داری تلاش میکنی جلوشو بگیری. بیدار نشه همون هیولایی که شب ۶ اردیبهشت ٩٨ بلعیدت. داری میگردی دنبال خوبترین و زلالترین آدمهای دنیا که اون روزها تو اتاق ٢٢١ دانشکده ادبیات از خودت نجاتت دادن. هیچی شبیه قبل نیست. داری بدجور بلعیده میشی.
آقاعه اومد دم خونهمون فلشارو بده،
هفتپشت غریبه
چی بگم خوبه؟
"بفرمایید بالا خواهش میکنم"
کاش دیگه حرف نزنم 🚶🏻♀
هفتپشت غریبه
چی بگم خوبه؟
"بفرمایید بالا خواهش میکنم"
کاش دیگه حرف نزنم 🚶🏻♀
که دل عامل احساس است نه ادراک و بعد از اینکه شناختهای انسان به وجود میآید، احساسش گل میکند.
-عین صاد-
-عین صاد-
🔻پیتـوســ 🇮🇷
دلبستن و دلکندنهای مداوم دلمو ریش کرده. انگار واقعاً باید عهد کنم کارایی که دوست دارمو انجام ندم که انقدر رها کردن برام سخت نباشه. آیا هیچوقت جایی هست که در اون ریشه کنم؟
اگه زهرهای که غرورش خردوخمیر شده به زهرهای که لبریز دلسوزی، محبت و مقادیر قابل توجهی حماقته، غلبه کنه.
Forwarded from [ هِـزار ماهـیِ تَنهـا ، فَدایِ آبـیِ دَریـا ]
شهر شبیه هرجایی در هرزمانی هست به جز پایتخت کشور اسلامی در شب میلاد پیامبر.
آقا یه گنبد خضرایی که بچسبیم به ضریح زیرش و هیچ نجاستی نباشه بهمون بگه مشرک، نصیبمون کن.
فکر کن بعد بری پایین پای آقا امام صادق جان تولدشون رو تبریک بگی و شاد باشی و جشن بگیری با بقیه و نقل و شیرینی بخوری، شیرجه زدی تو توفیقات الهی که کجا؟ سه تا سرور دیگه رو هم باید زیارت کنی، دیگه هی گنبد ببینی و خنکای حرم و آینهکاری و سنگ مرمر و ضریح باشکوه و نور و نور و نور. آخ...
یه روزی جای ما خالی میشه و میگن یادش بخیر، همه دلخوشیشون مجلس اهل بیت بود؟
[ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال]
[ای دل اندر بند زلفش از پریشانی منال]
🔻پیتـوســ 🇮🇷
اگه زهرهای که غرورش خردوخمیر شده به زهرهای که لبریز دلسوزی، محبت و مقادیر قابل توجهی حماقته، غلبه کنه.
غرورم رو ترمیم نمیکنه ولی خب امیدوارم دردشو کمی تسکین بده.
