🔻پیتـوســ 🇮🇷
271 subscribers
1.29K photos
107 videos
2 files
367 links
🍃برای اشتیاقش به
زندگی و تکثیر🍃

دانشجوی ابدی فلسفه/ملکهٔ بیش‌فکری 💆🏻‍♀

-البلاءُ لِلولاء-


[💙☁️🐳]
Download Telegram
خوب، اگر بالاخره توانسته‌ام به بعضی چیزها آن‌طور که هست پی ببرم، پس این درست آن چیزی است که من آرزویش را می‌کردم. ولی فکرش را بکن! آدم هیچ‌وقت از هیچ چیز نمی‌تواند مطمئن باشد...

[شوالیهٔ ناموجود - ایتالو کالوینو]
چون این موجود دوپای ناچیز
از جوابی نداشتن برای سوالات به‌حق آدم‌ها
بسیار واهمه داره.
-دیشب-
Forwarded from 🚩|در فلق بود|
(دستم نمی‌رسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رویای دیدنت)
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Haj seyed ahmad najafi – حاج سید احمد نجفی
حکایت "در مخفی" رو یادتون هست؟ اگر نه و می‌خواستید بدونید، همین رو در اینجا سرچ کنید.
ولی گشاینده این در مخفی، این در مخفی نجات‌دهنده من، امروز به مهمانی مولای عزیز ما دعوت شد...
دیدار گوارای وجودت پیرمرد...
سلام بیچاره‌ها و آواره‌ها رو برسون...
با فاتحه‌ای بدرقه‌اش کنید💔
یکم. از دیشب انگار اتفاق جدیدی در من افتاده. دیروز مثل روزهای قبل این دو ماه، سراسر شکستگی و خشم و بغض بودم. عین درنده‌ای زخمی که خودشو به در و دیوار می‌کوبه و منتظره پنجه‌هاش رو تو قلب کسی فرو کنه. حد ترسم از این حالت قابل تصور نیست. گفتم اگر بخواد اذیتم کنه اذیتش می‌کنم و این لاف نیست؛ کاریه که خوب بلدم. هیچ دلش نمی‌خواد با این بخش از من مواجه بشه. بخشی که انقدر مهار شده بود، یادم رفته بود وجود داره. دستم رو ماشه‌ی تفنگی بود که اون به دستم داد. کنترلم دست خشم و نفرتی بود که اون در من بیدار کرد. خودم رو نمی‌شناختم.
دوم. اینستاگرام رو باز کردم. پیرزنی رو دیدم که مستاصل بود و روی فرش‌های آبی انگار چیزی می‌نوشت. زمزمه می‌کرد. نورها، رنگ‌ها، پله‌ها. اون فیلم حتی بو داشت. جایی بود که منو از دنیا جدا می‌کرد. پیش کسی بود که منو آدم متفاوتی می‌کرد. رو به حرم حرف می‌زد مثل باقی زن‌های عرب. اون‌طور که من حسرت حرف زدن دارم. نگاهش کردم. بارها و بارها و بارها. چشم‌هام داغ شد، تنم هم، قلبم هم. نگاهش کردم. زیبایی دیدم. خوبی، محبت، مراقبت، امینت.
سوم. گفتم انگار کن من این مستاصلم که می‌خواد مثل قبل نجاتش بدی از خودش. گفتم از اینی که الان هستم می‌ترسم. از کارایی که ازش برمیاد می‌ترسم. دوستش ندارم. تو دوستش نداری. و جز این چی مهمه عزیزدلم؟ به نوشته‌ی رو تخته اتاقم چشم دوختم؛ "نگاه دار دلی را که برده‌ای به نگاهی..." عصری گفته بودم من این آدمو ویرون می‌کنم و الان ویرون شده بودم. یادم اومد تو منو آدم بهتری کردی. تو بودی که نذاشتی خودخواه باشم. تو شعله قلبمو روشن نگه داشتی. تو نذاشتی ناامید بشم. تو یادم دادی دنبال یه نقطه نور تو آدما بگردم. از تو یاد گرفتم کسی رو تنها نذارم. پس الان دارم چیکار می‌کنم؟ این کیه که می‌خواد واسه جبران شکستگی خودش کسی که اذیتش کرده رو راحت اذیت کنه؟ نمی‌خوام از دستت بدم. از بن وجودم می‌دونم که نمی‌خوام چیزی که تو از من ساختی رو از دست بدم.
چهارم و آخر. امروز پیام دادم و گفتم هر چقدر اذیتم کنه، من دیگه قصد ندارم مقابله به مثل کنم. خیالتون راحت باشه از من. کاریش ندارم. حتی عصبانی هم نیستم. ولی نگفتم چرا. نگفتم چون تو فرق می‌کنی. چون تو معنی خوبی و محبتی. چون من دوستت دارم. چون وقتی می‌ترسم تنهام نمی‌ذاری. چون تو منو از خودم نجات می‌دی. چون تو منو از خودم نجات می‌دی. چون تو منو از خودم نجات می‌دی...
#حسین_من 🍃
🔻پیتـوســ 🇮🇷 pinned «تو که مارو کشتی... 💔»
"Never forget to say Free Palestine"🇵🇸
-Motaz Azaiza-
به یاد اونایی که فقط از پایین پا وارد می‌شن تا بگن خاک پاتن آقاعلی‌موسی‌الرضا جان🍃
من گریه می‌کنم و تو بشنو از دل چاه آمدم
من سرمو پایین میندازم و تو بشنو غرق گناه آمدم
من خیره نگاهت می‌کنم و تو بشنو بر در شاه آمدم...
صداهای تو سرم بالاخره امروز صبح ساکت شدن
وقتی دم طلوع نقاره‌خونه شروع کرد به نواختن.
اول. انیس‌النفوس بودن و صفت حق ملجأ درماندگان آقاعلی‌موسی‌الرضا رو من این‌طور می‌فهمم که وقتی درمانده‌ای خودش رو به حرم می‌رسونه (بخونید او به حریم امنش می‌کشونه)، مهربان امام طوری به او توجه می‌کنه که انگار در همه عالم هیچ‌کس دیگه‌ای صداش نمی‌زنه و با او کاری نداره.

