کاش میتونستم کار مناسبی با حقوق بالا در شهر دیگهای پیدا کنم و برم. ناراحتکنندهست که باز باید تو تهران کار کنم.
امشب اینجا مینویسم که سال بعد میخوام ارشد فلسفه تعلیم و تربیت شرکت کنم.
زندهام یا مرده؟ کسی چه میدونه؟
زندگی اینقدر پیچیده میشه که باز مثل هزارتا برنامه دیگه مجبور به ترک یا تعویقش بشم؟ فقط خدا میدونه.
فقط اکنون و این لحظه باید که هدف روشنی داشته باشم.
زندهام یا مرده؟ کسی چه میدونه؟
زندگی اینقدر پیچیده میشه که باز مثل هزارتا برنامه دیگه مجبور به ترک یا تعویقش بشم؟ فقط خدا میدونه.
فقط اکنون و این لحظه باید که هدف روشنی داشته باشم.
خدا بهمون رحمت آورد و عزیزمون به نگاه محبت سیدالشهداء از مرگ جسته. منت میذارید برای عافیتش حمد شفا بخونید. کربلا برید الهی🍃
میدونی تهش چی گفتم؟
که عمق همه ترسامو شنیدی، حالا بذارشون کنار. من دلم میخواد بپرم. مهم نیست اگه دست و پام بشکنه. من واقعاً دلم میخواد بپرم :)
که عمق همه ترسامو شنیدی، حالا بذارشون کنار. من دلم میخواد بپرم. مهم نیست اگه دست و پام بشکنه. من واقعاً دلم میخواد بپرم :)
همه حقیقت همین بود و بیهوده گشتیم؛ در این زندگی، نگرانی و هراس برای از دست دادن هر چیزی جز محبت سلسلهٔ امیرالمؤمنین علیهالسّلام، از ریشه باطل است.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
وقتی که شما مادرها نبودید و بچههاتان در خون دست و پا میزدند او را دیدم...
هیچ نامی آشناتر از زهرا نبود...
سرتان را درد نیاورم قربان سرتان
همین که اجازه میدهید بیچاره و آواره به روضههایتان برسیم، از سر ما هم زیادست. ممنون که در آن لحظات سخت به یاد ما کوچکها بودید و سلام رساندید. سلامتان از پس روزهای تاریخ گذشت و به ما رسید و بیتابمان کرد بانوی مظلومه. فدای قلب شکسته و نگرانتان، خیلی دوستتان دارم خانم رنجیده و عزیز ما و قلبم برای این محبت عظیم خیلی کوچک است.
خدا رحمت کند کسی را که گفت:
[حق او با گریه تنها نمیگردد ادا
پیر کن ما را خدایا در عزای فاطمه]🍂
همین که اجازه میدهید بیچاره و آواره به روضههایتان برسیم، از سر ما هم زیادست. ممنون که در آن لحظات سخت به یاد ما کوچکها بودید و سلام رساندید. سلامتان از پس روزهای تاریخ گذشت و به ما رسید و بیتابمان کرد بانوی مظلومه. فدای قلب شکسته و نگرانتان، خیلی دوستتان دارم خانم رنجیده و عزیز ما و قلبم برای این محبت عظیم خیلی کوچک است.
خدا رحمت کند کسی را که گفت:
[حق او با گریه تنها نمیگردد ادا
پیر کن ما را خدایا در عزای فاطمه]🍂
ظهری در مرز فروپاشی بودم. دست بردم به نوشتن. هرچی توم میگذشت رو نوشتم و هزارباره خوندم. حالم بهم خورد از این وضعیت رقتانگیزی که توش فرو رفتم و خیال بیرون اومدن نداشتم. نیت کردم فردا اگر بنای خدا بود بیدار شم، از نو شروع کنم. تو همین حالا برای من و تونستنم دعای حسابی کن.🍃
Forwarded from مصارع العشاق ☫
ولی واقعا چه نام مرثیهواریست مادر پسران، برای مادر تنهای بیپسر شدهای
DAY 1:
امروز شیرینی عمه شدن همکارمو خوردم. دوقولو دارن و خیلی ناز و خواستنی بودن، براشون ضعف کردم. بعدش جلسه موکب رو با تاخیر رسیدم، دقیقاً وقتی نقدم این بود پسرا هیچ جلسهای رو سروقت شروع نمیکنن. هیچی دیگه کلاً دست گرفتن و سربهسرم گذاشتن. در نهایت هم ستاره بخت در آسمانشون نمایان شد و طفلکیا شاهد پدیده نادری بودن؛ روی انتقادپذیر خانم موسوی.
