دیدن ویدئوهای چالش همخوانی دنیا با نماهنگ "سلام یا مهدی" تو تیکتاک به وجد میارم.
خیلی از این آدما ممکنه حتی ندونن اون کسی که الان بهخاطر فلسطین بهش سلام میدن، کی هست. ممکنه معنی اون کلماتو درک نکنن. ولی از مسلمون گرفته تا مسیحی و یهودی و لائیک! سفید و سیاه، زن و مرد، پیر و جوون، دارن صاحب عزیزمونو صدا میزنن. و خب زیبایی وسط مصیبت و ظلم و جنگ اگه این نیست، چیه؟ امید معنی بهتری داره؟
خیلی از این آدما ممکنه حتی ندونن اون کسی که الان بهخاطر فلسطین بهش سلام میدن، کی هست. ممکنه معنی اون کلماتو درک نکنن. ولی از مسلمون گرفته تا مسیحی و یهودی و لائیک! سفید و سیاه، زن و مرد، پیر و جوون، دارن صاحب عزیزمونو صدا میزنن. و خب زیبایی وسط مصیبت و ظلم و جنگ اگه این نیست، چیه؟ امید معنی بهتری داره؟
فکر کردم چیزی که یه بار قبلا ازم گرفته رو نمیتونه بیشتر بگیره. چون دیگه نیست. ناراحت نمیشم. عصبانی نمیشم. حتی تعجب نمیکنم. فقط خندهداره. همین.
خوب، اگر بالاخره توانستهام به بعضی چیزها آنطور که هست پی ببرم، پس این درست آن چیزی است که من آرزویش را میکردم. ولی فکرش را بکن! آدم هیچوقت از هیچ چیز نمیتواند مطمئن باشد...
[شوالیهٔ ناموجود - ایتالو کالوینو]Forwarded from 🚩|در فلق بود|
(دستم نمیرسد به بلندای چیدنت
باید بسنده کرد به رویای دیدنت)
باید بسنده کرد به رویای دیدنت)
🔻پیتـوســ 🇮🇷
Haj seyed ahmad najafi – حاج سید احمد نجفی
حکایت "در مخفی" رو یادتون هست؟ اگر نه و میخواستید بدونید، همین رو در اینجا سرچ کنید.
ولی گشاینده این در مخفی، این در مخفی نجاتدهنده من، امروز به مهمانی مولای عزیز ما دعوت شد...
دیدار گوارای وجودت پیرمرد...
سلام بیچارهها و آوارهها رو برسون...
با فاتحهای بدرقهاش کنید💔
ولی گشاینده این در مخفی، این در مخفی نجاتدهنده من، امروز به مهمانی مولای عزیز ما دعوت شد...
دیدار گوارای وجودت پیرمرد...
سلام بیچارهها و آوارهها رو برسون...
با فاتحهای بدرقهاش کنید💔
یکم. از دیشب انگار اتفاق جدیدی در من افتاده. دیروز مثل روزهای قبل این دو ماه، سراسر شکستگی و خشم و بغض بودم. عین درندهای زخمی که خودشو به در و دیوار میکوبه و منتظره پنجههاش رو تو قلب کسی فرو کنه. حد ترسم از این حالت قابل تصور نیست. گفتم اگر بخواد اذیتم کنه اذیتش میکنم و این لاف نیست؛ کاریه که خوب بلدم. هیچ دلش نمیخواد با این بخش از من مواجه بشه. بخشی که انقدر مهار شده بود، یادم رفته بود وجود داره. دستم رو ماشهی تفنگی بود که اون به دستم داد. کنترلم دست خشم و نفرتی بود که اون در من بیدار کرد. خودم رو نمیشناختم.
دوم. اینستاگرام رو باز کردم. پیرزنی رو دیدم که مستاصل بود و روی فرشهای آبی انگار چیزی مینوشت. زمزمه میکرد. نورها، رنگها، پلهها. اون فیلم حتی بو داشت. جایی بود که منو از دنیا جدا میکرد. پیش کسی بود که منو آدم متفاوتی میکرد. رو به حرم حرف میزد مثل باقی زنهای عرب. اونطور که من حسرت حرف زدن دارم. نگاهش کردم. بارها و بارها و بارها. چشمهام داغ شد، تنم هم، قلبم هم. نگاهش کردم. زیبایی دیدم. خوبی، محبت، مراقبت، امینت.
سوم. گفتم انگار کن من این مستاصلم که میخواد مثل قبل نجاتش بدی از خودش. گفتم از اینی که الان هستم میترسم. از کارایی که ازش برمیاد میترسم. دوستش ندارم. تو دوستش نداری. و جز این چی مهمه عزیزدلم؟ به نوشتهی رو تخته اتاقم چشم دوختم؛ "نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی..." عصری گفته بودم من این آدمو ویرون میکنم و الان ویرون شده بودم. یادم اومد تو منو آدم بهتری کردی. تو بودی که نذاشتی خودخواه باشم. تو شعله قلبمو روشن نگه داشتی. تو نذاشتی ناامید بشم. تو یادم دادی دنبال یه نقطه نور تو آدما بگردم. از تو یاد گرفتم کسی رو تنها نذارم. پس الان دارم چیکار میکنم؟ این کیه که میخواد واسه جبران شکستگی خودش کسی که اذیتش کرده رو راحت اذیت کنه؟ نمیخوام از دستت بدم. از بن وجودم میدونم که نمیخوام چیزی که تو از من ساختی رو از دست بدم.
