میدونی تهش چی گفتم؟
که عمق همه ترسامو شنیدی، حالا بذارشون کنار. من دلم میخواد بپرم. مهم نیست اگه دست و پام بشکنه. من واقعاً دلم میخواد بپرم :)
که عمق همه ترسامو شنیدی، حالا بذارشون کنار. من دلم میخواد بپرم. مهم نیست اگه دست و پام بشکنه. من واقعاً دلم میخواد بپرم :)
همه حقیقت همین بود و بیهوده گشتیم؛ در این زندگی، نگرانی و هراس برای از دست دادن هر چیزی جز محبت سلسلهٔ امیرالمؤمنین علیهالسّلام، از ریشه باطل است.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
وقتی که شما مادرها نبودید و بچههاتان در خون دست و پا میزدند او را دیدم...
هیچ نامی آشناتر از زهرا نبود...
سرتان را درد نیاورم قربان سرتان
همین که اجازه میدهید بیچاره و آواره به روضههایتان برسیم، از سر ما هم زیادست. ممنون که در آن لحظات سخت به یاد ما کوچکها بودید و سلام رساندید. سلامتان از پس روزهای تاریخ گذشت و به ما رسید و بیتابمان کرد بانوی مظلومه. فدای قلب شکسته و نگرانتان، خیلی دوستتان دارم خانم رنجیده و عزیز ما و قلبم برای این محبت عظیم خیلی کوچک است.
خدا رحمت کند کسی را که گفت:
[حق او با گریه تنها نمیگردد ادا
پیر کن ما را خدایا در عزای فاطمه]🍂
همین که اجازه میدهید بیچاره و آواره به روضههایتان برسیم، از سر ما هم زیادست. ممنون که در آن لحظات سخت به یاد ما کوچکها بودید و سلام رساندید. سلامتان از پس روزهای تاریخ گذشت و به ما رسید و بیتابمان کرد بانوی مظلومه. فدای قلب شکسته و نگرانتان، خیلی دوستتان دارم خانم رنجیده و عزیز ما و قلبم برای این محبت عظیم خیلی کوچک است.
خدا رحمت کند کسی را که گفت:
[حق او با گریه تنها نمیگردد ادا
پیر کن ما را خدایا در عزای فاطمه]🍂
ظهری در مرز فروپاشی بودم. دست بردم به نوشتن. هرچی توم میگذشت رو نوشتم و هزارباره خوندم. حالم بهم خورد از این وضعیت رقتانگیزی که توش فرو رفتم و خیال بیرون اومدن نداشتم. نیت کردم فردا اگر بنای خدا بود بیدار شم، از نو شروع کنم. تو همین حالا برای من و تونستنم دعای حسابی کن.🍃
Forwarded from مصارع العشاق ☫
ولی واقعا چه نام مرثیهواریست مادر پسران، برای مادر تنهای بیپسر شدهای
DAY 1:
امروز شیرینی عمه شدن همکارمو خوردم. دوقولو دارن و خیلی ناز و خواستنی بودن، براشون ضعف کردم. بعدش جلسه موکب رو با تاخیر رسیدم، دقیقاً وقتی نقدم این بود پسرا هیچ جلسهای رو سروقت شروع نمیکنن. هیچی دیگه کلاً دست گرفتن و سربهسرم گذاشتن. در نهایت هم ستاره بخت در آسمانشون نمایان شد و طفلکیا شاهد پدیده نادری بودن؛ روی انتقادپذیر خانم موسوی.
امروز شیرینی عمه شدن همکارمو خوردم. دوقولو دارن و خیلی ناز و خواستنی بودن، براشون ضعف کردم. بعدش جلسه موکب رو با تاخیر رسیدم، دقیقاً وقتی نقدم این بود پسرا هیچ جلسهای رو سروقت شروع نمیکنن. هیچی دیگه کلاً دست گرفتن و سربهسرم گذاشتن. در نهایت هم ستاره بخت در آسمانشون نمایان شد و طفلکیا شاهد پدیده نادری بودن؛ روی انتقادپذیر خانم موسوی.