امروز شیرینی عمه شدن همکارمو خوردم. دوقولو دارن و خیلی ناز و خواستنی بودن، براشون ضعف کردم. بعدش جلسه موکب رو با تاخیر رسیدم، دقیقاً وقتی نقدم این بود پسرا هیچ جلسهای رو سروقت شروع نمیکنن. هیچی دیگه کلاً دست گرفتن و سربهسرم گذاشتن. در نهایت هم ستاره بخت در آسمانشون نمایان شد و طفلکیا شاهد پدیده نادری بودن؛ روی انتقادپذیر خانم موسوی.
DAY 2:
امسال؟ نه خیلی کمه. احتمالاً بهترین خاطره برای سالها بعد. اربعین امسال من آرزومو زندگی کردم. باورکردنی نبود ولی همسایه سیدالشهداء شدم. با فاصله مشخصی از او، زیر سایهش، دو هفته زندگی کردم. کم دیدمش، کم بوییدمش، کم بوسیدمش، ولی همیشه لمسش کردم. اون همه جا بود. هرجا سر بر میگردوندم بود. چشمامو میبستم بود. چشمامو باز میکردم بود. بهم فرصت داده بود. بهش گفته بودم این زهره همونه که معمولاً خراب میکنه. این زهره همونه که سالهاست دربهدر میاد پی تو، پی چیزی از تو که حتی نمیدونه چیه ولی میدونه تا الان به دستش نیاورده. ولی همون زهره خاطرتو خیلی میخواد. و او، عزیز دل همه ما، به همون زهرهی بدون روتوش اجازه داده بود سهمی داشته باشه از نوکری. سهمی داشته باشه از نفس کشیدن تو اون فضا و حال و هواش. زهره امسال بالاخره به دست آورد. با دست پر برگشت. پیدا کرد و پیدا شد. دوست داشتن او همیشه منو نجات داده. همه لحظات این اربعین هم من رو نجات میداد. خاطره نجات پیدا کردن، به دست آوردن و پیدا شدن اگه نتونه بهترین خاطره باشه، پس دیگه چی انقدر بزرگ و محبوبه؟ پس من قربونت برم عزیز قلب زهره.
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد...
امسال؟ نه خیلی کمه. احتمالاً بهترین خاطره برای سالها بعد. اربعین امسال من آرزومو زندگی کردم. باورکردنی نبود ولی همسایه سیدالشهداء شدم. با فاصله مشخصی از او، زیر سایهش، دو هفته زندگی کردم. کم دیدمش، کم بوییدمش، کم بوسیدمش، ولی همیشه لمسش کردم. اون همه جا بود. هرجا سر بر میگردوندم بود. چشمامو میبستم بود. چشمامو باز میکردم بود. بهم فرصت داده بود. بهش گفته بودم این زهره همونه که معمولاً خراب میکنه. این زهره همونه که سالهاست دربهدر میاد پی تو، پی چیزی از تو که حتی نمیدونه چیه ولی میدونه تا الان به دستش نیاورده. ولی همون زهره خاطرتو خیلی میخواد. و او، عزیز دل همه ما، به همون زهرهی بدون روتوش اجازه داده بود سهمی داشته باشه از نوکری. سهمی داشته باشه از نفس کشیدن تو اون فضا و حال و هواش. زهره امسال بالاخره به دست آورد. با دست پر برگشت. پیدا کرد و پیدا شد. دوست داشتن او همیشه منو نجات داده. همه لحظات این اربعین هم من رو نجات میداد. خاطره نجات پیدا کردن، به دست آوردن و پیدا شدن اگه نتونه بهترین خاطره باشه، پس دیگه چی انقدر بزرگ و محبوبه؟ پس من قربونت برم عزیز قلب زهره.
خوشا به حال خیالی که در حرم مانده
و هر چه خاطره دارد از آن محل دارد...