یکم. از دیشب انگار اتفاق جدیدی در من افتاده. دیروز مثل روزهای قبل این دو ماه، سراسر شکستگی و خشم و بغض بودم. عین درندهای زخمی که خودشو به در و دیوار میکوبه و منتظره پنجههاش رو تو قلب کسی فرو کنه. حد ترسم از این حالت قابل تصور نیست. گفتم اگر بخواد اذیتم کنه اذیتش میکنم و این لاف نیست؛ کاریه که خوب بلدم. هیچ دلش نمیخواد با این بخش از من مواجه بشه. بخشی که انقدر مهار شده بود، یادم رفته بود وجود داره. دستم رو ماشهی تفنگی بود که اون به دستم داد. کنترلم دست خشم و نفرتی بود که اون در من بیدار کرد. خودم رو نمیشناختم.
دوم. اینستاگرام رو باز کردم. پیرزنی رو دیدم که مستاصل بود و روی فرشهای آبی انگار چیزی مینوشت. زمزمه میکرد. نورها، رنگها، پلهها. اون فیلم حتی بو داشت. جایی بود که منو از دنیا جدا میکرد. پیش کسی بود که منو آدم متفاوتی میکرد. رو به حرم حرف میزد مثل باقی زنهای عرب. اونطور که من حسرت حرف زدن دارم. نگاهش کردم. بارها و بارها و بارها. چشمهام داغ شد، تنم هم، قلبم هم. نگاهش کردم. زیبایی دیدم. خوبی، محبت، مراقبت، امینت.
سوم. گفتم انگار کن من این مستاصلم که میخواد مثل قبل نجاتش بدی از خودش. گفتم از اینی که الان هستم میترسم. از کارایی که ازش برمیاد میترسم. دوستش ندارم. تو دوستش نداری. و جز این چی مهمه عزیزدلم؟ به نوشتهی رو تخته اتاقم چشم دوختم؛ "نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی..." عصری گفته بودم من این آدمو ویرون میکنم و الان ویرون شده بودم. یادم اومد تو منو آدم بهتری کردی. تو بودی که نذاشتی خودخواه باشم. تو شعله قلبمو روشن نگه داشتی. تو نذاشتی ناامید بشم. تو یادم دادی دنبال یه نقطه نور تو آدما بگردم. از تو یاد گرفتم کسی رو تنها نذارم. پس الان دارم چیکار میکنم؟ این کیه که میخواد واسه جبران شکستگی خودش کسی که اذیتش کرده رو راحت اذیت کنه؟ نمیخوام از دستت بدم. از بن وجودم میدونم که نمیخوام چیزی که تو از من ساختی رو از دست بدم.
چهارم و آخر. امروز پیام دادم و گفتم هر چقدر اذیتم کنه، من دیگه قصد ندارم مقابله به مثل کنم. خیالتون راحت باشه از من. کاریش ندارم. حتی عصبانی هم نیستم. ولی نگفتم چرا. نگفتم چون تو فرق میکنی. چون تو معنی خوبی و محبتی. چون من دوستت دارم. چون وقتی میترسم تنهام نمیذاری. چون تو منو از خودم نجات میدی. چون تو منو از خودم نجات میدی. چون تو منو از خودم نجات میدی...
#حسین_من 🍃
دوم. اینستاگرام رو باز کردم. پیرزنی رو دیدم که مستاصل بود و روی فرشهای آبی انگار چیزی مینوشت. زمزمه میکرد. نورها، رنگها، پلهها. اون فیلم حتی بو داشت. جایی بود که منو از دنیا جدا میکرد. پیش کسی بود که منو آدم متفاوتی میکرد. رو به حرم حرف میزد مثل باقی زنهای عرب. اونطور که من حسرت حرف زدن دارم. نگاهش کردم. بارها و بارها و بارها. چشمهام داغ شد، تنم هم، قلبم هم. نگاهش کردم. زیبایی دیدم. خوبی، محبت، مراقبت، امینت.