چهارم و آخر. امروز پیام دادم و گفتم هر چقدر اذیتم کنه، من دیگه قصد ندارم مقابله به مثل کنم. خیالتون راحت باشه از من. کاریش ندارم. حتی عصبانی هم نیستم. ولی نگفتم چرا. نگفتم چون تو فرق میکنی. چون تو معنی خوبی و محبتی. چون من دوستت دارم. چون وقتی میترسم تنهام نمیذاری. چون تو منو از خودم نجات میدی. چون تو منو از خودم نجات میدی. چون تو منو از خودم نجات میدی...
#حسین_من 🍃
دوم. اینستاگرام رو باز کردم. پیرزنی رو دیدم که مستاصل بود و روی فرشهای آبی انگار چیزی مینوشت. زمزمه میکرد. نورها، رنگها، پلهها. اون فیلم حتی بو داشت. جایی بود که منو از دنیا جدا میکرد. پیش کسی بود که منو آدم متفاوتی میکرد. رو به حرم حرف میزد مثل باقی زنهای عرب. اونطور که من حسرت حرف زدن دارم. نگاهش کردم. بارها و بارها و بارها. چشمهام داغ شد، تنم هم، قلبم هم. نگاهش کردم. زیبایی دیدم. خوبی، محبت، مراقبت، امینت.
سوم. گفتم انگار کن من این مستاصلم که میخواد مثل قبل نجاتش بدی از خودش. گفتم از اینی که الان هستم میترسم. از کارایی که ازش برمیاد میترسم. دوستش ندارم. تو دوستش نداری. و جز این چی مهمه عزیزدلم؟ به نوشتهی رو تخته اتاقم چشم دوختم؛ "نگاه دار دلی را که بردهای به نگاهی..." عصری گفته بودم من این آدمو ویرون میکنم و الان ویرون شده بودم. یادم اومد تو منو آدم بهتری کردی. تو بودی که نذاشتی خودخواه باشم. تو شعله قلبمو روشن نگه داشتی. تو نذاشتی ناامید بشم. تو یادم دادی دنبال یه نقطه نور تو آدما بگردم. از تو یاد گرفتم کسی رو تنها نذارم. پس الان دارم چیکار میکنم؟ این کیه که میخواد واسه جبران شکستگی خودش کسی که اذیتش کرده رو راحت اذیت کنه؟ نمیخوام از دستت بدم. از بن وجودم میدونم که نمیخوام چیزی که تو از من ساختی رو از دست بدم.
چهارم و آخر. امروز پیام دادم و گفتم هر چقدر اذیتم کنه، من دیگه قصد ندارم مقابله به مثل کنم. خیالتون راحت باشه از من. کاریش ندارم. حتی عصبانی هم نیستم. ولی نگفتم چرا. نگفتم چون تو فرق میکنی. چون تو معنی خوبی و محبتی. چون من دوستت دارم. چون وقتی میترسم تنهام نمیذاری. چون تو منو از خودم نجات میدی. چون تو منو از خودم نجات میدی. چون تو منو از خودم نجات میدی...
#حسین_من 🍃
من گریه میکنم و تو بشنو از دل چاه آمدم
من سرمو پایین میندازم و تو بشنو غرق گناه آمدم
من خیره نگاهت میکنم و تو بشنو بر در شاه آمدم...
من سرمو پایین میندازم و تو بشنو غرق گناه آمدم
من خیره نگاهت میکنم و تو بشنو بر در شاه آمدم...
صداهای تو سرم بالاخره امروز صبح ساکت شدن
وقتی دم طلوع نقارهخونه شروع کرد به نواختن.
وقتی دم طلوع نقارهخونه شروع کرد به نواختن.
اول. انیسالنفوس بودن و صفت حق ملجأ درماندگان آقاعلیموسیالرضا رو من اینطور میفهمم که وقتی درماندهای خودش رو به حرم میرسونه (بخونید او به حریم امنش میکشونه)، مهربان امام طوری به او توجه میکنه که انگار در همه عالم هیچکس دیگهای صداش نمیزنه و با او کاری نداره.
دوم. یادم نیست قبل از این کی تو خلوتی حرم زائر بودم.
ولی انقدر حرم خلوت و آروم بود که دوست داشتم آخرین چیزی که تو دنیا تجربه میکنم این سکوت باشه، دوست داشتم محو شم و برای همیشه جزئی از این سکوت باشم.
سوم و آخر. تازگی نداره که تعجب کنم؛ عهد وفاشده اهل کرامت و معرفته. حالا اگه بگم خوبم، راست گفتم. حالا میتونم دو ماه گذشته رو پشت سر بذارم و به زندگی برگردم. من با لب خندون از حرمت بیرون اومدم و با دلِ تنگ که جان جوان عزیزت دیر نشه و آخرین بار نباشه.
خداحافظ آقای مرهم دردهای متلاشیکنندهای که به هیچ کس نمیشه گفت.
[مشهدالرضا-آبان ١۴٠٢]
دوم. یادم نیست قبل از این کی تو خلوتی حرم زائر بودم.
ولی انقدر حرم خلوت و آروم بود که دوست داشتم آخرین چیزی که تو دنیا تجربه میکنم این سکوت باشه، دوست داشتم محو شم و برای همیشه جزئی از این سکوت باشم.
سوم و آخر. تازگی نداره که تعجب کنم؛ عهد وفاشده اهل کرامت و معرفته. حالا اگه بگم خوبم، راست گفتم. حالا میتونم دو ماه گذشته رو پشت سر بذارم و به زندگی برگردم. من با لب خندون از حرمت بیرون اومدم و با دلِ تنگ که جان جوان عزیزت دیر نشه و آخرین بار نباشه.
خداحافظ آقای مرهم دردهای متلاشیکنندهای که به هیچ کس نمیشه گفت.
[مشهدالرضا-آبان ١۴٠٢]