دوم. یادم نیست قبل از این کی تو خلوتی حرم زائر بودم.
ولی انقدر حرم خلوت و آروم بود که دوست داشتم آخرین چیزی که تو دنیا تجربه می‌کنم این سکوت باشه، دوست داشتم محو شم و برای همیشه جزئی از این سکوت باشم.

سوم و آخر. تازگی نداره که تعجب کنم؛ عهد وفاشده اهل کرامت و معرفته. حالا اگه بگم خوبم، راست گفتم. حالا می‌تونم دو ماه گذشته رو پشت سر بذارم و به زندگی برگردم. من با لب خندون از حرمت بیرون اومدم و با دلِ تنگ که جان جوان عزیزت دیر نشه و آخرین بار نباشه.

خداحافظ آقای مرهم دردهای متلاشی‌کننده‌ای که به هیچ کس نمی‌شه گفت.

[مشهدالرضا-آبان ١۴٠٢]
به راه بادیه رفتن بِه از نشستن باطل؟
امروز شهید علی آقاعبدالهی بعد ٨ سال به آغوش وطن و مادرش برگشت.
-هفتم آذرماه ١۴٠٢-
کاش می‌تونستم کار مناسبی با حقوق بالا در شهر دیگه‌ای پیدا کنم و برم. ناراحت‌کننده‌ست که باز باید تو تهران کار کنم.
امشب اینجا می‌نویسم که سال بعد می‌خوام ارشد فلسفه تعلیم و تربیت شرکت کنم.
زنده‌ام یا مرده؟ کسی چه می‌دونه؟
زندگی اینقدر پیچیده می‌شه که باز مثل هزارتا برنامه دیگه مجبور به ترک یا تعویقش بشم؟ فقط خدا می‌دونه.
فقط اکنون و این لحظه باید که هدف روشنی داشته باشم.
تردیدو بذار کنار و انجامش بده.
خدا بهمون رحمت آورد و عزیزمون به نگاه محبت سیدالشهداء از مرگ جسته. منت می‌ذارید برای عافیتش حمد شفا بخونید. کربلا برید الهی🍃
عزیز من
عزیز من
عزیز زخم‌دار من
چه تنهایی تو
تو که عالمی رو از تنهایی نجات می‌دی
چه تاریکه دور و برت
چطور نورتو ندیدن نامردا
وقتی این نور همه تاریخو رد کرد و به ما رسید
یار و مرهم دل‌های شکسته
بمیرم برای قلب شکسته‌ات
عزیز من
عزیز تنها و مضطر من💔
[امام‌زاده علی‌اکبر چیذر-١٧آذر١۴٠٢]