سوم. گفتم انگار کن من این مستاصلم که میخواد مثل قبل نجاتش بدی از خودش. گفتم از اینی که الان هستم میترسم. از کارایی که ازش برمیاد میترسم. دوستش ندارم. تو دوستش نداری. و جز این چی مهمه عزیزدلم؟ به نوشتهی رو تخته اتاقم چشم دوختم؛ "نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی..." عصری گفته بودم من این آدمو ویرون میکنم و الان ویرون شده بودم. یادم اومد تو منو آدم بهتری کردی. تو بودی که نذاشتی خودخواه باشم. تو شعله قلبمو روشن نگه داشتی. تو نذاشتی ناامید بشم. تو یادم دادی دنبال یه نقطه نور تو آدما بگردم. از تو یاد گرفتم کسی رو تنها نذارم. پس الان دارم چیکار میکنم؟ این کیه که میخواد واسه جبران شکستگی خودش کسی که اذیتش کرده رو راحت اذیت کنه؟ نمیخوام از دستت بدم. از بن وجودم میدونم که نمیخوام چیزی که تو از من ساختی رو از دست بدم.
چهارم و آخر. امروز پیام دادم و گفتم هر چقدر اذیتم کنه، من دیگه قصد ندارم مقابله به مثل کنم. خیالتون راحت باشه از من. کاریش ندارم. حتی عصبانی هم نیستم. ولی نگفتم چرا. نگفتم چون تو فرق میکنی. چون تو معنی خوبی و محبتی. چون من دوستت دارم. چون وقتی میترسم تنهام نمیذاری. چون تو منو از خودم نجات میدی. چون تو منو از خودم نجات میدی. چون تو منو از خودم نجات میدی...
#حسین_من 🍃
من گریه میکنم و تو بشنو از دل چاه آمدم
من سرمو پایین میندازم و تو بشنو غرق گناه آمدم
من خیره نگاهت میکنم و تو بشنو بر در شاه آمدم...
من سرمو پایین میندازم و تو بشنو غرق گناه آمدم
من خیره نگاهت میکنم و تو بشنو بر در شاه آمدم...
صداهای تو سرم بالاخره امروز صبح ساکت شدن
وقتی دم طلوع نقارهخونه شروع کرد به نواختن.
وقتی دم طلوع نقارهخونه شروع کرد به نواختن.
اول. انیسالنفوس بودن و صفت حق ملجأ درماندگان آقاعلیموسیالرضا رو من اینطور میفهمم که وقتی درماندهای خودش رو به حرم میرسونه (بخونید او به حریم امنش میکشونه)، مهربان امام طوری به او توجه میکنه که انگار در همه عالم هیچکس دیگهای صداش نمیزنه و با او کاری نداره.
دوم. یادم نیست قبل از این کی تو خلوتی حرم زائر بودم.
ولی انقدر حرم خلوت و آروم بود که دوست داشتم آخرین چیزی که تو دنیا تجربه میکنم این سکوت باشه، دوست داشتم محو شم و برای همیشه جزئی از این سکوت باشم.
سوم و آخر. تازگی نداره که تعجب کنم؛ عهد وفاشده اهل کرامت و معرفته. حالا اگه بگم خوبم، راست گفتم. حالا میتونم دو ماه گذشته رو پشت سر بذارم و به زندگی برگردم. من با لب خندون از حرمت بیرون اومدم و با دلِ تنگ که جان جوان عزیزت دیر نشه و آخرین بار نباشه.
خداحافظ آقای مرهم دردهای متلاشیکنندهای که به هیچ کس نمیشه گفت.
[مشهدالرضا-آبان ١۴٠٢]
دوم. یادم نیست قبل از این کی تو خلوتی حرم زائر بودم.
ولی انقدر حرم خلوت و آروم بود که دوست داشتم آخرین چیزی که تو دنیا تجربه میکنم این سکوت باشه، دوست داشتم محو شم و برای همیشه جزئی از این سکوت باشم.
