Forwarded from هرچی جز این.
«مینویسیم تا دوبار زندگی را چشیده باشیم، یکبار در لحظه و بار دوم هنگام نگاه به گذشته.»
تو خواب داشتم بچههارو ازش نجات میدادم. نفسم تنگ بود وقتی پریدم. کابوسها برگشتن. آسیبها و ترسهای کودکی برگشتن. همهچیز برگشته. هیچچیز تموم نشده بوده. هیچوقت قرار نبوده تموم شه...
Forwarded from 🔻پیتـوســ 🇮🇷
وَ يَا مَنْ عَوَّدَ عِبَادَهُ قَبُولَ الْإِنَابَةِ...
همهچیز خیلی عجیبه.
تا اراک اومدیم عروسی رفیقمون که خانواده مذهبی داره
کلی وقت گذاشتیم حاضر شدیم
من درحالیکه تنها دغدغهم این بود بپرسم آیا فیلم زنونه رو شوهرش یا نامحرم دیگهای ممکنه ببینه که بفهمم چقد میتونم راحت باشم، با عروسی نسبتا مختلطی مواجه شدم که حتی روسری هم نمیشه درآورد.🫥
واقعاً این جنایتی که علیه ما شد، با نسلکشی برابری میکنه.🔪
تا اراک اومدیم عروسی رفیقمون که خانواده مذهبی داره
کلی وقت گذاشتیم حاضر شدیم
من درحالیکه تنها دغدغهم این بود بپرسم آیا فیلم زنونه رو شوهرش یا نامحرم دیگهای ممکنه ببینه که بفهمم چقد میتونم راحت باشم، با عروسی نسبتا مختلطی مواجه شدم که حتی روسری هم نمیشه درآورد.🫥
واقعاً این جنایتی که علیه ما شد، با نسلکشی برابری میکنه.🔪
تنها حسنش اینه لباسا خیلی متنوع و خوشگله. وگرنه جوری ضدحال خوردم که کسی با من حرف نزنه.🚬
میترسم برم دستشویی هم قاطی باشه. نمازخونه هم مختلط بود. اینجا دیگه کدوم جهنمیه🤦🏻♀
امروز که به اتفاقات دیشب فکر میکردم و با زهرا دربارهش حرف میزدیم، به نکته مهمی رسیدم.
اینکه پاسخ درستی به این پرسش میتونم بدم که آیا من واقعاً از این ناراحتم که چرا محدودیت شرعی من اجازه نمیده خیلی راحت با بقیه همراه باشم و خوش بگذرونم؟ یا اساساً ناراحتم چون تو همچین زمان و مکانی که خلاف شرع و اصولمه حضور دارم؟
راستش ما دیگه حتی از نگاه کردن به سِن هم ابا داشتیم. از حضور اینهمه آدم مذهبی تو جشن عروسی مختلط تعجب میکردیم و میگفتیم یعنی اونام تحت فشارن یا براشون عادیه. از نفس اتفاقی که در جریان بود و ما ندونسته توش حاضر بودیم اعصابمون خرد بود.
همه مسئله اینه که آنچه درستی یا غلطیش به مرحله ایمان قلبی رسیده رو بهش مؤمن باشیم، فهمم از دین و شریعت اینه. فهمم از مورد سؤال واقع شدن هم اینه که خدا قلبت رو بهت نشون میده و میپرسه دیگه اینو که باور داشتی چرا رعایت نکردی؟ حالا تو بیا بگو رودربایستی، بگو مراعات، بگو سهلانگاری. کدومش نجاتت میده وقتی باور قلبیت چیز دیگهای بوده؟
چون برام محرز شده مهمونی مختلط مجلس گناهه، با احدی تعارف ندارم و شرکت نمیکنم و بلند به زبون میارم دلیل و باورم رو. حالا میخوان بگن عقبمونده، افراطی و هر چیز دیگهای. نمیتونم رو چیزی که به شهودش رسیدم چشم ببندم.
جدی از دوستم ناراحتم که تو چنین وضعیتی قرارمون داد ولی همزمان حس میکنم گاهی باید وسط اتفاقی واقع بشی تا به خودت رجوع کنی و نسبتت با حق و حقیقت همینطور بیواسطه نمایان بشه...
اینکه پاسخ درستی به این پرسش میتونم بدم که آیا من واقعاً از این ناراحتم که چرا محدودیت شرعی من اجازه نمیده خیلی راحت با بقیه همراه باشم و خوش بگذرونم؟ یا اساساً ناراحتم چون تو همچین زمان و مکانی که خلاف شرع و اصولمه حضور دارم؟
راستش ما دیگه حتی از نگاه کردن به سِن هم ابا داشتیم. از حضور اینهمه آدم مذهبی تو جشن عروسی مختلط تعجب میکردیم و میگفتیم یعنی اونام تحت فشارن یا براشون عادیه. از نفس اتفاقی که در جریان بود و ما ندونسته توش حاضر بودیم اعصابمون خرد بود.
همه مسئله اینه که آنچه درستی یا غلطیش به مرحله ایمان قلبی رسیده رو بهش مؤمن باشیم، فهمم از دین و شریعت اینه. فهمم از مورد سؤال واقع شدن هم اینه که خدا قلبت رو بهت نشون میده و میپرسه دیگه اینو که باور داشتی چرا رعایت نکردی؟ حالا تو بیا بگو رودربایستی، بگو مراعات، بگو سهلانگاری. کدومش نجاتت میده وقتی باور قلبیت چیز دیگهای بوده؟
چون برام محرز شده مهمونی مختلط مجلس گناهه، با احدی تعارف ندارم و شرکت نمیکنم و بلند به زبون میارم دلیل و باورم رو. حالا میخوان بگن عقبمونده، افراطی و هر چیز دیگهای. نمیتونم رو چیزی که به شهودش رسیدم چشم ببندم.
جدی از دوستم ناراحتم که تو چنین وضعیتی قرارمون داد ولی همزمان حس میکنم گاهی باید وسط اتفاقی واقع بشی تا به خودت رجوع کنی و نسبتت با حق و حقیقت همینطور بیواسطه نمایان بشه...