DAY 2:
امسال؟ نه خیلی کمه. احتمالاً بهترین خاطره برای سالها بعد. اربعین امسال من آرزومو زندگی کردم. باورکردنی نبود ولی همسایه سیدالشهداء شدم. با فاصله مشخصی از او، زیر سایهش، دو هفته زندگی کردم. کم دیدمش، کم بوییدمش، کم بوسیدمش، ولی همیشه لمسش کردم. اون همه جا بود. هرجا سر بر میگردوندم بود. چشمامو میبستم بود. چشمامو باز میکردم بود. بهم فرصت داده بود. بهش گفته بودم این زهره همونه که معمولاً خراب میکنه. این زهره همونه که سالهاست دربهدر میاد پی تو، پی چیزی از تو که حتی نمیدونه چیه ولی میدونه تا الان به دستش نیاورده. ولی همون زهره خاطرتو خیلی میخواد. و او، عزیز دل همه ما، به همون زهرهی بدون روتوش اجازه داده بود سهمی داشته باشه از نوکری. سهمی داشته باشه از نفس کشیدن تو اون فضا و حال و هواش. زهره امسال بالاخره به دست آورد. با دست پر برگشت. پیدا کرد و پیدا شد. دوست داشتن او همیشه منو نجات داده. همه لحظات این اربعین هم من رو نجات میداد. خاطره نجات پیدا کردن، به دست آوردن و پیدا شدن اگه نتونه بهترین خاطره باشه، پس دیگه چی انقدر بزرگ و محبوبه؟ پس من قربونت برم عزیز قلب زهره.
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد...
امسال؟ نه خیلی کمه. احتمالاً بهترین خاطره برای سالها بعد. اربعین امسال من آرزومو زندگی کردم. باورکردنی نبود ولی همسایه سیدالشهداء شدم. با فاصله مشخصی از او، زیر سایهش، دو هفته زندگی کردم. کم دیدمش، کم بوییدمش، کم بوسیدمش، ولی همیشه لمسش کردم. اون همه جا بود. هرجا سر بر میگردوندم بود. چشمامو میبستم بود. چشمامو باز میکردم بود. بهم فرصت داده بود. بهش گفته بودم این زهره همونه که معمولاً خراب میکنه. این زهره همونه که سالهاست دربهدر میاد پی تو، پی چیزی از تو که حتی نمیدونه چیه ولی میدونه تا الان به دستش نیاورده. ولی همون زهره خاطرتو خیلی میخواد. و او، عزیز دل همه ما، به همون زهرهی بدون روتوش اجازه داده بود سهمی داشته باشه از نوکری. سهمی داشته باشه از نفس کشیدن تو اون فضا و حال و هواش. زهره امسال بالاخره به دست آورد. با دست پر برگشت. پیدا کرد و پیدا شد. دوست داشتن او همیشه منو نجات داده. همه لحظات این اربعین هم من رو نجات میداد. خاطره نجات پیدا کردن، به دست آوردن و پیدا شدن اگه نتونه بهترین خاطره باشه، پس دیگه چی انقدر بزرگ و محبوبه؟ پس من قربونت برم عزیز قلب زهره.
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد...
DAY 3:
یک ١٢/٢١ که روز تولد ٢١سالگیم بود. گوشیمو تو بیآرتی زده بودن و نوکیای دکمهای قبلیم دستم بود. اینستامو هم دیاکتیو کرده بودم. از خواب بیدار شدم و چشمامو باز کردم. همونطور درازکش گوشیمو چک کردم. پیامای تبریک تولدو میخوندم و تشکر میکردم. پیام سیدمریم رو باز کردم که تولدمو تبریک گفته بود. بعدش نوشته بود راستی، فلانی دیشب حالتو پرسید و سراغتو ازم گرفت. دو سه بار خوندم تا تونستم این دوتا جمله ساده رو بفهمم. انگار برق بهم وصل کرده بودن. پریدم و جیغ کشیدم. هیچوقت از خوشحالی اینطور جیغ نکشیده بودم. انگار سید با اون پیام بهترین هدیه تولدو بهم داد. انگار همه دنیا و خوشبختی عالم سهم من شده بود. از ته دل خوشحال بودم. تا مدتها بعد حواسم بود پیامای دیگه رو پاک کنم که حافظه پیام گوشی پر نشه و خودکار اونو پاک نکنه. آره! روز تولد ٢١سالگیم بود. هیچوقت اون روزو یادم نمیره.
-ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت-
یک ١٢/٢١ که روز تولد ٢١سالگیم بود. گوشیمو تو بیآرتی زده بودن و نوکیای دکمهای قبلیم دستم بود. اینستامو هم دیاکتیو کرده بودم. از خواب بیدار شدم و چشمامو باز کردم. همونطور درازکش گوشیمو چک کردم. پیامای تبریک تولدو میخوندم و تشکر میکردم. پیام سیدمریم رو باز کردم که تولدمو تبریک گفته بود. بعدش نوشته بود راستی، فلانی دیشب حالتو پرسید و سراغتو ازم گرفت. دو سه بار خوندم تا تونستم این دوتا جمله ساده رو بفهمم. انگار برق بهم وصل کرده بودن. پریدم و جیغ کشیدم. هیچوقت از خوشحالی اینطور جیغ نکشیده بودم. انگار سید با اون پیام بهترین هدیه تولدو بهم داد. انگار همه دنیا و خوشبختی عالم سهم من شده بود. از ته دل خوشحال بودم. تا مدتها بعد حواسم بود پیامای دیگه رو پاک کنم که حافظه پیام گوشی پر نشه و خودکار اونو پاک نکنه. آره! روز تولد ٢١سالگیم بود. هیچوقت اون روزو یادم نمیره.
-ما را شکار کرد و بیفکند و برنداشت-
DAY 4:
بذار امشب شهادتت بگم که اگه سحرگاه هفدهم اردیبهشت ٩٩ بر من نمیگذشت، تا همیشه خاطره سختترین گریه برای اون صبح تلخ و اون خبر ترسناک میموند. قلبم اون صبح از جا کنده شد. انگار نامردا همه چیزمونو ازمون گرفتن. هنوز زخم شهادتت تازهس. هنوز اون زخم خونریزی داره. هنوز جاش درد میکنه مرد. ببینمون که پیر شدیم از این داغ.
ولی برای اون سحرگاه ١٢ رمضان، کوتاه میگم؛ من سخت گریه کردم. درد کشیدم. دردش مثل شکستن همزمان همه استخوانهام بود.
بذار امشب شهادتت بگم که اگه سحرگاه هفدهم اردیبهشت ٩٩ بر من نمیگذشت، تا همیشه خاطره سختترین گریه برای اون صبح تلخ و اون خبر ترسناک میموند. قلبم اون صبح از جا کنده شد. انگار نامردا همه چیزمونو ازمون گرفتن. هنوز زخم شهادتت تازهس. هنوز اون زخم خونریزی داره. هنوز جاش درد میکنه مرد. ببینمون که پیر شدیم از این داغ.
ولی برای اون سحرگاه ١٢ رمضان، کوتاه میگم؛ من سخت گریه کردم. درد کشیدم. دردش مثل شکستن همزمان همه استخوانهام بود.
بعد سالها از اسمت، از مزارت هم میترسن.
تو مثل ارباب شهیدت، تا ابد لرزه به تنشون میاندازی عزیز ما💔
تو مثل ارباب شهیدت، تا ابد لرزه به تنشون میاندازی عزیز ما💔
صدای قاطع و محکمش تو گوشم میپیچه:
ما ملت شهادتیم
ما ملت امام حسینیم
بپرس
ما حوادث سختی را پشت سر گذاشتیم.
ما ملت شهادتیم
ما ملت امام حسینیم
بپرس
ما حوادث سختی را پشت سر گذاشتیم.
DAY 5:
بین پشیمونیهای مکرر و متعدد، سخته بزرگترینش رو پیدا کردن. من آدم کم اشتباهی نیستم. ولی آدم درس گرفتن از اشتباهات، آدم توجه کردن و متوجه شدن چرا.
اول فکر کردم شاید بزرگترین پشیمونی هم باز مثل دو روز و موضوع قبل، مربوط به کسی باشه که دوستش دارم. شاید این باشه که حرف دلمو نزدم. شاید همه این سالها این فکر با من بود که اگر اون لحظه آخر که منتظر بود حرفی بزنم، بهش میگفتم چقدر دوستش دارم و میخوام که باشه و بمونه، سرنوشت دیگهای داشتم و سهمم از رنج این مقدار نبود.
اما اربعین سال ٩٨ و اشتباهاتم احتمالا بزرگترین پشیمونی تا آخر زندگیمه. اینو میگم چون بعدش سیلی سختی از واقعیت خوردم، چون اونجا به کلی تغییر کردم. من در حق عزیزترین آدم زندگیم بدی بزرگی کردم. انقدر بزرگ و عجیب که هیچوقت دست از سرزنش کردن خودم نمیکشم. هیچوقت از احساس شرمندگیم کم نمیشه. هربار که نگاهش میکنم یادم میفته چطور قلبشو شکوندم و من بودم که اینکارو کردم. حتی ازش عصبانیام که منو بخشید. ازش عصبانیام که بزرگوار بود چون مستحق بخشش نبودم.