سوم و آخر. تازگی نداره که تعجب کنم؛ عهد وفاشده اهل کرامت و معرفته. حالا اگه بگم خوبم، راست گفتم. حالا میتونم دو ماه گذشته رو پشت سر بذارم و به زندگی برگردم. من با لب خندون از حرمت بیرون اومدم و با دلِ تنگ که جان جوان عزیزت دیر نشه و آخرین بار نباشه.
خداحافظ آقای مرهم دردهای متلاشیکنندهای که به هیچ کس نمیشه گفت.
[مشهدالرضا-آبان ١۴٠٢]
کاش میتونستم کار مناسبی با حقوق بالا در شهر دیگهای پیدا کنم و برم. ناراحتکنندهست که باز باید تو تهران کار کنم.
امشب اینجا مینویسم که سال بعد میخوام ارشد فلسفه تعلیم و تربیت شرکت کنم.
زندهام یا مرده؟ کسی چه میدونه؟
زندگی اینقدر پیچیده میشه که باز مثل هزارتا برنامه دیگه مجبور به ترک یا تعویقش بشم؟ فقط خدا میدونه.
فقط اکنون و این لحظه باید که هدف روشنی داشته باشم.
زندهام یا مرده؟ کسی چه میدونه؟
زندگی اینقدر پیچیده میشه که باز مثل هزارتا برنامه دیگه مجبور به ترک یا تعویقش بشم؟ فقط خدا میدونه.
فقط اکنون و این لحظه باید که هدف روشنی داشته باشم.
خدا بهمون رحمت آورد و عزیزمون به نگاه محبت سیدالشهداء از مرگ جسته. منت میذارید برای عافیتش حمد شفا بخونید. کربلا برید الهی🍃
میدونی تهش چی گفتم؟
که عمق همه ترسامو شنیدی، حالا بذارشون کنار. من دلم میخواد بپرم. مهم نیست اگه دست و پام بشکنه. من واقعاً دلم میخواد بپرم :)
که عمق همه ترسامو شنیدی، حالا بذارشون کنار. من دلم میخواد بپرم. مهم نیست اگه دست و پام بشکنه. من واقعاً دلم میخواد بپرم :)
همه حقیقت همین بود و بیهوده گشتیم؛ در این زندگی، نگرانی و هراس برای از دست دادن هر چیزی جز محبت سلسلهٔ امیرالمؤمنین علیهالسّلام، از ریشه باطل است.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
وقتی که شما مادرها نبودید و بچههاتان در خون دست و پا میزدند او را دیدم...
هیچ نامی آشناتر از زهرا نبود...
سرتان را درد نیاورم قربان سرتان
همین که اجازه میدهید بیچاره و آواره به روضههایتان برسیم، از سر ما هم زیادست. ممنون که در آن لحظات سخت به یاد ما کوچکها بودید و سلام رساندید. سلامتان از پس روزهای تاریخ گذشت و به ما رسید و بیتابمان کرد بانوی مظلومه. فدای قلب شکسته و نگرانتان، خیلی دوستتان دارم خانم رنجیده و عزیز ما و قلبم برای این محبت عظیم خیلی کوچک است.
خدا رحمت کند کسی را که گفت:
[حق او با گریه تنها نمیگردد ادا
پیر کن ما را خدایا در عزای فاطمه]🍂
همین که اجازه میدهید بیچاره و آواره به روضههایتان برسیم، از سر ما هم زیادست. ممنون که در آن لحظات سخت به یاد ما کوچکها بودید و سلام رساندید. سلامتان از پس روزهای تاریخ گذشت و به ما رسید و بیتابمان کرد بانوی مظلومه. فدای قلب شکسته و نگرانتان، خیلی دوستتان دارم خانم رنجیده و عزیز ما و قلبم برای این محبت عظیم خیلی کوچک است.
خدا رحمت کند کسی را که گفت:
[حق او با گریه تنها نمیگردد ادا
پیر کن ما را خدایا در عزای فاطمه]🍂