محتوایی ندارم. فقط دلم میخواد گوشیمو خاموش کنم، برم تو کمد دیواری قایم شم. خیلی خستهام. خیلی خیلی خیلی زیاد. تسکهای تیکنخورده؟ حتی وقت نمیکنم تسک بنویسم :) تنها چیزی که سرپا نگهم میداره، شوق دیداره. دستای زهرارو فشار دادم و وقتی چشمام از بیخوابی باز نمیموند، گفتم چند روز دیگه از این شهر میریم.
بین خاطرات غوطه میخورم ولی با سرعت بیشتری وسایلو سامون میدم. چیزهای کمی این دو سال بهش اضافه شده. دستم برای دور ریختن و دلم برای رد کردن نوها گشودهتر شده. تا کی باید بار عینی خاطراتو به دوش کشید؟
ما رفتیم ولی گفتیم مامان هرجورشده روضه رو برگزار کن. بگو امروز روضه برای امام حسن جان بخونه...
اون لحظه که غریبیم و تنها و یاریخواه، به دادمون برس آقای غریب ما.
اون لحظه که غریبیم و تنها و یاریخواه، به دادمون برس آقای غریب ما.
🔻پیتـوســ 🇮🇷
یه نجف برامون بنویس.
مرحمت کردی
خدمت رسیدیم
پشت در موندیم
تشنهتر شدیم
وعدهمون نیمه شعبان
اگر قابل بدونید شاها...
خدمت رسیدیم
پشت در موندیم
تشنهتر شدیم
وعدهمون نیمه شعبان
اگر قابل بدونید شاها...
اینجا خوابیدم. آروم و امن. بیتشویش و ترس. سبک و رها. گوش میدادمش. رقص پرچمتو نگاه میکردم که چشمام سنگین شد. حرمت خیلی خنکه. هیچکس گرمش نمیشه. آفتاب کربلا خیلی داغه. بمیرم برای تنت... دلم برات خیلی تنگ شده بود عزیزدلم. دلم نمیومد از حرم بیرون برم. کاش یه جا بهم میدادی که هربار چشم باز میکنم، اولین تصویر رقص پرچمت باشه و هربار که چشم میبندم، آخرین تصویر همین. کاش هزارسال اون صف طولانی بغل کردنت طول میکشید و من تنها فکرم آخر این صف بود. کاش اون لحظه تقلا برای لمس ضریحت بارها تکرار میشد. کاش میشد آب دست تکتک زائرات بدم و بگم بنوش به یاد تشنهلبان. کاش من همیشه همونقدر رقیقالقلب بودم که بعد دیدن تو. کاش این روزا هیچوقت تموم نمیشد یا من همینجا کنار امنیت تو تموم میشدم. از برگشتن میترسم. فقط تویی که منو از خودم نجات میدی. داری از همین الان مارو میکشی حبیبنا. ما بعد این سفر بیچارهتر میشیم...
امشب که ماه کامل آسمون کنار ماه حسین بهچشم نمیاد، از او هم بگم. تکرار مکرراته اینکه از تمام القاب و اوصافش "یا مَنْ وَفی بِبیْعَتِه" را بیشتر دوست دارم. اینکه اصلاً همین معرفت و وفاش خرابم کرد و کار دستم داد. همین رو میفهمم که تاسوعا با او وعده کردم اربعین حرم باشم و حالا اینجام؛ زیر سایه عباس و نور سیدالشهداء. امروز زنی پرسید زائرید یا مجاور. شعفم جنبید. فکرش رو بکن. من؟ مجاور شاه؟ حتی خیالش هم مستم میکنه... در فاصله مشخصی از حرم همسایهام. خیالم راحته از همین فاصله امن. اینکه من رو میبینی انگار کسی در عالم نیست که توجهت رو بخواد. حضورت رو حس میکنم. کم میبینمت. ولی همین حس حضورت، از همین فاصله مشخص، خیلی قلبم رو خنک میکنه. سپاسگزارم. یاسیدی یاعباس، آقای وفاکننده به عهدها...🍃
پر از چالهچوله بودم وقتی میرفتم. حفره زیاد داشتم. همه رو بادقت و ظرافت، به گوشه چشمی پر کرد. کامل برگشتم. بعد از سالها، همهٔ من یکجا جمع شد. و همهٔ من میخواست برای همیشه اونجا بمونه.
راننده اسنپ فتیش آهنگ قری قدیمی داره. عین آمار همه چراغ قرمزارم رد کرد. به دو نفر فحش داد و به یه نفرم مالید. خیلی فضای عجیبیه. میترسم اعتراض کنم منم بزنه.
دلبستن و دلکندنهای مداوم دلمو ریش کرده.
انگار واقعاً باید عهد کنم کارایی که دوست دارمو انجام ندم که انقدر رها کردن برام سخت نباشه.
آیا هیچوقت جایی هست که در اون ریشه کنم؟
انگار واقعاً باید عهد کنم کارایی که دوست دارمو انجام ندم که انقدر رها کردن برام سخت نباشه.
آیا هیچوقت جایی هست که در اون ریشه کنم؟
داری تلاش میکنی جلوشو بگیری. بیدار نشه همون هیولایی که شب ۶ اردیبهشت ٩٨ بلعیدت. داری میگردی دنبال خوبترین و زلالترین آدمهای دنیا که اون روزها تو اتاق ٢٢١ دانشکده ادبیات از خودت نجاتت دادن. هیچی شبیه قبل نیست. داری بدجور بلعیده میشی.