خیلی سخت دارم از اعتمادم مراقبت میکنم که باز صفر نشه. خیلی برام راحت نیست که باز از تجربه بد کاری تو جایی که عاشقشم و شش ماه همه شاهد بودن شب و روز و زندگیمو براش گذاشتم، بگم. سختترمه چون بعض دوستام میفهمن و دلم نمیخواست بدونن چون پای یه آدم وسطه. ولی قبلاً از تجربیات کاری گفتم، انگار مسئولیتش رو دوشمه که اینارو هم بگم. من میدونستم دارم اشتباه میکنم، میدونستم نباید مادر محل کارم بشم، میدونستم اولین باری که بعد بیحرمتی به یکی فرصت بدی، راهو برای دفعههای بعدم باز کردی. من سعی کردم احتیاط کنم ولی در عین حال میدونستم جواب نمیده. هر بار زهرا با عصبانیت گفت از تو بعیده، چرا داری تحمل میکنی؟ و من میگفتم سعی دارم درکش کنم، تحت فشاره، اوضاع هنوز استیبل نشده. همه اون لحظات چیزی منو وادار به موندن کرد؛ تنها نذاشتن آدمی که همه تنهاش میذارن. نمیدونم شاید در عمق وجودم میخواستم قهرمان خودم یا اون باشم. آدم مستأصلی که داره تو آتیش خودش میسوزه و کسی نیست بره وسط آتیشش. همه دامن خودشونو از شعلههاش حفظ میکنن و حقم دارن. من فقط نمیخواستم یکی دیگه از اون آدمایی باشم که چارهای براشون نمیمونه جز رفتن. نمیخواستم به این نقطه برسه و رسید. نمیتونستم جایی که خودم ساختم و از همه چیم براش خرج کردمو راحت ول کنم فقط چون اونجا یه آدم خطرناک وجود داره که در عین اینکه قلب مهربونی داره، شاید بهخاطر آسیبهایی که خودش دیده، میتونه بیمحابا به آدمای دور و برش آسیب بزنه. من وقتی رسیده بودم بالای سر اینکار، که نفسای آخرشو میکشید. هر روزی که گذشت و به همه امید دادم و جون کندم تا نفسش باز بالا بیاد، تا ریتم تنفسش منظم شه و بالاخره شد، جلوی چشممه. من فکر میکردم میتونم اوضاعو کنترل کنم. میشه با حرف زدن مسائلو حل کرد، تا یه جایی هم شد راستش. ولی اشتباهم این بود که من بیشتر میتونستم چیزایی رو کنترل کنم که مربوط به شخصیت خودمه. بعضی وقتا هم نمیشد البته. گیج و منگ بودم و فقط روی نفسای کارم تمرکز داشتم و نمیدیدم این چیزی که داره از بین میره خودمم، نمیدیدم دلسوزی و این میل به تنها نگذاشتن آدمای مستأصل، اون آدمم از بین میبره چون ممکنه باز نفهمه یا خیلی دیرتر بفهمه آدما رو چرا و چهجوری از دست میده و سهم خودش تو استیصال و تنهاییش خیلی زیاده، چون تو بههرحال موندی جایی که کاملاً حق داشتی بری. همین الان میدونم بعد رفتنم خیلی کار براش سختتر میشه، میدونم هزار توجیه برای خودش میتراشه که نقش خودشو کمرنگ کنه، ولی لازمه ببینه و من دیگه قرار نیست اونی باشم که له میشه بهخاطر اینکه یکی دیگه امنیت حضور یه فرد حامی رو حس کنه. همه اینارو گفتم فقط برای این جمله: چه کارهای بدی که آدما با نیتهای خوب انجام نمیدن... من کار بدی کردم. اول به خودم ظلم کردم و بعدم به کسی که براش دل سوزوندم. میدونم اگه برگردم به چهار ماه قبل و اولین بار، بازم همین اشتباهاتو میکنم چون من چهار ماه قبل همون شکلی فکر میکنه، اینطوری نیست که اگه برگردم میذارم کار زمین بخوره و تعطیل شه. فقط میتونم امیدوار باشم از این به بعد تو کارای بعدی این یه اشتباه حذف شه. همین.
#عبرتها
#عبرتها
Forwarded from آقامصطفا
This media is not supported in your browser
VIEW IN TELEGRAM
وقتی بعد از آزادی سرزمینهای اشغالی وارد حیفا بشیم:
از دیروز چنان شعفی دارم که درد دلشکستگیمو یادم نمیاد. آرزوم بود که ببینمشون درحالیکه با خفت و حقارت و ترس فرار میکنن. آرزوی بعدیم دیدن روزیه که کامل شر این بیوطنای متجاوز از سر دنیا کم شده و صاحبان اصلی اون سرزمین به خونههاشون برمیگردن. زنده باشیم و ببینیم.
انقدر زخمیام که حتی نمیدونم کجا بنویسم. میام اینجا میبینم نه نمیتونم. میرم اینستا میبینم هزارتا چشم آشنا هست. میخوام از تهران فرار کنم و پناه ببرم به سکوت جمکران، هیچ بلیطی برای قم نیست. دارم تیکهتیکه میشم تو این فشار و از خودم بدم میاد که میگمش.