا تو درستو پس دادی. نشون دادی واقعاً کی هستی. باعث شد همه روزای بعدش حداقل تو این مورد با خوشحالی سرتو جلوی سیدالشهداء بالا بگیری. او که صداش از اعماق تاریخ به گوشت رسید که می‌گفت جلوی ظالم سرتو خم نکن. او که یادت داد حتی اگه با خنده لگدمالت کنن و فکر کنن بردن، چیزی جز باخت نصیبشون نشده و تو برنده‌ی دو دنیایی. ممنون که نترسیدی و به ذلت نیفتادی زهره وقتی واقعاً تو شرایط سختی قرار داشتی. قسمتت نبود که کنار خواهر و برادرای مظلوم فلسطینیت بلند داد بزنی "حسبنا اللّه و نعم الوکیل" و همش حیرت می‌کردی که چطور می‌شه اینجوری بود ولی ممنون که وقتی زور اونا بیشتر بود، بیشتر بلدِ بازی بودن و تو تنها بودی، باور داشتی خدا وکیلته و بهش اعتماد کردی و رفتی تو شکمشون. انگار همه سال‌های قبل از اون روز، همه اون درس اخلاقایی که یه جا قسمتت می‌شد، همه اون روضه‌ها و منبرها، همه اون زمین خوردنا و بلند شدنا، برای همین روز و این لحظهٔ انتخاب، اتفاق افتاده بودن. که تو بتونی وایسی بی اینکه دلت بلرزه و وقتی داری از حق حرف می‌زنی اسم مقدس شهید کربلا تنها اسم تو ذهنت باشه.
DAY 9:

دو سال پیش تو اینستاگرام برای تولد مریم، رفیق ٢٢ساله، پستی دو قسمتی گذاشتم. تو بخشی از اون نوشتم:
"تاب نداشتند. فکرش را بکنید؛ تاب نداشتند تا مزه پرواز بچشند! تا بدانند آن تقلای لذت‌بخش با پاها برای بالا و بالاتر رفتن چطور درونت را می‌جوشاند، تا بفهمند می‌شود از بالاترین ارتفاع هیجان‌انگیزی که تاب می‌تواند برود و تو خود به آن رسیدی، پرید! بدون فکر کردن به ترسِ افتادن و شکستن استخوان‌ها."
ما بچگی خوب و مفصل و پرحادثه‌ای داشتیم. اما خاطره پرواز با تاب و خیره شدن به آسمون و پریدن همیشه متفاوته. خاطره نترسیدن...
(اگر خواستید بخونید: اولی / دومی)
DAY 10:

نمی‌دونم. سلبریتی موردعلاقه ندارم به اون معنا. فقط "کیانو ریوز" ناز و مؤدب رو خیلی دوست دارم که به اونم فقط می‌تونم بگم توروخدا منو بگیر.😂🤦🏻‍♀
چه رفیق‌هایی اسماعیل
چه رفیق‌هایی :)))

https://t.me/Rhz1001/1477?single
DAY 11:

چیزی که همین الان به زهرا گفتم: تو خاک در حال پوسیدن و خوراک مور و مار شدن😂
جدای از شوخی خیلی عمر کردنو دوست ندارم، یعنی دوست دارم سریع کارایی که به دنیا اومدم برای انجامشون رو تموم کنم و برم. اما اول هفته که تو مترو حالم بد شد و اکسیژن کم آوردم و خروجی مترو فردوسی هوای سرد بارونی خورد تو صورتم و ابرای تپل سفید تو آسمون آبی پررنگ روز، حجم چشمام رو پر کرد، فکر کردم دنیا و زندگی رو با همه تاریکی‌هاش، برای همین جزئیات ناگهانیش دوست دارم.
حالا اگر ٢٠سال دیگه زهره هنوز کاراش تو این دنیا تموم نشده بود، دوست داره یه روزش رو ببینید.
خونه به‌هم‌ریخته‌ست، بچه‌هاش بعد مدرسه خوابیدن، تو دفترکار آبیش مشغوله ولی تمرکز نداره، فکر می‌کنه هنوز برای شام فکری نکرده و لعنت! چرا خودشو تو این مخمصه نهار و شام انداخته؟ پا می‌شه می‌ره به صورت بچه‌هاش نگاه می‌کنه. واقعاً این موجودات کوچیک ترسناکو دوست داره. خیلی طفلی و مظلومن. می‌شینه تو پذیرایی به‌هم‌ریخته، به ظرفای نشسته نگاه می‌کنه و احتمالا دلش نمیاد بذاره برای بابای بچه‌ها. خسته‌ست، خیلی خسته. ولی فکر می‌کنه شبیه خستگیای ٢٠سال پیش نیست. فرق داره. می‌بینه همه این راهی که اومده می‌ارزیده. زهره پشیمون نیست و این خستگی رو دوست داره.
DAY 12:

چی می‌تونه باشه؟ ذهنم خالیه. از این رد شیم.