میگم تغییر کردم چون اونجا فهمیدم حتی از آدمی که همیشه از کارهای بد بقیه تعجب میکرده هم بدیهای بزرگ برمیاد. و از اون موقع خیلی ترسیدم. از خودم و از همه آدما. بیاعتماد شدم به خودم و همه آدما. از اون به بعد ارتباطات گستردهم با شیب ملایمی کم شد. دایره دوستام تنگتر شد. مکالماتم کوتاه و سرد شد. آدمای جدیدو سخت راه دادم. فکر نمیکنم چیزی باشه که بقیه تفاوت قبل و بعدم رو نفهمیده باشن. تو شوخی و خنده خواهرم با دوستام از خودم دوستتر شد که انصافاً خوشحالم وگرنه من تلاش نمیکردم این رشته نازکو حفظ کنم و رنج از دست رفتن روابط رو به جون میخریدم. من دیگه گرم نبودم و تمایلی به وقت گذاشتن نشون نمیدادم. جمله معمولم این شد که "میدونید؟ من خیلی معاشرتی نیستم." ولی خب این موجود دوپا فقط از کارهایی که از بشر برمیاد میترسید و میترسه. بیشتر از همه از خودش. دوست نداره آسیب بیشتری ببینه و بیشتر از اون دوست نداره آسیب بزنه و این ترس فوقالعاده بزرگیه که نمیذاره خیلی قدمارو برداره. من براش خیلی پشیمونم و با این پشیمونی در حالی که خودمو نبخشیدم، چشمامو برای آخرین بار میبندم.
بین پشیمونیهای مکرر و متعدد، سخته بزرگترینش رو پیدا کردن. من آدم کم اشتباهی نیستم. ولی آدم درس گرفتن از اشتباهات، آدم توجه کردن و متوجه شدن چرا.
اول فکر کردم شاید بزرگترین پشیمونی هم باز مثل دو روز و موضوع قبل، مربوط به کسی باشه که دوستش دارم. شاید این باشه که حرف دلمو نزدم. شاید همه این سالها این فکر با من بود که اگر اون لحظه آخر که منتظر بود حرفی بزنم، بهش میگفتم چقدر دوستش دارم و میخوام که باشه و بمونه، سرنوشت دیگهای داشتم و سهمم از رنج این مقدار نبود.
اما اربعین سال ٩٨ و اشتباهاتم احتمالا بزرگترین پشیمونی تا آخر زندگیمه. اینو میگم چون بعدش سیلی سختی از واقعیت خوردم، چون اونجا به کلی تغییر کردم. من در حق عزیزترین آدم زندگیم بدی بزرگی کردم. انقدر بزرگ و عجیب که هیچوقت دست از سرزنش کردن خودم نمیکشم. هیچوقت از احساس شرمندگیم کم نمیشه. هربار که نگاهش میکنم یادم میفته چطور قلبشو شکوندم و من بودم که اینکارو کردم. حتی ازش عصبانیام که منو بخشید. ازش عصبانیام که بزرگوار بود چون مستحق بخشش نبودم.
میگم تغییر کردم چون اونجا فهمیدم حتی از آدمی که همیشه از کارهای بد بقیه تعجب میکرده هم بدیهای بزرگ برمیاد. و از اون موقع خیلی ترسیدم. از خودم و از همه آدما. بیاعتماد شدم به خودم و همه آدما. از اون به بعد ارتباطات گستردهم با شیب ملایمی کم شد. دایره دوستام تنگتر شد. مکالماتم کوتاه و سرد شد. آدمای جدیدو سخت راه دادم. فکر نمیکنم چیزی باشه که بقیه تفاوت قبل و بعدم رو نفهمیده باشن. تو شوخی و خنده خواهرم با دوستام از خودم دوستتر شد که انصافاً خوشحالم وگرنه من تلاش نمیکردم این رشته نازکو حفظ کنم و رنج از دست رفتن روابط رو به جون میخریدم. من دیگه گرم نبودم و تمایلی به وقت گذاشتن نشون نمیدادم. جمله معمولم این شد که "میدونید؟ من خیلی معاشرتی نیستم." ولی خب این موجود دوپا فقط از کارهایی که از بشر برمیاد میترسید و میترسه. بیشتر از همه از خودش. دوست نداره آسیب بیشتری ببینه و بیشتر از اون دوست نداره آسیب بزنه و این ترس فوقالعاده بزرگیه که نمیذاره خیلی قدمارو برداره. من براش خیلی پشیمونم و با این پشیمونی در حالی که خودمو نبخشیدم، چشمامو برای آخرین بار میبندم.